تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام  دنیای ارامش!!!

مینویسم .....حتی اکه دفترم صورتی نباشه....حتی اگه قلم نداشته باشم..... حتی اگه کسی بخواد دفترمو بدزده.....فقط در صورتی ممکنه ننویسم که یا دیگه نفسی نباشه واسه نوشتن...یا دلیل و بهونش نباشه.....دلم میخواد روزام که هم اشک دارن و هم لبخند نگه دارم.... میخوام یادگاری بمونه برام قلبی که از توش تیر میگذره و چشمایی که ازشون اشک جاریه.....

من اومدم اینجا چون  اتفاقی که نباید میفتاد افتاد....زلزله و سیل نبود .....  یه چیزی تو مایه های کسوف بود....فقط تونستم از دور نگاه کنم و فکر کنم  به اعماق ماجرا.....من حتی نترسیدم......

قبلنا وقتی دنیا خسته کننده  به نظر میرسید میشد لاقل گفت و شاکی شد....اما حالا دیگه شاکی شدنم واسه همه عادی شده.... اسمونو که نگاه میکنی باهات راه میاد اما اونم دیگه خسته شده از غر زدن.....

خوشحالم از اینکه به اینجا رسیدم.....فکرشو نمیکردم....اما اون دنیای ارامش که  تو همه یه وجودم  همیشه هستو نگاهش به منه بالاخره  کمکم میکنه...باید سختی میکشیدم واسه کامل شدن روح سرگردونم....امیدوارم سختی های دیگه یه زندگیم هم واسه یه هدفای شیرین و خوشگل باشن....

به شانس اعتقاد دارین؟.....من خیلی بد شانس میدونم خودمو...البته تو جزییات زندگی....

اما در کل بزرگترین و بهترین  شانس دنیا  که فک میکنم هیشکی نداشته رو به من دادن....اونم عشق کوچولومه....ذوق میکنم وقتی یادم میفته که  حالا میتونم با افتخار بگم اهااااااااای همه یه دنیا!!!!!! من عشق کوچولومو  عاشقونه دوسش  دارم....

میدونن و سرشونو کردن زیر خاک.... شاید اگه منم بودم از حسودیم همین کارو میکردم....

هنوز تمرکز ندارم...به خونه یه جدید عادت نکردم هنوز.... بازم برمیگردم.... ارامش بعد طوفان قشنگه ...اما بهتره ازش استفاده کنم و نوشتنش باشه واسه وقتی که دغدغه ای نیست....

 خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384 و ساعت 9:34 |
بنام شاهد اشکهای پنهان!!!

جیم کری هم دیگه زیاد به نظرم بامزه نمیاد....دغدغه هام تو ذهن خودم تموم شدن و دیگه اخر راه رو واضح دارم میبینم...از اینکه خودخواهیمو دارم به خودم ثابت میکنم زیاد حس جالبی ندارم اما خوب اینده یه نزدیکمو خوشگل میبینم....به دور دوراش اصلا نمیخوام فکر کنم....شاید اینده یه دوری اصلا نباشه!!!!!!!

خیلی با خودم کلنجار رفتم واسه رسیدن به اینجا اما هنوزم نمیدونم درسته یا نه......اینو اما خوب میدونم که اگه راهه دیگه ای غیر از این انتخاب کنم برام میشه باز یه خروار خاک روی جسمی که دیگه نفس نمیکشه.....هنوز میتونم لبخند بزنم ...اونجوری که دلم میخواد....نه اونطوری که دیگران تصمیم میگیرن.....میدونم هنوز میتونم دوستت دارمو بگم اما نه با اجبار.....میتونم کار کنم و عرق بریزم اما اخر شب جای اشک ریختن خوشحال از گرفتن مزد زحمتام حتی با یه لبخند راحت بخوابم....و   و   و   .......

پس دیگه فکر بردن ارزوهامو تو خونه یه سرد و تاریکه پر از موریانه ها و حیوونای زشتو نمیکنم....ارزوهای من اینقد خوشگل و با ارزشن که فقط جاشون تو بهشته.....

تو این مدت خیلی حسها رو از دست دادم....قشنگیها رو تنهایی نمیتونم ببینم...به نظرم همه چی زشت میرسه...  اما اسمون وقتی برام خودنمایی میکنه و ماه برام ناز میاد  میبینمت و لذت میبرم

تو رو میخوام فقط واسه خودم.....امیدوارم خودخواهی یه من نسبت به عشق تو همیشه همینقد زیاد و قوی بمونه...

همه یه اونایی که فک میکنن عاشقن واسه ما دعا کنن....همتون همیشه عاشق باشین و واصل.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:23 |
ام اونی که بهم نیرو میده که اسمشو تو دلم همیشه  یاد کنم....

من برگشتم...مسافرت فعلا تموم شد....اما میدونم که هنوزم مسافرم....اما فعلا خدا گفته مسافرتای ابدی نرم......منم هنوز دوست دارم بمونم....میخوام بمونم و مزه یه لباشو بازم بچشم ....جلوی همه یه اونایی که تحمل دیدن این صحنه رو ندارن.....

سفر تموم شد و من فهمیدم که هر جای دنیا برم همیشه وقتایی هست که های های باید اشک بریزم که بعدش بتونم لبخند بزنم.....

بیشتر پیر شدم و باز بیشتر بزرگ شدم و بیشتر به عشقم نزدیک.........خوبه....میشه خیلی چیزا یاد گرفت.....میشه بشناسی خودتو و بدونی عکس ا لعملت چیه وقتی اونی که بهش مدیونی جلوت اشک بریزه.....اونم به خاطر تو.....میشه بفهمی همونقدر که عاشقی و لطیف میتونی سنگ باشی و خشن......من وقتی برگشتم فهمیدم همون جوری که اونجا همشون سرشونو انداختن پایین برام منم اینجا ناچار بودم که اینا رو  قبولشون کنم....پس اونا هم ناچار بودن.....چه افتضاحی....

۱۶ تیر ۸۴ هم رفت و گذشت  شد تاریخ ...اما برای من و مطمئنم برای اون شد تاریخی ی ی ی ی ی.....

ببخش اگه خوب نبود.....

دیدم کسی رو  که نمیدونستم دیگه هیچ وقت قرار نیست ببینمش....یه ستاره از اسمون شلوغ زمینیم غیب شد ...رفت و شد شهاب.....امیدوارم خدا ببردش یه جای خوب و راحت......اممین....

ستاره یه اسمون بهشتیم پرنورتر ازهمیشه نگاهم میکنه......

امیدوارم همیشه برام سالم و درخشانو عاشق بمونه و چشمک بزنه .....

هنوزم خستم.... اما وقتی اون از سفر برگشت روحمو پس اورد....اصلا نمیدونستم که جدا شده و رفته...نمیفهمیدم چرا اینقدر بدم.....

زندگی یه قبلی دوباره شروع شد و من منتطرم که صبح بشه....تاریکی رو دوست دارم اما نه با صدای خفاشا و جغدا.....دعا کنین برامون.....

هنوز تمرکز ندارم...دوباره برمیگردم...

خدانگهدار.....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:23 |
بنام اونی که تصمیم نهایی رو میگیره!!!!

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام......

من برگشتم........ذهن زیبای خسته صحبت میکنه.......فعلا جیم کری ببینید تا من بیام حسابی سلام علیک کنم....شب به خیر.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:22 |
بنام اونی که خوشگله و خوشگل افریده......

قلیون.....ساغر....سیر .....رولت....ضایع شدن......اش رشته...کوه...ابگرم....البالو....بوفه.... بستنی بی پسته....تکرار ضایع شدن.....لا لا.... سومین ضایعه....و بالاخره ضایعات پی در پی تا شب.....و اینی که الان حالشو میکنین.....

خوش میگذره شدید......

من کلا خیلی پابندم....دیدین که اپ میکنم..... اما خب کم لطفم...شرمنده

خدانگهدارتون.....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:22 |
بنام صاحب لحظه های تلخ و شیرین....

بهش بگو ...من نمیگم.....

بهش بگو تا حالا شاید اسمشو نبر نبودم و نیستم....اما امروز منم شدم همون...همون خدافظی یه اسمشو نبر شد......

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:21 |
بنام اونی که تنها امیده و محافظ!!!!

من اومدم خدافظی اما امیدوارم  برای همیشه نباشه.....نگرانی نداره دارم میرم مسافرت اما وقتش  یه خورده طولانیتر از مسافراتای نرماله.....برام دعا کنین.....دلم برای شما و دفتر صورتیم تنگ میشه......

دارم میرم جایی که میشه از یه قدمیش رد بشم اما میدونم که ازش دور میشم دورتر از الانی که هستم.....

همه یه ذهنم تو خواهی بود ...از ته ته دلم اینو میگم خیلی دوستت دارم ...مطمئنم بیشتر از اندازه یه اون مورچه ها..... برام دعا کن ...دلم تنگه از همین الان

همه مواظب خودتون باشید...امیدوارم بازم بهم ثابت بشه که از دل نرود هر انچه از دیده رود....

خوش بگذره...... هم به من هم به شما هم به عشق کوچولوم که نفسم به خاطر اون بالا میاد....

من اوایل ماه سپتامبر برمیگردم...البته اگه زنده باشم و اوستا اجازه بده......

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:20 |
بنام تنها مالک شادی و غم!!!!

 بازم دارم نفس میکشم.....روزگار داره قصه میگه برام.... اما نمیدونم چرا جای کتاب قصه های  سیندرلا و سفیدبرفی  داستانای  خون اشامو وحشت تو تاریکی برام ورق میزنه.....

من و یه روح کوچولویه نا اروم تو یه اتاق در بسته که هیچ روزنه ای نداره.....تاریکی یه مطلق حکمفرماستو  من حس میکنم تاریکی داره ما رو میبلعه....اولین بارم بود از وحشت اشک میریختم

خیلی دلم گرفته....نمیخوام برم حتی پیش اونی که میخواد خوشحالیمو ببینه....نمیخوام حتی برم بیرون از خودم... میخوام با خودم باشم و فرو برم تو وجود خودم .....دلمو بهترین و باهوشترین موجود واسه یه فهمیدن خودم میدونم....هیشکیو نبینم و هیچی نشنوم.....فقط خیره بشم به اینده ای که هیشکی ازش خبر نداره شاید بشه یه گوشه ایشو ببینم.... یا شایدم بشه وقتی بخوام از خودم بیرون بیام شادتر باشم....

دلم برات تنگ میشه....اینقدر که حتی تصورشم نمیکنی.....با اینکه دعا میکنم صبا بهت بگه اندازه یه دلتنگیمو اما پیش خودم حتی اگه ندونی هم باز دلم همونقدر تنگه و  بیشتر دوستت دارم....

میخواستم بگم چرا بعضی وقتا حوادث وفق مراد ادم نیست  اما نمیگم چون میدونم حکمتش اینقدر قشنگ و پر رمزو رازه که انتظار واسه دیدن نتیجش شیرینتر از وفق مراد بودن حادثه هاست....

اونایی که میایین دیدن من تو کتابچه یه صورتی اما غمبارم ....برام دعا کنین...برای من و عشق کوچولوم که دنیا با همه یه بزرگیش ما رو حریفای قدری واسه مبارزه تصور کرده....ما باهاش میجنگیم تا اخر قصه....باشید و ببینید که  غنچه های عشق پر حرارت من بالاخره تبدیل به گلای خوشگل خوشبوی بهشتی میشن.....

قصه یه عشق من و کوچولوی مهربونم میمونه به یه جریان برق توو یه سیم که کنده شده....یکی لازمه که جز خدا هم البته نمیتونه باشه.....لازمه این دو تا سر سیمو به هم بچسبونه که بشیم یه جریان یه وجود....روز انفجار دنیای  دوست داشتن.....روز جشن همه یه  اونایی که از ته دلشون دوست دارن....روزی میشه که سالگردش از یاد هیچ شاعری نمیره.....

برام دعا کنین ...من نمیخوام برم جایی که نفس کشیدن برام سخت باشه....اون همه یه نفس منه.....بازم میگم دوستت  دارم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:20 |
بنام اونی که تنها امیده!!!!!

اومدم بگم که لذت و ذلت خیلی شبیه همن و خیلی  وقتا هم وقتی احساس لذت میکنم همراهش حس ذلت هم هست......

لحظه های بینظیری داشتم اما اگه اشکام چاشنی نمیشدن بازم میشد بگم بهشتو داشتم .....

دوستت دارم 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:19 |
به نام اونی که تنها امیده!!!

برگشتم ...احساس خوبی دارم از برگشتن اما هنوز نمیدونم چه جوری دوباره باید شروع کنم....یه روز یه زلزله اومد که من هنوز همه یه ذهنم مشغول بازسازیه خسارات وارد شده بود که یه دفه یه رعد و برق وحشتناک زد و بعدشم یه صدای ترسناک و بعدش یه بارون تند که هیشکی دوست نداره زیرش قدم بزنه و لذت ببره....زلزله اگه خسارت زد بعدش فهمیدم که لازم بود واسه یه تغییر شرایط....اما رعد برق و بارون.....با اینکه وحشتناک بودن و من ترسیدم ...خیس شدم و بعدشم تب داغشو تحمل کردم....اما عین بارون بهاری همه چی رو تازه کرد و این دفه دیگه نه فقط یه قدم بلکه یه دنیا نزدیک شدم به اون چراغ خوشگلی که نورش راهمو روشن کرده تا برم بهش برسم.....

راه رفتن زیر افتاب داغ با یه بار سنگین سمت هدفی که معلوم نیست....اشک ریختنی که حتی دلیل نداره و نگاهای بیرحم ادمایی که میبینن و میگذرن....چه حسی میتونه داشته باشه؟؟؟ فهمیدم که هر چقدر هم  مغرور باشم بازم چشمم به اونی بود که از کنارم رد میشد و نگاهم میکرد....فهمیدم که تنهایی رو دوست ندارم....فهمیدم که اگه فکر دیگه ای نباشه ممکنه واسه خوشحالی یه خودم تلاش نکنم....و فهمیدم که اینقدر دوسش دارم که حاضرم به خاطرش هر دیوونه بازی که باشه در بیارم......

روز سختی بود و روزای سختی بود....اما گذشتن و شد الان که من زندگیم عادی میگذره و کمتر تقلای عشقو میکنم....دیگه گریه ای نیست برای تعیین تکلیف....گریه برای عمره که تموم میشه و برای وقت که نمیگذره و برای دوری که کمتر صبوری داره.....

میخوام برم سفر.....سفر که نه .... برگردم  رو صفر محور....اونجایی که بودم.....میخوام بعدش دیگه نرم سمت منفی......این دفعه میرم بالا....میخوام اوج بگیرمو تا خدا برم....

خیلی چیزا ممکنه بشه رو اون صفر...اما اینقدر شجاع هستم که بتونم باهاشون روبرو بشم.....این دفعه نه با صداقت.... با درایت......من لبخند میزنم و به هدفم میرسم......اینو تازه یاد گرفتم.....ارامش اولین ماده یه اکسیر جوونی یه......

میرم جایی که دنیا اومدم ....شاید برای خدافظی شاید برای شاد بودن لحظه ای ...شاید برای رفع دلتنگی که این بعید به نظر میرسه....شایدم فقط به امید یک نگاه کوچولو یا یه دیدار از دور  و شنیدن یه سلامش.....

بازم بزرگتر شدم....میشه حسش کرد....مطمئنم بزرگ شدن هیشکی اندازه یه من محسوس نبوده....اما هنوزم اینقدر دوسش دارم که فقط بهش بگم چشم.....

این مدت که نبودم همه لطف داشتن..... دختر خاله ....نوه کوچولوم (دردونه)...teenager... عمو سیدم.....داداش گله.......گلی خانومی.......شمیم.....,  و بقیه که تنهام نذاشتن......

مهمتر از همه عشق کوچولوم که همه یه زندگیم و نفس کشیدنم به خاطر وجودشه و همه یه ارامشم از یه نگاه موثرش.....دوستت دارم

من ذهنم که بازتر بشه دوباره برمیگردم..... سرتونو من نخورم کی بخوره؟؟؟

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:18 |
بنام اونی که تنها امیده!!!

من اومدم بگم که برمیگردم!!! وقتشو نمیدونم .....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:18 |
بنام قدرت مطلق!!!

وقتی بیدار شدم فکرشم نمیکردم روز بدی ممکنه باشه.....اصلا هیچ فکری نکردم...حتی فکر اینکه اونه که همه چیو پیشبینی میکنه هم نکردم .....

غذا خوردم بدون اینکه فکر کنم ممکنه بخوام دوباره  بخورم......پول تو کیفم گذاشتم بدون اینکه بدونم قراره کیفمو بزنن.... رفتم اون سر دنیا دیدن یه نفر بدون اینکه بدونم اون حتی خونه نیست.....موندم تو خیابون بدون اینکه بدونم اتوبوس و مترو  به خاطر روز کار تعطیل شدن....

بین اون شلوغی که همه سوالپیچم کرده بودن ذهنم فقط پیش انگشتری بود که توی اون کیف بود و من درست  دیروز اونو از توی کیف برداشتم و یه جای دیگه قایم کردم نمیدونم چی بود و کی بود که گفت برش دارم.... من  داشتم سعی میکردم خوشحالیمو پنهون کنم از اینکه اون انگشتر تو کیف نبوده بقیش زیاد مهم نبود.... با اینکه  مدارکم توش بود

ذهنم فقط این بود که قدرت مطلق فقط همونیه که خواست  من کیفمو گم کنم و پولای توش بره و کیفم برگرده دستم و اون انگشتر هم که عزیزترین خاطره یه من بود  پیشم حفظ بشه....ادامسه ۲۷ تیر ۸۳  پیچیده شده بود توو یه پلاستیک کوچولو که دیگه هر چی تو کیفو گشتم نبود....همه چی سر جاش بود غیر از اون.....دلم سوخت اما شکرش کردم بابت برگشتن یه تیکه از خاطره های عزیزم.....

چن وقتیه یکی همش داره هشدار میده...نمیدونم به کی ؟ شاید منم شاید نه....اما دور نیستن سنگایی که دارن پرت میشن...هر لحظه ممکنه پای منم  گیر کنه به یکیشون و کله ملق بشم.....قضیه یه امروزم یه جورایی  گفت هی هی هی حواست باشه.....یه چیزی هست که کمه!!!! نمیدونم چیه اما حسش میکنم.....

ادما خودخواهن....نمیخوام اصلا قبول کنم که  سبب این کمبود منم  ...اما امیدوارم واقعا نباشم.....

روزای بدون اون  همشون پر از حادثه و طوفانی ان......من  همیشه ماجرا رو دوست  داشتم اما تجربه یه ماجرا های تلخ دیگه هم تکراری شدن هم شورشون در اومده.....

ای قدرت مطلق!!! من پنهان شدم زیر خاک.... مدفون شدم بین گور های نامهربونیا و زندونی شدم بین ادمای فرشته نمایی که درخششمو قایم کردن و اروم اروم دارن خوشگلیمو میسابن.....سیندرلایی که حتی نتونستم لنگه کفشی  نشونه بزارم واسه عشقم......فقط تویی که میتونی بدون جادو منو بهش برسونی .....نزار دیگه توو این قفس که هواش داره تموم میشه خفه بشم......دیگه حتی عنکبوت بیچارم هم تحمل اشکای منو نداشت اونم تنهام گذاشت....چن روزی بود که خونه سازیش متوقف شده بود و دیگه حوصله یه بزرگتر کردن خونه یه خوشگلشو نداشت....منم که  حالم درست حسابی نبود حالشو بپرسم....امروز رفتم ببینمش.... اما دیدم اون تووو    وسط  خونه یه بزرگ ویلاییش   مچاله شده و تکون نمیخوره..... نمیدونم چرا مرده بود..... شاهد کوچولوی شب بیداریای منم  با اشکای غصه ام و با خونه یه بزرگش رفت تو جارو برقی و من الان دیگه هیشکیو ندارم تو سکوت  و تنهایی  یه شب سمت راه رفتنشو با چشای منتظرم تعقیب کنم.......

قدرت مطلق!!! بگو تا کی باید منتظر بشم؟ به کدوم شماره باید زنگ بزنم برام نیرو بفرستی؟ من  میترسم....عین اونی که مونده تو اپارتمانش که اخرین طبقه یه ساختمون ۲۰ طبقست و  در حال سوختن....کی میخواد نجاتش بده؟ نمیترسه؟

کمکم کن!!!!

یه چیزی!!!!حالا فهمیدم  که عمو جیم کری یه بنده هم بعضی وقتا لک لک میشه خب.....ادمه دیگه....ادما هر چقد هم که دلقک باشن بازم اشک دارن......

دعا کن!!!

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:17 |
                                  !!!be nam ooni ke tanha omide

salam......hanoozam khoshbakhtam                   

 hanoozam khoshhalam.... sarshar az lezzat .....cheshmam bargh mizane eyne ye  koochooloo ke  behesh abnabat  neshoon bedan

...... shabam khonak bood o setare daar ..pore booye shab boo....roozam aftabe baharo dasht o booye yasaman

bargashtam faghat begam ke  hamash panshabe jome haye  daftare sooratim ta hala  booye ashk midad amma in dafe por shod az booye khaterahey soorati o abiiiii......

va khoshhalaaaam ke dobare toro daram .....labhaaato labhaaato doost daram...... arezooham do ta bishtar az  salhaye omram shodan .....jeegareshoono ......

neveshteham khoshk be nazar miresam injoori shayad az fonteshe shayadam az sardardam.... be har haal man barmigardam dafeye dige   ba ye aalame golaye beheshti khoob bashi!!!! o mehraboon

khodanegahdaretoon

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:17 |
بنام ارام ارامشبخش!!!

یه سر طناب دست منه و سر دیگش دست اون ....میکشیم  با همه یه قدرتمون که شاید یکی برنده بشه و اونیکی بیفته تو بغلش....اما  یه چیزی این وسط عادلانه نیست....یکی داره اونو از پشت میکشه سمت خودش....اگه من چشمم بیفته بهش ممکنه این سرطناب عشقمونو ول کنم...اون وقت اون عقبکی میره و میفته بغل اونی که پشت سرش داشت میکشید.....

کیه که حق داره؟منی که ول کردم....یا اونی که  یهو سر رسید و ناخواسته جرزنی کرد.....داور کجاست؟ چرا باید بستنی که اینقد خوشمزست برسه به چوبش......

بازم اونی که گفت حواست باشه اومد گفت حواست باشه هاااااا.....

نکنه هدر کنی همه چیو!!!.....یکی دیگه اومد گفت میدونی که تنبیه میشی....به اینم حواست باشه....

کی مهربونتره؟ کی راست گفت؟ کدومشون بال داشت و میتونست منو ببره بالا؟ کی دستش بیل بود و میخواست منو دفن کنه؟

وقتی گیج بشی بهتره ساکت بشی....حتی اگه فکر نکنی بازم ساکت شو.....اینو من میگم ؟؟؟....اما من نمیدونم.....اینو شاید یکی از اینا که بال یا بیل داشت میگه....هنوز سخته تشخیص صداشون.....

خدایا!! شکرت به خاظر عشق کوچولویی که قدرتش دنیا رو صدا میکنه و عشقش منو اسمونی.....خدایا بهم صبر بده بتونم سکوت کنم و چشمامو باز نگه دارم که اخر قصه رو ببینم......خدایا عشق کوچولومو برام همیشه ارومو خوشحال نگهدار....اممممین

یه چیزی!!!!اگه جنگ شروع شد تا اخرش برو....اگه وسط راه ول کنی تا اونجاش هم که اومدی دیده نمیشه.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:16 |
بنام تنها ناظر پر از سکوت!!!

 من حرارتو دوست دارم....زمستون قشنگ نیست  حس سرما هم سر انگشتا  دردناکه....افتاب داغ انرژی میده.....امروز داغ داغ بود و با اینکه بارونی توو کار نبود همه یه اسمونه دنیا رنگین کمونی بود.....میشه بگم دیگه صورتی نبود ...شدتش میرسوندش به قرمز..... یه قرمز خوشگل....

عیدمون بازم مبارک شد.... مال تو هم مبارک باشه ....

 روزای داغ بدیش اینه که بعضی وقتا پشه میاد سراغ ادم....من البته پشه بندی دارم خفن......ساکت موندم تا پشه هه وز وز کنه و بعدشم بزنه به چاک.......خبرای جالبی بود و اتفاقای خوشگل میفتاد....من اما  هنوز ذهنم مشغول اون صدای همیشه توو گوشم بودم که میگفت حواست باشه بعدا گریه نکنی....

یادم موندش که یکی یه ماچ از یکی طلبکار شد  و یکی دیگه هم  همه رو واسه خودش محرم  پنداشت که البته من هنوز به حساب کتابای  امروز نرسیدم.....

و این یادم اومد که من حرارتو دوست دارم اما  امیدوارم اون دنیا پرتم نکنن وسط اتیشخدایا رحمی بکن.....

 بعدش اینکه امروزیه لحظه دلم  گرفت...... از بابت یه عاشق کهنه که سالهاست انتظار عشقشو میکشه و هنوزم بعد  ۲۲ سال ناقابل که میشه یه عمر قابل بازم شب که سرشو میزاره بخوابه  با خودش میگه فردا  صبح میادش..... ۲۲ سال زیاده ...نه؟؟؟؟ اما همه میدونن که اون دیگه نمیاد......

خدایا من عشقمو با همه یه وجود ازت میخوام....نمیخوام اینقد صبر کنم .....کمکمون کن

بعداز مدتها امشب  خندیدم......اونقد قوی که یادم نمیاد اینجا اینقد شاد بوده باشم....اونایی هم که هنوز جا واسه عشق بخشیدن بهشون گذاشتن کنارم بودن . برای خنده یه من  قند تو دلشون اب میشد.....

شکر به خاطر مهربونیت.....شکر به خاطرلطفت که بزرگترینش عشق کوچولوی مهربون منه و شکر به خاطر دلم که هنوز باهاش میتونم هدیه بدم......

دوسش دارم بهش بگو توو تک تک کلمات قشنگ صورتی و ابی و رنگین کمونیم اولین و اخرین و مهمترین نقش رو داره

یه چیزی!!! اگه دیدی دلت برای اونی که باهاش قهری تنگ شده لحظه ای تردید نکن تو اشتی کردن!!!!!

پروانه ای باشی و اقیانوسی

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:15 |
بنام تنها امید همیشه حاضر!!!

هنوز دنیا خوشگله...با همه یه بدبیاریاش.....عاشقی هم قشنگه با همه یه بیقراریاش....

دل من هم که بدتر از فیلمای کابویی پر حادثه های خوب و بده.....یه لحظه توش سیل میاد و همه یه خونه ها رو میشکنه...یه لحظه بارون بهاری میشه و رنگین کمون میاره ....یه بار خودمو میبینم رو تیکه های شیکسته یه چوبی روی اب سیل که مواظبم غرق نشم....یه بار دیگه میبینم از قطره های بارون مثل نردبون بالا میرم و از رنگین کموناش عین بچه کوچولوها سر میخورم و میام پایین و از ته دلم خوشحالم...

شاید ادمهای افسرده هم هنوز بلدن بخنن....شاید هم همین خنده یه اجباری افسردشون کرده....اما اونی که ازدیدن رنگین کمون لذت ببره شاید هنوز افسرده نیست.....

اما من بازم سوار ابرا که میشم میگم فقط حرف نسیم صبا رو گوش کنن....اون میدونه ما رو کجا رو ببره....همونجا که یه مهربون یه دریا ارامش برای من نگه داسته تو دستای کوچیکش...همون دستایی که اندازه یه یه اقیانوس قشنگی توشون جا میگیره....

عمو جیم کری یه من نمره یه عشق دادنش بیسته!!!باید یاد گرفت....

شما هم صورتی باشین و عاشق....هم ابی باشین و اروم....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:14 |
بنام موجود در وجود!!!

هنوز داشتم به اینکه سر بچه ها داد زدم و فراریشون دادم فکر میکردم....اینکه کارم درست بود؟؟؟اینکه اگه مامانشون بود چی میگفت؟؟خوابم میومد....سرمو گرفتم بین دستام و تکیه دادم به میز رستوران....یهو بچه ها برگشتن...با یه پیر مرد...یه لحظه ترس برم داشت....نکنه اومده دعوا کنه.....هنوز چیزی نگفته بود که من گفتم اینجا نمیشه اینجوری بازی کرد....توپا میخورن به مردم...نمیشه غذا خورد.....انگار نشنیده باشه.....گفت نوه های من خیلی با مزه ان نه؟؟؟؟!!!نگاهش کردم....گفت میگن یه خانوم ناراحت هست اینجا....چرا ناراحتی!!! مات مونده بودم....گفت شاید داری نماز میخونی؟؟؟....گفتم نه...گفت اما من همیشه نماز میخونم....یه کتاب کوچولو در اورد از جیبش نشونم داد گفت همیشه عبادت میکنم....گفتم مسلمونید؟...گفت مسیحی ام اما خوب همیشه خدا هست ...قلبشو نشون داد و گفت همه جا هم هست....باید مهربون باشیم چون همیشه هست اینجا تو دلمون....باید مهربون باشیم  چون اون مهربونه...گفته همه باید خواهر برادر باشن....۷۳ سالش بود....برام عجیب بود...اولین بار بود این چیزا رو میشنیدم اینجا....

چقد خوبه همش به یادش باشم....همش شکر کنم که بهم خوشحالی داده....داشتم به کارم فکر میکردم که بد بود یا خوب....چقد میشه نزدیک باشه وقتی بخای که باشه.......

اون کتابشو بهم داد و رفت....هنوز نمیتونم بخونمش باید کلی روش زحمت بکشم که بفهمم...مطمئنم چیزای جدید بهم میگه.....

شکر به خاطر نگاهت....

شکر به خاطر عشقم و سلامتیش و مهربونیش...

شکر به خاطر نفسی که دادی تا باهاش دنیا رو زنده کنم

عشق کوچولوم جیگرتر و دوست داشتنی تر از همیشست

خدا هم مهربونتر از همیشه

تو هم ایشالله خوشحالتر باشی...

یه چیزی!!! فال قهوه بهم گفت یه راه بزرگ سفید دارم جلوم....که میرم تا اخرش......من معتقدم ...تو رو نمیدونم

دعایم کن ای اونی که  خدا رو لحظه ای یادت نمیره و نزدیکتر از منی.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:14 |
بنام تنها  امید!!!

چن روزه دل دیوونه.....

میگیره همش بهونه   اااااااااااااااااه

اتیشم میزنه هر شب جای خالیت تووی خونه.......

دل من هواتو داره

دیگه طاقت نمیاره....اییییییییییییییییییین

این دل همیشه گریون

مثل ابرای بهاره....................

کی تو رو.... دوستت داره قد یه دنیا؟

کی میخواد با تو باشه حتی تووو رویاااااااااااااااااا؟

دنبال جای پاهاته روی شنهای قشنگ و خیس دریااااااااااااااااااااااا

دیدی که تا خود خود صبح منتظر موندم......!!!!

 

 

وگفتی ...اینا شد مهر سند زندگیم با تو...........................

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:13 |
بنام تنها صبور دادرس!!!

هنوزم وقتی برای خنده دارا میخندم زود اون حس تلخ.... خنده رو روو لبام میخشکونه......اون حس که همیشه حاضره میگه نخند!!! قراره به زودی گریه کنی......داشتم فکر میکردم اگه دلباخته یه گل خوشگلش که برام فرستاده نبودم میتونستم راحت از ته دلم بخندم و از دنیاش لذت ببرم؟؟؟؟؟؟اما خیلی سادست و خیلی واضح که اگه اون نبود اصلا خنده ای نبود که بخواد تلخ باشه یا شیرین.......

ای اونی که شاهد حرف به حرف نوشته ها و حسهای منی به خاطر داشتنش شب و روز شکرت....شکرت ...شکرت.....

با اینکه این دلتنگی یه شده برام عین یه قلوی چسبیده به تنم  بازم  امروز حس خوبی دارم.....یه جور نزدیکی....یه جور اعتماد .... و یه رابطه که هنوز برای خودم و رشد خودم لازم میدونمش.......دنیا پره چیزایی یه که هنوز نمیشناسم......هنوز سخته مهربون شدن....اما تلاشش شیرینه.....

قشنگترین افریده یه خدا  حس دوست داشتنه.....عشق کوچولوم کسیه که اگه عشقش توووو دلم نباشه من میشم عزا دار سیاه پوشی که  نتونست به کام دلش برسه.....اما همیشه خدا مهربونه......

دعا کن برامون.....هنوزم سخته پیدا کردن نور فانوس دریایی تو دریای طوفانی که زورت نمیرسه خودتو از پرت شدن به هر گوشه یه قایق شیکستت نجات بدی.......

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:12 |
بنام اونی که همیشه مهربونه!!!

الان میشه یهو از زیر خاکستر ها بلند بشم خودمو بتکونم و برم بالای بلندترین کوه دنیا و با چتر نجاتی که خدا بهم داده پرواز کنم ....فرق چتر من با اونای دیگه اینه که بالا میبره نه پایین....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:12 |
بنام تنها امیدجدایی ناپذیر!!!

صورتمو فرو بردم توو بالش تا بتونم توو صفحه یه سیاه چشمام اومدنشونقاشی کنم....وجود بی حسم یا نای تکون خوردن نداره یا دوست داره رویا ببافه....رویاهای قشنگ... اما وقتی اون نباشه فقط میتونه عکس نگرانی بکشه....فرشته ها دارن بالای سرم اروم پرواز میکنن وخاکستر میریزن رو جسم پر از دردم....اونا هم نمیخوان اومدنشو بکشم.....اخه من با خاکستر چی بکشم؟؟؟؟؟؟اون صورتی یه.......من گلای رز صورتی لازم دارم نه خاکستر

فکر میکردم وقتی چشمامو باز کنم و دیگه توو رویا و کابوس نباشم اونو میبینم....اما واقعیت هم ازم قایمش کرد....چقد ناتوانمخدای مهربونی که تو دلم خونه کرده هم نمیخواد قانون دنیا به هم بخوره ....حتی برای یه لحظه...که من پرواز کنم این همه فاصله رو  برای فقط یک ااان ببینم عشق کوچولوی من چرا دستش از من قایم شده و حتی یه کلمه هم دیگه برام ننوشته

دلتنگی قصه اش برای همه تکراری شده اما برای من نمیشه.....با اینکه همیشه دلتنگم....مثل یه درد کهنه بعضی وقتا بد جوری یقه امو میچسبه.....شاید اگه بهش برسم دلم برای دلتنگی هم تنگ بشه.....

دعا کنین ....من زندگیم بدون حضورش بد جوری لنگ میزنه

شما هم پاینده باشین

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:12 |
بنام اونی که تنها امیده!!!

ستاره یه سیار دلم تو لحظه لحظه یه وجودم در حال گردشه و نورش هم روشن میکنه و هم حرارت میده.....

اما به لطفش شمع رو به باد که میگن از قرار معلوم منم.......

دلم تنگه ....برای اونی که مدتها پیش و قتی سم تنهایی داشت بد جوری مسمومم میکردیهو پیداش شد و شد یه انتی یه قوی واسه اون سم قوی..... هنوز کارشو درست انجام میده اما بعضی وقتا که خوابش میبره سمه شروع میکنه پیشرفت تووو خون وجودم.....باید یکی بیدارش کنه.....

بازم از اون لحظه های طولانیه که من تمام ذهنم اون بود و اون تمام ذهنش من نبودم.....

اگه واکسنم دیر برسه  بعدش سخته دوباره من به هوش بیام......

بازم پنشنبه یه بدی شد....حتی صبا هم عطرشو نیاورد....من هم چشمامو میبندم که که شاید درد اون زهر قوی کمتر احساس بشه.....میخوابم شاید خوابشو ببینم.....اون تو خواب هم همیشه نجاتبخش بوده.....

با غصه دوست داشتن قشنگتره یا با لبخند؟؟؟؟؟   در هر صورت برای من ذره ای از اندازش کم نمیشه....

دوستت دارم ای اونی که همیشه بهم لبخند میزنی

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:11 |
بنام تنها امید جدایی ناپذیر!!!!

قصه به اونجاش رسید که یه لامپ بینهایت وااتی تو این وجود بی ارزش من روشن شد.....و هنوز ادامه داره... که این لامپه انگار باطری لازم نداره همش روشنه.....و هر روز که میگذره نورش بیشتر میشه.....با اینکه هنور خیلی نادونم اما میشه حس کرد لبخندی که میزنم دیگه پشت سرش تلمبار انبوه غصه توو  دلمو نداره.......تلخی یه اون لبخند هنوز حس میشه....هنوز اون لامپه نمیتونه دل تنگمو اروم کنه ....من به عشق افریده یه قشنگش که شده همه یه وجودم و علت نفس کشیدنم احتیاج دارم....نفسی که اندازه یه یه دنیا به این بزرگی ازم فاصله داره و حتی دیدن یه لحظه لبخندش برام شده ارزو.....من فقط یه ادمم شاید هم یه حواااااا..........

میشه بیشتر به حق ادمها توجه کرد و اینجوری میشه بهتر از حق خودت دفاع کنی.....

من و اونی که تو دلمه و هر لحظه هر چی چشام میبینه رو زنده باهام تماشا میکنه و هر چی تو دلم میگمو زود میشنوه ......ستاره رو با هم دیدیم..... خونه یه من طبقه یه اوله.....عجیب نیست وقتی شب پنجره رو باز کنم واسه تکوندن  خورده نون ها واسه گربه ها یهو یکی بهم بگه اونجا روببین؟؟؟؟  اون بالای بالا تو همه یه اسمون به اون پهنا و ناپیدا تا جایی که چشمام کار میکنه فقط یه ستاره هست که نورش وقتی پلک میزنم میمونه اونطرف چشمااام......یه عالمه ابرای سیاه تو اسمونن....وستاره تمام تلاششو میکنه که پشتشون ناپدید نشه  تا من ببینمش...... مگه اون عشق کوچولوم نیست که اومده بگه مواظبمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خستگی هام.....خوشحالی هام....حرفای توو دلم.....و بیشتر از همه خالی کردن عقده هام  سرش وقتی کسیو ندارم......همش با اونه......اونو خدا بهم داده....واسه همین بعضی وقتا که نمیبینمش صدام میکنه میگه نگاه کن.....واسه همینه وقتی مواظبش نیستم...صدام میکنه میگه قایمش کن نکنه بدزدنش.....واسه همینه همیشه مواظبمونه  که طوریمون نشه.....

بازم شکرت ای اونی که قدرت دادی تا بنویسم که دوستش دارم.... و بنویسم که ازت ممنونم به خاطر همه یه لذت هایی که بهم بخشیدی....شکر به خاطر نزدیک شدنت به این سراپا خطاکار.....

عشق کوچولوم جاش امن تر از همیشه توو دلم حس میشه...هیشکی نمیتونه ازم بگیرتش....من با همه یه قدرتم از اونی که بهش نیاز دارم واسه تکامل محافظت میکنم....

راسی یه چیزی!!!!!به یک عدد عشق توووپ که  با حال باشه.... خوشتیپ باشه.......اهل بادوم و پفک و چیپس و کیت کت و اسمارتیز و مارس و از این قبیل هله هووله جات باشه در اسرع وقت نیازمندیم......متقاضیان رجوع کنن به همون جایی که باید........اگه با هوش باشن پیدا میکنن البته بیشتر باید عاشق باشن......

من برمیگردم.....طبق معمول.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:11 |
به اسم اونی که تنها امیده!!!

این دفعه محکمتر از همیشه میگم تنها امید.......

امشب دگرگونم....فقط خودش و خودم میدونیم  ریشتر این دگرگونی چقده!!! و اون پیک خوشگلش که برام فرستاده بود......ادم میخواد اشک بریزه تا اخر اونجایی که قراره دنیا  تموم شه و دوباره تازه بشه.....

چقده میشه یهو نیرو گرفت ودوباره برگشت پیشش....پیش اونی که فکر کردی فقط اون بالاست و داره  فقط تماشا میکنه....

خودش میگه تو وجودمونه....

اعتراف همیشه به نفعم نبوده....اما الان باید اعتراف کنم که امشب وجودم بیشترین نیروی ممکن رو جذب کرد و این دفعه این نیرو مال عشق کوچولوم نبود......همه اش فکر میکردم توو خواب میاد سراغم و چون نیومده بود  قهر بودم اما اون تو بیداری اومد....دیگه تنها نیستم.....

هه هه !!! شاید شاعرانه باشه اگه بگم اون ابلیسی که داشت منو قورت میداد تو خودش حتی به چشم تمسخر هم دیگه نگاهش نمیکنم......اما حقیقته ....من الان توو اوج دلخوشیم....اما یادم هست هنوز که ادم ها متغیر ترین پدیده های هستی محسوب میشن......

هنوز زیاد نمیتونم بگم ....با اینکه برام زیاد بود....اما  بازم میام و میگم که دیگه  ممکنه اسمون من رنگین کمونش هیچ وقت ناپدید نشه......و فقظ صورتی و ابی نباشه که قشنگ باشه......حتی خاکستری هم دلمونو باز کنه.......

ازت ممنونم ....

خدایا با اینکه ازت خجالت میکشم اما ازت ممنونم به خاطر همه یه لحظه هایی که بهم دادی تا نفس بکشم و بتونم حست کنم هر چند اندک......

برمیگردم....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:10 |
به نام اونی که تنها امیده!!!

صحبت از این بود که کارنامه یه بیستمو از دستم قاپیده بودن!!!فکر کردن هم بد چیزی نیستش ها...... من بعدش به این نتیجه رسیدم که اون سارق نمره یه بیست من همچین بد جنس هم نیست  .....البته اینجا یه خورده اون نیمه یه پر رو دارم نگاه میکنم.....حالا بیخیال... اما اونی که کارنامه یه منو برد  با خودش و کلی بابتش برای من جایزه  جمع کردو بعدش اورد تحویلم داد همچین هم نمیتونه بد باشه بعضی وقتا لازمه دارایی های خوشگلتو به این و اون نشون بدی یا حتی بسپری دستشون ....اینجوری اون خوشگله هم لبخند میزنه و ازت راضیه......من خیلی دیگه دارم ضد و نقیض میگم... نه؟؟؟؟ اون میگه ادم ها متغیر ترین پدیده های هستی ان.... اما من میگم تنها چیزی که میتونه ادمو عوض کنه اون چیزی یه که موثر باشه ......

امروز یه روز با حال  بود....از اولین لحظه های اغازش تا اخرش .....یه روز صورتی..... من رفتم یه لباس خوشگل صورتی گرفتم که امروز خاطره اش همیشه خوشگل و با حرارت بمونه......خودش میدونست من اون بالا بالا هام......وقتی برای شادی یه من لبخند میزنه ها لبخند من سیل میشه..... بابا سیل که مال اشکهلابد اینایی که منو میشناسن الان بدونن  باطری هام در چه وضعیتی هستن با احتیاط مصرف میکنم که هم تموم نشه هم اینکه حیف و میل نشه

عرض خاصی نیست....اخه یه روز با عشقت باشی که  نمیشه دیگه چیزی بگی....جز اینکه واااااااااااااااااای چقده دوسش دارم....... اندازه یه همون جیغ زدنه از خوشی....

اینجا رو داشته باشین تا ببینیم چی میخواد بشه.....

دعا یادتون نره..... من همیشه خوشحال که بشم بعدش حتما یه بمبی ترکشی خمپاره ای چیزی باید بیاد بخوره وسط ذوق مااا

حالا بیخیال امشبه رو اینشکلی لا لا میکنم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:10 |
به نام اونی که تنها امیده!

هیچ وقت نشد قویتر از اونایی باشم که ازشون بدم میاد

نمیشه همیشه عاشق بود....مگه نه؟؟؟ میگن عاشق ادما  باشیم و شادیمونو باهاشون قسمت کنیم....هر کی اینو میگه لابد نمیدونه ادما تحمل دیدن شادی یه همدیگه رو ندارن . هیچ وقت جنبه یه عشق زلال رو هم ندارن....

انتظار همیشه برام سخت نبوده....به خصوص وقتی که برام ارامشمو بیاره.....حتی شیرین بوده...... اما وقتی اخرش بشه و یکی دیگه کارنامه یه بیست منو از دستم بقاپه و  حتی نتونم  اعتراض کنم دیگه انتطار هم قشنگ نیست........ حتی اگه داشته باشمش.....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:10 |
به نام اونی که بازم تنها امیده!!!

دیگه اسم بهارو میشنوم اون ته ته های دلم تلخ میشه.........

من برگشتم .....چقده همش برمیگردم مگه نه؟؟؟

حقیت زندگیه ها .....یه روز شادی یه روز غم.....یه روز زیاد یه روز کم.....

یه روز اینقده نا امید که نفس کشیدن هم زشته.....یه روز اینقده شاد که شنیدن  صدای ارغوانی یه مایل به صورتی صدای قلبتو به گوشت میرسونه...... 

حقیقت زندگی یه من شده فقط شادی تو اینه یه چشمای قشنگش...چشمای قشنگی که هنوز اخرین نگاهشون تو چشمام با اینکه گرد و غبار زمان روشو بد جوری پوشونده برام اینقد تازست که مثل یه فووت باد صبا برای دنیا موقع یه تموم شدن زمستونه.....صبایی که انگار توو یه لحظه ارزو های زمینو براش از قعر خاک میاره بیرون....

دیگه میشه به کابوس فکر نکنم....دیگه میشه به خدا بگم تو رو خدا نگام کن!!!! دیگه میشه پارچه یه پشمی یه مشکی  رو از جلوی صورتم پس بزنم و دیوارای خونه رو با حریر ارغوانی تزئین کنم.......میشه هر وقت اش دوغ یا کیک توت فرنگی درست میکنم لبخند به لبم باشه هر چند تلخ...... میشه رپرتاژ از مصر میبینم  یادم بیاد که من یه روز عجب باختم.....باید بریم

حتما میریم....مگه نه؟؟؟؟

پشه ها رو اصلا دوست ندارم......اما یادم میمونه اگه یه روز ساندویچ میگو درست کردم با پنیر  نصف شب هم که باشه حسادتم هم که گل کنه با هم بخوریمش.......حتی اگه  تو هر گازش  اشکام بشن چاشنیش......

دیگه به تلاطم دریا عادت کردم .... کمتر دریا زده میشم......اما هنوزم باطری هام  زود زود شارژ لازم دارن.....عشق کوچولوم هم دیگه ماهر شده تو پر کردن باک همیشه خالیمجیگرشوووووووودوسش دارم هوار تا به توان هوار تا

من بازم میام....... شمایی که اینجا گذر میکنی.....دعا یادت نره

همیشه شاد باشید و همیشه عاشق....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:10 |
به نام خدا!!!

من برگشتم....مطمئن !!! بهتر از دفعه یه قبل ..... هنوزغصه میخورم اما دیگه ابلیسو نمیخوام ببینم و دستمو بدم بهش  و باهاش برم.....

عشق کوچولوم هنوزم اقیانوس ارامشه.....و چقد دوست داشتنیه وقتی اون ارامشو با دستای پر از سخاوتش با من قسمت میکنه.....چی میشد اگه همیشه کنارم داشتمش و مجبور نبودم برای یه لحظه دیدنش به اندازه یه قیمت یه دریا اشک بپردازم......؟؟؟؟؟

نه همیشه! اما افتابو دوست دارم وقتی داغه....وقتی هست تحرک میده بهم ...اینجوری وجودم نفس میکشه......وجودی که بعضی وقتا از دلتنگی خفه میشه....و با اومدن افتابه  خودش دوباره زنده میشه و عطر رز میگیره و همه جا رو پر میکنه از بوی بهار...

ذهنم پر از خالیه فعلا...فقط میخواستم بگم که خوشحالم که دیگه دلم نمیخواد ماشین بشم و راحت زندگی کنم....همیشه باید سختی باشه تا خوشحالی رو بشه چشید...

از teenager خیلی ممنون!!! که نوشته هاش بی تاثیر نبودن برای خالی کردن ذهنم از حضور شیطون.....سعی میکنم فرشته هام بیکار نباشن و وساطت کنن و سفارشمو به اوستا کریم بکنن....میدونم که مهربونه و به قول عشق کوچولوم جز اون کسی رو نداریم پشتمون....

شاد باشید...و دعا کنید برامون......

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:9 |
بنام خدا!

امروزم گذشت و بازم منم با همون حرفا همون دلتنگی ها همون اشک ها و همون یه ذره امید اون ته ته دلم.....زندگی بیرحمه...نگاه به دورو برش نمیکنه که شاید وایسادن زمان حتی برای یک ااان برای یکی حیاتبخش باشه..... اون کارشو میکنه و عجولترین پدیده یه همه یه هستی یه....هیچی عوض نشده جز فرسوده تر شدن  پیچ و مهره های کارخونه یه وجود من و اینکه حالا دیگه اون چراغ امید رو هم دارن کسایی خاموش میکنن که من زندگی خوشگلی رو باهاشون توو رویا درست کرده بودم......

دارم تو مرداب عشق نفرین شده ای که برام مقدسترین حادثه یه زندگیم بود دست و پا میزنم....و هیچ وردی حاضر نشد طلسم سنگین و مهر و موم شده اشو بشکنه....

ابلیس دورو برم میپلکه و داره اروم اروم منو توو بغلش میگیره....دیگه نمیتونم مقاومت کنم.....بی حس و سست خودمو سپردم تو دستای بیرحمش و نگاهم به نگاه پر از مکرو حیله اش گره خورده......نمیتونم نگاهش نکنم... داره منو با خودش میبره.....

دیگه خدا رو یادم رفته....دیگه شکرش نمیکنم......دیگه حتی نفس هم که بهم داده قشنگ نیست....

چرا باید چیزی رو که به یکی میدی دوباره به زور ازش بگیری؟؟؟؟ لذتبخشه؟؟؟؟ .....

من دیگه نمیزارم اشکام صورتمو خیس کنن.... دیگه به کسی سلام نمیگم....مهم نیست اگه ناراحت بشه ......اصلا مهم نیست اگه بارون بیاد و من چتر نداشته باشم یا افتاب داغ باشه و نفس ادمو بند بیاره.....مهم نیست اگه کسی ببینه زانوی شلوارم پاره شده و بهم بخنده....یا اگه رنگم زرد شده باشه و شکل مرده ها باشم.....

دیگه خوشحال میشم اگه اون شیطونه دندوناشو فرو کنه تو گردنم و منم چشام پر بشه از برق حیله و نامهربونی.....سادگی دیگه از خون من اسباب کشی کنه و بشم نقش منفی یه دنیای دور و بری هام.....مهم نیست هیچ کدوم!!!!!!!!!!!!!!!

شاید اخر خط نزدیکه.....شاید باید قبول کنم....اما فقط مرگ زوره ! مگه نه؟؟؟

اگه من به عشقم نرسم توو همه یه دنیا اب هم از اب تکون نمیخوره......اصلا کسی هم میفهمه که من چم شده؟؟؟ اصلا مهم هست؟؟؟؟  فکر نکنم....همون قدر که تولد یه بچه برای دنیا مهم نیست مردن یکی که از دوست داشتن درد میکشه هم مهم نیست....پس هیچی مهم نیست.....میشه شد عین یه  ماشین و راحت زندگی کرد.....

من شاید سرم گیج میره.....اما ذهنم ظرفیت این همه حادثه رو نداره .....پس همین جا وایمیسسم....

شاید دوباره برگردم...اما امیدوارم بهتر از این.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:9 |
به اسم اونی که همیشه تنهاست!!!

من بازم اومدم....این دفعه با یه ذهن خیلی زشت.....چه رشته یه محکمی بین دل تنگم با ذهن پر از حادثه یه من هست.....یه هفته میشه که باطری هام شارژ شدن....به نظرتو وقتش نیست منفجر بشم؟؟؟؟اخه بدون نیرو همش دارم کار میکنم.....

دیگه نه اسمون قشنگه...نه ستاره اش ...نه ماهش...ابرا خوب کاری میکنن اگه سیاه میشن و  اذیت میکنن....دنیا هم که زشت بودنش که بود اما الان دیگه شده عین  snoop dog  میشه از زشتیش جیغ زد.....حتی صبا هم تنفسش ادمو مسموم میکنه.....حوصله یه جیم کری رو هم ندارم شنیدن کلمه یه ارزو دیگه لبخند نمیاره....پیچک ها ادمو خفه میکنن....حریر مشکی دیگه حریر نیست داره روز به روز میشه عین پارچه یه پشمی  یه مشکی که نمیشه باهاش هوا تنفس کرد ......موزیک هم دیگه جالب نیست.....اصلا زشت تر و وحشتناکتر از این نمیشه.......

به این فکر میکردم چقد خوب بود اگه اینجور مواقع یه سرنگ سم داشتم و میتونستم فرو کنم تو مغز خودم یا اونی که اذیتم میکنه.....اصلا کاش میتونستم چاقوکنم تو شیکم یکی.....لابد میگی دیوونه شدم اما وقتی من حرص بخورم و کاری از دستم بر نیاد اخرش میشه اینجور خیالای مسخره...که البته عین موش ترسو ام

دیشب کابوس میدیم باز....شاید به خاطر همینه میخوام قاتل بشم....دیدم یکی داره ناخوناشو فرو میکنه توو دستم... ناخوناش هم عین ناخون جادوگرا بلند میشد همش.....چقده خوبه اینجور وقتا از خواب پریدن...اما تا  الانش هنوز ذهنم پیش اون دخترست که میخواست منو بکشه....

مردن ترس نداره ها اما بستگی داره چه جوری بمیری

چقده دلم تنگه دیگه واقعا کلافه شدم.....بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه چیزی!!!دلت برای کسی که برات فیلم بازی میکنه نسوزه....گولشو بخوری کارت تمومه.....

دعا برای ما دور افتادگان اوستا کریم یادت نره.....از واجباته...

شرمنده یه عمو جیم کری هم شدیم....ببخشید....

من برمیگردم ایشالله با یه ذهن و دل پر از حادثه....اامیدوارم حوادثش جالب باشه......اممممممین

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:8 |
به نام اونی که تنها امیده!!!

من برگشتم طبق معمول...با ذهنم که مثل قبلا ها حتی دیگه حوصله یه رویا بافتن هم نداره....

اسمونو دوست دارم...حتی وقتی شاهد اشکام میشه ازش خجالت نمیکشم....عین خدا که وقتی باهاش حرف میزنم هنوز روم میشه ازش ارزو بخوام....اما اسمونم مثل دنیا  که عشقمو پیش خودش گروگان گرفته ستاره امو ازم گرفته...فقط شب که میشه میاره نشونش میده و دوباره میبردش...اما من هنوزم دوسش دارم....به خصوص وقتی مشکیه.... وقتی افتابو میاره نمیخواد نگاش کنم شایداز زشتیش میترسه....اما اون دیده چین و چروکای صورتمو وقتی گریه میکنم...

منم گریه یه اونو دیدم...اما همیشه وقتی عصبانیه بارون میباره نه وقتی دلش تنگ میشه...دوسش ندارم وقتی عصبانیه اما اونم لابد دلیل داره واسه اشک ریختن.....

 دلم میخواست میشد یه بار برم اون بالا و ببوسمش....نه با هواپیما نه با بال نه با بالن.... با پاهای خودم ....پیاده.....

وقتی شارژم نماز که میخونم خودمو خدا رو تو یه باغ پره نور میبینم که همش گلای خوشگل داره که بوی عطرشون مست میکنه و صدای اواز پرنده ها شادی ادمو بیشتر میکنه... عین بهشتی که ندیدم ...ناخوداگاه خنده رو لبهامه...اما وقتی اسمون هم تاریک باشه و هم پره ابرای زشت و ستاره هم قایم شده باشه موقع حرف زدن با خدا منم و خدا و یه جنگل متروک که فقط صدای جغد و خفاش هست و ادم از وحشت حتی راهشو گم میکنه....هر چقد گریه کنم و فریاد بزنم و بدوام اخرش ناکجاست...

همه یه پدیده های دنیا خیلی منظم دارن کارشونو انجام میدن...مهمترین وظیفشون هم سنگ انداختن جلوی پای منه که دارم فعلا تو جنگلای تاریک راه گم کردمو پیدا میکنم...خیلی درد داره وقتی سنگا بهم میخورن...اما تا الانش که فقط اخ گفتم و نیفتادم...از این به بعدشو نمیدونم...

دنیا خیلی زرنگه.... هر روز یه نقشه یه تازه ...هر روز یه اخم تازه ...هر روز یه سنگ بزرگتر و سنگینتر...نمیدونم اخر این جنگل کجاست...و کی قراره برسم به عشق کوچولوم ... اما تحملم زیاده و مهمتر از همه دارم خدا رو میبینم....نگاهم میکنه اما هنوز نزده در گوشم ... من لبخندشو نمیبینم اما اخمشم نمیبینم.....منتظرم کمک کنه سنگا نخورن بهم......

ادمهای بد!!!....عشقمو بر گردونین... دل تنگ من چاره ای جز التماس و اشک ریختن نداره

ادمهای خوب!!! دعا کنین من قویتر بشم و عاشقتر....قشنگتر از عشق تجربه نکردم....

پاینده باشید و عاشق....

من بازم میام اگه زنده باشم....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:8 |
به نام اونی که تنها امیده!!!

هنوزاندر پی اونم که میشه عاشقش باشم

مثل دریای من باشه منم چون قایقش باشم

منم چون قایقش باشم...

هنوز اندر پی اونم که عمری مرهمم باشه

شریک خنده و شادی.... رفیق ماتمم باشه

هنوز اندر پی اونم که عشقش سادگیم باشه

نگاه های پر از مهرش پناه خستگیم باشه

میگن جوینده یابندست ولی پاهای من خستست

من حتی با همین پاها میرم تا حدی که جا هست

هنوزاندر پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

بگه جونم....

نکن گریه منم اینجام... بزار دستاتو توو دستام

تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو میخوام................

خدایا! عشق من پاکه...درسته عشقی از خاکه

منم اون عاشق خاکی که از عشق تو دل چاکه....

هنوزاندر پی اونم که اشکامو روی گونم

با اون دستای پر مهرش کنه پاک و بگه جونم

بگه جونم....

نکن گریه منم اینجام... بزار دستاتو توو دستام

تو احساس منو میخوای منم ای وای تو رو میخوام................

هنوز دنبال همه یه اینام واقعا!....

کاش میشد خدا احساس نمیذاشت تو دل ادم....

دوسش دارم ...اینقد قوی که هیشکی زورش نمیرسه!

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:7 |
 نام اونی که تنها امیده!!!

سال ۸۴ شروع شد...امروز اولین روز ساله...هنوز  با اینکه سال نو ه اما میشه تکراری بودن روزا رو حس کرد....افتاب داره داغتر میشه اما قبلا هم حس کردم حرارتشو....درختا سبز و خوشگل میشن اونا رو هم قبلا دیدم.... بوی خوش گلا هم قبلا تجربه شده....ساعت هم که همیشه جلوی چشم ادماست...گذشت زمان هم که هم تکراریه.. هم یه حصار محافظ داره که نشه متوقفش کرد....تنها چیزی که تجربه نشده پیر شدنمه....نمیدونم اگه پیر بشم هم همینقد خوشحال  میشم واسه دیدنش ... گریه میکنم از دلتنگی یا نه

اینقده بیشتر دوسش دارم که کمتر باطری هام خالی میشه....فقط یه وقتایی اتصالی میکنه جریانشون....اونموقع هم خدا خیلی مهربونه...لطفش با من بوده همیشه

حالم خوبه....تو هم امیدوارم خوب باشی.... دلم واسه نوه جونم ( رز ابی )هم تنگ شده....پفک نمکی ها باد کرده رو دستم..... بیا.........!!!! باید چاق و چلت کنم که نقاشیت هم بهتر بشه عکس مامان بزرگتم بکشی...البته خوشگلتر از خودش

هنوز دلم نمرده...لک زده واسه عید دیدنی و اجیل و مامان بزرگم....و بیشترو بیشتر و بیشتر از همه چی واسه جیگر طلام

یه چیز مهم!!!مطمئنم که  از دل نرود هر انچه از دیده رود.....

جیم کری جان عید تو هم مبارک ....فکر نکن تو رو یادم نبود

همه اونایی که به من لطف دارن خوش باشن و سلامت و موفق....

صبا هم بوس های منو برسونه به عشق کوچولوم

خدانگهدارتون

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:6 |
به اسم اونی که تنها صاحب لحظه هاست!!!

عید همه مبارک!!!

عین عید من که مبارک شد!!! بازم  درست وقتی که داشتم فرو میرفتم توو مرداب  دستمو گرفت کشید بیرون... همه ذهنم این بود که چرا امسال نباید شب عیدش مثل پارسال رویایی باشه.... بازم یادم رفته بود اونی که تنها امیده مهربونتر از همست....اما اون دوسم داره و من میخوام بازم جیغ بزنم تا اخر دنیا.....

من بودم و سکوت شبونه....عشق کوچولوم که مثل همیشه ارامشش  مثل یه اقیانوس بغلم میکرد...سیل اشکام که از ذوق صورتمو خیس کرده بودن...قلبی که شدت طپشش دنیا رو میلرزوند...دوستت دارم هایی که داغتر از دیروز و خنک تر از فردا بودن....مسافتی که حس نمیشد...  میشد غصه ها رو با دستای خودمون دفن کنیم  زیر لحظه های قشنگ...و میشد از سکوت مرموز اون لحظه ها هم اندازه یه شاهنامه شعر بگیم تو دلمون...

ما ارزومون رو بازم دیدیم که تو تنهایی و تاریکی و اما رو اسمون و پیش ماه و ستاره ها روویید...میشد اینقد سبک شد که از کهکشون هم گذشت....یعنی من لایق این همه لطف هستم؟؟؟؟؟خدایا خیلی خوبی...........

غزل هم حسودیش شده بود اما میشد بهش از ته دل خندید حتی وقتی اومده بود واسه اوردن خبر خدافظی....جیگرتو غزل جونم

سالی که گذشت بهترین سال زندگیم بود... با اینکه یه وقتایی  نا امیدی همه یه تنمو کرخ میکرد اما  لحظه های کوچولویی داشتم که مطمئنم تواین همه زندگیم نداشتمشون...

خدایا شکرت به خاطر همه  یه اینایی که بهم لطف کردی و بخشیدی(مهمتر از همشون  عشق کوچولوم) و بازم شکرت به خاطر همه اوایی که بهم ندادی!!!

یادت باشه اگه سالو خوب شروع کنی میشه بهترین سال زندگیتپس بخند....

سلامت باشی و شاد و موفق....و دعاگوی ما....

بازم مبارکه عیدمون عید سال ۱۳۸۴.....

من برمیگردم....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:4 |
به اسم اونی که صاحب همه لحظه هاست!!!

هنوز سال نو نشده اما عیدت مبارک گفتن خالی از لطف نیست....پس عید همه مبارک...البته قبلش چارشنبه سوری چارشنبه سوری من اینجوری بود:

ساعت ۹ شب...هوای بیرون عین هوای خونه... پنجره های باز....یه قوطی خالی کنسرو نخود فرنگی توو یه سینی ... یه مشت اسفند که ریختم تو قوطی .... اتیش و دودی که از توو قوطی وسط هال میزد بیرون....ومنو یه کوچولو که از دیدن اتیش ذوق میکرد....

زیاد قشنگ نبود...فقط میتونست لحظه هایی رو که قبلا توو همچین وقتایی داشتم برام تداعی کنه...کنارم نبودن اونایی که برام اشک میریزن...میشد یادشونو موقع پریدن از روو اون قوطی زنده کنم...

زندگی واینمیسسه...مثل لحظه های من...هنوز باطری هام شارژ دارن...دیگه دارم یاد میگیرم چه جوری صرفه جویی کنم که زود تموم نشه...

این چن روزه خنده من برای اینا بوده : اینکه یه روز یه جوک پاره میشه یه مشت ترک میریزن بیرون

و اینکه یه دوستی که فارسی بلد نیست در اثر همنشینی بامنو امثال من وقتی با شوهرش دعوا کرده بهش گفته زهرمار اونم برگشته گفته خودتی

روانشناس ها زود میفهمن چقده بی ادبم

بزرگ شدم اما ادم بزرگا هم دلشون تنگ میشه...عشق کوچولوی من اینقد دوره که حتی با جت هم نمیتونم بهش برسم....دوسش دارم اندازه همون مورچه ها

خدایا امسالو برامون گرم و شاد و پر انرژی کن و دلامونو پره خدا و عشق....اممممممین

حوصلتو سر بردم... واسه اینه دیگه نمیای سراغم؟؟؟؟

باشه کمتر وراجی میکنم....البته خوشحال نشو....

برمیگردم......زود زود....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:3 |
به اسم اونی که تنها امیده!!!

افتاب چه درست طلوع کنه چه عوضی در بیاد باورت نمیشه اگه بگم  وقتی شب میشه تو اسمون به اون بزرگی  فقط یه   ستاره هست ....از هر طرف نگاه کنی سمت نگاهش به چشمای منه....مگه میشه تو اسمون یه ستاره باشه؟؟؟ اما باور کن همیشه با منه... فقط یه دونست.... عین عشق کوچولوم که  همتا نداره تو دنیا....نگاش که میکنم چشمک میزنه....چشمکش شیطنت امیز نیست....ارومه و لبریز از امید....

امروز دنیا سر حوصله بود...چقده دوست داشتنیه اینجور وقتا!!!....اشک  عصبانی بود که دعوتش نکردم مهمونیمون...غصه هم برای اینکه کم نیاره رفت قایم شد...طوفانی در کار نبود....هر طرف باد صبای من بود که صورتمو نوازش میکرد...همه جا پر عطر دل انگیزش شده بود....حتی لازم نبود چشامو ببندم اون نرمتر از همه یه لطافت های دنیاست...گلا هم قایم شدن ...میدونن اینجور وقتا باید فلنگو بست...افتاب که نیگاه میکرد با همه حرارتش میسوخت از حسودیش...بهشت اومده بود تماشا....میشد از خوشی جیغ زد ..... تا اخر دنیا.. حتی کاکتوسا رو هم  میشد قشنگ دید.... جیم کری هم حتی نمیتونه اینقد خوش باشه.....وااااااای خدا............... من و این همه خوشی؟؟؟؟؟؟

قابل توجه داداش کوچولو..... تریپ لاو رو اینجا حال کن...اینجا رو داشته باش تا ببینی اون روز که من جای جیم کری  از خوشی بالا پایین بپرمشاد تر از این؟؟؟؟

باطری هام شارژ شدن...با اینکه اون میگه بزرگ شدم اما میدونم که  حظورش ضروریه برای سر پا موندنم....همه نیازم  حضورش و نگاهشه....خدایا برام نگهش دار همیشه.......

یه چیزی!!!! احساس بهترین پدیده یه دنیاست....تا جایی که صدمه بهت نزنه تجربش کن....

من  هنوز راه زیاده جیم کری بشم....اما  خوشحالم....همین!!!

برمیگردم....میبینی که  عین اجل معلق پیدام میشه؟ 

پس منتظر باش

دعا یادت نره

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:2 |
به اسم اونی که تنها امیده!!!

یه روز یکی بهم گفت یکشنبه روز توه ...یه فرشته داری که یه شنبه ها میاد ببینه چی میخوای تا براورده بشه.....اهل خرافات نیستم اما یه جورایی دلم خوش بود که فرشته میاد و حرفامو میشنوه....... تا امروز......

خوشحالم که این یه شنبه هم تموم شد و رفت.... تاریخ شد.... رفت زیر خاک....هیچ وقت دیگه دلم نمیخواد حتی روییدن دوبارشو ببینم چه برسه به چیدن واب دادن و نگه داشتنش.....

دنیا فقط نبود ....همه دار و دسته کریه المنظرش هجوم اورده بودن رو سر من...

اگه شب نبود؟؟؟.... شکر که میتونم ارامش بگیرم از سکوت وتنهاییش....

داره خودمو هم یادم میره..................................................................................

روز همه بود و روز من نبود....فرشته ای هم نبود...حالا دیگه بزرگ شدم....اما حسش عین حس بچه ای یه که یه روز بفهمه پا پا نوئلی در کار نبوده

خواب و خیال..........

دعا یادت نره

 به نوشته های پر غصه یه من عادت نکن....من به زندگیم عادت نکردم....اینا زندگی منه....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:1 |
به نام اونی که تنها امیده!!!

نمیدونم باید وایسم تماشا کنم بهم بخنده و هر کاری دلش میخواد بکنه یا اینکه  بزنم به سیم اخر و نشونش بدم اینایی که خودخواهن چه جوری میتونن به ریشش بخندن یا اینکه  بیخیال همه چی بشم و بهش بگم چشم! هر چی شما میفرمایین.......

دنیا رو میگم.....

خودش میگه وایسا تماشا کن....دلم میگه نشونش بده  میتونی کی باشی براش......مردم میگن بی خیال بابا..... اما هنوز نمیدونم کی راست میگه....

اما دارم کم میارم دیگه....طاقتشو ندارم  این یکی دیگه بهم بخنده...

هواپیما و خونه و ماشین و جزیره  نمیخوام.....اون میدونه چی میخوام.... واسه اینه ازم گرفتتش....

ای خداااااااااااااااااااااااااااا!!!

چرا تو هیچی بهش نمیگی؟؟؟

یه چیزی!!!قدر یه لحظه یه چشمای عشقتو بدون...من همیشه حسرتشونو میکشم...

دوستت دارم ای اونی که ازم گرفتنت....مواظب عشق کوچولوم باش

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 18:0 |
به نام او که تنها امیده!!!

دیشب همه در و دیوارای خونه بوی اشک گرفت....اینقد تند که صبح وقتی بیدار شدم همه جای خونه اخم کرده بودن...خجالت کشیدم...قول داده بودم دیگه تکرار نشه اما دلم دیشب بیدار شده بود و بیقراری میکرد...مسککنشو نداشتم

امروز دنیا اومد دیدنمون...مهمونی بود... اما من ترجیح میدادم اون نباشه....همش داشت کرم میریخت... کادو اورده بود اما گذاشته بود کنار خودش...بعضی وقتا نشونم میداد و منم که میدونستم کادوش چیه قند تو دلم اب میشد... تا دستمو دراز میکردم بگیرمش نیشخند میزد و دوباره قایمش میکرد...یه خورده نشست...منو اون و کادوش با هم چایی خوردیم... هر چند دیغه یه بار یه چیزی میخواست که چشامو از اون بگیره... منم باز همون بیچاره ای بودم که جر اطاعت  کاری از دستم بر نمیومد....زمان زود گذشت دلم میخواست اون زود بره و من بمونم با عشق کوچولوم ... اما اون وقتی خواست خدافظی کنه کادوشم برداشت...حالا دیگه پشیمون بودم از گفتن اینکه نمیخوام اون باشه.... دلم میخواست حتی نیش هاشو تحمل کنم اما  باشه و من لا اقل بتونم اون کادو رو فقط تماشا کنم...

خوب میدونست احساسمو...اما با همون خنده های موزیانش کفشاشو پا کرد و رفت...نگاه پر از حسرت من دوخته موند به دستای بیرحمش...و اون حتی نگفت دوباره کی میاد...

مطمئنم خودش میدونست وقتی نشسته بود و حرف میزد من کلمه ای از حرفاشو نفهمیده بودم...همه ذهنم پیش اون بیهمتا بود که اسیر دستای بیرحمش بود ......

نمیدونم چرا هنوز باید باهاش راه بیام... اون روزی که قهقهه های گوشخراششو  با دستام تو گلوش خفه میکنم دیدنی خواهد بود...

منتظر اون روزم... بیصبرانه..... دعا کن

یه چیزی!!!خواستن توانستن است

هنوزم مثل یه اسمون که از زمین دوره اما عاشقشه دوسش دارم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:58 |
به نام او که تنها امیده!!!

برگشتم... افتاب در اومد و من مست تماشاش بودم... با اینکه حواسم کاملا جمع دور و برم بود که نکنه تیکه ابری بیاد جلوش یا تاریکی بخواد سر برسه...

چقده سخته جلوی چشمت اون حریر مشکی باشه و نتونی کنارش بزنی..... عین یه کابوس میمونه که مجبوری در هر صورت ببینیش و بیدار شدنت دست خودت نیست...

ذهنم پر شده از لحظه هایی که هنوز هیشکی ندیدتشون....از اینده ای که واسه من و همه علامت سوال داره....اما پیش هرعلامت سوالش به چشمای من یه قفل بزرگ نقاشی شده... نقاشی ای که با هیچ پاک کنی حتی کمرنگ نمیشه....من چرا اینجوری شدم؟؟؟؟

نمیدونم چند تا ادم تو دنیا هستن که فقط صبر میکنن....اما دوست دارم لا اقل یکیشونو ببینم...شاید بتونم به خودم امید بدم....وگر نه همون بیچاره ای هستم که فقط خودم و استاد میدونیم چه خبره تو این وجود بزرگ....اینقد بزرگ که میتونه این همه پدیده رو تووو خودش جا بده و اب از اب تکون نخوره.....

همیشه فکر میکنم خیلی دوسم داره که این عشق مقدسو بهم داده اما بعضی وقتا که پوچی میاد سراغم میگم گناهم چی بوده که باید همچین امتحان سختی رو پس  بدم؟؟؟

این روزا دلم باهام غریبه شده....خودشو ازم قایم میکنه...فکر کنم اونم قهر کرده.....اما هنوز نمیدونم چرا!حتی صدای نفس هاشو نمیشنوم ...  دیگه برام نمیطپه...من حتی صدای شیکستنشو نشنیدم اما اون انگار اخم کرده....اخمی که حتی اونم از من پنهونه

نمیدونم.....شاید خوابش برده....شاید هم مرده باشه خدا کنه اینطور نباشه....من  با همه غصه های توش بهش نیاز دارم ...باید باشه...باید زنده باشه و ببینه که من بالا خره مال خودم میکنم اونی رو که منتظرشه....

منتظر اون چشمای قشنگه که نفس هاش دوباره به شماره بیفته...تکوناش همه وجودمو بلرزونه....منتظر اون عشق کوچولوه که بزرگیش تو این دنیا نمیگنجه......

زنده باش ....بهم گفته که میاد....

خنده داره خودت به خودت امید بدی .... نه؟؟؟؟ اما وجود داره .....تو هم اگه دلت خوابش برده  بیدارش کن ممکنه دیر بشه ها......

بعد اون لحظه هایی که دارمش پیش خودم اینقده ذوقزدم که میخوام خدا رو بغل کنم و بووووس بارونش کنم....

شکر......شکر......و همیشه شکر......

حالا حالا ها بمیر نیستم

برمیگردم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:57 |
به نام اونی که تنها امیده!!!

روز شد...هوا روشن شد...اسمون ابی بود.... برفی هم در کار نبود....اما افتاب هنوز در نیومده بود...من  تو دلم اروم بودم...اونایی که  دیشب  تووو دلم ورجه وورجه میکردن خواب بودن.... منم که  نشسته بودم جلو پنجره  منتظر  افتاب...این دفعه دیگه دونه برفی نبود که بشه شمردش....سکوت همش داشت سمت نگاه های منو میخورد...انتظار افتاب داشت مچالم میکرد...ابری هم نبود که افتاب ازش بترسه.... اما اون نیومد......................

شب اومد خونه..... تاریکی از خنده روده بر شده بود.... ابرا خجالت کشیدن و گفتن تقصیر اونا نبوده......اما افتاب پیداش نشد......منم چشامو بستم که بخوابم ...که شاید فردا  تاریکی بیاد معذرت خواهی......خواب دیدم افتاب اومد....نورشو ریخت توووو دستام..... دیگه نیازی به شرمندگی ظلمت نبود...حتما اگه میدید خودش میفهمید چقده حقیره.... افتاب من با حرارت  بوسم کرد و گفت فردا میاد.......

چرا من همیشه باید حسرت بکشم؟؟؟  صدم ثانیه های عمرم هم لبریز از حسرتن...نمیشه الکی شاد زندگی کرد....امید هم دیگه قصه اش قدیمی شده.... چرا باید خوشبخت ها رو دیدواشکها رو توووو زانوی غم ریخت؟؟؟

دیگه باتریهام دور انداختنی شدن...شارژ نمیشن...

واسه داشتن خنده باید لیاقت خرید....اما کجا میفروشن ؟؟؟؟ نمیدونم

باید بعضی وقتا با ثانیه ها دوست شد....که پیشت بمونن و یادشون بره عزم رفتن کنن...اون وقتا وقتاییه که تو بهشت عشقت غرق رویایی....بعضی وقتا هم باید همچین  اخمی به ثانیه ها بکنی که  بزارن فرار کنن....اون وقتا وقتاییه که  انتظار داره  تیکه تیکه پوستتو میکنه و میخوره.....

برام دعا کنین ....من خیلی تنها میشم وقتی اون نیست

یه چیزی!!! ترکا یه ضرب المثل دارن که میگه...هر چی بریزی توووو اشت همون در میاد تووو قاشقت....نظرت چیه؟؟؟

من اگه بتونم خودمو جم و جور کنم برمیگردم....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:57 |
به نام او که تنها امیده!!!

هر کی میبینه گوشه اتاق اون بالا  رو سقف یه خونه عنکبوت خوشگل هست زود میگه شلخته....سریع میخواد فداکاری کنه و بره  بالا عنکبوت بیچاره رو بی خانمان کنه...نمیدونه اون تار عنکبوت هم  برام عزیزه....من حتی مسواک دو سال پیشمو استفاده میکنم چون دلم نمیاد بندازمش دور یا حتی قایمش کنم....

میشینم افتادن دونه های برفو تماشا میکنم اول میگم خدایا فردا هوا خوب باشه....بعد یادم میفته که یه زمانی دعا میکردم برف بیاد که مدرسه نرم....بعدش این میاد به ذهنم که چقد مسخرست ادم اینقد دعا هاش ضد و نقیض باشه.....

تو دلم کلی خبره... انگار  یه عالمه ادم دارن از نردبونا بالا پایین میرن....میرن از اون بالا گل میارن پایین میدن دست  همدیگه...هنوز نمیدونم  گلا رو به عشقشون میدن یا همینجوری فداکاری میکنن....وقتی چند روز پشت سر هم برف بباره ه ه ه    اینایی که رفتن بالا  یا از نردبونا میفتن پخش کف دلم میشن  یا اینکه جای گل  یه عالمه زنبور میارن پایین که هم عشقشونو نیش بزنن هم دل بیچاره منو....

خوش به حال جیم کری....به نظرت اون  تو دلش زنبور نداره؟؟؟

نکنه دارم دیونه میشم؟؟؟ الان که دوباره حرفامو خوندم دیدم یه جورایی چرت و پرتن... دیونه ها هم همینجوری  دیوونه شدن....

دلم خیلی براش تنگ شده....اگه فردا هم برف باشه چی؟

دعا کن نباشه....اگه فردا برف نباشه یه ادامس بادکنکی از اینا که عکس فوتبالیست داره بهت جایزه میدم

گفته بودم دفعه دیگه پر میام اما دیدی که؟خالی تر از خالی بودم

باشه....جبران میشه....وایسا ببینیم  اتفاق بعدی زلزلست یا لالایی اروم شبوونه.....هنوز نمیدونم

برمیگردم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:56 |
به نام او که تنها امیده!

من اومدم....سلام به همه اونایی که منتظرم بودن و همه اونایی که منتظر نبودن....

از اون موقع هاییه که نوشتن مشکله اما بازم حس میکنم بهش نیاز دارم....زندگی  اروم اروم نفس میکشه و هنوز اتفاقی نیفتاده که سلول های عصبیش به هم بریزه و نفس هاش به شماره بیفته و من قربونی تکون های  شدیدش بشم ..... اینو میگن ارامش بعد از طوفان ......اما چه فایده وقتی میدونم طوفان دیگه ای تووو راهه ...

فعلا نه جیم کری ام  نه برج زهرمار واسه در و دیوار و زمین و اسمون ....فعلا یه دلتنگم واسه عشق کوچولوم ...یه ازاده یه اروم که مجبوره لبخندشو حفظ کنه که نتونن بگن دیوونست....

اما من میدونم که سرمای زیر صفر هم اثر نمیکنه وقتی تو خیابون قدم بر میدارم و بهش فکر میکنم...اون همه  زندگی منه....اما هیشکی نمیدونه که من یه گوشه دنیام اون یه گوشه یه دیگش و فقط استاد میتونه منو بهش برسونه... چون منم و خدا و عشق کوچولوم....همه فاصله بین من و اون پره خداست.....

وقتی دلم تنگه گریه میکنم اما امشب حتی اشکام هم نگاهاشون غریبست....اگه اشکام هم قهر کنن اونوقت همه تیکه های وجودم دلشون میسوزه و به هم میریزن ....شاید اونا گریه میکنن ....نمیدونم.....

من دیگه من نیستم ....نمیدونم کی شدم اما دوسش دارم....هم عشق کوچولومو هم خود تازه امو

یه چیزی!!! به کسی ترحم نکن ...ترحم کردن فقط مال خداست.....

به قول اون پاینده باشید

من دفعه دیگه پر برمیگردم اما امیدوارم  بیشتر جیم کری باشم

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:55 |

به اسم اونی که قویتر از همست!

یه زلزله اومد....بیشتر از اینکه دلم بلرزه مغزمو تکون داد...پس لرزه هاش هم نصیب عشق کوچولوی من شد....هنوز نمیدونم اون دلش لرزید یا مثل من سر گیجه داشت....هر چی که باشه فقط تو اون گیر و دار فهمیدم که اگه باز اون و نگاه قشنگش با اون لبخند ارومش نبود من با هر تکون زلزله هه کوبونده میشدم به صورت سخت و زمخت این زندگی و پخش زمین میشدم....

معمولا من واسه توجیه میگم اشکال نداره...لحظه هایی بودن که باید پاس میشدن...تو چی فکر میکنی؟همیشه لحظه های مشکلو اینجوری میشه توجیه کرد؟؟؟؟؟

من با اون ترسی که ته دلم بود رفتم جلو... به خدا گفتم فقط بگه اره یا نه... خدا هم اخم کرد و گفت اگه بیشتر از این بری جلو بد جوری دعوات میکنم....  زدم زیر گریه...  عین بچه کوچولو ها.... خدا هم محکم درو کوبید و رفت ...  من موندم و اشکای بیهوده....بوی تعفن بلاتکلیفی... یه جفت چشم بیگناه که هر لحظه تو ذهنم دشنامم میدن... فرداهایی که جلوشون علامت سوال صف کشیده...   خاطره های قشنگ عشق کوچولوم که پشت سر هم از جلوی چشمای بستم گذشتن... و جداییمون که بدتر از همیشه حس میکردم  داره ثانیه های عمرمو میخوره....

میخواستم بیام باهاتون خدافظی کنم اما باز خوبه فعلا کسی به من و شما ها حسودی نکرده....شکر....

نمیدونم چه جوری باید تلافی کنم این همه عشق اون خدای عشقو.....خدا کنه یه روز بهش برسم که بشه پروانش بشم و فقط دورش بگردم...

خدایا اون لبخند مهربون و جادویی رو از من نگیر...

شدیدترین زلزله هم که بیاد ! من نیازم تو رو هر لحظه داشتنه کوچولوی مهربونم

یه چیزی!!! پشت دیوار بن بست هم میشه نشست و ساندویچ خورد خودتو باور کن تا ساندویچه طعم مطبوع داشته باشه....

دعا کن برام...

امیدوارم برگردم...

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:55 |
به نام او که تنها امیده!

زود اومدم میدونم....اما جای دیگه ای نداشتم برم...اینجا یه جورایی شده پناهگاه برای دلم و ریختن اتیشش که توی دلمو نسوزونه...

شده تا حالا  مدتها منتظر شنیدن یه حرف باشی  اما وقتی اون حرفو بهت بزنن همه وجودتو عرق ترس خیس کنه؟؟؟...... دارم تمرین میکنم در لحظه خوشحال باشم و فکر اینده نکنم اما اگه اینجوری باشه پس کی منو به عشقم برسونه؟؟؟

یه هفته فکر کردن فایده نداره... من  دو ساله دارم فکر میکنم....وحشت دارم از نگاه های خوفناکشون.... تو رو خدا کمکم کن ...تنهام نزار ...من میترسم

میدونم دروغ میگن ....میدونم میدونن من ترسوام.... میخوان  تهدیدم کنن... خدایا چیکار کنم؟؟؟ تو بگو... اخه یه کلمه بگو  اره یا نه و راحتم کن... میخوای من بهش برسم یا نه؟؟؟؟

دعام کن....حس میکنم کم مونده تا اخر خط...دعا کن اخرش برام حد اقل لبخند باشه نه

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:54 |
به نام او که تنها سرنوشت سازه!

امروز وارد اولین روز سه سالگی عشقم شدیم...دو سال پیش یه همچین روزی هیچکی نمیدونست  من اینقده میخوام دوسش بدارم که لحظه های جداییمون هر ااااان پوست دلمو خراش بدن و روی پلک هام پالایشگاه اشک راهاندازی کننو لحظه های دیدارمون گلای  یاس کنار چشام بکارن ودل پریشون و خستمو نوازش و پرستاری کنن...

عشق کوچولوم مهمون دلم شد... مهمون مهربونی که دل زیر پا له شده منو مال خودش کردو دلم شد نی نی کوچولوی مهر مادریش...اینقده دوسش دارم که هنوز جمله واسه اون اندازه پیدا نشده  که بگم..... میگم دوستت دارم اندازه بینهایت بار بینهایت............................

گفته تا وقتی فاصله فرسنگهاست چهره های امروزای ما ثبت بشن رو کاغذ ....میخواد تلاشمو ببینه واسه جوون موندنم به خاطرش...و من صورت قشنگشو که همیشه برام البوم ارامشبخش زندگیم بوده ببینم  

خدایا بازم شکر که امروز م افتاب اخمو نبود ...  اما دلم براش تنگه خیلی تنگ

نمیشه حتی با فوت بوس فرستاد... چقد دنیا بیرحمه ...

غصه نخور ...خوشحال باش.... اگه نداشتیش چی؟اره  شکر که دارمش....خدایا خیلی خوبی

بهش بگو مبارکه به عشق کوچولوی من بگو  دوسم داشته باشه که من با وجودش مثل لوبیای سحر امیز رشد کردم اگه عشقش نباشه نمیتونم تا اسمون برسم و نصف راه میشکنم میفتم.....

دیشب  ده ساعت خوابیدم لابد جیم کری هم زیاد میخوابه

یه چیزی!!! تنها چیزی که همه ادمهای دنیا از بدو تولد تا لحظه مرگ تجربه میکنن  حسرت   حسرت   حسرته!!!

بازم میام .....دیر و زود داره اما اگه استاد اجازه بده سوخت و سوز نداره

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:54 |
 به نام او که تنها امیده!

وقتی خوابم نمیبره یا از ذوق زیادیه یا از استرس شدید...به زور سه ساعت خوابیدم..وقتی بیدار شدم مثل همه دفعات قبل با تمام نا امیدی رفتم سراغ چشمای بستش ...چشم دوختم بهشون .. چشماشو باز کرد..باورم نمیشد... نگاهم کرد و لبخند زد...همه یخهای غربت و فاصله تو یه لحظه اب شدن..با اینکه داشتم تو فضا سیر میکردم اخم کرده بودم...

تا حالا فکرشو کردی چه قدرتی میخواد جاگزین کردن خنده جای اشک؟؟؟؟

اون جادوگر مهربون قصه های منه که چوب جادوشو تا بگیره سمت من دنیا دیگه دنیا نیست...بارون سیل نمیشه ..برف با خودش حرارت میاره..دل ادم از پاییز نمیگیره...حرفای تلخ تا بخوان برسن به گوش ادم شیرین شدن...حتی میشه رو ابرا راه رفت.........یه قدرتی که هیچکی  تو دنیا نداره

و اون اخم مدتش اینقدر کوتاه بود که حتی میشد یه روز نشده فراموشش کرد...من از اعماق وجودم میخندیدم....حتی پنهون شدن تو بغلش واسه اینکه کسی منو نبینه ذوقزدم میکرد..

خدا کنه افتاب دیگه بر عکس در نیاد ... امروز که از سر جاش طلوع کرده بود دست همه ستاره ها رو گرفته بود و با خودش اورده بود...نورشون تا بهشت میرسید...ماه هم اورده بودن اما من عذرشو خواستم و زود راهیش کردم که بره...سخته دیدن دو تا ماه تو اسمون .... ماه من اینجا بود و من مست تماشاش غرق گل و بوی بهشت بودم...

پیچکها به هم پیچیدن و پیچیدن و جای گل دو تا ارزوی کوچولو رویید...ای کاش میشد فریادشون زد تو گوشای کر کاکتوسها....

من و عشق کوچولوم لب های افتابو بوسیدیم و راهیش کردیم ...چشامونون با هم بستیم و لبخند امروز رو یادگاری نگه داشتیم لبخندمون اینجا هم تازه میمونه.....

خدایا خیلی خوبی بینهایت بار شکرت........

برمیگردم......خیلی زود................

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:53 |
 به نام او که تنها امیده!

وقتی خوابم نمیبره یا از ذوق زیادیه یا از استرس شدید...به زور سه ساعت خوابیدم..وقتی بیدار شدم مثل همه دفعات قبل با تمام نا امیدی رفتم سراغ چشمای بستش ...چشم دوختم بهشون .. چشماشو باز کرد..باورم نمیشد... نگاهم کرد و لبخند زد...همه یخهای غربت و فاصله تو یه لحظه اب شدن..با اینکه داشتم تو فضا سیر میکردم اخم کرده بودم...

تا حالا فکرشو کردی چه قدرتی میخواد جاگزین کردن خنده جای اشک؟؟؟؟

اون جادوگر مهربون قصه های منه که چوب جادوشو تا بگیره سمت من دنیا دیگه دنیا نیست...بارون سیل نمیشه ..برف با خودش حرارت میاره..دل ادم از پاییز نمیگیره...حرفای تلخ تا بخوان برسن به گوش ادم شیرین شدن...حتی میشه رو ابرا راه رفت.........یه قدرتی که هیچکی  تو دنیا نداره

و اون اخم مدتش اینقدر کوتاه بود که حتی میشد یه روز نشده فراموشش کرد...من از اعماق وجودم میخندیدم....حتی پنهون شدن تو بغلش واسه اینکه کسی منو نبینه ذوقزدم میکرد..

خدا کنه افتاب دیگه بر عکس در نیاد ... امروز که از سر جاش طلوع کرده بود دست همه ستاره ها رو گرفته بود و با خودش اورده بود...نورشون تا بهشت میرسید...ماه هم اورده بودن اما من عذرشو خواستم و زود راهیش کردم که بره...سخته دیدن دو تا ماه تو اسمون .... ماه من اینجا بود و من مست تماشاش غرق گل و بوی بهشت بودم...

پیچکها به هم پیچیدن و پیچیدن و جای گل دو تا ارزوی کوچولو رویید...ای کاش میشد فریادشون زد تو گوشای کر کاکتوسها....

من و عشق کوچولوم لب های افتابو بوسیدیم و راهیش کردیم ...چشامونون با هم بستیم و لبخند امروز رو یادگاری نگه داشتیم لبخندمون اینجا هم تازه میمونه.....

خدایا خیلی خوبی بینهایت بار شکرت........

برمیگردم......خیلی زود................

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:53 |
به نام او که تنها امیده!

عنکبوته از اول شب داشت رو دیوار زحمت میکشید خودشو برسونه تا سقف که خونش اونجا بود.منم که انتظار از یکی یکی تار موهام داشت چیککه میکرد رو تنم غرق تماشاش  بودم .

بالاخره رسید خونش.... پیش عشقش....من دیگه تحمل تماشا نداشتم...شاید از حسادت شاید هم از دلتنگی...

اما اون نیومد...

تهوع دارم وقتی استرس دارم...

اما

تا اخر دنیا اون روز که کوهها راه میفتن و اسمون میاد پایین

من بازم وجودم خیسه از قطره های انتظار

دوسش دارم

برمیگردم

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:52 |
به نام اوکه تنها امیده!

و باز هم مهربونی کسی نبود جز تنها دار و ندارهای من.خدای مهربون وعشق کوچولوم....خدای مهربون همیشه نگاه قشنگشو با دستای پر حرارت اون بهم هدیه میکنه...

بازم اون اومد و دریای پشت چشمام رفتن که پشت پلک های دیگه ای جا خوش کنن...

به تاریکی اخم کرد وحکم تخلیه داد دست نا امیدی...روبروم وایساد و چشمای قشنگشو دوخت به چشمای لبریز از التماسم ومن دوباره تازه شدم ...اونقدر سبک که میشد تا خود بهشت پرواز کنم....

یه چیزی!!!وقتی میدونی اشتباهی کردی پیش همه از اشتباه کردن دیگران با افتخار صحبت نکن...

برام دعا کن ...برای من و عشق کوچولوم...شاید دل تو صاف باشه و قبول بشه...

برمیگردم.....

خدانگهدارتون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384 و ساعت 17:52 |