نمیدونم کدوم بخش کائنات و تو کدوم ساختمونشون پرونده یه ما در حال بررسی یه....اما خدا کنه نیان بگن دیگه این بایگانی شد.....همین جوریش که تلفن قطع میشه و وقتی حتی من هستم استقبال شدیدا گرم ازم میشه همین جوری هم من دست و پا میزنم واسه اینکه نخ رابطه کنده نشه و بشنوم که دوسم داره و بدونه که دوسش دارم....بین همه یه این اتفاقا....میرم بیرون...میدونم اشتباه ازم سر نمیزنه...تنها نیستم....اما خودت و خودت فقط دیدی که چقد نفس کشیدم...حتی اگه مسموم بود باهاش ازاد شدم و خودمو پرت کردم تو بغل باد.....
دکتر که منو دید گفت امروز لبخند میزنی .....خوشحالم....
من حتی نفهمیده بودم که لبخند دارم.....وقتی اینو گفت فکر کردم چقد نیاز داشتم و نمیدونستم...من حتی نمیدونستم.....فقط میتونستم چهره یه رنگ پریده یه خسته یه سنگین از دردم رو براشون رو کنم.....
چرا من خوب بودم؟؟؟؟
چون قدم زدم؟!....حرف زدم؟!.......چرت گفتم و خندیدم؟!....ناز کردم و بیجواب نبودم؟!.....
لمس کردم و لمس شدم؟!....اره واسه اینا بود....
نه برای یه عمر زندگی .....برای چند لحظه که رفتن تو پرونده یه لحظه های زنده بودنم.....
اما وقتی تنها شدم...بازم با فکر پرونده یه قدیمی همه یه وجودم مثل صحرای بی اب ترک ترک برداشت و مردم!!!!
نکنه قراره حبس ابد بخوره بهم؟!!!!
نکنه منم میخوام شیرین بشم؟؟؟؟
دارم عادت میکنم.....
از خانه به در شدن هم دردی دوا نکرد.....مگر با همسفری!!!!همسفری که نبود و نخواهد بود....
دلخوشی رو باید چالش کنم یه جای دور....مرده دیگه.... یه جایی که حتی خودمم یادم بره....
میبینی؟! اومده بودم که باشم اما دارم نیست میشم.....
چی باید بگم؟؟؟؟فکر میکنین من چی باید بگم؟؟؟؟
وقتی همه یه جون و دل و نفس و فکر و روحم فرسنگها ازم دوره چی باید بگم؟؟؟
وقتی حتی نمیتونم نشون کسی بدمش چی باید بگم؟؟؟؟وقتی نمیبیننش کی میخواد دلش برامون بسوزه؟!من چی باید بگم؟؟؟
جز اینکه دوسش دارم و بدون خیالش حتی یه ثانیه زنده نیستم؟؟؟؟؟
وای !وقتی خودم حتی میخونم بعدا میگم چقده شبیه شعار شد...اینقده که از این حرفا تو قصه ها خوندم و عادی شده.....اما گرفتار نبودم....
خدای من!!! بچه نیستم....پیش تو اره خیلی!...
اما دیگه فیلم عشقای ۱۷ ۱۸ سالگی رو بازی نمیکنم!!!!!
اونا رو میشه تو ایکی ثانیه گذاشت تو سبد و راهی یه رودخونه کرد....اما حالا واسه گم کردن عشقم باید خودم رها کنم به موجای دریا و برم که دیگه نباشم و حسرت نداشته باشم..........
کی میدونه؟شایدم از اون طرف مرگ بیشتر حسرتتو بکشم محمد!!!
خوبم...هنوز نفس میکشم و دارم یه کار بزرگ میکنم که وقتی بگمش کلی جشن و سرور میخواد بشه....
دعام کنین...اونایی که نزدیک خدان.....





alias mathieu chédid 




