تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام امید مهربون....

همیشه با خودم به خودم فخر میکردم که هر چقدرم که بد باشم مطمينم که حسود نیستم....هیچ وقت احساس بدی نداشتم از دیدن خوشحالی یه دیگران....

بای اولین بار به این دو تا  حسودیم شد...شاید به خاطر این بود که همراه تو داشتم میدیدمشون...اما پنهون نمیکنم  غصه یه عمیقی رو  که تو دلم نشست ....

البته!!!!!!!!

دلیل نشد براشون از ته ته دلم ارزوی خوشبختی و خوشحالی نکنم....و دعا واسه خودمون و یه روز همچینی واسه خودمون....

مبارک....برای اونا...برای ما....برای اونایی که دوسشون داریمو دوسشون دارنو و دوسمون دارن....

امشب شب بزرگی یه....درای سیاه اسمون باز میشن ...واسه همه یه همه... خوبا و مهربونا.. بدا و پشیمونا .. حسودا و بدجنسا...عاشقا و حتی دیوونه ها....

سر صف جای منه .... منی که هیچی ازش نمیخوام جز  تیکه یه دور افتاده یه روحم..... بعدش دیگه مهم نیست کی میخواد اونیکی رو هل بده واسه جلو زدن....

امشب تا  اومدن افتاب و بسته شدن درای سیاه اسمون من بیدارم...

امشب خدا رو میبینم و  دست مهربونشو با دستام میگیرم و میزارم رو قلبم که ارومم کنه...امشب یادش میارم که شکرش خواهم کرد هر لحظه که نفس میکشم....یادش میارم که  نه فقط تو اون سه روز که با هیشکی حرف نمیزنم  و تنها همزبونم اونه برام مهمه..... بلکه همیشه خدای همربون من هست و همیشه میمونه و همیشه براش  شعر میخونم.....چه نق و غر باشه ...چه شکر و قربون صدقه....بازم همونی یه که همیشه هستو من از نفسش نفس میگیرم......

میدونه که اگه به همزبونیش نیاز هم نداشتم و خوشبخت ترین دنیا هم که بودم بازم  نگاش میکردم و واسه اسمون به این بزرگی و ماه به اون قشنگی و دریا به اون خوشگلی  بهش مرسی میگفتم...

اما الان که باید کمکم کنه ....منتطرش میشم.... حتی پشت درای بستش ....میدونم بالاخره همه یه درو باز میکنه و با نورش بغلم میکنه....

اون روزه که تو رو دارم....اون روزه که دنیا میام و اولین روز زنده بودنمو تجربه میکنم....

تو قدرت روح منی که جسممو سر پا نگه میداره....بمون و سلامت باش و برام همیشه لبخند بزن.....دوستت دارم...

التماس دعا....

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه سی ام مهر 1384 و ساعت 12:21 |
بنام  تنها پیشبینی کننده یه لحظه یه بعد!!!!!

بازم یه روز دیگه شروع شد و از لحظه ای که چشامو از صب باز کردم ارامشمو ازم گرفته بودن.. بازم از فرط نگرانی تهوع داشتم....همیشه باخودم فک میکردم که ماجرا و گردش و حرکت و راه رفتنو دوست دارم اما یه جوری زندگی گذشت که حتی برای رسیدن به واژه یه ارامش حالا دست و پا میزنمو ارزوی دورم شده....بین ادمایی گیر کردم که اگه شناخته میشدن دیگه هیشکی قصه های خونواده یه دکتر ارنستو نمیدید......هر روز یه دوران تازه تو زندگی و هر روز یه ماجرای تازه و بالاخره هر روز یه سری مشکل اعصاب کش برای اطرافیان ....و چه قد خوش به حالشونه که خودشون ککشونم نمیگزه....میگم باریکلا به همتشون یا خاک تو سرشون با این بیعاریشون؟؟؟؟؟؟؟؟؟کدومشونو بگم؟؟؟؟؟؟.....

خدای بزرگ حکیم به همه کمک کنه و منو که خودمو تو زندون میبینم ازاااااد.....همش میگم درست میشه....بازم نیمه یه پر و جریان امید اجباری!!!!اما نه فقط درست نمیشه بلکه هر روزم بدتر میشه...قرن جدید هم نیست که بگم پیشرفت داشتیم....هر روز یه قدم برگشت به گذشته....

بازم حریر مشکی یه بد بوی ترسناک جلوی چشامو گرفت....بازم بیرحم شدم...بازم دنیا دندونای تیز زشتشو نشونم میده و میغره و وحشت همه یه وجودمو گرفته....بازم اسمون تاریک شده و نمناک....بازم شب سرد و تنهاست....ماه رو هم نمیشه دیگه دید.....بازم سکوت داره پوستمو تیکه تیکه میکنه و هر لحظه وجودم منتظر یه صدای گوشخراش دیگست....غم و غصه و درد و نگرانی بازم اومدن و شدن مستاجرای خشن دلم که حتی جرات ندارم دیگه برم سراغ دلم.....

برام ارامش دعا کنین....

بازم شکر که  تو رو دارم...اگه نبودی کی میخواست سر پا نگرم داره؟؟؟؟!!!!!دوستت دارم...

ماه مبارکه و درد سر حتی دعا رو هم یادم برده....برامون دعا کنین....

هنوز گیجم...بازم میام اگه زنده باشم.... خدانگهدار

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و ششم مهر 1384 و ساعت 23:22 |
به نام اونی که تو رو بهم داده!!!!

وفتی میبینمت همه یه دنیا خوشگله ....

عین یه کنار دریایه داغ با اب خنکش...

مثل یه باغ پر از گل که بوی گلاش بیهوش میکنن...

مثل یه اسمون ابی که حتی یه تیکه ابر نداره...

مثل ماه  شب چارده و قشنگی یه هلالش.....

مثل قشنگی یه یه دونه ستاره تو اسمون به این بزرگی....

مثل یه موزیک که  فقط ارامش میده ....

مثل یه شعر لطیف.....

مثل یه حریر نرم....مثل حس نرمترین بالشت دنیا

مثل یه رودخونه یه زلال......

مثل بهترین طعم دنیا....مثل بزرگترین  عشق  هستی....

مثل یه جمعه یه خووووب...

و مثل بهترین عشق کوچولوی دنیا که من دارمش....

چقدر شکر خدا هم لذتبخشه..... بهترین لحظه ها رو با خدا و تو میگذرونم...

 دوتاییتونم مرسی ی ی ی ی ی!!!!!!!

التماس دعا...

خدانگهدارتون

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و دوم مهر 1384 و ساعت 17:23 |
بنام شنونده یه دعا و نفرین....

با اینکه میدونه روزی صدهزار بار ارزوی مرگشو میکنم نمیره خودشو سربنیست کنه.....

من اگه فضا رو برای کسی سنگین کنم خودم واسه خودم ارزوی مرگ میکنم.....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه هجدهم مهر 1384 و ساعت 12:17 |

بنام تنها شاهد ثواب و گناه!!!

دیشب شب جمعه!! شب خوبی نبود....مهمونی بود...مهمونی یه من بود و غصه و نا امیدی...غربت و سکوت...فاصله و دلتنگی...دوری و حسرت و حسرت و حسرت و حسرت...اشک و اه ه ه ه ه ه ه ه.....

و همه یه اون چیرایی که این شکلی ان.....من شدم پادشاه واونا همشون شاه....بازی یه مسخره ای بود.... اما دیگه جا افتاده ...من میزبان خوبی بودم براشون که از دیوارای ابی یه ساکت اتاق من خوششون اومده و زیاد بهم سر میزنن.....خوردن و زدن و رقصیدن و گفتن و خندیدن و فقط نگاهشون به من بود.... به  ناتوانی یه من میخندیدن....

 بیشتر از همه اشک نزدیکم بود و همش اویزون میشد از چشمام...نمیتونستم از خودم دورش کنم.... اما مثل صابخونه ای بودم که هر لحظه خدا خدا میکردم اینا برن....خوابم با اینا دعوت بود...خواب همیشه جزو مهمونایی یه که  اخر سر میاد...همیشه وقتی که باید حاضر باشه نیستش ...... من همش چشمم به ساعت بود..... ......بالاخره بعد کلی تاخیر اومد....همشون رفتن و ریخت و پاششون موند واسه من...

بازم اگه تو نبودی  نمیدونم کی میخواست برام جم و جور کنه همه چیزو برگردونه مثل اولش کنه...مطمئنم که هیشکی حتی خواب نمیتونه  مثل تو قوی باشه واسه  برگردوندن ارامش به من و اتاق ابی یه مرموز و ساکت....

خواب فقط چشمامو بست و نذاشت خیس بشن اما اشکامو نمیتونه پاک کنه ....چقد خوش شانسم که به موقع اومدی و دوباره امروز اون شکلی شب نشد..نمیدونم دوباره کی قراره مهمون بازی شروع بشه اما امیدوارم به این زودیا نباشه....

هیشکی نمیتونه بدونه تو برام بهشتی...هیشکی نمیتونه بدونه بی تو بودنو برای با تو بودن دوست دارم....هیشکی نمیتونه بدونه ستاره یه بزرگ اسمون شبی که همه یه دنیای منو روشن میکنه....هیشکی نمیتونه بدونه باهات تا اوج پرواز میکنم.... و باز کسی نمیتونه بدونه بهتر از حس داشتن نمره یه بیستی....

خدایا چقدر خووووووبم....عالی.... اینقدر که میشه جیغ زد

...

بازم نماز روزه قبول...... دعامون کنین...

خدانگهدارتون
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه پانزدهم مهر 1384 و ساعت 12:57 |
بنام تنها لایق شکر !!!!

من باز اومدم....دیر به دیر میام ....نمیدونم چرا؟!!! اما خب  برای همینشم شکر...هنوزم همونقد عاشقم و بیشتر مشتاق....بازم دنیا مثل همیشه نگاهمون میکنه و اگه بهش لبخند بزنیم میخنده..اما بعضی موقع ها سو تفاهم میشه و خنده یه ما رو تمسخر میبینه و حسابی حالمونو میگیره....

بازم تجربه کردم لحظه هایی رو که از ساکن موندن و سکوت مطلق لذت میبردم و دلم نمیخواست حتی بهشتو نشونم بدن...انگار همه یه دنیا از حرکت وایمیسه و فقط من و روحم که زندونی یه تو تنم حرکت داریم...با خون توی وجودم که از داغی جا نمیشن تو رگهام.....هزار دفعه نماز شکر برای اونی که لایق مطلق شکره.....

اما باید حتما بگم که دختر خاله خیلی خوبه....اگه مثل کبوتر بچرخه بالای سرت و لازمت که شد فرود بیاد و حتی با نگاهش باهات همدردی کنه.... من یکی دارم از همینجا  کلی مرسی ی ی ی ی بابت همه چی....

اما اگه مثل مارمولک باشه و هی همش بهت جاخالی بده و بعدشم بره اونور دنیا زیرابتو بزنه باید همونجا دمشو ببری...یا بهتره پنجره رو ببندی که نتونه حتی نگاهت کنه....

چقدر خوشحالم از اینکه حتی یک ثانیه از زندگی یه حتی نکبتم بدون یادت و حضورت نمیگذره....و همین بهشت راه دور رو با  بهترین جواهرای دنیا عوض نمیکنم....

بازم خدا منو گذاشت به حال خودم....خیلی امتحان سختی یه.....بازم وقتی ازش پرسیدم که چیکار باید بکنم خیلی عادی ...نه اخمو و نه با لبخند  گفت بشین فکر کن من نمیدونم!!!!اما میدونه....پس چرا نگفت؟؟؟؟

هموزم انتظار با منه....اما فقط با هم کلنجار میریم....بعضی وقتا هم راه میره رو اعصاب.....من اخرش حالشو میگیرم و میندازمش بیرون......

ماه رمضونم رسید....شکر که امسال بهتر از سال پیشه....نماز روزه قبول....دعامون کنین....

بازم میام اگه نفس باشه...

خدانگهدارتون

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه یازدهم مهر 1384 و ساعت 11:16 |

بنام پادشاه مطلق وجود!!!

وقتی  میخواستم خوابم ببره فکرشو هم نمیکردم که قراره برم اون بالا.....همون جا که همیشه ارزومه....من حتی فیلمای جنگ ستارگانو ندیدم که بخوام با فکر اونا بخوابم....اما کتمان نمیکنم شبی نبوده که من دردونه ستاره یه اسمون تاریکمو ملاقات نکرده چشامو ببندم...

بعضی شبا دنیا سر حاله و اسمون هم با ستاره هاش  یه قل دو قل بازی میکنه ...اون موقع حواسشون نیست وقتی من و ستاره بوسه به لبای همدیگه میبخشیم.....اما خب بعضی شبا هم که  ابرای سیاه به بازی یه اسون حسودیشون میشه منم از  دیدن ستارم محروم میشم.....اسمون میشه زندون ستاره یه مهربون من و ابرای سرد و زمختشم زندانبان بیرحم........اما اون شب  که من سوار تخته سنگ دره یه خوشبختی شدم هیشکی نمیدونست که  میخواد منو ببره تا خود خود ستاره....اینقدر سریع و اینقدر نزدیک که میشد  از بازوش بگیرم و خیلی شیک پس کوچه های اسمونو که تاریک هم بود و چشمی نبود که ما رو بپاد و خجالتمون بده قدم بزنیم و  با همه خدافظی کنیم واسه سفر تازه....واسه شروع زندگی یه اسمونی یه من....ستاره همیشه از فرسنگ ها فاصله  ارامش بخش من بوده...حالا اگه بخوام باهاش تو اسمون زندگی کنم میترسم برام خیلی زیادی باشه...

من بازم مورد بخشش واقع شدم و برگشتم نشستم پشت درای بسته ای که خدا اونطرفشونه....دارم نورشو از روزنه های در میبینم....اون همیشه وقتی من خوابم میبره درو باز میکنه و نازم میکنه.....نمیخواد من ببینمش اما من وقتی زیاد صداش کنم میبینمش.... شکرت میکنم همیشه....بابت هر چی که بهم دادی و هر چی که ندادی....شکککککککککککککککککککککککککککککککککککککککر!!!!!!

هنوز امیدوارم !!!برای اینکه دیگه هرگز گمشده ای تو دنیا نداشته باشم...

اخر راه معلومه....مگه اینکه بخواد زلزله ای بیاد...شاید زلزله خونه یه ما رو برداره ببره همون جزیره که همیشه ارزومونه...اما بعضی روزا گریه میکنم اگه جلوی چشام خونمون بره زیر  یه عالمه خاک و گم بشه....

واسه یه همه یه اونایی که خاطره های قشنگی ازشون تو دلم دارم....موقعی که افتادم دستمو گرفتن و اشکامو پاک کردنو نزاشتن هدر بشن ارزوی خوشحالی میکنم....به اونایی که غصه تو دلشون خونه کرده صبر دعا میکنم....

 و واسه اونی که 9 ماه سنگینی یه پاره یه وجودشو تحمل کرده و حالا داره از دستش میده قدرت ارزو میکنم....

میدونم که سختی های زندگی روح رو تکامل میدن و صورتشو سخت و زمخت میکنن....بعضی موقع ها از این بابت خوشحال میشم اما جا هایی هست که لطافت روح خیلی مشکلا رو حل میکنه....

خیلی حرف زدم....زندگی میگذره و من و انتظارهنوزرفقای صمیمی نشدیم....نمیخوام بهش عادت کنم...میدونم که روز جدایی میرسه و من دیگه حتی نوشتن واژه یه انتظارو فراموش میکنم....

هوا داره سرد میشه...مواظب باشین....تو بیشتر از همه...

خدانگهدارتون...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه چهارم مهر 1384 و ساعت 10:40 |