تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها امید!!!

خیلی خوب من خوبم.....همش از این بالا داشتم پایینو نگاه میکردم...تا اینجا اومدم جای اسمون زیرزمینو نگاه میکنم......

همه یه بد ها دست همدیگه رو میگیرن و مشت میکنن و میکوبن تو سر من...اما خب میبینین که؟؟؟ از قرار سر منم آهنی یه.....

دنیا میچرخه؟.... من فکر نمیکنم...پس چرا هیچ دورانی مثل هم نیست...؟؟؟؟چرا دو تا زندگی مثل هم ندارم؟؟؟اصلا چرا  نمیدونم فردا چی میخواد بشه....دنیا هم داره  تو هر ثانیه  قلب کهکشونو میشکافه....مثل قدمهای من که  پوست خودشو قلقلک میدن.......میریم به اون نقطه ای که  قراره اب بخوریم و تازه بشیم اما تا اون نقطه باید راه رفت...حق نشستن نیست....مردن نداریم..خستگی ممنوع....کم اوردن هم گناه!!!!!

چرا گول بزنم خودمو وقتی قوت دارم حتی برقصم اما میشینم و میگم میخوام بمیرم؟؟؟!!! نمیمیرم...دیوونه هم نمیشم....دندونامو رو هم فشار میدم و بلند میشم و میگم که خیلی دوستت دارم...دنیا هم بشکنه  خودخواهیمو فاکتور نمیگیرم....میدونم باهات قصر ندارم اما قصر به بزرگی یه بهشت باهات خواهم ساخت.....که حتی اونم کوچیک باشه واسه فریاد دوستت دارم های من.....کوچیک باشه واسه صدای موزیک شادیم.....

من نمیمیرم....آروم میخوابم و خوابت رو میبینم....که اومدی و برام گلای آرزو آوردی...

میخوام زندگی کنم.... واسه خوردن همه یه کتابا...واسه دیدن بچه هام که صد ساله میشن...

واسه بوسیدن روزهام...

واسه دیدن همه یه شهرا...واسه شنا کردن تو جزیره هایی که آسمونشون متولدم میکنن....

برای قورت دادن دنیا ...

زندگی میکنم بدون خوابالودگی...بدون خیانت....

میخوام زندگی کنم  برای هر فصلی که امیدهامو  رنگارنگ میکنن...

برای دریدن دنیایی که بس نمیکنه تعقیب منو!!!!

و تا روزی که مرگ بخواد بیاد سراغم....نمیزارم هر چی کاشتم رو خراب کنه...زندگی میکنم برای اینکه زندگی کنم!!!!

دیدین خوبم؟؟؟البته خب میدونم هر روز یه رنگی یه...امروز قرمزه.....داغ و خوب....پره عشقه و رویا...پره خستگی های خوشگل....پر از من و تو....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 و ساعت 12:47 |
بنام تنهایی که برام مونده همیشه!

ثانیه ها همدیگه رو هل میدن واسه دیدن اینده...مثل ما که مشتاق بودیم دنیا رو با همه یه زشتیاش و قشنگیاش تجربه کنیم... اما هیشکی نمیدونه  زمان از جلو رفتنش پشیمون میشه یا نه.....همه یه ادما  یه روزی  تو زندگیشون میگن چرا اخه اومدیم...ما که  نخواسته بودیم!اما همه یه اینا تا الان چیزی رو عوض نکرده...نه ثانیه ها  دست از ریسک برداشتن...نه ادما  زبونه شکایت بستن...همه چی  جریان داره...زمان میگذره حتی اگه حرف عاشقونه ای گفته نشه و قلبی طپش نکنه برای دوست داشتن...امروز فردا میشه حتی اگه یه روز بیحاصل واسه یه من باشه!!!!!و روزای دوری حسابشون برسه به یه قرن....افتاب بیدار میشه حتی اگه ساعتش زنگ نزنه و ماه هم بر حسب عادتش سر وقت پیداش میشه......بارون و برفم میان ..باد و موج هم بازی میکنن...

اما من هر روز یه رنگ..امروز نمیخوام عاشق باشم....میخوام رها کنم خودمو از بند اسارت....توهین میکنم به حریم مقدس عشق؟؟؟؟اره؟؟؟؟

میخوام این جرات رو به خودم بدم....میخوام بد باشم و صورت حقیقیم رو به ادما نشون بدم....میخوام بشکونم و خفه کنم و مچاله کنم....میخوام خالی کنم همه یه سیاهی هایی رو که تلمبار شده بودن تا حالا تو من...اره نزدیکم نشین....حالمو نپرسین که میشکنین...

نیا که هلت خواهم داد....صورت زیبای هیشکی رو نمیخوام...میخوام چشمامو ببندم و برم تو اتاق سفید دیوونه خونه زندگی کنم....میخوام نباشم........................

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 و ساعت 0:33 |
بنام تنها امید و شاهد بیداریهام...

 

 

 

یا عدّتی عند شدّتی......یا رجائی عند مصیبتی ...... یا مونسی عند

وحشتی .........  یا صاحبی عند غربتی ......... یا ولیّی عند

 نعمتی ......... یا غیاثی عند کربتی ......... یا دلیلی عند

حیرتی ......... یا غنائی عندافتقاری........  یا ملجائی عند

 اضطراری.......... یا معینی عند مفزعی .......

 

سبحانک یا لا اله الاّ انت ...الغوث ..الغوث...الغوث...خلصنا من النّار یا رب......

 

ای ذخیره و وسیله ام در هنگام سختی ام....

ای امیدم در هنگام مصیبتم...

ای مونسم در هنگام وحشتم...

ای صاحب و رفیقم در هنگام غریبی ام...

ای سرپرست من در وقت نعمت دادنم....

ای دادرس من در سختی ام....

ای دلیل و راهنمای من در سرگشتگی ام....

ای دارائی من در وقت نیازم...

ای پناه من در وقت ناچاریم.....

ای یاور من در وقت هراسم....

پاک و منزهی ای خدائی که جز تو خدائی نیست....بدادمان برس...بدادمان برس...بدادمان برس....ما را از عذاب و دوزخ رهایی بخش!!!!!!!!!!

 

 

بازم بهم توانایی بده تا تو هر لحظه شکرت کنم...ارزو کنم و بخوامت... سرافکنده نباشم و زیبا باشم...

قبول باشه!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و دوم مهر 1385 و ساعت 20:52 |
بازم بنام خودش...تنها امید...

هر روز که میگذره بیشتر به اون روزی که قراره بن بستو ببینیم نزدیکتر میشیم...

اون روزی که وقتی کوه ها راه افتادن و از وحشتش حتی نگاهم نمیکنیم...دارم واسه خودم نشونه هاشو میبینم...محشر من نزدیکه...اون روزی که قراره هیشکی تو روم نگاه نکنه....از اون روز نمیترسم ..یا شاید تلقین میکنم که نمیترسم..

هر روز که میگذره بیشتر میبینم اون روزی رو که قراره با بدترین شرایط زندگی کنم ... تو ی بهشت باشم و چشمامو بسته باشن و بگن نبین....

چرا؟

چون من خواستم این راهو بیام....

اومدن با من اونایی که میخواستن... اونایی که من دوسشون داشتم و همیشه براشون ازاده یه خوبی بودم و بهشون عشق دادم....اما ازاده نمیدونست عشق همه مثل خودش نیست...ازاده نمیدونست  اونایی که باهاشون خندیده بود یه روزی باعث اشکش میشن... اینا اومده بودن باهام نه واسه همراهی ...واسه دید زدنم و اخر سر هم مچ منو بگیرن  و مهر قرمز پای معرفی نامه یه زندگیم بزنن.... که چرا تا حالا ما نمیدونستیم تو ازاده ای ...تا حالا فکر کرده بودیم مایی!!!!!!اخر سر به من بخندن و وقتی هم  که حتی حرفامو بشنون بشن مثل دشمن و بگن که نمیشناسمت.....!!!!!

دارم خفه میشم...از بیچارگی....به کی باید بگم دیگه؟به هر کی که فکر کرده بودم ممکنه کمکم کنه گفتم اما انگار خیلی گناهم بزرگ بوده که همه سرشونو میندازن پایین و میکشن عقب ....من ادم نیستم یا اونا؟؟؟؟

چرا هیشکی خودشو نمیزاره جای من و روزایی که رویه من اشتباه میشد....چرا  همه چی قایم میشه و من محکوم میشم؟

برای اونایی که تنهام گذاشتن دارم جون میکنم...برای اونایی که اگه کمکم کردن به خاطر لذت خودشون و کسب ثواب بوده تو فکرشون...واسه اونایی که قراره ماهی یه بار زنگ بزنن و حالمو بپرسن و یه هفته دعوتم کنن پیش خودشون...دارم واسه اینا جون میکنم....پس اون یه هفته که تموم شد چی؟کسی اینو میگه؟

یا تنها بمون وگر نه تو روی ما نگاه نکن...به خدا انصاف نیست....دنیا به این گندگی یعنی اینقد با من احساس تنگی میکنه؟

تنها باش که ما,هم دلمون برات بسوزه و وقتی احوالتو میگیریم هم تو کیف کنی هم ما  به خودمون افتخار کنیم...

خدای من چرا اینقده من خرم؟؟؟؟؟

خدای من!چرا من اینقده ترسو ام؟اخرش همیشه پناه اوردم به تو و تنهاییم و یا اینکه فکر فرار کردم....اما اونی که میجنگه فکر فرار نمیکنه..میگه من میبرم یا میمیرم....چرا من تا حالا اومدم و حالا بز شدم؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای من !هیچ خوب نیستم ....هیچ.......بازم زلزله شده و ویرونم کرده...بازم گردباد همه جا کوبونده منو ..حالا سرم گیج میره..بازم غرق شدم و خفه شدم اما باز بیجون به ساحل افتادم......بازم  مردم و بهشتو دیدم و  برگشتم....

به کی عشق بدم و ازش عشق بگیرم وقتی همه پشت قیافه یه خوبشون یه چیزای دیگه قایم شده؟

میخوام بمیرم...نه از عشق خدا....نه!

میخوام بمیرم ..میخوام بسوزم ...اره تو آتیشش شاید....اما نه جلوی چشمای ادمایی که میخوان سوختنمو ببینن...میخوام بسوزم و سوختنمو خودش ببینه....فقط خودش....دیگه زشت شده نگاه سنگین ادما....تحملم کم شده....من  زشت نیستم به خدا!!!به هیچ کدوم اینا تا حالا کمتر از لبخند کادو ندادم......من  مشت نشون کسی ندادم..من فقط خواستم نفس بکشم...از اون نفسی  که ممنوع بوده از قرار.....اونم اونا ممنوعش کردن نه من ونه باوره من.....

دایی کوچیکه از اصالت من و خودش  میگفت و افتخار میکرد....من اما تو هر کلامش میسوختم و میریختم و خاکستر میشدم..

وای که چقد پایینم.....پایین تر از زیرزمینه زمین......حس  بلند شدن رو زانو نیست حتی ...چه برسه به پرواز ....

دلم میخواد بمیرم!!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه نوزدهم مهر 1385 و ساعت 18:21 |
بنام تنها امیدم!

شنبه هم رفت...با دعا و انرژی یه اونایی که یادم بودن و اسممو اوردن خوب گذشت...چشمامو که باز کردم  ساعتو دیدم که ۲ بعد از ظهر بود...پریدم....هاااااااااااااااااااااااااااااانمن اینهمه خوابیدم؟هادی هم نبود هی بیاد دست تو چشم و گوشم کنه و بیدارم کنه....اما  با این همه روز تموم نمیشد....درس و کلاس و قرار و نگرانی نبود اما تنهایی مثل همیشه سایه داشت....اونم عین سایه یه خودم چسبیده به من....سایه ای که زمان رو هم تو دستای نیرومندش خفه میکرد و نمیزاشت راه بره...

از خونه بدر شدم....هدف نبود...دنبالش هم نگشتم...رفتم و دیدم از پیش یه اشنا سر در اوردم....یه زمانی پیشش کار کرده بودم...چیزای زیادی یادم داده بود و یه جورایی مواظبم بود که کسی اذیتم نکنه...ماموریت منو داشت.....سرش شلوغ بود اما هیچ وقت بهم نگفته که مزاحمش میشم...کمکش کردم که مشتریاشو راه بندازه....تازه کلی سوتی هم دادمشیرینی یه ۶ یورویی رو زدم ۶۰۰ یورو ... نگام میکنه به مشتری نگاه میکنه..میگه (هوا گرمه؟....)به فارسی...با اون لهجه یه رشتی عربیش....

من و سایه وقتو کشتیم و همون جا تو اون مغازه یه عرب دفن کردیم و نزدیک افطار که شد عزم برگشتن کردیم....برام چن تا شیرینی گذاشت و اومدم...

مراسم افطار  مثل همه یه لحظه های تنهاییم با مهمون تاریکم که حتی نگاهم هم نمیکرد پاس شد...

خب کانالای گرامی هم دوباره قفل شدن...و منم حوصله یه دیدن سریال زیر زمین اونجا رو نداشتم....اما تنها نموندم...یه دوست خوب اومد پیشم....با من موند تا سحر...حرف زدیم و خندیدیم و موزیک گوش دادیم و حتی غیبت کردیم و اخر سر اشک جدایی ریختیم...رفت ...دور...با دایی کوچیکه..  رفتن که زندگیشونو از نو یه شهر دیگه شروع کنن.......!!!!!

من موندم و سایه یه کمرنگ تنهاییم...و عطسه!

با خدا که میخندید!...

چون میدونست من سبک بودم...خسته اما سبک و خوب...سفید و بزرگ .. براق و قوی....با ریشه یه شیکسته اما  تو خاک....هنوز از خاک  انرژی میگیرم و فورانش میدم تو همه یه اسمون...

سرد شده...زمستون داره  از دور دست تکون میده...خودشو دعوت کرده و داره میاد...و منم ظرفیت مهمون سنگینو ندارم...خشکم میزنه..اما خب  نفس باید کشید و سینه رو از سرما پر کرد برای تازه موندن!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این خیلی قشنگ بود ..از یه موزیکه دیار ایفل گرفتمش..

ترکم نکن...

من برات هدیه خواهم کرد...

مروارید هایی از بارون...

از دیاری که بارون نمیباره....

من!خاک رو حفر خواهم کرد...

حتی بعد از مرگم...

برای پیدا کردن تو از طلا و از نور....

من!قلمروی خواهم ساخت...

که عشق  سلطنت کند ...

و عشق قانون باشد...

و تو پرنسس!!!!!!!!!

ترکم نکن!!!!!

بار ها دیدیم...اتیشی که دوباره از اتشفشان قدیمی فوران میکنه و خاک رو میسوزونه.....

که خیال میکردیم خیلی پیر شده...

اما خاک سوخته شده گندمهای بیشتری میده...

حتی بهتر از بهترین اوریل.....

ترکم نکن...

نمیخوام گریه کنم..

نمیخوام دیگه حرف بزنم...

اینجا پنهان خواهم شد....برای نگاه کردنت...

که میرقصی و میخندی...

برای شنیدنت..

که میخونی و لبخند میزنی...

بزار بتونم بشم.....سایه یه سایه یه تو!

سایه یه دستات...

سایه یه گربه یه تو حتی ...

ترکم نکن.....ترکم نکن.....

میام بازم...

 افطار خوشمزه و نماز و روزه قبول و روز افتابی و رنگارنگ... و شب مهتابی و ستاره بارون...

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه شانزدهم مهر 1385 و ساعت 18:17 |
بنام تنها امید!

من اومدم...مهمونی بازی و بدو بدو و خستگی تموم شد...تنها شدم...اروم ...سکوت مطلق..من و من و بازم من....

ذهنم این چند روزه همش مشغوله ...به خیلی چیزا که از گفتنشون ترس دارم...همیشه از رو کردن توویه خودم وحشت داشتم...همیشه خواستم هر کاری که انجام میشه انجام بشه ..اگه نتیجه یه خوب داشت روو بشه اگه نه بهتره قایم بمونه...خیلی وقتا هم ضرر کردم....

اینتر نت نداشتم...قطع شده بود....فکر میکردم مشکل پیدا کرده از مرکز...اما هیشکی نگفت به خاطر پرداخت نکردن فاکتورم بودش....عجب  شیر تو شیر!از قرار ما باید بدوییم دنبال فاکتور...اما یه تیکه یه گنده از زندگیم بسته شده به این گوشه یه کوچیک از اتاقم که اینترنت داره....ای خاله!به قول این عمو کوچیکه اونجا شده کلوپ و من هم شدم معتاد!پاتوق خوبه من دیگه خماری داشت کم کم اثر شو میکرد...خوب شد همه چی درست شد...

همیشه قدر چیزی رو وقتی میدونیم که نداریمش....واسه اینه وحشت دارم از نبودن عشق...ولو اینکه از هزارن فرسنگ فاصله باشه....

 درس.. کلاس.. اداره.. کاغذ بازی...دیگه خسته شدم....بازم دلم سفر خواسته....اما کو؟دنیا به این بزرگی یه هاااااا!جا واسه من نداره...یا نمیخواد بازیم بده یا اگه بده همیشه سیا لشکر!

حالا مهم نیست...تنها بمونم هم یه چیزی هست که جالب باشه...امشب با افتخاری نشستم... اون گفت و من لبخند زدم و اشک ریختم و رقصیدم و پرواز کردم تا اخرین رویا.... 

میجنگم! با هرکولترین ادم دنیا هم که باشه میجنگم واسه  اینکه بشم قهرمان داستان دنیا....نشونش میدم همیشه اون نیست که نقش انتخاب میکنه....منم که خوبم...

من بهشت نیستم...جهنم هم نیستم...نمیگم وقتی کسی که دوسش ندارم ناراحت میشه من براش اشک میریزم.... شاید تو دلم برق بزنه....اما  وقتی کسی که دوسش دارم هم میشه پرنسس دنیا حسودیشو نمیکنم....

من منم!...خوب و سبز...مثل جنگلی که رودخونه داره....

من منم!...بزرگ و ابی....مثل اسمونی که ابرای سفید داره....

من منم! پر از حرارت زنده بودن و سرخ...مثل اتیشی که اکسیر جاودانه داره و خاموش نمیشه......

من طوفان بزرگ دریام و نسیم خنک و اروم سحر....من کاکتوس پر از خاره بیابون داغم و یاسمن خوشبوی بهار....من بزرگم اندازه یه بزرگی یه همه یه انتظار!

 

از صبح سر پا بودم...امکانات قدیم رو ندارم واسه مهمونی بازی....واسه همینم باید یه خورده زود دست به کار میشدم....

دایی کوچیکه زنگ زد خدافظی!میگفت برم افطاری پیشش واسه اخرین دیدار ....فردا میره....تنها شدم....دایی کوچیکه کمکم میکرد واسه خرید و مشورت و بعضی وقتا امید....حالا نیست...یه دختر خاله مونده که اونم  کلی قصه و فیلم و سناریو داریم واسه دیدار ...

و من باز منم...من و اوس کریم موندیم که خدا رو شکر اینیکی دیگه نمیخواد بزاره بره.....

مهمونی یه غذا خورون به نحو احسن پاس شد...ذوق کرده بودم از دیدن دخترخاله پیشم...اونم عین خودم...دیگه لوس بازی نبود ما در نیاریماخر سر هم کم مونده بود بچه یه مردمو به کشتن بدیم دو تایی....کلی صدقه کنار گذاشتیم و دعا و ایت الکرسی خوندیم ...حالا مهمونی خودش  مورد دار بود..دیگه اگه اتفاقی میفتاد که واویلا میشد...خدا رو شکر بسیار بسیار...که تموم شد و همه رفتن...مهمون جدید هم خیلی عادی و خوب و بی مورد.....حس جدید عجیبی ازش ندارم واسه گفتن....

انگار خیلی میخوام پرچونگی کنم....

بعده مهمونی نماز خوندم و طبق عادت سر از پاتوقم در اوردمقربونش برم همیشه تازه و خوب و خوشبو و خوش حال و هواست...حرف نداره.....خاله!باید اسم اونجا رو عوض کنی بهش نمیاد....

ببخشید خانوم رزی!که دیر شد....حالا خوب سحری بخور که خوب بخونی

خاله دیدی حالم خوبه؟

این چند وقته که نت نبود چن تا فیلم باحال دیدم...اما خب هنوزم جنبه ندارم...میشینم گریه میکنم...والا هنوز نفهمیدم چرا!!!!!!!!!!!!!!!

یه چیز مهم!ادما وقتی حرف میزنن مواظب نیستن که ممکنه دل کسی از حرفشون خیلی بسوزه...اما وقتی دل خودشون سوخت حتما باید بفهمن از کجا خوردن...والا دیگه هیچی نمیگم...شب به خیر.....

و قبول باشه ایشالله از هممون!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه پانزدهم مهر 1385 و ساعت 1:0 |
بنام تنها امید همیشگی!

 

سلام...

خب همه میدونن که من نمیتونم اینشکلی بنویسم....پس لابد سرقته دیگه!!!!اما کلی خندیدم....

گضنفر جان سلام! ما اينجا حالمان خوب است. اميدوارم تو هم آنجا حالت خوب باشد. اين نامه را من ميگويم و جعفر خان کفاش برايد مينويسد. بهش گفتم که اين گضنفر ما تا کلاس سوم بيشتر نرفته و نميتواند تند تند بخواند،‌ آروم آروم بنويس که پسرم نامه را راحت بخواند و عقب نماند.

 وقتي تو رفتي ما هم از آن خانه اسباب کشي کرديم. پدرت توي صفحه حوادث خوانده بود که بيشتر اتفاقا توي 10 کيلومتري خانه ما اتفاق ميافته. ما هم 10 کيلومتر اينورتر اسباب کشي کرديم. اينجوري ديگر لازم نيست که پدرت هر روز بيخودي پول روزنامه بدهد. آدرس جديد هم نداريم. خواستي نامه بفرستي به همان آدرس قبلي بفرست. پدرت شماره پلاک خانه قبلي را آورده و اينجا نصب کرده که دوستان و فاميل اگه خواستن بيان اينجا به همون آدرس قبلي بيان.

آب و هواي اينجا خيلي خوب نيست. همين هفته پيش دو بار بارون اومد. اوليش 4 روز طول کشيد ،‌دوميش 3 روز . ولي اين هفته دوميش بيشتر از اوليش طول کشيد

گضنفر جان،‌آن کت شلوار نارنجيه که خواسته بودي را مجبور شدم جدا جدا برايت پست کنم. آن دکمه فلزي ها پاکت را سنگين ميکرد. ولي نگران نباش دکمه ها را جدا کردم وجداگانه توي کارتن مقوايي برايت فرستادم.

پدرت هم که کارش را عوض کرده. ميگه هر روز 800،‌ 900 نفر آدم زير دستش هستن. از کارش راضيه الحمدالله. هر روز صبح ميره سر کار تو بهشت زهرا،‌ چمنهاي اونجا رو کوتاه ميکنه و شب مياد خونه.

ببخشيد معطل شدي. جعفر خان کفاش رفته بود دستشويي حالا برگشت.

ديروز خواهرت فاطي را بردم کلاس شنا. گفتن که فقط اجازه دارن مايو يه تيکه بپوشن. اين دختره هم که فقط يه مايو بيشتر نداره،‌اون هم دوتيکه است. بهش گفتم ننه من که عقلم به جايي قد نميده. خودت تصميم بگير که کدوم تيکه رو نپوشي.

اون يکي خواهرت هم امروز صبح فارغ شد. هنوز نميدونم بچه اش دختره يا پسره . فهميدم بهت خبر ميدم که بدوني بالاخره به سلامتي عمو شدي يا دايي.

راستي حسن آقا هم مرد! مرحوم پدرش وصيت کرده بود که بدنش را به آب دريا بندازن. حسن آقا هم طفلکي وقتي داشت زير دريا براي مرحوم پدرش قبرميکند نفس کم آورد و مرد!‌شرمنده.

همين ديگه .. خبر جديدي نيست.
قربانت .. مادرت.

راستي:‌گضنفر جان خواستم برات يه خرده پول پست کنم، ‌ولي وقتي يادم افتاد که ديگه خيلي دير شده بود و اين نامه را برايت پست کرده بودم.

خندیدی؟......میدونستم.....

من جمعه افطار مهمون دارم....تازه خودشون خودشونو دعوت کردن....من خوشحال شدم ..فکر نکنین دعوتشون نمیکردم چون دلم نخواسته بود....نکردم چون نمیتونستم....خیلی پیچیدست...حتی تلفنی هم بخوام باهاش حرف بزنم باید وقتی شوهرش میاد خونه خدافظ بگه....حالا چه جوری باید  دعوتش کنم؟مگه اینکه اون لندهوره اجازه بده بهش...پسر خاله یه خودمه ها!!!!تو دلش  هم منت رو سرمون میزاره که اجازه میده با هم حتی حرف بزنیم...چه برسه به افطار....دلم میخواست یه ارزوی بد براش بکنم...اما دخترخالم روزایی که لازم داشتم خیلی دستمو گرفته.....و چقد بده که ادمایی که دوسشون داریم وصل شدن به اونایی که دوسشون نداریم!!!!!!!!!!

اینجوری میشه که به اینجا میرسه......

حالا بیخیال که اینجوری یه...این دختره هم خودش که هیچی ! جاریش هم که هیچی....یکی رو دعوت کرده خونه یه من که  نمیشناسمش درست حسابی..... البته الان میگم اینو هم!

هه هه ! حالا من باید هول کنم یا ریلکس باشم و کلی کلاسه ایرانی بزارم!منحرف نشه فکرا!

دختره .....ایرانی هم هست....یه زمانی وقتی بچه بودم و ۵  ۶  سالم بود همبازی یه روزای تابستونم بود اما ۲۰ ساله که ندیدمش....اون از ما بزرگتر بودش.....دنیا زیاد بزرگ نیست...این همه سال گذشت و حتی من نمیدونم این کجا بود و چیکار کرد و اخر سر  میبینم از اینجا سر در اورده با همسر گرامش....

من حتی قیافشو درست یادم نیست....دختر خاله پیداش کرده ....تنهاست....به قول دختر خاله تو غربته هیشکی رو هم نداره ...اما وقتی از اشپزخونشون اول اسم شوهرش میاد به زبونش  شوهره عین  موشک از هال  میپره میگه جانم!!!!!واللا اگه این تنها ببینه خودشو که من یکی باید برم  تو غربته گور!!!!!!

وای نگید عقده ای شدما! خودم میدونم که شدم......

اینجا هوا  هم حسابی احوال ما رو سرویس کرده!!! خیلی خودمون  پر کار بودیم؟یه روز  هوس کردیم بریم اداره  دنبال کارای عقب افتاده!بارونی گرفت که کمتر از فیلمای هندی نبود  اگه چاخان نکنم...

چقده حالم خوبه ها!

معلوم شد  فیلمه؟

خوب البته زیاد فیلم نیست...اولین روزایی که  تنها میشدم خیلی  فشار داشتم...الان بهتر شدم....

عادت نکردم....هنوزم غر میزنم و قهر میکنم....میدونم همچینم فایده نداره و چیزی رو عوض نمیکنه فقط یه خورده سبکتر میشم وقتی ارومم میکنه.......

روز وقت نمیکنم  اه و ناله کنم .. از بس که منگ میشم از بیخوابی یه شب....شبم که میشه عین جغد ...میشینم...پا میشم...میخونم....میخورم....زار میزنم....تا بشه نزدیک صبح...اون موقع جونم در میاد که بخوابم....هنوز نخوابیده و  این خواب خوشمزه از گلوم راحت پایین نرفته این موبایله زنگ میزنه که پاشو...هادی مدرسه داره...خودت وقت دکتر داری...کلاس داری...و هزار تا کوفت دیگه....بلند میشم...میرم هادی  رو میزارم...هنوز شکل جغدم!دکتر میگه چشات چرا قرمزه؟شب نخوابیدی؟ سر کلاس خوابم میبره ...تو اتو بوس میخوابم و ایستگاهمو رد میکنم....پیاده میشمو راه میرم تو هر قدمش هم همه یه جونم میخواد از دهنم بزنه بیرون....اخرش هم میام خونه میرسم میگیرم عین مرده میخوابم و دوباره قصه یه دیشب شروع میشه وقتی بیدار میشم....

هی خواستم اه و ناله نشه ها....اما خب  اه و ناله نیست...نیگا ...دارم مینویسم...دلم میخواد بنویسم...و خوشحالم....دلم نور داره واسه فردا ها....خدا رو دوست دارم....هیشکی هم نباشه اون هست...و ادمایی که بعضی وقتا با دعوت خودشون خوشحالم میکنن....و ادمایی که  مواظبم هستن و من از راهنماییهاشون کاملتر میشم و قدم به جلو برمیدارم و دنیای زشتو که حریفم شده زیر قدمام له میکنم.....

تازشم! این کانالای جدید هنوز عادی نشدن.....دستم هنوز میره سمت کنترل واسه روشن کردن تی وی....و تازه کلی کیف میکنم با کلاسای زبانم.....خیلی چیزا یاد گرفتم که نمیدونستم.....و میدونم که پر از شوق بیشتر یاد گرفتنم....

آزاده!دوستت دارم...تو عالی هستی!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه یازدهم مهر 1385 و ساعت 14:15 |

 

 

C'est bon aujourd'hui d'être en vie
چه خوبه امروز زنده بودن......... 

 
sur la même terre que toi
 
روی همون خاکی که تو هستی.

et j'ai vidé mon compte
و من حسابامو خالی کردم
 
 
et les nuages passent
و ابرا دارن میگذرن........
 
 
C'est bon aujourd'hui d'être en vie
خوبه امروز زندگی کردن..................
 
 
de voir les petits enfants
دیدن بچه های کوچیک.....

et de sentir ta peau
و حس کردن پوست تو!
 
près de moi
نزدیک من....
 
cherchant la caresse
تووو جستجوی نوازش!
 

C'est bon aujourd'hui d'être en vie
چه خوبه امروز زنده بودن...
 
plutôt que d'être raide morte
قبل از اینکه مرده یه زشتی بودن...
 

j'ai mis du vent dans mes poumons
من باااااد رو پر کردم تو سینه هاااام.....
 

j'en prendrais bien encore pour cent ans
خووووب پر خواهم کرد باز برای صد سال دیگه ....
 
 
 
Viens près que je t'embrasse
بیا نزدیکتر که ببوسمت......

et le ciel est noir
و اسمون سیاهه....

 
 
C'est bon aujourd'hui d'être en vie
خوبه امروز زنده بودن........
 
 
et ce que disent les médecins
چیزی که دکتر ها میگن.......

 
ça ne tient que si on y croit
اتفاقی نمیفته جز اونی که باورش داریم.....
 
 
et moi tu sais
ومن! تو میدونی که....
 

que je ne crois en rien
هیچی رو باور ندارم.......
 
 
C'est bon aujourd'hui d'être en vie
خوبه امروز زنده بودن.........
 

 
j'aime bien cette cigarette
این سیگارو دوست دارم.....
 
 
les rires sont bien là dans ma tête
و تموم خنده ها همشون توی سرم هستن....
 
 
 
il n"ya rien que je regrete
 هیچی نیست که به خاطرش پشیمون باشم.....................
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه دهم مهر 1385 و ساعت 14:57 |
بنام تنها امیدم!

خوابم نبرده...اذیت نمیشم....قرص هم دلم نمیخواد...خوبم....میخندم....حرف میزنم...وقتی هم دایی کوچیکه یه مسافرم که میخواد تنهام بزاره میزنه تو ذوقم و سرم هیچی بهش نمیگم....فقط اینشکلی نیگاش میکنم و بعدشم میخندم...میگه خوشگل نیستی تازه لوسم هستی!!!فک نکنم از ته دلش بگه....

هنوز تو هر لحظه یه خوبی که میگذره خوره یه لحظه یه بعدی و حرف بعدی و اثر خوب یا بدش  تو دلمو سوراخ میکنه....

هنوز نفهمیدم وقتی تنهام خوبم و دوست دارم یا دلشوره دارم و وحشت.....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هنوز نمیدونم چن سال دیگه اگه زنده باشم هنوزم به اسمون نگاه میکنم و میگم شکر که اینقده بزرگی....؟؟؟؟

یا اینکه اسمونو نگاه میکنم و میخندم به حرف الانم....از خودم بدم میاد وقتی حس میکنم دوستیم با خدام هم ممکنه مصلحتی باشه....

اگه بدیش خوبی...اگه نه دوستت ندارم....این میخواد بشه؟ ....

اما من که میدونم میده....من که میدونم اونی که مال منه مال منه....

غصه خوردم وقتی راه رفتم و راه رفتم...تو خیابونی که حتی نمیشناختم ...و حتی نخواستم بشناسم....راه رفتم و قدمهامو شمردم...گوشم باز بود....میشنیدم ادما و ماشینا رو....خیلی بودن ...تموم نمیشدن....میخندیدن....و گاز میدادن....برگشتم به خودم...من بودم و قدمام که دیگه حسابشون از دستم در رفته بود...تو پیاده روه به اون گندگی...فقط قدمای من  بود که تو هر لحظه اسفالت قرمزو له میکرد و جلو میرفت...به خدا  حتی خیال قدمای دیگه کنار قدمام دلمو مچاله میکرد....هم از غصه...هم از امید و اشتیاق قدمای ارزوم کنار پاهای خستم.....

خوبه!!!اینکه تلفنت وقتی که بیکار شدی و کلافه ای و تنها  زنگ بزنه و بگه که افطاری مهمونی ...بدم نیست ..حتی اگه حال نکنی با صابخونه....میتونی وقتو تلف کنی واسه اینکه شب بشه و باز به درد بیخوابی دچار بشی....

تازه ایده های جدید اومد به سرم و فکر کردم تازه دارم میشم مثل ادمای دیگه!به سرم زد یه خونه بخرم.....لذتبخش بود یه لحظه فکرش اما دردم سقف نیست....دارمش...

این روزا  هم که همه یه ذهنم شده پول!اگه پول داشتم  شاید اینقده ناامید و درمونده به نظر نمیرسیدم... اما اینو خوب  میدونم که اگه پول داشتم الان اینجا نبودم و نمینوشتم از غصه و من و زندگیم....

اینجا رو دوست دارم....یه جور تووی منه بی محدودیت...

تازه امروز کانالای   TPS   باز شد....روز بدی نبودا!

نظافت .... تغییر دکوراسیون...استراحت....ارامش....درس و مشق...مهمونی...خنده... موزیک و تی وی و اخر سرم اتاق سفید درد دلا و سخنرانی های مغزم واسه بیشتر از همه خاله و عمو کوچیکه فعلا.....

همه چی خوب......! دیدی؟ اما محمد کجاست؟کسی دیدش؟ من که نه.....

دنبال اون روزم...پیداش میکنم....

اوستا کریم جان !الهی قربونت برم....نگام کن که دیگه هر شکلیمو هم دیدی....خندون ...گریون...عاجز و درمونده ... سینه سپر و طلبکار....همه رو دیدی و میدونی...به خدا دیگه نمیدونم چه شکلی بیام پیشت....ارزومو میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام.....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه نهم مهر 1385 و ساعت 4:10 |
بنام تنها امید و تنهای من!

به وسعت و پهنای غصه یه دلم تو این لحظه یه مقدست قسم....

بی اشتباه منو پیش خودت حاضر کن.......

ارزومو برسون......

 

عمو کوچیکه ! ببینش... از اونور اوردمش ....

هادی!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه ششم مهر 1385 و ساعت 20:0 |
بنام تنها امید !تنها شاهد پروانه شدنم.....

خدای من!

برای دلی که دادی و بزرگش کردم باهات و پر شدی توش و از اونجا با خونم تو وجودم هر ثانیه گشتی ...شکر!!!!

برای مغزی که دادی تا باهاش یادت بیارم شکر...

برای زبونی که بتونم باهاش شکرت کنم و بگم عشقمو.... شکر....

برای روزای ابی و صورتی که صدای خندم خودمو  هم خوشحال میکنه شکر....

برای روزای سورمه ای و قهوی ای و بنفش که باهاشون اشک میریزم و التماست میکنم...شکر....

برای روزای مشکی و تیره و طوفانی که صدای گریم تا اسمون میره و ازت شاکی میشم و بد میشم هم....شکر....

برای هادی که یه تیکه یه دلم بهش بستست و یه طبقه یه مغزم اشغاله اونه ...شکر....

برای مامان  بابام که از دور دارمشون و حتی وقتی تعارفی دوسم دارن پز میدم...شکر...

برای علیرضا که دیوار محکمی شد برام وقتی داشتم فرو میریختم...شکر....

برای محمد رضا که همیشه خنده برام کادو داشته....شکر.....

برای اون سون بشیگ هم که آینه یه بچگیهامه و دادیش برام که  دوسم داشته یاشه و من باز یادت کنم.....شکررررررر.....مرضیه یه من!

برای دختر خاله که جای خالیش  دیده نمیشد اما وقتی پر شد چهره یه منم تغییر کرد و یارمه ....شکر....

برای کیمیام که گرمی یه انگشتاشو که از دستم میگیره و بلندم میکنه همیشه هنورم بین انگشتام حس میکنم  ...شکر....همیشه سلامت و خوب حفظش کن....

برای ابی که خوردم و باهاش تازه شدم ...شکر....و برای همه یه ماه رمضونا که میای و پر رنگتر از همیشه میشی  وقتی چشمامون به اسمون میره واسه دیدنت هم خیلی شکر.......

و اما!!! برای اسمون هفتم من ....نسیم  خنک شرقیم تو داغی یه تابستونم.....افتاب داغم تو یخبندون... اکسیر جوونیم....شیرینترین طعم دنیام....خوشبوترین گل بهشتیم....و ماه کامل شبای تاریک بی ستارم....بزرگترین و بهترین عشق همه یه وجود کوچیکم...محمدم.....شکر....و هزار سجده ....تو رو دوستت دارم

خدای من!

برای همه یه اونایی که دارم شکر...برای همه یه اونایی که ندارم نیز شکر.....

ماه رمضونو شروع کردم بدون هیچ مقدمه و حاضر شدن....من بودم و خدا و روزه و یه عالمه غذاهای زهلم که هر دیغه سلولای مغز بیچارم نوش جون میکردن و هی منو فش میدادن....

من بودم و یه عالمه ادمای مارمولک و گرگ و گوسفند که گم شده بودم تو صداهاشون....

افطار تنها نبودم! کائنات معروف به فکرم بود ...اما کیو باید ببینم واسه اینکه کسی به من زوری خوبی نکنه؟؟؟؟!!!!

امروز خوبم.....با اینکه از اون سه روزای معروفه که قراره تنها بمونم و بعدش بمیرم!!!!

تازه خوشگل هم شدم!بیخودی شکر نمیکنم....خاله! هر دفه رفتم جلو اینه گفتم تبارک الله احسن الخالقین رو......

خوب البته بازم کائنات و مأمورای کارشناسش بودن و من که عین سیندرلا بهم رسیدن....مرسی!

خوابم میاد...خوبه نه؟بدون قرص....

زیاد بگم دلمو از نوشتن هم میزنه....

نماز روزه ها قبول باشه ایشالله.....خدای من!!!!من اونقده بالا نیستم که قسمت بدم حتی....اما به همه یه ادمای خوبت قسم....ارزومو بهم برگردون...همون که از همون دور دورا مال من بود.....

 روسریممرسی مامانم......................................

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه پنجم مهر 1385 و ساعت 0:35 |