تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام قدرت مطلق!!!

چرا منو مرد دنیا نیاورده!!!!!؟؟؟؟؟؟

که همیشه هر کاری که دلم بخواد بکنم ...حتی اشتباه ..اشتباهایی که قابل بخشش نیستن....

اما مرد همیشه موجه...همیشه اروم ....و همیشه ابلیس وار......اخر هر بازی هم برنده....

چرا من نشدم؟؟؟؟

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه سی ام آبان 1384 و ساعت 11:13 |
با نام تنهاترین..دورترین...ونزدیکترین امید!!!!

زلزله که نبود...زلزله تکون میده ... میلرزونه....میشکنه..بعدش اروم اروم همه چی درست میشه...نمیدونم چیه؟!!!!..میلرزونه..میشکنه..داغون میکنه...اما همیشه جای خساراتش تازه یه تازن...

چم شده؟جرا اینجوریم؟چرا نصف شب یه دفه بین خواب شیرین انگار یکی وجودمو اتیش میزنه و دیگه خوابی سراغم نمیاد؟کیه که دلمو کبریت میزنه تا با خونم همه یه وجودمو بسوزونه؟چرا همش کابوس؟...چرا وحشت؟اسیر دست کی میخوام بشم؟چرا هیچ فرشته یه مهربونی که بتونه فقط واسه چند دیغه دستمو بگیره تا اروم بشم نیست؟چی داره به سرم میاد؟شاید قراره به زودی بمیرم!!!یعنی مردن اینقد سخته؟ من تو خواب بودم اما با همه یه وخودم..با همه یه روحم..حس کردم وقتی اون زن زشت چاقوی تیزشو فرو کرد تو کمرم... اینقد تیز بود که انگار چاقو رو فرو میکرد تو ماست...راحت و نرم فرو رفت تو کلیه ام و من تا قلبم حسش کردم..نفسم بند اومد ..واقعا نفسم بند اومد...روحم داشت خفه میشد..داشت جون میداد...اگه بیدار نشده بودم مرده بودم... اگه هوای دنیا رو نگرفته بودم تموم کرده بودم...نمیدونم با این همه عذابی که روحم میکشه..چه جوری هنوز دستام  و چشمام و وجودم اشتیاق حرکت دارن...

انگار گوی بلورین ارزوهام شیکسته و هزار تیکه شده...دیگه نمیتونم حتی جمع و جورش کنم...یکی داره ازارم میده...نمیزاره حتی ارزو کنم...چرا باید تو دو تا دنیا که زمین تا اسمون با هم فاصله دارن همزمان عمر کنم و زندگی کنم و مجبور باشم تو یکیش به زور بخندم و تو اون یکی خندمو و چهرمو پنهون کنم....

چرا باید مثل ارواح سرگردون ..مثل گمشده های توی طوفان..مثل یه شکار وحشت زده تو دستای شکارچی بلرزم و بازم امید به زنده موندن داشته باشم....چرا  باید سالها طناب دار گردنم باشه و امید اینکه رضایت بدنو بیارنم پایین همیشه تو این ذهنم بچرخه ..؟؟؟؟چرا نمی افتم و تموم نمیکنم؟چرا بن بست همیشه جلوی چشمای منه و من مات نگاهش میکنم و حتی سرمو برنمیگردونم راه دیگه ای پیدا کنم؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!چرا همه چی باید به ادم ثابت کنه که تنهایی سخته...

چرا اینقد چرا؟

داره کم کم یادم میره از ته دل خندیدنو...دل پر از مهربونیم داره میشه بزرگترین پایگاه کینه و حس انتقام.....درست دارم درس تربیت میگیرم ازاونایی که باهاشون دارم وقت تلف میکنم....منی که تمام تنم میلرزید از صدای فریاد کسی..حالا خوب بلد شدم عربده بزنم و بد و بیرا بگم.... دیگه دلم نمیسوزه حتی واسه اونی که خون من تو رگاش جاریه ....منم وحشی شدم....یه دیوانه که میتونه حتی قتل کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!

چقد رویا فاصله داره با واقعیت!!!!!!!!چقد احساس نیاز میکنم به بزرگتری که بتونه حمایتم کنه...

اما هیشکی نیست...خداست و من و اونی که تنها برام مونده...اسیر دست دیارش شدم و نمیدونم چه جوری داره نگاهم میکنه..جبر زمونه و حسرت .....دردای بیدرمونن...

من نیمه یه خوشبخت  و عاشق تنمو مقدس میبینم..ا پاک و صادق...بی ریا..لطیف و مهربون...معطر و سبز....بهشتی که چشمه یه جاریش همیشه جاریه و تمومی نداره.....

 اما نیمه یه دیگه یه وجودم پر شده از لجن و بیرحمی و خشونت...از تعفن و سیاهی ...جهنمی که میسوزونه و خاکستر نمیکنه...میسوزونه و همیشه میسوزونه...و باز تمومی نداره...

دنیا کوچیکه...میدونم بالاخره یکی از این دو تا نیمه درش بسته میشه و میشه تاریخ....اما سخته واسه یه مزرعه مرز گذاشتن بین اتیش و اب.....

بازم دعا میکنم واسه خودم...واسه اونایی که مثل منن...واسه اونایی که بهتر از منن.و واسه اونایی که شاید غصه دارتر از من باشن...

اممممممممین

تو رو دوستت دارم...مثل پروانه.....حتی اگه بالی واسه دورت گشتن نمونه....

دوستت دارم حتی وقتی بینفس خوابیدم زیر خاک و هر بار که اسممو ببری قلبم بیدار  میشه تا دوباره دوستت دارم منو یادت بیاره.... همه یه امید من واسه ادامه

بازم مینویسم...بازم دردای سرپوشیده یه من اینجا سر باز میکنن. خوشحالی های کمرنگم اینجا سرازیر میشن....بازم برمیگردم

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384 و ساعت 10:42 |
همیشه با یاد او!

دیگر خواب و رویایی نیست....دیگر حتی دود هم نمیکنم....

دیگر قصه ای ندارم.....

بدون تو تنهایم و زشت.....

شبیه  بچه یه بی پدر و مادری در خوابگاه پرورشگاه....

میلی برای زندگی درون زندگیم ندارم....زندگیم متوقف میشود زمانی که تو میروی....و من دیگر هیچ ندارم ...حتی تخت خوابم تبدیل به بارانداز ایستگاه قطار میشود وقتی تو نیستی!!!!!

من بیمارم....خیلی بیمار...همانند زمانی که مادرم تنهایم میگذاشت با همه یه نا امیدیهایم و میرفت...

من بیمارم....نهایت بیماری....

نمیدانم کی خواهی امد؟!!!!   و کسی نمیداند دوباره کجا خواهی رفت!!!!!

و به زودی دو سال خواهد شد که من بیمارم.....

مثل تخته سنگ....مثل یک گناه....من از وجودت اویزانم...و خسته!!!!

خسته از تظاهر کردن به شادی وقتی که انها هستند!!!!

هر چیزی که بخورم  فقط یک طعم دارد....و همه یه کشتی ها فقط پرچم تو را افراشته دارند...

دیگر حتی نمیدانم کجا باید رفت...تو همه جایی...........................

تمام خون رگهایم را در وجودت خالی خواهم کرد....من مثل پرنده یه مرده ای خواهم بود وقتی تو میخوابی.....

تمام اوازهایم را از من گرفتی....همه یه واژه هایم را از من خالی کردی....

پیش از تو توانایی داشتم.............

این عشق مرا از بین خواهد برد اگر اینچنین ادامه پیدا کند.... و من  در تنهایی یه خود خواهم مرد....

نزدیک دفتر ارزوهایم....مثل یک احمق کوچک...

در حال خواندن نوشته هایم که میگویند.....

من بیمارم....خیلی بیمار...قلبی بیمار دارم...که احاطه شده با سنگر....

میشنوی؟؟؟؟؟من بیمارم....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه نوزدهم آبان 1384 و ساعت 11:7 |
خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اخه دیگه خسته شدم....بسسسسسه....اخه تا کی؟

چرا داری اینجوری با من بازی میکنی؟میدونم همش زیر سر خودته...میدونم همشو خوب میدونی.....میدونم میدونی چقد گنجایش دارم.......اخه چرا من؟چرا؟مگه چیکار کردم؟مگه همیشه جز این بوده که یادت کردم و ازت خواستم کمکم کنی و ببریم تو راه درست...چرا همیشه اخر سر وفتی همه چی داره درست میشه باید همه چی به هم بریزه؟

اشتباهه؟دارم اشتباه میکنم؟بیا بگو...بیا بگو راحتم کن...چرا داری بازیم میدی؟۳سال کم نیستش...

اگه شیظون رفته تو جلدم یا بیرونش کن اگه دوسم داری....یا بزار به حال خودم باشم و برم جهنم...دیگه یه بار جهنم اون دنیا رو با سوختن این دنیا دوتایی نشونم نده....

خسته شدم اما نمیتونم خستگی در کنم....نمیتونم چون تو نمیخوای....تا بخوام بشینم میکشی زیر پامو که اصلا بیفتم و بیشتر خسته بشم....

۹ماه با خودم جنگیدم...گریه کردم...فکر کردم..با حرف هر کی شب نخوابیدمو هزار بار مردمو زنده شدم اما اخرش بالاخره خودمو راضی کردم...با همه یه دردو غصه ها و حسرتش...

با همه یه حرفای پشت سرش....با همه یه دردسرای بعدش....با یه دنیا گذشته و خاطره...راضی شده بودم...که همین شرایط و همین موقعیت براش خوبه...حتی اگه من نباشم...اما درست وقتی همه چی داشت رو به راه میشد...اومدن با دستای قدرتمندشون همه یه وجود ناتوان منو بلند کردن و گذاشتن روی نقطه یه صفر.....حالا حتی نمیدونم منفی باید برم یا مثبت...اصلا کدوم سمت درسته؟!!!!!

التماست میکنم دیگه تمومش منی....

اگه نمیخواد تموم بشه منو راحت کن...

شکر نمیکنم بابت نفسی که بالا میاد..بگیرش...نمیخوام

هیچی نمیخوام......

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه چهاردهم آبان 1384 و ساعت 15:24 |
بنام تنها امید!!!!

دیدین گفتم دیروز روز بدی بود؟از یه شنبه ها بدم میاد با اینکه یکی یه روز بهم گفت روز براورده شدن ارزوهای منه....

ساتورمن بیچاره  شب خوابید و صب دیگه بیدار نشد...

حالم خیلی گرفته شد....

خوب شد من اونجا نبودم...اصلا اینجور صحنه ها رو دوست ندارم...اما طفلک اون دختره که هر رور صب مدرسه رفتنی بهش صبونه میداد دیروز دید افتاده و تکون نمیخوره...کلی براش اشک ریخته ...

حتی اسمشم برام خاطره های قشنگ داشت......متاثر شدم....

اردک بیچاره کلی بزرگتر شده بود از تابستون....فکر میکردم سال دیگه ببینمش...حیف...

شما همیشه خوشحال باشید......

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه نهم آبان 1384 و ساعت 14:1 |
بنام تنهاترین امید!!!!

واقعا هم تنهاترین امید.....

همه یه دردای بیدرمون دنیا سر من خراب شدن....نمیدونم چرا؟

احساسای جدید که نمیگمشون....وقتی مطمین شدم حسابی خواهم نوشت....

عصر تعطیل وحشتناکی یه....اولین دم افطار دلگیر!!!!

قبول باشه.....

اممممممممین واسه ارزوها....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه هشتم آبان 1384 و ساعت 17:43 |
بنام تنها مالک روح!!!

امشب!!!شب جمعه....یاد اغاخون....خان دایی....بیبی زلیخا و  ننه کبری رو که حتی ندیدمش کردم..... 

بی بی زلیخا که زحمت همه رو کشیده بود بیشتر از همه  تو ذهنم بود...... خدا همشونو رحمت کنه به ما هم رحم کنه.....

الهم صل علی محمد و ال محمد.....

التماس دعا.....

خدانگهدار

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه ششم آبان 1384 و ساعت 0:21 |
بنام اونی که تنها امیده!!!!

امروز صب اون رفت... شاید اخرین باری باشه که میبینمش...یادم میمونه قیافش....همیشه نسبت به همه یه ادما اینجوری نبودم اما این یکی رو یادم میمونه...

اولین بار که دیدمش ۴ سالم بود..خوب یادم هست...نشسته بودم روبروش و زل زده بودم بهش با همه یه دقتم.. عین یه ۱۸ ساله که تو سینما فیلم ماتریکسو ببینه....داشت سیگار میکشید... چقد از استیل سیگار کشیدنش و فرم نگاهش به مامانم و خودم خوشم اومده بود...هیشکی تو اون عالم بچگی اونقد به نظرم خوشگل و با کلاس نبود مثل اون...وقتی ۷ سالم شد  دوباره دیدمش....بازم برام همونقد دوست داشتنی بود...اما دیگه ندیدمش..نه تلفنی...نه عکسی...نه خبری..تا اینکه ۲۰ سالم شد و بالاخره دوباره و خیلی اتفاقی باز دیدمش...اما اصلا دیگه یادم نبود که  هنوز چهره یه ۱۶ سال پیشش دقیقا تو ذهنمه...دیگه برام زیاد مهم نبود...چون عادت کرده بودم به نبودنش  پیش خودمون .. اما الان که باز بعد ۵ سال دیدمش و باهاش حرف زدم خوشحال بودم از اینکه مطمین شدم هنوزم تو ذهنم همون ادم با کلاس فهمیده ای یه که ۲۰ سال پیش فکر میکردم... سیگارو ترک کرده .....پیر شده و گوشش  سنگین شده....باهاش که حرف میزدم باید بلند میگفتم همه چیو اما وقتی اون حرف میزد ساکت میموندم...چون چیزای تازه ای میگفت که باید روشون فکر میکردم....اینم  برام جالب بود که همچین ادمی وقتی از بچه هاش حرف میزد میشد نهایت عشق رو تو چشاش دید.... با اینکه کتمان میکرد علاقشو...

یه چیز خیلی مهم فهمیدم..اونم اینکه اگه ادم با دنیا و فرهنگای مختلف دنیا بزرگ بشه خیلی بهتر از فرهنگ محدود خونوادست....پابند بودن ادما رو هم محدود نگه میداره هم جلوی پیشرفتو میگیره.... اون همه یه دنیا رو دیده بود و الان نمیشد باهاش بحث کرد..چیزای تازه که عمل کردن بهشون قدم ادمو هم قویتر میکنه و هم هل میده ادمو به سمت جلو....

البته واسه اونایی که پیشرفت دوست دارن....من از سکون متنفرم....از حرکت منفی بیشتر متنفرم...حتی اگه اخر راهو همه  بدونن میارزه به ادامش... البته اگه راظیت کنه...

امشب قراره نماز بخونم....یه نماز بزرگ....پارسال وقتی میخوندم همه یه شهر به این بزرگی رو از بالای بالا میدیدم...نزدیک خدا بودم....خیلی حسش باحال بود ...بیشتر از اینکه تو رو ازش میخواستم لذت میبردم....نکته یه مشترک امسالم همین تو رو خواستنه....اما امسال نمیتونم چراغای روشن شب شهرو ببینم ....واسه اونی که هر شب اون بالا ست و با دیدن منظره یه بالکنش یاد من میکنه دعا کنین ....یه غصه تو دلش داره...

التماس دعا از همه ....

خدانگهدار....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه چهارم آبان 1384 و ساعت 12:57 |