تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام  تنها امید و همراهم....

سلااااااااااااااام...هزار تا سلام واسه همه یه اونایی که برام مهم بودن و هستن و من براشون مهم بودم.....همه یه سلامای منو نگه دارین تو دلتون....من اومدم که برم...ممکنه دیگه فرصت نشه این صفحه یه اینترنتو تا خیلی وقت دیگه باز کنم اما الان این فرصتو دارم که با ارامش بهتون خدانگهدار و به امید دیدار بگم....دارم میرم....میرم که گم بشم تو خودم و تنهایی های خودم...میرم که راحت بشم از بند محکمی که بسته شده بود به تمام وجودم...میرم دور بشم از اونایی که همیشه دیدنشون دلهره تو وجودم مینداخت...تا دوشنبه هنوز خیلی راهه...میترسم...میترسم از هر حادثه یه کوچیکی که ارامشمو ازم بگیره....با اینکه  دیگه عادت شده برام اضطراب ....و اجین شده با شبا و روزام اما خب همه یه تلاشمو کردم که از خودم دورش کنم...

من جا نزدم...موندم...باید میموندم...تا اینجاشو الکی نیومده بودم...میدونستم نمیزاری  رها بشم تو دستای خفه کننده یه مرداب....شکررررررررررررررررر...بینهایت بار شکر و باز هم شکر ...چقد خوبی خدااااااااااا....تنهام نزار...هرگز!!!

اما همه یه چشمای قشنگی که حروف تایپ شده یه منو تا اینجا و امروز دنبال کردن.... همتون برام مهمین شاید یه روز دیگه بازم انتظار چشماتونو بکشم اما امروز از همه خدافظی میکنم...مطمینم دلم تنگ میشه .... جایی که میخوام برم میدونم سخته باز کردن دفتر صورتی....رو کاغذای سفید با خطای مشکی مینویسم....یه روزی برمیگردم ... امیدوارم زودباشه...

دلم برات خیلی تنگ میشه...واسه دستای قشنگت که برام تایپ میکنن...واسه چشمای خوشگلت که نگام میکنن...و برای همه یه وجودت که وجودم با همه یه وجود میخوادش.......همه چیو به خاطرت تحمل میکنم ..کنارم باش و ببین...تنهام نزار عشق بزرگ من.....

دعا کنین برام...

سفارش نکنم دیگه...مواظب خودتون و همدیگه باشین...

واسه کیمیای من دعا کنین که برام خیلی مهمه!!!!امیدوارم لااقل بتونم خبر ازش بگیرم...خاله!! مواظب خودت باش و قویتر از همیشه....دوستت دارم.....

من رفتم که یه روزی برگردم...خوشحالم از رفتنم....

همه خوشحال باشید و همیشه موفق...

به امید دیدار!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه سی ام آذر 1384 و ساعت 8:56 |
بنام تنها امید و تنها اگاه!!!!

مسیر من و زندگیم دوتاییمون با هم تو یه روز.. تو یه ساعت.. شایدم تو یه ثانیه خواست عوض بشه و راهی رو که تصورشم نمیکردم رو ناخود اگاه و از روی اجبار چرخ معروف زندگی انتخاب کردم...انگار  خوابم کرده بودن...یه هیپنوتیزم لحضه ای که تو بیداری باید ادامه پیدا میکرد....

چقدر هنوز از  رفتنش از این دنیای مسخره ناراحتم اما خب اینجوری هم راحت شد هم به ارزوش رسید...همه چی از روزی که ازمون خدافظی کرده بود شروع شد...من و بغض سنگینی که ایندفه نتونستم خالیش کنم سر محمد...من و دنیای سنگینی که داشت خراب میشد رو سرم...من و زمینی که دهن باز کرده بود و کشیده بودم تو خودش و داشت دوباره بسته میشد ...فشارشو  با همه یه تنم حس میکردم و کاری از دستم برنمیومد...من و خونه ای که توش بهترین لحظه ها و بدترین لحظه ها رو همزمان تجربه کرده بودم...من و کوچولویی که همه به واسطه یه من میشناسنس...من و یه دنیا مشکل...من و یه اسمون عشقی که نمیتونستم با این همه فشار تمرکز کنم روش...من و اشکای سنگین و داغی که دنیا رو میشکوند و میسوزوند....اما هیشکی نمیدید.. من و نامه هایی که همه یه رویاهامو شیکوندن و ریختن زیر پام...من و زمان که با همه قدرتش بنزین میسوزوند....من و مغزم که داشت وایمیسساد...من و  تنهاییم که داشت تند تند چنگ به صورتم میزد...وبالاخره من و  هوای ازاد..من و خیابون...و راه بی هدفی که جلوی پام بود....زن مهربونی که  نمیدونم از کجا اومد اما دیدم که من بودم و خدا و اون....بغلی که حتی واسه ۲ ثانیه واسم ارامش هدیه کرد...چقد خدا مهربونه....

اون زن یه شمعی داد دستم و راهیم کرد...گفت برو خودت راهو پیدا میکنی....اگه نبود من تو تاریکی گم شده بودم ...چشمامو میبستم و منتظر مرگ میشدم....امید اجباری هم دیگه راضیم نمیکرد....پا گذاشتم تو راهی که ازش میترسیدم اما  نمیدونم چرا همیشه منتظر میشم تا وقتی که یکی هولم بده...رفتم جلو...بازم...بیشتر...حالا دیگه فقط منتظر حمله یه گرگایی هستم که اطرافم حلقه زدن و نگاهای براق و وحشتناکشونو دوختن بهم....حواسم جمعه..به تک تکشون...من حمله نخواهم کرد....جنگجویی رو یاد نگرفتم ...اما ترس رو  میتونم از خودم دور کنم ...

نمیدونم تا کی باید تو این شرایط ساکن بمونم  ...اما  تا هفته یه دیگه  انتظار منو مثل یه مرداب میکشه تو خودش ...اگه نتونم بیام بیرون چی؟

اگه  نامیدم کنی از همین جا برمیگردم...دیگه نمیتونم....دیگه توانشو ندارم... دارم ازهمین حالا خودمو واسه خفه شدن تو رویای عشقم اماده میکنم...منم میشم مثل همه یه اونای دیگه ...داغ عشقو از روی قلبم با یه داغ دیگه پاک میکنم... هنوز اسمشو انتخاب نکردم اما شاید باشه مرده یه متحرک....من حتی تاریخ هم نشدم ...لیاقتش نبود.... کتاب قصه یه دوست داشتن ناتموم  بسته میشه چون اینجا دیگه اخرین صفحش  خواهد بود ...من میرم و میشم یه افتاب پرست واقعی....بهترین صفحات قصه رو تو برام ورق زدی... اشکا و لبخندامو تو مفهوم بخشیدی...نفس خوشبوی حیاتم رو با تو تجربه کردم..... شکفتم و بینهایت بار تازه شدم.... ارامش و سکوت برام قشنگ شد و باهات تا اوج اسمونا پرواز کردم .....

بهت بد کردم منو ببخش.....من نبودم بیوفا....روزگار به عهدش وفا نکرد....

همیشه ..تا ابد...تا وقتی نفس بی ارزشم بالا میاد دوستت خواهم داشت ..عشق کوچولو اما بزرگترینه من....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384 و ساعت 20:20 |
نمیدونم چرا اینهمه فشار یه دفه باید بهم وارد میشد....

خدایا  دعات کردم عزیزای هیشکی رو جلوی چشماشون پرپر نکنی....

هنوز اشکای سزارم روووو گونه هام خشک نشده بود که  از دست رفتن عزیزترین خاله یه دنیامو دارم با تمام وجودم تحمل میکنم....خدایا اینیکیو دیگه نه....اینو دیگه ازمون نگیر....

نمیدونم حتی چه جوری دعا کنم؟

مهمترینام دارن ترکم میکنن....همه یه دلیل  داشتنت اونم به این شکل قوی و مهم تو قلبم رو مدیون کیمیام....کیمیایی که واقعا برام کیمیا شد ....

التماست میکنم مواظبش باش...

خاله!!! الان خوب میفهمم مزه سیب تلخ چه جوری یه

خیلی دوستت دارم...بمون..بمون...بمون واسه من و واسه یه همه یه اونایی که  میخوانت و واسه یه خودت ....

خدایا ! بازم ازت میخوام اگه گوش میکنی چی میگم....عزیزای هیشکی رو جلوی چشماشون پرپر نکن...

اممممممممین

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و دوم آذر 1384 و ساعت 8:4 |
انا لله و انا الیه راجعون....

 

 

سزار مهربون و پادشاه

 

 دریای

 

 

 همیشه ابی!!!! خدا روح

 

 پاکت

 

رو قرین

 

 

 رحمت خودش بکنه....

 

 

صبور باش بهار.....

 

 

 

فاتحة مع الصلوات....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 21:16 |
بسم الله الرحمن الرحیم....

اللهم رب شرح لی صدری...ویسر لی امری....وحلل عقدة من لساني...يفقهو قولي....

اما اون حتی قویتر از فرعون با همه یه ادماش به نظر میرسه......

خدای من.....بهم قدرت بده پیش اونایی که تا حالا وقتی اسم روبرو شدن باهاشون میومد تنم میلرزید قوی باشم....

میدونستم این روزم میخواد بیاد و پاس بشه....اما هیچ قدرتشو تو خودم نمیبینم...کمکم کن...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و یکم آذر 1384 و ساعت 7:48 |
بنام تنها تصمیم گیرنده....

همیشه عجول بودم...همیشه همه یه کارام با استرس....اما انصافا خیلی کم پیش اومده وقت شناس نباشم....همیشه محاسبه کردم زمان رو که بشه نهایت استفاده رو ازش کرد....یادم نداده بودن صبوری کردنو....فکر میکردم تا حالا که هر کی صبوره تو ذاتش بوده از اول....حالا  هم قبول دارم  اینکه یه صفت ذاتی یه......اما اینم فهمیدم که  میشه اکتسابی هم باشه...نه اینکه اشتیاق یادگیریشو داشته باشی....اینکه اینقد فشار روت بیاد و اون صفت لجبازی و یه دندگی و حالا با اراده بودنت قوی باشه که وایسی و کم نیاری... میشه صبر اکتسابی...

یه دیوار بزرگ همیشه دیدم بین خودم با تو....که پشتش وایسادم و تکون نمیخورم....منتظر بودم یه هواپیمایی ..هلی کوپتری چیزی بیاد منو بلند کنه...خدا رو میگم...هی گریه کردم ...هی زجه مویه کردم...هی خودمو کشتم... اما به این مغز کوچیکم نرسید تو بیابونی که هیشکی نیست که منو بخواد و اونو بخواد و صدامونو بشنوه واسه چی هی زر میزنم!!!!!نه هواپیمایی رد شد...نه هلیکوپتری برام نردبون انداخت ....اما خدا گفت هی ی ی ی ی ی ی ی!!!!چرا احمق شدی؟  بعدشم یه تلنگر بهم زد ...محکم!!!!از دردش اشکم در اومد....کوبیدم به اون دیواره....اینقده محکم که لرزید....خاکش ریخت.....وقتی دیدم میشه با وجود خودم تنها این همه خاک ازش بریزه این دفه من بودم که خودمو کوبوندم بهش....خاک نبود دیگه....روزنه بود....نور بود...نه یکی....شادیه دیدن نورو شاید همه تجربه کرده باشن.....منم همون حسو داشتم ....اما....اما....اما...تازه اول راه بود..قبول داشتم که استارتو اون زد که من راه بیفتم ...اما  حتما اینم میدونست که من  هنوز نمیدونستم عرض این دیواره چقدره....از روزنه میشد نورو دید اما اینقدر تا تو فاصلست  که نمیشه دیدت....اطمینان حضورت اونطرف روشنی یه دل من واسه ادامه یه کلنگ زدنه حتی اگه نشه دیدت.....

 ثابت میکنم که کیم!!!!حتی اگه خودمم باورم نشه...من خودمو همیشه ضعیف دیدم......اما میدونم که دوسم داره...اگه نداشت هولم نمیداد...

امروز شاید بهترین شایدم بدترین باشه اما خب این شکلی  گذشت.....

دعام کن...خیلی....

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه هجدهم آذر 1384 و ساعت 12:9 |
بنام تنها صاحب روح....

خدای مهربونی که خودت بهتر میدونی کی زنده باشه و کی زیر خاک.....

نگاهت به ما باشه و به امپراطور سرزمین ابهای همیشه ابی.....کمکش کن که قوی باشه و برگرده.....

خدایا عزیزای ادما رو جلوی چشماشون پر پر نکن.....

به همه صبر بده...

دوری و حسرت و اشک رو از بهار و از عاشقای دیگه بگیر...

براش دعا کنیم هممون......

خدایا دوباره برش گردون....مواظبش باش....

امممممممممممین..........

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه پانزدهم آذر 1384 و ساعت 11:25 |
بنام تنها امید!!!!

صدات برام بهترین موزیک دنیاست...مثل نسیم ارومی که صبح زود صورت نرم گلبرگای باغ رو نوازش میکنه اونم روح خسته یه پر از زخم منو ناز میکنه....و میشه مرهم جادویی ...

انرژی یه همه یه روزم...

قوت  قلبم....

و اب زلالی که میاد و هر چی نا امیدی و فکرای تلخه تو ذهنم رو پاک میکنه و میشوره.....

همه یه ارامشم...

با همه یه وجودم دوستت دارم....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 11:40 |
بسم الله الرحمن الرحیم...

یا مخلص الشجر من بین رمل و تین و ماء....

یا مخلص اللبن من بین فرث و دم.....

یا مخلص الولد من بین المشیمة والرحم....

یا مخلص النار من بین الحدید والحجر....

یا مخلص الروح من بین الاحشاء و المعاء....

خلصنی من.....................!!!!!!!!!!!

امممممممممممممممممممممین....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه چهاردهم آذر 1384 و ساعت 11:32 |
کثافت....لجن .....تعفن....وحشتناک...غیر قابل تحمل...تا جایی که با همه یه زورتم اگه جیغ بزنی خالی نمیشی!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 16:27 |
بنام تنها امید!!!

میبینی که دیگه حتی نوشتن هم مشکل شده....ازبس همش وقتای زلزله نوشتم دیگه خنده و شادی رو نمیدونم چه شکلی مینوشتم....کابوسای نصفه شب هم رفتن تو لیست اونایی که دیگه عادی شدن و من دارم باهاشون زندگی میکنم ....دیگه بیخوابیهای شبونه و حبس کردن نفس تو سینه و ساکن موندن و سوختن و لرزیندا تو تاریکی اتاق با دیوارای ابی که برای من همیشه شکل میله های زندونو داره شدن همبازیای شبونم....منم دیگه گریه نمیکنم....فقط منتظر میشم  تنهایی و ارامشمو باز صب پیدا کنم...

روزای بارونی و تعطیلات اخر هفته شدن واسه من برعکس همه یه ادما روزای سیاه و غیز قابل فرار...بازم  شکر که دختر خالست که پناه من میشه همیشه...

دارم ثانیه ها رو میشمرم...واسه سرعت حرکتشون دعا میکنم...نذر میکنم...اما یادم میره بعضی وقتا اینکه با رفتن ثانیه ها قشنگی یه شکل منم همراهشون میشه....فقط تصویرایی که از گذشته جا مونده حقیفت تلخ پیر شدنمو یادم میاره....اما اینجا دیگه زمان هم حرف منو گوش نمیکنه واسه حتی یه ثانیه توقف!...

ای کاش میشد منم زلیخا باشم !!!!

سرمای بدون برف هم که فعلا مهمونمون شده...عین یه عاشق الکی خونه ها رو بغل میکنه اما هیشکی تو خونه راش نمیده....ابرا هم دیگه نمیزارن ماهو ببینم ستاره هم حتی گم شده....من نمیدونم اون بالا چه خبره...اصلا ماه و ستاره تلاش میکنن واسه دیدن من؟؟؟؟خواب زمستونی هم خوب چیزی یه اگه کابوس نداشته باشه....میشه خوابیدو وقتی چشم باز کرد بهارو دید...اما من شاهد مبارزه یه افتاب با  سرما و کادوی یخزده یه باد که از جاهای دیگه میاره و پیش ما جا میزاره هستم .....بعضی وقتا هم دلم واسه افتابمون میسوزه...با اینکه اون بالاست  و نورش چشم ادمو درد میاره اما تن ادم از سرمای باد و بارون میلرزه....مثل من زورش نمیرسه به اونایی که داره باهاشون مچ میندازه.....منم هستم اما انگار برای خودم نیستم!!!منتظر تولدم میشم ...تولدی که واسه خودم باشم....

فقط یاد خاطره هام با توه که بهترین لحظه ها رو برام میاره...خاطرات  اتاق ۹ متری یه کوچولو تو یه شهر کوچیکه شمالی که من همیشه از یاداوری یه اسمش ذوق میکنم قند تو دلم اب میکنه....اتاق کوچولوی ته راهرو با دیوارای زرد و موکت سرمه ای که یه طرفشم یه کمد داشت که اینه ش تا سقف میرسید...با سیستم  دوست داشتنی یه من اون گوشه و پنجرش که میشد فقط ماشینای پارکینگو ازش دید برام بهترین لحظه ها رو یاداور میشه.... داریم نزدیک ۴ سالش میشیم که اولین سلامتو اونجا گرفتم...حیف که دیگه نمیتونم اونجا رو حتی واسه یه لحظه ببینم....... تو این یه سال دیگه نشد جایی رو اونقد دوست داشته باشم.....شکر که هنوز دارمت...وگر نه یاد اونجا هم اشکمو در میاورد...

میبینی؟دیگه حتی جیم کری رم یادم رفته...میبینی؟همه چی رو میشه فراموش کرد اما تو رو چی؟!!!!

خوشبختی اینشکلی یه؟درد بیدرمونی که حتی اشک ریختن به خاطرش لذتبخشه....!!!!چقد خدا حکمتش عجیب غریبه!!!

اگه این پیره زن خنگ میدونست کاره منو راه مینداخت؟؟؟؟هنوز هیچی نمیتونم بگم جز اینکه فعلا فرشته یه نجاته....شاید تو خنگ بودنشم حکمتی باشه

با اینکه تصمیم گرفتم ...با اینکه همه چیو اونجوری که میخوام تنظیم کردم...با اینکه سعی میکنم  همه چی خوب پیش بره....اما هنوز میترسم...نمیدمونم چه بازی های دیگه ای تو این هزار خوان برام اماده کرده.....برام دعا کن...من چرخیدن با گردباد زمونه رو دوست ندارم.. سرگیجش تا اخر دنیا باقی میمونه....

سردردای طولانی یه مزمن هم که شدن جدیدا سوژه یه اول و تیتر ۱ وجودم....اینیکیو نمیدونم چیکارش کنم....

از رو برو نیستم...من وایسادم....میخکوب....هی حالا باد بیاد....سیل بیاد...طوفان بشه....زلزله بیاد...بشورن منو ...بشکنن....بزنن ...من وایسادم...تکون نمیخورم...شاکی میشم از درد...غصه میخورم از دور بودنت..اما وایسادم...منتظرم خودت بیای و بکشیم بیرون ....میدونم که قدرتشو داری....و میدونم که جونم و وجودم همش جادو شده یه چشمای قشنگته....دوسم داشته باش که جز تو تنهام....

التماس دعا...

خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه نهم آذر 1384 و ساعت 10:40 |