تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تو!!!

 

خدای من!

نمیدونم حتی چه حسی دارم...خفه خون گرفتم...عصبانیم؟ ناراحتم؟؟؟گم شدم؟؟قاطی کردم؟؟نمیدونم حتی چه جوری ام؟؟؟!!!

خدای من...توئی که فقط میشه باهات حرف زد...میخوام ازت بپرسم...آخه چرا؟؟؟چرا همچین چیزائی سر من میاد؟؟؟

نمیتونم به هیشکی بگم که چی شد...نمیتونم حرف بزنم...هنوز فکر میکنم خواب دیدم اما خواب نبود....اتفاقیکه حتی رویا هم نمیکردم...رویا که نه...کابوس شاید..

وااااای ! دارم منفجر میشم...خدایا کجائی کمکم کن!!!!

چرا هیشکی نیست؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 4 Jul 2009 و ساعت 6:46 |
 

بنام تو که همیشه هستی!!!

روزای بدی رو گذروندیم....اینقده مشغله ِ فکری زیاد بود که دیگه وقت نمیکردم فکرامو درست حسابی تو طبقه های خودشون  مرتب کنم...مثل یه کابوس میمونه..هنوز باورم نمیشه چی به سرمون اومد...از این دور همیشه نشسته بودیم و میگفتیم این عرب ها  افتادن به جون هم دارن همو تیکه پاره میکنن ...یادمون نبود و شاید نمیدونستیم که خودمونم  میتونیم مثل حیوونا خون همو بخوریم...خیلی غصه خوردم  و میخورم اما  کاری از دستم بر نمیاد ..دوست ندارم کسی رو تشویق کنم...فروشنده هم نیستم...اما خب همیشه ستونای ساخته شده با خون و استخونای جوونا بعدِ یه مدتی سفره یه چرب  تاریخ شده و ریخته و ناپدید شده و فراموش...واسه همین  فقط متاسف میشم واسه مادر هائی که پر پر شدن گلاشونو میبینن...امیدوارم خدای بزرگ هممونو هدایت کنه!!!

بین همه این  نا ارومی ها  من و خونه یه کوچیکم هم عین تایتانیک بودیم کنار صخره یخی و موجای سرد و وحشی ...

اشتباهای بزرگی باز تو زندگیم مرتکب شدم...تجربه یه خوبی شد ...مثل همیشه ، به موقع جلوی فاجعه رو گرفتم اما خب همچینم آسون نبود....یه شب  پنشنبه ای خانوم و آقای لوپز رو دعوت کردم برای چائی خونمون و صحبت و حتی خشونت و بعضی لحظه ها هم درام و اما بالاخره به قضیه خاتمه بخشیدم...خوشحال بودم ته دلم اما خب  یه خورده هم سخت بود....یه خورده پایه های نقشه ای که طرح کردم میلرزه ...اما خب اینجوری همه چی تو مسیر درستش داره پیش میره...انگاری که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه...وقتی میگم نقشه ، همه ممکنه فکر منفی بکنن اما خب نقشه واسه این بوده که یه زندگی ۲۰ ساله از هم نپاشه و به زور هم که شده ادامه پیدا کنه ...شاید  که باز محکم بشه و یه ۲۰ سال دیگه هم دووم پیدا کنه...

یه اخلاق خوب یا بدی که من دارم اینه که زود فراموش میکنم  اتفاقای حتی مهمی رو که رخ داده و کارائی رو که کردم و حرفائی رو که زدم رو...بعضی وقتا  خیلی خوبه...مثل فراموش کردن کینه های گذشته، که باعث شده شادی  و خنده و رابطه دوباره به بعضی از  طناب های پاره شده یه فامیلی  بند بزنه...و  بازم بشم آزاده یه سابق برای فامیل هام و شاید حتی بیشتر از قبل مورد احترام!!!!

اما خب  بعضی وقتا هم احساسائی که داشتم...قولهائی که دادم...حرفائی که زدمو هم یادم میره... شاید ترجیح میدم که یادم نیارم چون فکر میکنم به نفع همست!!! در هر صورت امروز از خودم راضیم ..از اینی که هستم و امیدوارم از اینی که میخوام فردا باشم هم راضی باشم....

اخلاق زاده ِ اصل همچنان  تو روح و جون من رخنه کرده... با اینکه بعضی وقتا حرفاش و حرکاتش جهنم و شیطانو یاد من میاره و دلم میخواد که هیچ وقت نشناخته بودمش....اما  اگه یه لحظه اخم کنه یه هفته آزاده مریض میشه....بارها شده که  ادم بده ِ قصه من شدم و با همه یه بدجنسی و بهونه تراشی  غزل خدافظی باهاش خوندم و بلافاصله بعدش خودم عین  بچه ها زدم زیر گریه و دو روز بیشتر طاقت نیاوردم و برگشتم و قول دادم بد نشم و اونم مثل همیشه مهربونانه قبول کرده..البته همیشه هم مهربون نیست ...اخلاق زاده ای یه واسه خودش که  حالا حالا ها دنیا به خودش اینجوریشو ندیده....

دیروز که آشتی کردیم سومین بار بود که به طرز فجیع دعوا میکردیم که البته نمیدونم واقعا تقصیر منه یا اون اینجوری جلوه میده قضیه رو که من خودم  هم باورم میشه که ایراد از منه...بهم گفت که این اخرین باری یه که منت کشی میکنه...اخه من قهر که میکنم  خودم دق میکنم تنهائی تو خونه اما خب  جون به جونم کنن هم نمیرم سراغش...خودش راهشو پیدا کرده...میدونه چه جوری صدای منو در بیاره...با روش طلبکارانه، منت کشی میکنه و وادارم میکنه حرف بزنم و دعوا ادامه پیدا کنه و بعدش آشتی صورت بگیره...میدونه که اگه این کارو نکنه من برنمیگردم و همه چی تموم میشه ... این بار بهم گفت که اگه رفتم دیگه رفتم بر بااااددیگه نمیاد سراغم...من داشتم تو اون دو روزی که

 قهر ِ دائمی اختیار کرده بودم غزل خدافظی با دنیا رو هم میخوندم!!!!چقدر آشتی بهم آرامش داد...

نمیدونم چیه که اینقدر منو بهش بسته نگه داشته...من با خودم و اون حتی اندازه یه یک سر سوزن وجه اشتراک پیدا نکردم!!!اما همش فکر میکنم من مسئول زندگی اونم از این به بعد...خیلی این احساس پیش من قوی یه....و خوب هم میدونم ...با همه یه بد اخلاقی ها و ایده های عجیب و غریب  دوست نداشتی ای که داره و من به هیچ عنوان حاضر نیستم قبولشون کنم ...با این همه قهرم با اون بیمارم میکنه!!!اینقدر که حتی بتی که  میدونم دوسش نداره وقتی حال و روزمو  تو قهر دید توصیه کرد که من بهش زنگ بزنم!!!اما خب من با همه یه احساسای عجیب و غریب و خودخواهی هام حتی، این کارو نکردم!!!

اما دوسش دارم و دیگه هم باهاش دعوا نمیکنم...!!!

ایران ...کار...عشق...پول...سفر...هادی...منطق و کنترل  قدمهایی که میزارم تو مسیر زندگی همه یه مغزمو اشعال کرده...به گذشته خیلی کم فکر میکنم و از این بابت خوشحالم...به آینده هم زیاد فکر نمیکنم ...خیلی از خودم خوشحالم...

امیدوارم همه چی ارامش بگیره و دیگه جنگی در کار نباشه....

به زودی میام ایران و خیلی خوشحالم...خیلی...

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 30 Jun 2009 و ساعت 0:18 |
 

 

 

تلخ ترین شب زندگیم فرا رسیده ...زهر کشنده یه تنهائی ای که خودم امشب خریدمش  قراره  دسِرِ قبل از خواب  شب جمعه یه داغی بشه که همیشه طولانی بودنشون درد دل های منو هم کش داده و خوابم رو تو خودش حل کرده....

کمکم کن...میدونم راه برگشتی واسه خودم نذاشتم...امیدوار هم نیستم...کمکم کن تحمل کنم و دم نزنم...

دوستش دارم!!!! اما خب....

کمکم کن..

خوب نیستم .!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 27 Jun 2009 و ساعت 3:29 |
 

 

سلام...تعطیل شدیم.... باز بی جنبه بازی در آوردم دیگه ...اینقده دوست دارم اونجا  سر کار باشم که روزای تعطیل مثل زندون میشه برام...البته اونجا رو هم فقط به خاطر  لوپز دوست دارم...اگه اون نباشه نمیتونم کار کنم...اینقده بهش وابسته شدم که وقتی نمیبینمش مریض میشم...!!!

از بیکاری  یه زمانی میشستم فکر میکردم که من دیگه نمیتونم به هیشکی وابسته بشم...هیشکی برام مهم نیست و دیگه دل ندارم اصلا...اما یهویی الکی الکی  یه پیر مرد ۵۲  ساله شد رفیق روزای امروزم!!!!چقدر از بودنش کنارم خوشحالم...

خودمو دوست دارم....

دعوا هام با استاد اخلاقیان اصل تهرانی  خیلی ازم انرژی  گرفته بود...حالم بد بود...اعتماد به نفسمو  از دست داده بودم..از همه یه کارام ایراد میگیره...همیشه باهام بحث میکنه...انگار به چشم اون همه یه اتفاقای بد  تقصیر من بوده.... 

اما با لوپز انگار پرنسس دنیام و خدای همه!!!!اهیج وقت احساس نکردم که باید براش کار کنم...حتی بعضی وقتا من بهش میگم چیکار کنیم و اون با کاری که میگمو انجام میده!!!! و همیشه کارائی که میکنیم  استقبال میشه...

اما خب اخلاقیانِ اصل تهرانی، عشق منه... اگر چه دوره و کنارم نیست  اما خب، باهاش تلخی عشق رو تجربه میکنم و باهاش اوج میرم....!!!

و خوشحالم...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 17 May 2009 و ساعت 17:24 |
 

بنام تو که همیشه ای...

اتفاقای عجیبی  داره میفته...نمیدونم ریشه ِ این ماجرا ها از کجا سرچشمه میگیره...شاید ایراد از فکر منه که  از نظر  خیلی ها اسمش میشه فکر منحرف...اما خب من خودم اسمشو میزارم حواس  ِ جمع!!!

شاید نباید گفت...نمیدونم چرا نباید بگم...شاید  زشته...عیبه...خودپسندی یه .. کلا بده...اما سعی میکنم یه جوری بگم که اینجوری نباشه....

همیشه وقتی با آدما آشنا میشم برای اولین بار ،بدون اینکه بپرسم کارشون چیه ....چقدر هالیشونه ..اصلا چه جوریه اخلاقشون یه نیروی نامرئی هست که بهم میگه میتونم این آدمو دوست داشته باشم یا نه...مثل بهترین و دوست داشتنی ترین دوست دوران دبیرستانم که هیچ وقت با هیشکی حرف نمیزد و هیشکی حتی نمیشناختش اما شد بهترین دوست من و منم شدم بهترین دوستش...!!!

و هر چقدر هم اون آدم سخت باشه ، برای من خیلی راحته باهاش رابطه گرفتن...و این مسئله بعضی وقتا خیلی  به جاهای باریک میکشه..چون من دوستانم رو اینجورری انتخاب میکنم و اون نیروی نامرئی متاسفانه برای دوستان من به شکل عشق ترجمه میشه و منتقل...و بدون اینکه بخوام همشه ترس اینو دارم که دوستانم رو از دست بدم....!!!!

اَلَن لوپز یکی از آدمائیه که هرگز فراموشش نمیکنم امیدوارم  بینمون اتفاقی نیفته که بخواد این رابطه یه خوب و قوی از بین بره....وابستگی شدیدی  نسبت بهش تو من وجود داره به خاطر شباهتی که به بابام داره و البته اخلاق فرشته ای که من توش پیدا کردم ...خیلی دوستش دارم و زیاد بهش فکر میکنم البته شاید به خاطر مهربونی و توجه زیادی هم باشه که بهم میکنه...اما  حتی اگر نکنه من کاراکتراشو دوست دارم....

و اون از عشق  برام میگه...

چیزی که تو خودم پیداش نکردم....

تجربه یه جدید و عجیب و خطرناکی به نظر میرسه  اما  سعی مبکنم درست روش راه برم که تو دره نیفتم...

حالم خوبه...خیلی خوب..

یه روز معمولی ِ بهاری یه همسایه  پیدا شد که از تبریز بود و من بازم حس خوبی داشتم از دیدنشون...خوشحال بودم و از خوشحالی خودم ،دل ِخودم غنج میزد...

خدای من..کمکم کن که بتونم کمک کنم...بهم نیرو  و  کمک برسون که بتونم خوب باشم ...و همیشه خوب فکر کنم...کمکم کن بتونم حقیقتای دنیای بزرگت رو  ببینم و باور کنم...باش که همیشه مثل همیشه خوب باشم

خدای همه نگهدارشون باشه و همیشه بهاری و تازه باشیم...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 2 May 2009 و ساعت 21:26 |
 

نمیدونم چه جوری بگم بنام تو..

دارم دست پرورده یه کسی میشم که تو رو نمیخواد...روم نمیشه بگم بنام تو....

از وقتی هادی دنیا اومده بود تا الان همش فکر میکردم من همه چی رو بلدم و همش داشتم یاد میدادم...البته خب چیزائی که یاد دادم همیشه همه یه اونائی که یاد میگرفتن رو نجات داد و آروم کرد و حتی بعضی وقتا وقتی یاد نگرفتن بعدش پشیمون شدن!!!

اصلا نمیدونم جریان چیه...تازه داره اذیتم هم میکنه....نه یه ذره..که خیلی هم زیاد ...دوباره توش موندم و نمیدونم اصلا این دیگه چه جورشه...

همش فکر مکردم کسی که عصبانیت میکنه و دست و پات به لرزه میفته از شدت حرص و شب خوابت نمیبره اصلا ارزش یه ثانیه فکر کردن بهش رو نداره....باید یه بارکی دندونشو بکنی و  خودتو راحت کنی و خلاص...البته هنوزم رو همین باورم....اما خب مشکل اینجاست که ...

دوباره دعوامون شد و طبق معمول  دفعه های پیش اون از کوره در رفت و من هم طبق اخلاقی که دارم کم نیاوردم  و جنگ بالا گرفت و به بدترین نقطه یه خودش رسید...نمیدونم تو اون  سه ساعتی که از هم بی خبر بودیم به اون چطور گذشت اما من عجیب ترین و بدترین احساس زندگیم رو داشتم تجربه میکردم....یه حس نفرتی که  باعث میشد به جدا شدن و پشت پا زدن به همه چی و تموم کردن رابطه فکر کنم و یه حس دوست داشتن که همش وادارم میکرد  معذرت خواهی کنم برای اشتباهی که خودمو در مقابلش مقصر نمیدونستم ...

والبته ختم شد به  دومین حالتش...نمیدونم چی باعث میشه من لال مونی بگیرم و هر چی بهم توهین میکنه و بد و بیراه میگه و نیشم میزنه سکوت کنم؟؟؟ اما خب از اینکه من هیچ وقت بد و بیراه نمیگم خوشحالم...به نظرم سکوت خیلی بهتره!!

از اینکه همه چی مثل اول شد و اون مثل همیشه و حتی بیشتر نازم رو میکشه خوشحالم و آروم شدم اما  یه کینه یه وحشتناکی   تو دلم روئیده که نمیتونم جلوشو بگیرم....دارم  تلاش میکنم به قول خاله که حرف قشنگی زد همون روز عشق رو تمرین کنم ...سخت نیستش چون من دوستش دارم و اینجوری که پیش اومده انگار زیادی هم دوسش دارم...

 

به قول خودش آخر سر هم من تربیت شدم...اون برنده شد و من سرمو خم کردم و قول دادم هیچ وقت ازش نپرسم کجا میره و چرا میره و شاکی نشم  از اینکه برای من وقت نداره و شرایطش رو درک کنم و بزرگ یشم و از این بجه بازیام هم دست بردارم!!!!!

 

همهِ این نتیجه ها  بعد از  اینکه دو ساعت کامل سکوت اختیار کردم و به توهینا و بد و بیراه گفتا و درس ِ ادب بهم دادنا گوش کردن اعلام شد...

از اینکه خودمو پیش خودم کوچیک کردم ناراحتم ...میدونم که اون خودش این فکرو نمیکنه...اون چون خیلی دوسم داره فکر میکنه هر چی که دوست داره میتونه به من بگه و هر جوری که دوست داره باید باشم....اما من ۱۸۰ تا با اون فرق دارم!!!!

قاطی پاطی حرف میزنم میدونم ....اما خب آخرش بالاخره اینه که من به دلایل مجهولی نمیتونم از دستش بدم و رهاش کنم و از رفتارش با من شاکیم و این شکایت تو وجودم داره ریشه میندازه و منفجرم میکنه....اگه یه بار دیگه همچین  شرایطی پیش بیاد نمیدونم چه اتفاقائی ممکنه بیفته ...به قول خودش که تهدیدم میکنه و میگه میخوای یه خاطره ِ دیگه درست کنم برات که ۳ روز حالشو ببری؟؟!!!!

میشه خاطرهِ جاودانی!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 26 Apr 2009 و ساعت 19:41 |

   

سلام )  
اصلا خوشم نیومد.......... هر چی فکر میکنم نمیتونم این حرفا رو درک کنم نه از بابت نامردمیها نه از این بابت کاملا درک میکنم که شاید من بیشترین را در زندگیم دیده ام
هنجارو ناهنجار رو میتونم از لابلای نوشته هات ببینم و بسیار دیده ام اما نمی تونم درک کنم که تو بگی نه دیگه پرشدم دیگه طاقم بریده از تو یکی نمی پذیرم ....یادم میاد وقتی کیمیا دست گلی رو محکم گرفته بود و دیوانه وار از پله های بیمارستان بالا پائین میشد و در دستی دیگر دل خورد شده اش را به قشنگی بند میزد ...به هر حال تو دوستانی هم داری که براشون مهمی نه برای ثواب و عقوبت خیر بلکه برای دوستی...... لطفا کاسه کوزه رو جمع کن و از زندگی کردن و زنده بودن بنویس

 

 

 

 

نمیدونم چرا دو سال پیش این پیغام اونقدر برام عزیز و مهم شد که  نگهش داشتم و هر چند وقت یه بار میخوندمش....با اینکه عمو سید خیلی وقت پیشا خدافظی کرده بود و رفته بود اما  گاهی جوااب سلام منو میداد...امسال ۱۲ فروردین نوشته بودم که بهترین روز زندگیم بوده اما باز هم اون طعم شیرین لیمو زهر تلخش رو به گلوم ریخت و من باز به درد از دست دادن عمو سید عزیزی که هیچ وقت ندیدمش و هیچ وقت نشناختمش اما از عزیزترین کسام بود دچار شدم....دیگه حتی سلامی نیست...

 

 

خوب باش ....و آروم عمو سید...خدانگهدارت باشه

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 19 Apr 2009 و ساعت 14:26 |
 

بنام تنها امید...

دارم جا میفتم....کارمو دیگه خوب بلدم...میدونم چیکار کنم و حتی بعضی وقتا منم که یاد میدم!!!

و طبق معمول همیشه که هر جا میرم  حنما یه کرمی باید پیدا بشه که هی همش دور و برم وول بخوره ، این جا هم یکی تمرکزمو گرفته...وحشت میکنم وقتی فکر میکنم به اینکه نکنه یه دفعه بخواد چیزی بگه بهم....اصلا دوست ندارم چیزی بشنوم....امیدوارم به خیر بگذره....!!!

حالم زیاد خوب نیست...سرم درد میکنه....هادی  یه هفتست که رفته و من یه روز دیدمش فقط...مهمتر اینکه وقتی هم دیدمش  زود آلارم داده بهم که میخواد بره....یه بازی یه وی براش خریدن که مطمئنا و صد در صد از مامانش هم خوشگلتره و هم مهربونتر و هم  خوش اخلاقتر ...و دعواش  هم حتما نمیکنه....

اما خب جمعه دیگه باید برگرده خونه که از دوشنبه مدرسه داره...

تابستون  عروسیه.... باید بیام...اما دلم نمیخواست اینجوری باشه.... هیچ وقت فکرشو نمیکردم که این شکلی بیام...اما خب چاره ای نیست ..سرنوشت این شکلی بوده....

زندگیم خوب پیش میره...یه کمی مشکل پول دارم که اونم به زودی حل میشه...رفت و آمد فامیلی بدون مشکله....روابط احساسی تو بهترین  درجه هاش  سیر میکنه...آرامش روانی  برقراره با اینکه تنهام.... و خلاصه  فضای خونه آبی ملایم اقیانوسه و آروم...

فقط بعضی وقتا مامانم  اذیتم میکنه..نمیدونم چرا وقتی بیکار میشه دوست داره منو انگولک کنه و منم داغ میکنم ...تنها کسی که تو زندگیم تونسته تا این حد با عصب های من  به راحتی آب خوردن بازی کنه مادرمه...و همیشه هم خوب میدونم بحث کردن باهاش هیچ نتیجه ای نداره اما خب همیشه هم خودمو سپردم به  گفتگو و همیشه هم به  داد و بیراه انجامیده....

خدای من کمکم کن  سکوت کنم!!!!

 

دیگه خبری نیست جز اینکه امروز عید پاک بود اینجا و تعطیلی...  هیچ اتفاقی هم نیفتاد و من همش خونه بودم و هیچ کاری هم نکردم!!!!

 خدانگهدار همه...

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 14 Apr 2009 و ساعت 0:29 |
طعم لیمو!بنام تنها امید...

امروز تولد من  توی شناسنامه بود...روز جالبی یه...اولین روز ماه آوریل که معروف هست به روز دروغ و شوخی...

اما خب گذشته از دروغ و شوخی امروز بهترین روز زندگی من  مُهر خورد...خیلی خوشحالم...خوشحالم از اینکه خدای بزرگ مثل همیشه بال و پر شیکسته یه منو نوازش کرد...امیدوارم شوخی با من نکرده باشه...!!!

تولدواقعیم امسال روز تاسوعا بود...خودم یادم بود اما خب نمیشد حتی بگم...خیلی غصه خورده بودم...هم از تنهائی...هم از  اینکه روز  گرفته ای بود....اما خب فکر کنم کائنات همیشه حساب کتابش دقیقه...شاید دیر و زود داشته باشه اما انگاری سوخت و سوز نداره....

امروز ظهر سر یه میزی نشسته بودم که آدمهای دوست داشتی ای هم کنارم بودن و مهمتر از همه اینکه همه یه اون ادما که خیلی وقت نیست  میشناسمشون  سورپرایزم کردن و  با یه کیک و دو تا شمع که ۲۸ سال عمرمو روشن کرده بود برام، تولدت مبارک میخوندن...از صدای خنده یه از ته دل خودم  خودم هم لذت میبردم...

نمیدونم چی بگم...خیلی خوشحالم...

روز تولد من مصادف شد با روزی که اولین بار تو زندگیم به طور رسمی کار میکردم وروز امضای قرار داد قشنگ و دوست داشتنیش!!!

خدای خوب من! همیشه دستت توی دستم بوده و هست و همیشه از تکیه به تو و مهربونیت  پشتم گرم بوده ..

کمکم کن بتونم وظیفه ای که دارمو درست انجام بدم....کمکم کن قوی باشم...کمکم کن همیشه داشته باشمت...ترکم نکن که بیشتر از همیشه  احساست میکنم و بهت نیاز دارم...

اَلَن میگفت که فرِد بهش گفته یه دختر ناز و با استعداد بهت معرفی میکنم...میگفت از من خیلی راضی یه و از اینکه پیدام کرده خوشحاله...اما من باورم نمیشد فرِد این حرفا رو راجع به من گفته باشه....هر موقع که میدیدمش از  ترس و استرس همه یه عصب های تنم منقبض میشدن....یه باز زنگ زدم به دختره بگم که من ۱۰ دقیقه دیر میرسم سر کلاس وقتی  صدای فرِد  رو  پشت تلفن به جاش شنیدم یادم رفت چی میخواستم بگم

و روزی که داشتم میرفتم از مدرسه بهش گفتم مرسی آقای ایکس برای همه چی و خدانگهدار...گفت معلوم نیست که برمیگردی یا نه...خدافظی نکن...و من سریع گفتم امیدوارم که دیگه برنگردم!!!طفلک شوک شد از جوابم...فکر میکردم از من خوشش نمیاد اما امروز وقتی شنیدم راجع به من چیا گفته همش خندم میگیره و دلم میخواد دوباره ببینمش!!!!!

فرِد و ژولی و خدای خوب من !!!

برای همه یه کمکهائی که بهم کردین ...همه یه کارائی که برام انجام دادین از صمیم قلب ازتون ممنونم...

خدانگهدار!!!!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 1 Apr 2009 و ساعت 21:37 |
 

 

خدای بزرگ!!!

همیشه شکرت کردم به خاطر همه یه چیزائی که بهم دادی و برای همه یه چیزایی که بهم ندادی...

خدای بزرگ همیشه به دادم رسیدی تو همه یه لحظه های سخت...همیشه همه یه خوبا رو برام خواستی....

اما

اما

اما خدای همه!!

غم بزرگ توی چشمام....تو دلمو ...چیکارش کنم...چه جوری قایمش کنم؟؟؟

چیزی که ریشه کرده تو قامت من و منو سر پا نگه داشته ...ستون غصه رو  چه جوری قایم کنم خدایا؟؟؟

چی میشد  اگه منم بدون سختی زندگی میکردم و میمردم؟؟؟؟

همه یه موزیکای دنیا خاطره های روزای سخت منن...همه یه عیدا و  تابستونای  هستی خاطره های تلخ تنهائی های منن....و همه یه خوشمزه های دنیا طعم تلخ گریه های  بیکسی منن....

خدای من دیگه طاقت ندارم ادای  قوی بودنو در بیارم...چشمام به مردم دروغ نمیتونن بگن...همه میبینن غم توی چشمامو و من خجالت میکشم از  نگاه کردن تو چشای دیگران!!!!!

چه جوری میخوای ریشه یه غصه رو از چشمای من بخشکونی خدایا؟؟؟

خدای من چه حوری میخوای تو چشام نیگا کنی  وقتی اومدم پیشت؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در 30 Mar 2009 و ساعت 1:6 |