تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها امید!!!

نمیدونم کدوم بخش کائنات  و تو کدوم ساختمونشون پرونده یه ما در حال  بررسی یه....اما خدا کنه نیان بگن دیگه این بایگانی شد.....همین جوریش که تلفن قطع میشه و وقتی حتی من هستم استقبال شدیدا گرم ازم میشه  همین جوری هم من دست و پا میزنم واسه اینکه نخ رابطه  کنده نشه و  بشنوم که دوسم داره و بدونه که دوسش دارم....بین همه یه این اتفاقا....میرم بیرون...میدونم اشتباه ازم سر نمیزنه...تنها نیستم....اما خودت و خودت فقط دیدی که چقد نفس کشیدم...حتی اگه مسموم بود  باهاش ازاد شدم و خودمو پرت کردم تو بغل باد.....

دکتر که منو دید گفت امروز لبخند میزنی .....خوشحالم....

من حتی نفهمیده بودم که لبخند دارم.....وقتی اینو گفت فکر کردم چقد نیاز داشتم و نمیدونستم...من حتی نمیدونستم.....فقط میتونستم چهره یه رنگ پریده یه خسته یه  سنگین از دردم رو براشون رو کنم.....

چرا من خوب بودم؟؟؟؟

چون قدم زدم؟!....حرف زدم؟!.......چرت گفتم و خندیدم؟!....ناز کردم و بیجواب نبودم؟!.....

لمس کردم و لمس شدم؟!....اره واسه اینا بود....

نه برای یه عمر زندگی .....برای چند لحظه که رفتن تو پرونده یه لحظه های زنده بودنم.....

اما  وقتی تنها شدم...بازم   با  فکر پرونده یه قدیمی همه یه وجودم مثل صحرای بی اب  ترک ترک  برداشت و مردم!!!!

نکنه قراره حبس ابد  بخوره بهم؟!!!!

نکنه منم میخوام شیرین بشم؟؟؟؟

دارم عادت میکنم.....

از خانه به در شدن هم دردی دوا نکرد.....مگر  با همسفری!!!!همسفری که نبود و نخواهد بود....

دلخوشی رو باید چالش کنم یه جای دور....مرده دیگه.... یه جایی که حتی خودمم یادم بره....

میبینی؟! اومده بودم که باشم اما  دارم نیست میشم.....

چی باید بگم؟؟؟؟فکر میکنین من چی باید بگم؟؟؟؟

وقتی  همه یه جون و دل و نفس و فکر و روحم فرسنگها ازم دوره چی باید بگم؟؟؟

وقتی حتی  نمیتونم نشون کسی بدمش چی باید بگم؟؟؟؟وقتی  نمیبیننش کی میخواد دلش برامون بسوزه؟!من چی باید بگم؟؟؟

جز اینکه دوسش دارم و بدون خیالش حتی یه ثانیه زنده نیستم؟؟؟؟؟

وای !وقتی خودم حتی میخونم بعدا میگم چقده شبیه شعار شد...اینقده که از این حرفا تو قصه ها خوندم و عادی شده.....اما گرفتار نبودم....

خدای من!!! بچه نیستم....پیش تو اره خیلی!...

اما دیگه فیلم عشقای ۱۷   ۱۸ سالگی رو بازی نمیکنم!!!!!

اونا رو میشه تو ایکی ثانیه گذاشت تو سبد و راهی یه رودخونه کرد....اما حالا واسه گم کردن عشقم باید  خودم رها کنم به موجای دریا و برم که دیگه نباشم و حسرت نداشته باشم..........

کی میدونه؟شایدم از اون طرف مرگ بیشتر حسرتتو بکشم محمد!!!

خوبم...هنوز نفس میکشم و دارم یه کار بزرگ میکنم که وقتی بگمش کلی جشن و سرور میخواد بشه....

دعام کنین...اونایی که نزدیک خدان.....

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه سی و یکم شهریور 1385 و ساعت 15:31 |
بنام تنها امید....

هنوز نخوابیدم....بازم خوابم نبرده....رفتم پیش دکتر...برام قرص ارامبخش  و خواب اور نوشت....بازم بیدارم....اما خب هنوز نخوردمشون...

امروز نوشته های قبلیمو داشتم مرور میکردم... امتحانش ضرر نداشت واسه اینکه  دلشوره از جونم دور بشه  و ثانیه ها مهمونی یه طولانیشونو پیش من تموم کنن و برن...دیدم چقده پر رو شدم....جسور و ناشکر...مثل همیشه....یادم نبود من همونی بودم که تا صبح اشک میریختم که اینجا رو نشونم بده و حالا دارم اشک میریزم واسه یه جای دیگه و یه جوره دیگه....امید ریخت از اسمون...از زمین ....از هوا و نفس کشیدمش...

میدونم میده بهم....اما نگران اون روزم... که دیگه گریه هام واسه چی میخوان باشن....

هنوز دلتنگی و نگرانیت داره عین خرچنگ کوچیک کوچیک جونمو میخراشه....اما  از نیش عقربم دردناکتره...

هر ثانیه برات ارزوی سلامتی میکنم....چون لازمت دارم....سالم و پر انرژی...تویی که بلندم میکنی...

باش که منم باشم....

اینقده منگ بودم از صبح به افتضاحی که  همین صبح بالا اوردم اصلا فکر نکردم....با خودم گفتم جبران میشه...جبرانش میکنم...به خودم لا اقل تو این یه مورد اعتماد دارم البته اگه بعدا خلافش ثابت نشه...

کمکم کن خدایا....منم!!! همون ازاده یه تقصیر کار ه ناشکر....درتو به روم نبند....باید ببینمت ...

محمد!قبلا ها وقتی هواپیما میدیدم ذوق میکرم و میگفتم شکر...انسانه خدا چه کارا که نکرده....الان وقتی میبینم ...که کم هم نیستن...خودت میدونی روزی شونصد تا از اینجا رد میشه.....میگم محمدمو بهم برگردونین....دوسشون ندارم....همه یه اونایی که نزدیکت هستنو دوست ندارم....من حسود ترینه دنیام...با همه یه وجودم همه یه وجودتو میخوام فقط برای خودم....

زود بیا....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 0:30 |
بنام صاحب کمیل......

بالاخره صداتو شنیدم....بعده اینکه شب و تاریکیش  وجود منو تیکه تیکه با دندونای تیزش  گاز گرفت و پاره کرد ....بعد یه شب دیگه بیخوابی که حالا دیگه شمار ه اینجور شبا از دستم در رفته اما هنوزم عادی نشدن.....بعد یه قرن انتظاره زشت....بعد در اومدن افتاب و مردنه من بالاخره صداتو شنیدم.....

میدونی که به همینم قانعم!!!

هزار تا پیغام....کمیل نصف شب و هر چی قران که بلد بودم...اخبار...بیست دفعه  

wc رفتن .... فکر کردن به این لحظه ها و اینکه چرا من الان باید این شکلی باشم و نکنه دارم جهنمو تجربه میکنم و مکافات اعمالمه و سعی کردن به اینکه فکرمو منحرف کنم و به لحظه های خوبمون فکر کنم و یادم بیارم روزی رو که برای اولین بار چشماتو که وقتی نگاه کردم همه یه وجودمو تکون داد....همه یه اینا هیچ کدوم  ارومم نکرده بود....

تازه این اولین روزش بود....و من باید با تاخیر هواپیمای تو امتحان میشدم....و انتظارت نفسامو تنگ میکرد......خدای من چه جوری میخوام ادامه بدم؟؟؟؟!!!!

چی میخواد به روز ه من بیاد؟؟؟؟

اگه اینجوری بخواد ادامه پیدا کنه چی؟؟؟؟

بازم قراره کم بیارمو قرص بخورم که بمیرم؟؟؟

روحم  سرگردون شده و داره دنبال ارومش میگرده....اما حتی تو گورم هم پیداش نمیکنه.....

درمونده شدم....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385 و ساعت 8:12 |
بنام تو!

خواب که نیست....وقتی هست  برزخه که بعدشم جهنم میاد.....کابوسه که وقتی تموم میشه و چشمای بسته باز ..حتی یه سلول نمیتونه جا به جا بشه....سقف اومده تا نوک دماغ و به یه مو بنده که  صورتو داغون کنه....پوست تن انگار فاسد شده و داره فرو میریزه....تن جای نفس کشیدن میسوزه و  حتی خاکستر هم نمیشه......تنها میمونم و تنهایی نفسای  اجباری ای رو که هی تلمبه میزنه تو دهنم و تحمل میکنم و فرو میدمشون....متنفر میشم از خودم و از اینکه چرا اینجام....گریه میکنم واسه فردا صبحی  که بعده یه شب طولانی یه مرگبار قراره تنهایی شروع کنم ...و سنگین میشم حتی واسه کارایی که چراغ میشن واسه روزایی که میخوان بیان....

دستامو زنجیر کردم به تنها شاخه یه رز  ه  لبه یه پرتگاه و کلید زنجیرو پرت کردم ته دره...غافل از اینکه  کوه بالا میخواد ریزش کنه .....

دیگه عشق کوچولو کوچولو نیست...دیگه امید تموم شده....فیلم و قصه به اخرش رسیده و من دست خالی به زانو افتادم.....

عشق کوچولو مرد شده ...پله ها رو بالا رفته و حتی  به اسمون رسیده....شاید همون طوری که میخواست نه! اما من هر چی دعا کردم واسه خوشحالیش بود.....

حالا منم! به زانو نشسته یه دست نیاز به بالا دراز کرده ...حتی نگاهم به قعر زمینه....توان سر بلند کردن نیست....

دیگه امیدم تموم شده...هر چی میگردم تو کیسه هیچی نیست....هیشکی هم نیست بفروشه....

دیگه حتی اسمون شب و ماهشم قشنگ نیست با ستاره هاش.....

میخوام بمیرم!

اره! من قوی نیستم...بزار هر کی میخواد بگه....

 خودخواهم!؟....

تنها میشم؟

مگه الان نیستم؟

دیگه نمیتونم.....نمیتونم.....

کمکم کن....

کمکم کن!

کجایی که درد بیدرمون منو ببینی فقط...

به خدا فهمیدم تنهایی مزش چیه.....تمومش کن......

من اونهمه بزرگ نیستم....نیستم.............

راحتم بزارین به درد خودم بمیرم...............

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 2:4 |
بنام تنها امید....

منتظر بودم ساعت بشه ۱۲ و بریم تو ۱۴ سپتامبر...

میخواستم اولین نفری باشم که که داد میزنه..... کیمیای من  امروزت مبارک........ که چشماتو باز کردی به روی ما...من و همه یه اونایی که دوستت دارن و دوسشون داری و واسه اینکه پل باشی واسه رابطه....شنیدم ادما همشون واسه یه ماموریت اومدن زمین.....اما همه یه ادما لیاقت و ظرفیت ماموریتای سختو ندارن....

حتی بین خودشون اونایی که تواناترن بیشتر افتخار میکنن....اما کمتر فکر بین خودشونو خداشونو میکنن.....ماموریتت  بزرگه و تو بزرگتر....دست منم بگیر واسه یه پرواز....

من افتخار میکنم به داشتن تو توی دلم.......به کیمیا...به خالم...و به گلی که جیگرطلاست.....

همیشه پاینده باشی و تولدای خوشحال داشته باشی......و باشی برامون که باهات روشن کنیم راه زنده بودن و نفس کشیدنمون رو...

البته خاله اصلا حواسم  نبود ایران زودتر از اینجا ساعت ۱۲ میشه 

اگه عقب موندم  کلی خجالت...

خیلی هم دوستت دارم

 

تولدت مبارک مهربون...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385 و ساعت 0:30 |
بنام تنها امید!!!

چرا اینقد پریشونی دختر؟؟؟؟

بگیر بخواب...مثل همه یه ادمای معمولی که الان خوابن....حتی فکرشم نمیکنن که تو چیکار میکنی!!!!

یعنی اینقده بد بختی؟؟؟

ازاد کن یه خورده خودتو....خیلی چسبیدی به خودت.....بزار توت نفس بکشه و سبک بشه....اینجوری نمیتونه!!!

فکرشو نکن...

 

*********************************************************************

 

خدا رو شکر ...بینهایت بار شکر !!!! که دایی کوچیکه مسئول  ارامش و ریلکسه یه طبقه از سلولای مغزم بوده....میدونم که این پست هم تو بهش دادی....خودش میگه اگه روزیت اینقده بوده که نمیری و راحت باشی همون قدر هم میمونه..از اولش بهت داده ...ازت نمیگیره....منم باور میکنم......روزی یه الن دلون هم از اولش میلیارد میلیارد بوده و همیشه هست....عوضش شاید دایی کوچیکه رو نداشته که اون طبقه از سلولای مغزشو نوازش کنه... یاخاله نداشته که  کلی از طبقه های  مغزشو صیقل بده....من روزیم این همست و راضیم......

*********************************************************************

زندگی کردن بدون عشقم اگه مشغله داشته باشی زیاد سخت نیست خاله....اگه خسته باشی از اون همه کار روزانه دیگه حتی حوصله یه غروبو نگاه کردنو هم نداری...میگیری میخوابی....عشقت هم زنگ بزنه حالشو میگیری .....چه برسه به  قدم زدن با همدیگه!!!!!!!!!!!!!!!

حالا شاید خوابم برد...دارم نصف شبی  تمرین سبک شدن و فکر نکردنو میکنم ...شاید این روحه که میگن  بخواد  یه خورده دورتر پرواز کنه....

اینجا نمیشه تمرین سبکی کرد  برم ببینم چه میشه کرد....

mahe shabe shanbe

شرح خاصی ندارم.....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 و ساعت 2:13 |
 

           diam's   

 

(concert gratuit de nougar(9 septembre

                                                                

             alias mathieu chédid 

اول از همه عید هممون مبارک باشه و حالا خواسته یا ناخواسته بهمون خوش بگذره و عید به یاد موندنی باشه و به قول معروف سمپاتیک.....

البته خوب همچینم خوب شروع نشد....دوش و بزک و نظافت هم حالمو خوب نکرده بود...خوبه که اون دو تا چشم خوشگل جلو چشم بود و نگاش میکردم...حتی اگه  عکس خودمو توشون نمیدیدم هم  دیدنشون ارامش میداد اما بیقرار بودم و حالا بگذریم  که این  سیستم به قول معروف بی در و پیکر زندگی همچینم با ما راه نمیاد اما خب تا الان که استرس دارم باز خودمو خندون نگه داشتم....

یه چیز نو خریدم که حالا به خاطر عید یادم میمونه چقده میخواد پیشم عمر کنه....مبارک باشه....

کمر دردی گرفتم که سابقه نداشت..لابد یکی نفرینم کرده بوده که ای الهی کمرش بشکنه...اما خوب زیاد طول نکشید...به سلامتی و مبارکی هیچی هم درس نخوندم و هی گفتم فردا فردا الانم که تا حالا  بازم هیچی نخوندم...باریکلا به خودم

و اما توضیحات راجع به اون دو تا خوش تیپای بالا که عکساشونو گذاشتم:

دیشب اینجا یک عدد کنسرت در راه خدا مرکز شهرمون برگزار شد....در راه خدا نبود نمیرفتم البته با اینکه اون دختره دیامز خیلی با اون mec معروفش خیلی مورد توجه من بوده...تازه دیشب موهاشم که  مثل این یارو فضایی یه درست کرده بود که البته به زور چون مو نداره که...

اما خوب اگه بگم از دیدنش ذوقزده شده بودم الکی نگفتم...شایدم چون اولین بارم بود همچین جایی میرفتم کیف داد....

یه عالمه جمعیت...همه دستاشون بالا ...نصفشون تو بغل همدیگه...نصف دیگه میرقصن حالا یا تنهایی یا نه هوا عالی....نسیم خنک شبونه....موزیک  قوی که طنینش همه یه قلب ادمو بوم بوم  تکون میداد......از همه خوشگلتر ماه کامل دیشب بود که درست بالای سرمون روبرو  و بزرگ خودشو نشون میداد....اومده بود تماشای ما....ما برای اون خوشگل بودیم و اونم واسه ما......وای که حتی  با اون کمر درد دلم نمیخواست برگردم......گذاشتیمش به حساب  تولد  عموکوچیکه....

خوب البته ناگفته نماند که کنسرت در راه خدا دردسر هم داره ...اول راه که میخواستیم بریم سمت جمعیت یهو دیدیم همه یه عرض خیابون ادم با همه یه سرعتشون دارن میدو ان سمت ما ...نفهمیدم فقط منم مثل اونا شروع کردم دویدن که له نشم زیر دست و پا یا شاید اصلا نمیرم خوبه  که دستمو گرفت و منو کشید کنار و گفت وایسین اینجا کنار خیابون....همه که رفتن فهمیدیم پلیس داشته چن نفرو دستگیر میکرده اونا میدوئن مردم هم به هوای اینکه خبری یه شروع میکنن دوییدن ....فیلمی بود ...اما ترسیده بودمشدیییییید....

در کل و به قول محمد (کلهم )خوب بود.....یه همچین  شبی رو لازم داشتم  ...اما خوب دیگه  به راحتی شارژ نیمشم......

یکی بیاد درسامو بنویسه..................

میرم شاید یه کشفی در زمینه های مختلف زبان شیرین فرانسه کردم.....دعام کن خاله!

دوستت دارم محمد

 

                                                 

                                           

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385 و ساعت 15:13 |
 

خدایا!!!!!!!!

به خدا ........به خدا........ به خدا............. حتی نمیدونم چه جوری شکرت 

کنم!!!.....

بگو  چیکارکنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه هفدهم شهریور 1385 و ساعت 15:57 |
خدایااااااااااااااااااااا

خدایااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

                                    خدایا....

تویه دنیای بزرگت پوسیدیم که!

میخواستیم

                میخواستیم

                                 میخواستیم مثل این روزو نبینیم که دیدیم که.......

ناز اون ...بلای اون ...حسرت دل...عذاب عالم....

هر چی باید همه تک تک بکشن

                                                      ما کشیدیم که.................

زندگی میگن برای زنده هاست اما خدایااااااااااااااااااااااااااااا

بس که ما دنبال زندگی دویدیم بریدیم که!..................

وای بر ما...وای بر مااا...خبر از لحظه یه پرواز نداشتیم....

تا میخواستیم..........لب معشوقو ببوسیم... پریدیم که!!!!!!!!!!!!!!

زندگی...........قصه یه تلخیست که از اغازش بس که ازرده شدم چشم به پایان دارم.....

چشمی به هم زدیم و دنیا گذشت.....دنبال هم امروز و فردا گذشت....................

دل میگه باز فردا رو از نو بساز ................

                                         ای دل غافل دیگه از ما گذشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 و ساعت 23:26 |
بنام تنها امید...

کم کم داره خودمم باورم میشه هااااا.....که یکشنبه ها یه طوریشون شده.....حالا نمیدونم شاید کسی جادو جنبلی چیزی ریخته تو پنیر پلوی ما.....اما خب  دروغ که نگفتم اگه بگم اول صبی که با نقشه یه  خالی بندی شروع شد...اگر چه نقشه عملی نشد که ای کاش میشد....رفتیم ماشینو کوبوندیم به این جناب  مانع محترم و شیک کنار خیابون....حالا بماند که یه ۲۰۰  ۳۰۰ تایی قراره پیاده بشه اون بیچاره که ذوق کرده بود از اینکه میاد دنبالم واسه اینکه این روز گرانقدر هفته رو با هم باشیم......اره اینش بماند اما چه جوابی میخواست به شوهر جان محترمش بده؟!!!!!!!!!!!!!من که تا برگردیم بیشتر از خودش استرس اینو داشتم..... اما خب فک کنم کتکاشو تا حالا خورده باشه من که ندیدم....

بعدشم که دیگه نمیگم چقد از دست اونی که جونم براش در میره دلم شیکست و عصبانی شدمخب دیگه!!! یه شنبه بود ...گذاشتم به حساب همین وگر نه  همچینم باگذشت نیستم....

از این ورم که گلی جون من بود   و این  نادونای اداره یه از ما بهترونشون که یکشنبشونو واسه خودشون جشن گرفتن....روز جشن گلی رو میبینن منتظر باشن....منم از رو نمیرم اخرش یه یکشنبه باید دنیا رو از شادیم بترکونم...گلی ! باید باشی و ببینی....جایی نمیری...

حالا هم که این دئنا به من میگه درست نخوندم چی میگه.....اخه من تا حالا فک میکردم بشر اشرف مخلوقاته پس از همه یه طبیعت بالاتره ...اگه قراره حسودی بشه به اشرفا باید حسودی کرد....بعدشم...وقتی بین این همه اشرف من هیشکیو ندیدم که  واقعا عاشق اون بالایی ها باشه  به کی باید حسودی کرد؟؟؟؟.....اما خب جالب مینویسه.....ادم باهاش یه خورده فک میکنه....به اونی که هست...

اخر روزم که هادی میاد و میبینم ملاجش داغون شده.....

حالا نمیشه اصلا امروزو از این تقویما حذف کرد؟؟؟؟

چه راحت نشستم دارم هی میبافم و هی میل عوض میکنم....اونور  یه کوهستان کاغذ و درس و کتابم  چپ چپ که نه اینشکلی نگام میکنن

اسمون ابی یه.....پرده یه پنجره ها صورتی  نسیم از حریر پرده ها میخوره به صورتم و تا توی مغزمو نوازش میکنه.....سبک و بیدغدغه عین یه دشت پهناور که وقتی دراز میکشی اسمونش  تا جایی که چشم کار میکنه ابی یه ........همه یه وجودم پر از خدا و دوست داشتنی ها....ادمای مشکل ساز ازم دورن و اثرشونم فعلا نیست....همه چی ازاده و و عینک خوشبینی هم به چشم....

البته مگسا رو با این عینکه میشه دید بالاخره زیادم کوچیک نیستن....

من برمیگردم....

اهان اینم هادی  یه منه................

 

hadi

 hadi

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385 و ساعت 23:48 |
بنام تنها امید...

نصف شب هم بود.....تو خوابه خوابم بودم....مثل همیشه نیمه تاریک و اروم و ابی بود ...مثل همه یه خوابا هم مات و فرررار....سبد لباسای شستنی کنار تخت اون پایین و این میله یه لباسای شسته شده هم درست کنارش..من که از بالکن نیاورده بودمش اینجا....

چشمامو باز کردم ..نگاهم از سقف که سایه یه پرده روش افتاده بود سر خورد و اومد پایین تا رسید به لباسا خشکش زد....لباسا با هر نگاه من شروع میکردن به چرخیدن تو هوا....قاطی میشدن و انگار به من که از ترس عرق کرده بودم میخندیدن....اگه بیدار بودم اینهمه نمیترسیدم...اولین چیزی که اومد به زبونم ابن بود.....بسم الله الرحمن الرحیم.....انا انزاناه فی لیله القدر......قاطی کرده بودم ناس رو بخونم یا فلقو....کدومش مال اجنه هاست؟؟؟قلبم تو دهنم که نه تو مغزم داشت میزد.....اصلا جنه اینا یا نه؟با بسم الله میرن؟ هه  هه نمیدونم کدوم فرشته یه با حالی بود که به دادم رسید...بیدار شدم  حالم خوب بود...به این فکر میکردم که چه پیغامی تو این خوابه بود...یا اصلا اگه واقعیت بود من چیکار میکردم....هنوز از فکر اجنه های ترسناک فارغ نشده بودم که

A 380 بیچاره که من عشق یه بار سوار شدنشو دارم تو کوچمون کله ملق شد...این دفه دیگه کلی دلم سوخت.....نمیدونم چرا  بیشتر پرواز نمیکنم؟!یا حتی شنا؟!....زندونی شدم تو اسمون پایینی یه پایینی و نمیتونم بالاتر برم....اونجایی که بهشتیا حتی واسه اب خوردن هم واینمیسن....تو همین دنیاشم نمیتونم تا اخره خودم فریاد بزنم صدامم زندونیه....

همش فکرم پیش اون بسته یه گندست که امروز رسیده....نگرانم...میتونم تمومشون کنم؟؟؟؟اون همه درس.....میترسم حتی برم سراغشون....نکنه نرسم بفرستمشون....

وای که کمک لازم دارم با وقت....با ارامش که کمتر گیر میاد.....

اما خب انگار خوبم...نه؟

فردا یه شنبست...خدا به خیر کنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه یازدهم شهریور 1385 و ساعت 18:22 |
بنام تنها امید !!!

از اولش که بد نبود....بازار و خرید و غذا که البته این قسمتش دوست داشتنی یهکباب ترکی اونم با نون پنیردار...چه شود!!!...

با اون باد خنکش....وسط تابستون حال میگیره فقط....بعدشم که هواخوری  و سرگیجه یه هوا و افتاب سوزانش که کمر ادمو اتیش میزد....حالا اشکال نداره!هواه خب.....یخبندون نیست...خوبه!

بقیش...مترو و سگ که نه! گوریله اقای کولی  تو متروو فیلمه ادمای خودنماو اون وسط اشاره یه شمرگونه یه زنه به من که این چن تا تاره موهام که از روسریم زده بیرونو بکنم تو!!!!!منو با عروس بدبختش عوضی گرفته بود....عجب انسان هایی؟درست گفتم ؟انسان؟؟؟؟؟....حال کردن داره با شاخ در اوردن!!!!بابا مگه از اولشم تو گفتی که سرم کردم؟منو بگو چه جوری با هول موهامو بردم تووووو.....

حالا این یه عرب!!!!

یه عرب دیگه اومده با کلی ادب و تربیت و کلاسه کلام....با اون تیپ جواد ایرانش....میگه ببخشید دختر خوب مسلمون مقید سراغ ندارید؟؟؟؟ این یکی هم منو با ننش عوضی گرفته بود....اخرشم که میبینه من متاسف شدم ...میگه بارکالله فیکم....

اینم از سفر خواستو ن و  هوا عوض کردنم....حالا زیاد دور نشده بودم از خونه... واویلا به سفر دور و درازش.....

اینا که هیچی....فقط افتتاحیه یه یکشنبه بود....بعدشم که قصه یه طولانی یه لوله کشی  بود که تا اخر شب ادامه داشت....لوله یه ظرفشویی بود که میگفت لعنت به بابام اگه بزارم این ابه بره پایین....بابات خوب ننت خوب....بازش کردم...مواد شیمیایی ریختم....نازشو کشیدم...گفت نوچ که نوچ....خب اخرش من به زور متوسل شدم...یه میله رو سرشو کج کردم که شاید حال این جا بیاد....چشمتون روز بد نبینه....میله هه رفت گیر کرد دیگه در نمیومد.....هر چی زور داشتم زوره هرکولانه هاااااا به کار بردم....نخواست بیاد بیرون....همه یه ظرفامم کثیف... دیگه اخرش مجبور شدم برم سراغ همسایه!!!!دیگه  داشت اخر شب میشد....میبینی خاله؟؟؟اشکم داشت در میومد....

هه هه !!!!عمرا اگه میتونستم اونو تنهایی درش بیارم...یارو کلی با خودش  اچار ماچار اورده بود...یک فیلمی شد این لوله!!!!!!حالا بگذریم که یارو از لحظه یه تولدش تا الانشو ضمن کارش برام تعریف کرد.....

انرژی یه شدید روحی و فیزیکی  از من سوخت و دود شد.....کلی بعدش تمیزکاری باید میکردم..........

تازه محمد هم از این ور بهم مشاوره میداد....اون شیرم کردالبته خودم قبلا از این خرابکاریا زیاد کرده بودم...نمونش انگشت ناقصالخلقمه که رفت زیر در کمد له لورده شد  اخه میخواستم درستش کنم...سر جاش واینمیساد....اما خب این یکی دیگه خفن بود...این نیشه باز بابت  به خیر گذشتنشه اما خب اینا رو گفتم که هنور یادم باشه این یکشنبه ها رو کلا نافشونو به اسم من بریدن مال منه این روز....

خوبم نه؟؟؟؟؟اره فک کنم اگه گوش شیطون کر باشه من فعلا خوبم....

خوب باشین همه.....

گلی!!! به سبک تو نوشتم....حال میکنی؟اینم یه سرقت دیگه!!!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه هفتم شهریور 1385 و ساعت 1:57 |

 گاو ما ما مي كردگوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كردو همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ و كوتاه به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

 
باران هم زياد مي ايد. و بابا زود به زود خانه مي ايد .اخر كار نيست.باران هم بي ترانست.ديگر كبري به فكر خيس شدن كتابهايش نيست ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.


 او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

 اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد......

سرقت ادبی کردماونم خفن......

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:15 |
بنام تنها امید!!!!

هنوزم روزا دارن میگذرن....مثل همه یه اونایی که اومدن و رفتن...هیشکی حتی خودمم فکر تموم شدنشونو نمیکنم.....

فکر کردن به لحظه ای که قراره نفس تموم بشه قشنگ نیست واسه همینه که همه یه ادما همیشه چیزای بد رو قایم میکنن و نمیارن به ذهنشون....

خوب یا بد دارم کوله بار زندگی رو به دوش میکشم...تو هر ثانیه هم چیزی هست که بزارم توش و سنگینترش کنم.....تجربه های تلخی که اونا رو هم نمیشه ندیده گرفت...لحظه های قشنگی که با ولع قایمشون میکنم نکنه که کسی ازم بدزده.....اما خب همشونو واسه خودم و خلوت خودم پنهون کردم...با اینکه سنگینیش داره کمرمو میشکنه!!!!

بازم بزرگتر شدم....خیلی بزرگتر ....از نوشته های بدون حس بچه گونم معلوم میشه...دیگه عادت کردم به سرخی یه گل سرخ...دیگه داغم نمیکنه.....ابی یه دریا ارامش نمیاره....و سبزی یه درخت  و بوی خاک بارونزده و نسیم صبح هم حتی دیگه طراوت نمیده.....اینجوری یه که ادم بزرگ میشه....اینجوری یه که میخواد رشته ها پاره بشن و با سرعت نور بره جلو....ببینه گلای سرخ دیار غریبه رو....ابی یه اقیانوس دوووتر ها رو....طوفان و مرداب و جنگلا و بیابونای اون سر دنیا رو......دوباره تازه بشه و از دیدن گلای زرد حتی لبخند بزنه......بعدش پر میشه....از واژه...از کتاب....از حرف....حزفای تازه...نه اه و ناله و شکایت...پر میشه از انرژی یه شکر گذاری.....حتی اسمون سیاه هم با بارون سیل اساش میشه بهشت و سیلش میشه چشمه یه حیات ابدی......

اینقده دیوارای خوشگل تلقینیمو نگاه کردم که حتی دیگه تلفنی هم جواب داده نمیشه.....هیشکی نیست که بخواد مثل من باشه.....غریبه ها واسه یه بار سلام کردن خوبن...خیلی خوووب...اما نباید واسه بار دوم نگاهم کنن ...وگر نه دیگه هرگز منو نمیبینن...چرا که من باز وحشی شدم....

سفر میخوام! به اونجایی که گل سرخش شبیه مال من نباشه.....

پرواز میخوام! به اون اسمونی که رنگش ابی نباشه و ارامش بده..... حتی اگه سیل داشته باشه.....

حتی میخوام فرو برم تو قعر زمین شاید باشه اونجا چیزی که بخواد بزرگترم کنه .....

از دیدن ادمایی که احترام میزارن به چیزای محترم لذت میبرم! حتی اگه خودم اهلش نباشم.....

باید بتونم به اونی که اونا فکرشو نمیکنن برسم....... فکرشو نمیکنم....وقتی شروع شد ادامه پیدا میکنه....تووو ادامه من منی نیستم که عقب برم...

مدیون تو!

میام و میگم که بازم جیم کری خنده داره و گل مظهر بهشته و حتی نگاه کردنش لذتبخش....منتظر باشین!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه یکم شهریور 1385 و ساعت 15:21 |