هوا سرده....دنیا خانوم هم هراز چند گاهی به خواب زمستونی میره....اما حواسش به همه چی هست...نمیشه دورش زد!نمیشه پیچوندش...نمیشه ازش دزدید...
فقط باید نرم و اهسته قدم برداشت که اون یه چرتی هم که میزنه به هم نریزه....لااقل یه نفسی تازه کنیم و هر کاری دلمون خواست بکنیم....اگر چه نمیشه از گاوصندوقش اون مهمات رو کش رفت اما خوب میشه رفت پشت در قفس و با بهشت دست داد و گلای خوشبوشو بو کشید!!!
امان از روزی که بیدار بشه و ببینه......این دفعه حبست سیاه چاله!!!!
خب !الانه که حال منم همین جا بگیره و خفم کنه...پس شورش کافیه
غیبت و نمک نشناسی هم بسه...
من خوبم....در حاله دعا کردن و خودشیرینی....الانا خیلی بهش لوس میشم...مثل اون بچه هایی که یه ماه قبل کنکور نمازخون میشن
...نمیدونم میخواد بالاخره این چن روزه نگام کنه یا نه....تا چن وقت دیگه میشه ۴ سال که چشام به دستاشه...و از تو اجیله تو دستاش نخودچی کیشمیشاشو بهم داده...میدونم پر روام خدایا!!!اما بازتر کن انگشتاتو...پسته بادوم میخوام!!!!!
بعضی کارا میکنم پیش خودم کلی کیف میکنم!!!
اما خب هم بهم نمیاد هم اینکه جراتشو ندارم... از قرار در میره
رفتم یه جایی صف بود ...طولانی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی.........اینقده دراز که هی راه میرفتم و راه میرفتم اما هنوز به اخرش نمیرسیدم که وایسم ...تو هر قدم داشت گریم در میومد....هنوز حتی به اخرش نرسیده برگشتم...تو دلم گفتم هه هه
..من عمرا اگه تو این صف وایسم...اصلا گوره بابای همشون...میرم خونه.....کارشم واجب بود..باید حتما یه کاغذی میگرفتم....همین جوری اومدم اومدم..رسیدم به اول صف...یه جایی صف تقاطع داشت...۱۰ ۱۵ نفر بیشتر نبودن تا اول صف...اونا از ۴ صبح اونجا بودن و من ۹ صب رفته بودم...بدون هیچ فکر و نقشه ای رفتم جلو...مانع کنار صف رو یه خورده کشیدم کنار و رفتم تو صف.....جلوم یه زن و شوهر بودن که نگاه کردن و خوذشونو زود کشیدن جلوتر...پشت سرم هم دو تا دختر بودن که با هم حرف میزدن...حتی متوجه نشدن
هه هه
سرمو انداختم پایین و حتی پشت سریامو دیگه نگاه نکردم... بعد کلی انتظار رفتم تو و یه تیکت کشیدم برای اینکه نوبتم برسه...رو تیکتم نوشته بود که ۳۰ نفر قبل از من هستن
فکر کنم اگه وایمیسادم اون صف تا فردا رو اونجا بودم...اما خب این کارم جزو کارایی بود که هیچ وقت جرات کردنشو نداشتم و بازم اگه پیش بیاد نمیکنم...اما فقط خودم و خدا فهمیدیم که چه لذتی داشت![]()
فعلا غیر از من که خوبم هم همه چی تقریبا خوبه....فقط کلاسامو تنبلیم میاد برم...
هادی هم صورتش کبود و رنگارنگ!!!!!خیلی سوختم...خیلی............
به اینکه چرا زورم زیاد نیست که لا اقل از خودمون دفاع کنم.....نخواستیم صدام رو بکشیم....لااقل یه زوری بده اونی که اذیتم میکنه رو بتونم خفه کنم....
خدای من!!!!دستی که به ناحق کاری رو میکنه اتیش بزن...حتی اگه مال من باشه...اتیش بزن که منم ببینم و خنک بشم.....
یه درخت خوشگل نوئل درست کردم برای هادی...بعدشم یادم افتاد که حتی نشد برای درخت پارسالی کادو بزارم و حتی نفهمیدم بعد عید چیکارش کردن.....یه سال گذشت و چه زود و چه دیر گذشت!!!!!!
برای من زود گذشت و برای ما دیر...بیا که بازم طاقتم به اخرش رسیده....عشق بزرگ من....بیااااا
خدای من!!!!
شکر! برای نفس کشیدنم....
شکر! برای زیبایی هام....
شکر ! برای ارامشم....
شکر برای لطفت و مهربونیت که ازشون تو روح منم دمیدی...
شکر که دلم اونقده کثیف نیست که بتونم کارایی رو بکنم دلای دیگران باهام میکنن...
باش و بازم با من باش....
عمو سیدم رفته
دلم گرفت!!!!اما من بازم منتظر سلامای خوشگلش خواهم شد!!!!
همیشه پاینده باشید...


