مینویسم .....حتی اکه دفترم صورتی نباشه....حتی اگه قلم نداشته باشم..... حتی اگه کسی بخواد دفترمو بدزده.....فقط در صورتی ممکنه ننویسم که یا دیگه نفسی نباشه واسه نوشتن...یا دلیل و بهونش نباشه.....دلم میخواد روزام که هم اشک دارن و هم لبخند نگه دارم.... میخوام یادگاری بمونه برام قلبی که از توش تیر میگذره و چشمایی که ازشون اشک جاریه.....
من اومدم اینجا چون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد....زلزله و سیل نبود ..... یه چیزی تو مایه های کسوف بود....فقط تونستم از دور نگاه کنم و فکر کنم به اعماق ماجرا.....من حتی نترسیدم......
قبلنا وقتی دنیا خسته کننده به نظر میرسید میشد لاقل گفت و شاکی شد....اما حالا دیگه شاکی شدنم واسه همه عادی شده.... اسمونو که نگاه میکنی باهات راه میاد اما اونم دیگه خسته شده از غر زدن.....
خوشحالم از اینکه به اینجا رسیدم.....فکرشو نمیکردم....اما اون دنیای ارامش که تو همه یه وجودم همیشه هستو نگاهش به منه بالاخره کمکم میکنه...باید سختی میکشیدم واسه کامل شدن روح سرگردونم....امیدوارم سختی های دیگه یه زندگیم هم واسه یه هدفای شیرین و خوشگل باشن....
به شانس اعتقاد دارین؟.....من خیلی بد شانس میدونم خودمو...البته تو جزییات زندگی....
اما در کل بزرگترین و بهترین شانس دنیا که فک میکنم هیشکی نداشته رو به من دادن....اونم عشق کوچولومه....ذوق میکنم وقتی یادم میفته که حالا میتونم با افتخار بگم اهااااااااای همه یه دنیا!!!!!! من عشق کوچولومو عاشقونه دوسش دارم....
میدونن و سرشونو کردن زیر خاک.... شاید اگه منم بودم از حسودیم همین کارو میکردم....![]()
هنوز تمرکز ندارم...به خونه یه جدید عادت نکردم هنوز.... بازم برمیگردم.... ارامش بعد طوفان قشنگه ...اما بهتره ازش استفاده کنم و نوشتنش باشه واسه وقتی که دغدغه ای نیست....
خدانگهدارتون![]()

