بنام تنها امید همیشگی!
سلام...
خب همه میدونن که من نمیتونم اینشکلی بنویسم....پس لابد سرقته دیگه!!!!
اما کلی خندیدم....
گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند، آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.
وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.
آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد
گضنفر جان،آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.
پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800، 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا، چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.
ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.
ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.
اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.
راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!شرمنده.
همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.
راستي:گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم. 


خندیدی؟......میدونستم.....
من جمعه افطار مهمون دارم....تازه خودشون خودشونو دعوت کردن....من خوشحال شدم ..فکر نکنین دعوتشون نمیکردم چون دلم نخواسته بود....نکردم چون نمیتونستم....خیلی پیچیدست...حتی تلفنی هم بخوام باهاش حرف بزنم باید وقتی شوهرش میاد خونه خدافظ بگه....حالا چه جوری باید دعوتش کنم؟مگه اینکه اون لندهوره اجازه بده بهش...پسر خاله یه خودمه ها!!!!تو دلش هم منت رو سرمون میزاره که اجازه میده با هم حتی حرف بزنیم...چه برسه به افطار....دلم میخواست یه ارزوی بد براش بکنم...اما دخترخالم روزایی که لازم داشتم خیلی دستمو گرفته.....و چقد بده که ادمایی که دوسشون داریم وصل شدن به اونایی که دوسشون نداریم!!!!!!!!!!
اینجوری میشه که به اینجا میرسه......
حالا بیخیال که اینجوری یه...این دختره هم خودش که هیچی ! جاریش هم که هیچی....یکی رو دعوت کرده خونه یه من که نمیشناسمش درست حسابی..... البته الان میگم اینو هم!
هه هه ! حالا من باید هول کنم یا ریلکس باشم و کلی کلاسه ایرانی بزارم!منحرف نشه فکرا!
دختره .....ایرانی هم هست....یه زمانی وقتی بچه بودم و ۵ ۶ سالم بود همبازی یه روزای تابستونم بود اما ۲۰ ساله که ندیدمش....اون از ما بزرگتر بودش.....دنیا زیاد بزرگ نیست...این همه سال گذشت و حتی من نمیدونم این کجا بود و چیکار کرد و اخر سر میبینم از اینجا سر در اورده با همسر گرامش....
من حتی قیافشو درست یادم نیست....دختر خاله پیداش کرده ....تنهاست....به قول دختر خاله تو غربته هیشکی رو هم نداره ...اما وقتی از اشپزخونشون اول اسم شوهرش میاد به زبونش شوهره عین موشک از هال میپره میگه جانم!!!!!
واللا اگه این تنها ببینه خودشو که من یکی باید برم تو غربته گور!!!!!!
وای نگید عقده ای شدما! خودم میدونم که شدم......
اینجا هوا هم حسابی احوال ما رو سرویس کرده!!! خیلی خودمون پر کار بودیم؟یه روز هوس کردیم بریم اداره دنبال کارای عقب افتاده!بارونی گرفت که کمتر از فیلمای هندی نبود اگه چاخان نکنم...
چقده حالم خوبه ها!
معلوم شد فیلمه؟
خوب البته زیاد فیلم نیست...اولین روزایی که تنها میشدم خیلی فشار داشتم...الان بهتر شدم....
عادت نکردم....هنوزم غر میزنم و قهر میکنم....میدونم همچینم فایده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه فقط یه خورده سبکتر میشم وقتی ارومم میکنه.......
روز وقت نمیکنم اه و ناله کنم .. از بس که منگ میشم از بیخوابی یه شب....شبم که میشه عین جغد ...میشینم...پا میشم...میخونم....میخورم....زار میزنم....تا بشه نزدیک صبح...اون موقع جونم در میاد که بخوابم....هنوز نخوابیده و این خواب خوشمزه از گلوم راحت پایین نرفته این موبایله زنگ میزنه که پاشو...هادی مدرسه داره...خودت وقت دکتر داری...کلاس داری...و هزار تا کوفت دیگه....بلند میشم...میرم هادی رو میزارم...هنوز شکل جغدم!دکتر میگه چشات چرا قرمزه؟شب نخوابیدی؟ سر کلاس خوابم میبره ...تو اتو بوس میخوابم و ایستگاهمو رد میکنم....پیاده میشمو راه میرم تو هر قدمش هم همه یه جونم میخواد از دهنم بزنه بیرون....اخرش هم میام خونه میرسم میگیرم عین مرده میخوابم و دوباره قصه یه دیشب شروع میشه وقتی بیدار میشم....
هی خواستم اه و ناله نشه ها....اما خب اه و ناله نیست...نیگا ...دارم مینویسم...دلم میخواد بنویسم...و خوشحالم....دلم نور داره واسه فردا ها....خدا رو دوست دارم....هیشکی هم نباشه اون هست...و ادمایی که بعضی وقتا با دعوت خودشون خوشحالم میکنن....و ادمایی که مواظبم هستن و من از راهنماییهاشون کاملتر میشم و قدم به جلو برمیدارم و دنیای زشتو که حریفم شده زیر قدمام له میکنم.....
تازشم! این کانالای جدید هنوز عادی نشدن.....دستم هنوز میره سمت کنترل واسه روشن کردن تی وی....و تازه کلی کیف میکنم با کلاسای زبانم.....خیلی چیزا یاد گرفتم که نمیدونستم.....و میدونم که پر از شوق بیشتر یاد گرفتنم....
آزاده!دوستت دارم

...تو عالی هستی!!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت
14:15 |