تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها ماناااااااا!

هوا سرده....دنیا خانوم هم هراز چند گاهی به خواب زمستونی میره....اما حواسش به همه چی هست...نمیشه  دورش زد!نمیشه پیچوندش...نمیشه ازش دزدید...

فقط باید نرم و اهسته قدم برداشت که اون یه چرتی هم که میزنه به هم نریزه....لااقل یه نفسی تازه کنیم و هر کاری دلمون خواست بکنیم....اگر چه نمیشه از گاوصندوقش اون مهمات رو کش رفت اما خوب میشه رفت پشت در قفس و با بهشت دست داد و گلای خوشبوشو بو کشید!!!

امان از روزی که بیدار بشه و ببینه......این دفعه حبست سیاه چاله!!!!

خب !الانه که حال منم همین جا بگیره و خفم کنه...پس شورش کافیهغیبت و نمک نشناسی هم بسه...

من خوبم....در حاله دعا کردن و خودشیرینی....الانا خیلی بهش لوس میشم...مثل اون بچه هایی که یه ماه قبل کنکور نمازخون میشن...نمیدونم میخواد بالاخره این چن روزه نگام کنه یا نه....تا چن وقت دیگه میشه ۴ سال که چشام به دستاشه...و از تو اجیله تو دستاش نخودچی کیشمیشاشو بهم داده...میدونم پر روام خدایا!!!اما بازتر کن انگشتاتو...پسته بادوم میخوام!!!!!

بعضی کارا میکنم پیش خودم کلی کیف میکنم!!!اما خب هم بهم نمیاد هم اینکه جراتشو ندارم... از قرار در میرهرفتم یه جایی صف بود ...طولانی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی ی.........اینقده دراز که هی راه میرفتم و راه میرفتم اما هنوز به اخرش نمیرسیدم که وایسم ...تو هر قدم داشت گریم در میومد....هنوز حتی به اخرش نرسیده برگشتم...تو دلم گفتم هه هه ..من عمرا اگه تو این صف وایسم...اصلا گوره بابای  همشون...میرم خونه.....کارشم واجب بود..باید حتما یه کاغذی میگرفتم....همین جوری اومدم اومدم..رسیدم به اول صف...یه جایی صف تقاطع داشت...۱۰  ۱۵ نفر بیشتر نبودن تا اول صف...اونا از ۴ صبح اونجا بودن و من ۹ صب رفته بودم...بدون هیچ فکر و نقشه ای رفتم جلو...مانع کنار صف رو یه خورده کشیدم کنار و رفتم تو صف.....جلوم یه زن و شوهر بودن که نگاه کردن و خوذشونو زود کشیدن جلوتر...پشت سرم هم دو تا دختر بودن که با هم حرف میزدن...حتی متوجه نشدن هه هه سرمو انداختم پایین و حتی پشت سریامو دیگه نگاه نکردم... بعد کلی انتظار  رفتم تو و یه تیکت کشیدم برای اینکه نوبتم برسه...رو تیکتم نوشته بود که ۳۰ نفر قبل از من هستنفکر کنم اگه وایمیسادم اون صف تا فردا رو اونجا بودم...اما خب این کارم جزو کارایی بود که هیچ وقت جرات کردنشو نداشتم و بازم اگه پیش بیاد نمیکنم...اما فقط خودم و خدا فهمیدیم  که چه لذتی داشت

فعلا  غیر از من که خوبم هم همه چی تقریبا خوبه....فقط کلاسامو تنبلیم میاد برم...

هادی هم صورتش کبود و رنگارنگ!!!!!خیلی  سوختم...خیلی............

به اینکه چرا زورم زیاد نیست که لا اقل از خودمون دفاع کنم.....نخواستیم  صدام رو بکشیم....لااقل  یه زوری بده اونی که اذیتم میکنه رو بتونم خفه کنم....

خدای من!!!!دستی که به ناحق کاری رو میکنه اتیش بزن...حتی اگه مال من باشه...اتیش بزن که منم ببینم و خنک بشم.....

یه درخت خوشگل نوئل درست کردم برای هادی...بعدشم یادم افتاد که حتی نشد برای درخت  پارسالی کادو بزارم و حتی نفهمیدم بعد عید چیکارش کردن.....یه سال گذشت  و چه زود و چه دیر گذشت!!!!!!

برای من زود گذشت و برای ما دیر...بیا که بازم طاقتم به اخرش رسیده....عشق بزرگ من....بیااااا

خدای من!!!!

شکر! برای نفس کشیدنم....

شکر! برای زیبایی هام....

شکر ! برای  ارامشم....

شکر برای لطفت و مهربونیت که ازشون تو روح منم دمیدی...

شکر که دلم اونقده کثیف نیست که  بتونم کارایی رو بکنم دلای دیگران باهام میکنن...

باش و بازم با من باش....

عمو سیدم رفتهدلم گرفت!!!!اما  من بازم منتظر سلامای خوشگلش خواهم شد!!!!

همیشه پاینده باشید...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه سی ام آبان 1385 و ساعت 16:29 |

با همین تیتر نوشتم یه عالمه ....اما همشون پریدن.......

 

حیف....

دیگه حوصله ندارم....

فقط میگم که...احسان جان....خوب گفتی که  دایره مال مثلث نیست...امیدروارم هیچ دایره یه دیگه ای حالا که فهمیده مثلث مال اون نیست نره سراغ مثلثای دیگه.....

 

خوب باشین همه...

تا بعدا ها

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و ششم آبان 1385 و ساعت 14:9 |
بنام تنها امیده  موندنی .....

قطار داره رو ریلای آهنیش میره...یا راهش صافه و سرعتش بالا...یا پیچ در پیچه و آروم.... منم تنها مسافرش و خدا هم راننده.....گم شدم..اینقده گم شدم که حتی مقصد رو نمیدونم....خدا هم میرونه....فقط میرونه!!!!!!!!!!!!!

این همه آسمون با این همه هوای خنک...برای من نرسید و ته کشید...سرمای خشکش نصیبم شد و لرزیدم....

نفس میکشم تو هوایی که نفس تو نیست....تویی که بیشتر از تو کسی رو نخواسته بودم.....و هوای الوده مسمومم کرده...تو هر لحظه رسوخ میکنه تو خونم....و از پا میفتم....و هنوز اون اوستا کریم جانه مهربان نمیخواد مهرشو بزنه پای درخواسته من...نمیدونم چرا این همه معطل کرده؟؟!!!

دیگه من قدمی ندارم واسه جلو گذاشتن...قدمهای تو هم سنگین از زنجیر دوری و ناتوانی...

چقد ازاد دهندست ... دارم خدا رو میبینم که داره باهام معامله میکنه!!!!!انتظار داره تنها سرمایمو ..تنها چیزی که از این همه زندگی اندوختم  و ازش با همه یه وجودم تا الان مواظبت کردم ...حتی از اسمش...برای داشتنش همه یه ارزشای قدیمی رو ..اونایی که اثرشون از خونم پاک نخواهد شد رو فروختم...قبول کردم وقتی دایی کوچیکه گفت اگه این باشه اولین نفر من خواهم بود که صورتت رو نخواهم دید...اوکی دادم به هر چی  ساعتهای دردناکه تنهایی بود  و سیاهی ها رو شمردمو ثانیه ها رو از حفظ شدم....حالا به قیمت چی باید اینو ازم بگیره؟؟؟؟اینایی که گم کردم دیگه پیدا نمیشن...آب توی رودخونه رفته...دیگه نمیاد... یه ماهی گرفتم!ماهیمو هم میخواد ازم بگیره!!!!

ادمای خوب زیاد بودن اما هر کی یه گوشه اضافه و یه گوشه کم داشت...و من هنوز تو این کمو زیادا گم شدم...اما مدل هیشکی فیکس من نشد.....

خاله راست میگه...وقت لازم دارم برای اینکه اصلا بدونم کی هستم...و چی میخوام.....جامو باید خودم پیدا کنم....همون زمان که ازش همیشه بد میگم رو لازم دارم...اما پیداش میکنم.....اون منی که باهاش میخندم رو پیدا میکنم...و اون منی که همیشه آیه یه یاس میخونه برام  رو میزارم تو چمدونه سفر و و میدمش به خدا....

زندگی داره میره ...همون قطاره که گفتم...سورپرایز نشدم....شوک هم نشدم....فقط باز یاد اوری شد بهم که من تو رو دوستت داشتم...و هنوز خیلی دارم... و اگه به چیزی غیر از تو فکر کردم حتما اسمی از تو هم توش بوده....

اهان!اینو میگفتم که همه چی داره مثل عمر عادی راه میره....افسرده نشدم ....ظرفا رو شستم...خونه هم تمیزه...بوی عود میاد... درس و مشقامو فرستادم...تی وی هم دیدم...رو چشام ابی یه اسمونی یه و لباسم سفید...و دندونام به قول داداشی ۸۰ تاست که مردم ۳۲ تاشو میبینن...اره! هنوزم خوبم و بلدم بخندم....

با این همه دختر خاله رو که میبینم ...میگه بد اخلاق شدی....و اینو خوب میدونم که هیشکی بهتر از اون نمیتونه در موردم قضاوت کنه.....

خدا ی هستی که منم جزوشم!!!!

کمکم کن برای شناختن خودم....

مهربونم کن....

قدرت بده بتونم حرف بزنم و از حقم دفاع کنم.....

سلامتی به من و همه بده که شکرت کنیم...

میام! اما باز هم نخواهم دونست که پیشونیم چه رنگی نوشته شده بوده....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه نوزدهم آبان 1385 و ساعت 18:11 |
بنام تنها صاحب خنده هام!!!

اول صبی که بیدار شدم با خودم گفتم وای ددم وای عجب روزی میخواد شروع بشه.. اخر هفته یه بی برنامه یه من....که همیشه یه جورایی قاطی پاتی بودم....وای که چه فکرایی تو یه ثانیه از ذهن خوابالوم گذشت....بالاخره با هزار  تا غر و نق به خودم ..اراده کردم از تخت بیام بیرون...اونم نزدیک ظهر..خواب نبودم اما خواب میدیدم!!!

بلند شدم رفتم یه راست سر اینترنت...ببینم چقده پول دارم؟!!!وقتی دیدم پولدار شدم انگار پتانسیله روحم از فنر جسمم در رفت و ازاد شد...یه دفه انگار انرژی یه یه هفته کاره سختو بهم تزریق کردن....و باز فهمیدم که پدره این پدر سوخته در بیاد که چقد انرژی یه مثبت داره بعضی وقتا!!!!!

بعدش درست شیرجه زدم تو کتابای درسیم!!!!!یکی از تکلیفامو همون جا کشتم و خفه کردم گذاشتم تو پاکت ..اماده برای فرستادن!!!

بعدش...هیچ چی نخورده کلی نیروو تو خودم پیدا کردم و عزمه از خانه به در کردن نمودم...رفتم ...تنهایی...همه نگام میکردن...اخه هیشکی فروشگاهای بزرگو تنهایی نمیره خرید که!!!

همه منو نگاه کردن و منم همرنگ ادمای دیگه خودمو....چقد خوشگل به نظر میومدم...و چقد استثنائی!!!!قوی...سرشار از اعتماد به نفس...و پر از امید ...واااااااااااا؟؟؟ چم شده؟؟؟

دیشب سردم شده بود...رفته بودم لحاف بگیرم....تو لحافا و ملافه ها و فکرای رنگارنگ خودم با خودم داشتیم میخندیدیم و نقشه برای رنگ  ملافه میکشیدیم که به رنگ دیوارای اتاق میاد یا نه..که دایی کوچیکه زنگول زد....گفت داره شب میرسه اینجا....هه هه!!! دیدین؟ این یه تیکه یه پاذله خوشگل شنبه  گم شده بود که اینم رفت سره جاش....گفت کجایی؟! گفتم لحاف میخرم..گفت برای من دیگه؟؟؟

حس خوبیه وقتی تا ۴ صبح بشینی و کسی باشه که باهات بخنده و حتی اگه بزنه تو سرت و بگه هیچی هالیت نیست کیف کنی...دیگه  چشمم به ساعت نبود که کی میخواد صبح بشه...صبح شده بود و من حتی نفهمیده بودم....!!!!نصف شبی باد  لوله های شوفاژ رو خالی میکرد و میگفت اگه منو نداشتی چیکار میکردی؟؟؟بهش گفتم هیچی ...من هیچی....اما همسایه ها راحت تر میخوابیدن

امروزم که به عبارتی همیشه جزو روزای بد محسوب میشد تا اینجاش که الان ۹ شبه خوب بوده....

مهمون داشتم..مهمونایی که همیشه نیستن...بزن بکوب و هالی به هولی یه مجردی!!!از صدای موزیک صدای همدیگه رو نمیشنیدیم....و باز وقتی که رفتن احساس خوبی نداشتم...نمیدونم چرا این سایه یه تاریکه احساس بدبختی همیشه با منه!!! اما خوبیش به اینه که تا حالا نتونسته جلوی خنده های آسمونیمو بگیره....

همه یه اینا به کنار!!!نمیدونم بازم چه خبره؟!!!هی همش میگم یه طوری میخواد بشه....یکی از دوستای خوبم مریض شده....نمیتونم بهش فکر نکنم...داره اتیشم میزنه فکرش...مهم هم هست از قرار

نمیدونم چرا همه یه اونایی که حتی فکرشو نمیکنن یه دفه میاد سرشون اما من که  بارها شده به اخر خط رسیدم  و مرگ رو با همه یه وجودم ارزو کردم حتی وقتی خوابیدم و بیدار شدم رنگ اسمونم عوض نشده بود...خیلی بهش فکر میکنم . بیشتر از اون به خودم...چون همه یه این اتفاقای  عجیب دارن منو انگولک میکنن...نمیدونم یا  من کرم دارم یا  حتما یه چیزی پیش خدا هست که خوشش میاد سر به سرم بزاره... اخه میبینین؟؟؟این چیزایی که برای من پیش میاد برای هیشکی از اونایی که اطرافه من زندگی میکنن پیش نمیاد...بد نیستا...بعضی وقتا خوبه اما نمیدونم چرا همیشه از بیرون ادما بد میبینن!!!

 براش دعا میکنم از همه یه وجودم....با همه یه صافیم!!که سلامتیشو بهش برگردونه....میدونم که تا الان اگه یاد خدا رو نمیکرد الان میکنه..و میدونم که  مورد توجه بوده...اما نمیخوام بره...براش دعا کنیم!!!!

خدای خوبه من!!!!

به خاطر دلی که دارم شکر.....حتی اگه دیگران سیاه دیدنش!!!

به خاطر  اونایی که دوسم دارن شکر...حتی اگه دوست داشتنشون ممنوع بوده...با این حس قدرته تو  رو با وجودم دیدم...

برای خنده هام شکر....برای قدرت اشک ریختنم هم شکر...که ارومم میکنه....

برای عشقم شکر...و برای صبرم شکر...

حتی برای نق زدن و بدجنسی کردنام هم شکر که شکر...میدونم کسی رو نمیرنجونه....

سلامتی رو ازمون دریغ نکن.....قدرت بده برای انرژی دادن به خودم و به اونایی که ازشون میگیرم...

کمکم کن که شنگولم مثل رزی منگولمو بزنه!!!!

دوستت دارم..تو رو... و تو رو تووی انسانهای خدات.....

فردا رو تصمیم گرفتم نشینم!!!که به قول خاله شب از هوش برم....ایشالله که همه چی خوبه...

ماهتون کامل و خوشگل و افتابتون داغ و تابستونی ....

بای...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه چهاردهم آبان 1385 و ساعت 20:47 |
بنام تنها امید و بهترین طراح سوال!!!!

عجب!!!!سر در نمیارم چه خبره....شایدم خودمو زدم به اون کوچه یه  معروف علی چپ که هنوز نمیدونم عبارت جدیدش چیه و الان اونجا کدوم کلمه جایگزینش شده!!!

به هر حال  یه روزه عجیب یه اتفاق میفته که خودت میدونی عواقب خواهد داشت اما نمیدونم کدوم حسه که میگه حالا چشاتو نبند...نگاه کن ببین چی میخواد بشه...در حالی که میدونی اگه چشات باز بمونه اخر سر چشتو در میارن!!!!!

والا چند وقتیست نه درسی خوندم... نه کلاسی رفتم...نه ظرفی شستم.... نه به معنای واقعی یه خوردن غذایی خوردم ...و کلا به عبارتی زندگی نکردم و مردگی نمودم.....همش رفتم تو رختخواب و چشامو بستم و رفتم هپروتی که میگن....باور کنین عمدی نبوده....تو خیابونم که راه میرم الکی الکی واسه خودم میخندم....انگار یه اتفاق تازه داره میفته...

اینهمه غر زدیم و اه و ناله کردیم که چرا هیچی نمیشه....اون طراح سوالم گفت بیا....اینم یه مسئله...اگه تونستی  اصلا قسمت اولشو بیا....منم که سرخوش....

نمیدونم حکمت چیه....این که الان...تو این موقعیت عجیب....تو هم باز ایندفعه یه هفته یه هفته   پیدات نشه!!!.....نکنه داره همه چی از هم میپاشه؟؟؟؟

من که میدونم کیو دوست دارم!! من که میدونم خواستگاری یه کی رفتم...حالا کیه که جا زده؟؟؟ نکنه خودم باشم و تو هم به قول کیمیا اماده یه رفتن باشی؟؟؟و منتظر بهونه.....

نمیترسم......از این نمیترسم...

از این میترسم که  بهم ثابت بشه تا حالا ادم بده من بودم و خبر نداشتم....اما  کجا نوشته بود که اگه  یه روز  خودتو از حبس ابد نجات بدی باید جاش حبس رو تو ازادیت تحمل کنی چون تو قرار داد سرنوشتت مهر خورده بود؟!!!!!!!!من اینو هیچ جا نخوندم....!!!!!

تنها میمونم....بیشتر از الانی که هستم....و بدتر از همه اینکه گردن هیشکی هم نمیتونم بندازم...

خدای من!!!

دارم ناامید میشم.... نه از تو...که از خودم...از خوب بودنم.....از اینکه یه روز نگاهم کردی و عشق خالص رو نشونم دادی.....اون روزی که خالص بودم...

اما حالا چی؟؟؟من حتی نمیتونم نشونه ها رو درست بگیرم.....چی درسته؟؟؟

اخه بالاخره برام چی نوشتی تو این دفتر بزرگه بی در و پیکر...که معلوم نیست کی توش میاد و کی میره!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای من ! ناشکری نمیکنم....برای لحظه لحظه یه ثانیه هام و نفس کشیدنهام...حتی تو تاریکی یه سرد زمستونم شکر .....اما بیا بگو که اصلا من کیم و جام کجاست؟؟؟؟

بازم کابوس...بازم شبای بیقراری.... اونقده که چشامو باز کنم و در حالیکه سقف خونه رو میبینم  روحه تکون خوردنم تو جسمم نباشه و نتونم حسش کنم.....بازم فکر و بازم فکر و فکر....اونقده که تهوع میاره....اونقده که برسه  به انتهای مغزم و  انتهای دنیا...اما بازم خلا باشه و خفقان.....سفید باشه..اینقده سفید که چشات از دیدنش سیاهی میره....

نمیدونم چرا این روزا روحم پریشونه....نمیدونم چی میخواد بشه....اما میخواد یه طوره بدی بشه....تقصیر منه؟؟؟؟تقصیر اون اتفاق عجیبه؟؟؟؟تقصیر دنیا و قراردادای منطقیشه که باید ساعتها رو تنها بمونم و اخرش دنبال یه گوشه کنار باشم برای نگاه کردن که اخرشم اون گوشه بشه پنیره توی تله برای موشه بیچاره؟!!!!

کدوم یکی از ایناست؟؟؟

....والا میدونم هیشکی نمیفهمه....وحتی اگه بفهمه قدمی نیست برای جلو اومدن....دیوار خدای من خیلی از قرار کلفت تر از این حرفاست....

دیو وحشتناک و فرشته یه نجات تو سناریوی زندگیم  همون یه دونه خداست و خودش داره باهام بازی میکنه...میچرخونه....میچرخونه و  رها میکنه...باقیشو منم که میچرخم..... حالا یا اونوری که به زبونه ما میشه سمت مثبت...یا اینقده سرم گیج میره که این طرف منفی رو میگیرم....

از خودم بدم میاد....نمیدونم سره کیو دارم گول میمالم!!!!؟ خودم یا خدام؟

حالا این دو تا  مهم نیستن....قراره یه روزی بین خودمون حلش کنیم...اما بقیه چی؟؟؟؟

وای خدای من.....نزار مدیون باشم.....نزار....اگه بخوام بیشتر از این بنویسم میشه به قول بعضی از دوستان محترم خزعولات...

دعام کنین.....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه دهم آبان 1385 و ساعت 23:7 |
بنام تنها امید و شفابخش.....

نمیدونستم چه خبره....اما میدونستم یه خبری هست...یه حس بد...دلشوره...

اینشکلی شروع شده بود...

اخر سر به اونجا رسیده بود که وقتی از نگرانیم با محمد گفتم نتونستم جلوی اشکامو بگیرم....دوسش دارم...شایدم تا حالا نمیدونستم که اینقد زیاد دوسش دارم...و حالا اینم فهمیدم که همه یه اونایی که بهشون زیاد فکر میکنم دوسشون دارم و نمیتونم اروم باشم وقتی حس کنم اونا اروم نیستن و اول از همه کیمیای خوبه من!!!!

خدای خوبه من!!!!

صدای شادش رو به گوشم برسون!!!

نور و اکسیر سلامتی رو که فقط تو خورجینه تو میشه گیرش اورد برای فرزندان کوچیکت به همه یه وجودش فوت کن....

نیرویه از دست رفتش رو گم نکن...نگه دار که وقتی بلند شد بهش پس بدی...

آرامشش رو بهش برگردون.....

به منم نیرو بده که از ته دلم برای خوب شدنش بتونم دعا کنم....

همین یه کار از دستم بر میاد و این عصبیم میکنه....

برای خوب شدن کیمیای من که واقعا کیمیای زندگیمه دعا میکنم...اممین گفتن رو یادمون نره...

قوی باش خاله یه خوبم...بدون که با همه یه انرژیم صداش میکنم که بشنوه...

دوستت دارم...

مواظب خودت باش.....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه هفتم آبان 1385 و ساعت 14:1 |
 

 

 

 

 

بنام تنها امید و مرکزفرستنده یه  کمک های ویژِه!!!!

 

 

اول از همه میگم خوبم که دوستان عزیز شاکی نشن...تا میام غر بزنم  همه عصبانی میشن اول از همه هم خاله...خاله نمیدونم کجایی...اما خستگیتو دارم تو ذهن خودم حس میکنم....میدونی که ممنوعه نه؟؟؟؟

تولد رزی رو که رفته بودم دیدم اونم نمیخواد حتی دلتنگیشو به روش بیاره....ای ننه بازم سرم پایینه بابت فراموشکاریم...

تولد گل رز ابی یه مهربونم مبارک باشه و یادش بره که ساله دیگه  براش امسالو حسابی تلافی خواهم کرد... اگه یادش باشه نمیشه سورپرایز کرد .........بوس های رنگارنگ و بغلهای گرم از طرف خودم و روزای ابی و لحظه های خوردنی برات ارزو میکنمبازم تولدت مبارک!!!!

واما من!!!

هنوز همچنان در زمین بزرگ فوتبال من اینور میدون و جناب محترم تنهایی اونورش...هی داریم به هم گلای طلایی میزنیم ...حتی تماشاگری نیست که لا اقل اونو تشویق کنه...اما خوب من دارم کسایی رو که نشستن سمت من اما دارن برای اون بالا پایین میپرن وقتی توپش میره تو شیکم من و قاطی یه توپ پخش دروازه یه خودم میشم .....

اخر سر میدونم به کجا میرسه...به اونجا که منم دست به گردن حریف با هم به دروازه یه من گل خواهیم زد!!!!!

و این است بازی یه قشنگ زندگی یه من...

والا خوبم...شکر...تکه نانی دارم و البته هیچ ذوقی جز زور زدن واسه نفس کشیدن...

میرم دوش.....خودمو رنگارنگ میکنم...به زور لقمه میچپونم تو گلوی خودم...موزیک میزارم و جلوی اینه میرقصم....میشینم جلوی تی وی که بگم فلان فیلمو دیدم ...میخندم  و و سط خنده یه خودم میگم به خیر کن که نمیدونم کی میخواد اشک جاشو بگیره...اما هنوز  پایینم...با این همه خوب بودن هنوز پایینم...

البته!!!!!!!!!!!!!!!

یه چیز جدید...البته من تازه  دارم  میزارمش تو لیست باورهای خودم و میخوام عملیش کنم ...به هر قیمتی که هست ...دیگه فکر و وجدان درد نمیگیرم...

عشق و بغل میکنم و میبوسم ...از طرف هر کی که باشه....واسه یه روزم که باشه....چون شنیدم که یکی بهم گفت....

ادما از شادیهای کوچیکشون میگذرن با رویای رسیدن به خوشبختی یه بزرگ!!!!!!

 

خدای من!!! خوب فهمیدم که خیلی قوی هستی ...هنوزم  یادمه بزرگترین  کادویی رو که تو بهم دادی....اما دیدی که زورم نرسید گره روبان هاشو باز کنم....

دیگه هم زور نمیزنم...میرم سراغ اونای  دیگه که کوچیکترن....امیدوارم همون قدر که برای باز کردن اون فریاد شادی میکشیدم برای اینا هم  همین طور باشه...خوشحالم که تجربش نکردم که بعدا حسرت دوریش چندین برابر باشه....

خدای من بابت خودم شکر.....

مواظبم باش...نزار اشتباه کنم.....دوست ندارم خنده های من ناراحتت کنه....پس با من باش و با من بخند!!!!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه پنجم آبان 1385 و ساعت 13:57 |
بنام صاحب ماه هلال و ماه شب ۱۴!!!!

بله!منم باز...اومدم  یه سری عرض ادب...یه سری اعلام وجود...یه سری تبادل انرژِی... یه سری غر و نق...و یه سری طبق معمول بساط شکرانه  پهن کنم....

بهانه برای  قلم به دست گرفتن که البته دکمه زدن به لطف تکنولوژی ...    عید بود و بس...

هیشکی ندونه شما میدونین...عیدم کجا بوده؟؟؟هیچ جا!!! مگر اندرون این سیستم عزیز و مقدس من که همه یه لحظه های به قول معروف طلایی یه زندگیم رو دارم توش و باهاش  انبار میکنم....باهاش جانماز پهن میکنم...عشق بازی میکنم....انرژی میگیرم و از قرار انرژی هم میدم....

پس در نتیجه چی؟؟؟؟؟

عید هممون مبارک

بفرماین اجیل...گز...باقلوا....چایی احمد.....سرد نشه!!!

دلم میخواد ساله دیگه ماه رمضون اینشکلی نباشه که امسال بود....شکایت نمیکنم اما خب کیف نکردم از تنهایی افطار کردنام....

این خاله اگه نبود من فک نکنم حالا حالا ها حوصله یه نوشتن میکردم...گلبارونی باشی همیشه یه خطش حتی بهم انرژی یه ماورای مثبت میده

ااااااااای  دیدین خوبم؟؟؟؟

همه چی خوبه ...البته فکر میکنم که خوب باشه....دارم باهوش میشم...دنیا رو از بالا دیدن سخته...دارم موفق میشم....دارم میبینم   زندگیم رو...از روزی که دنیا اومدم...تا الان....چرخیدن چرخه یه معروف کائنات رو دارم میبینم...باز گفتم چرخیدن؟نه نمیچرخه....رودخونه یه کائنات بهتره...دارم میبینم جریانشو...اما اخرشو نه!!!

دیدم که من و آدما راه ر فتیم و واینسادیم...حق نداشتیم...یا وسط جریان روون بودیمو شاد...یا کنار رود هی میخوردیم به سنگ و کلوخ....گریمون در میومد و سرمون میشکست...اما رفتیم ...یه لحظه کنار هم....کنار دوست داشتنی ها...یه لحظه دور از هم...کنار دوست نداشتنی ها....دیدم که باید به اینجا میرسیدم...بیکاری ممنوع...وگرنه حبس مرداب....وای که بعضی وقتا هم ابشار بود و ریسک سرگردونی و اشفتگی....به اینجا رسیدم مرداب نیست...جریانه آرومه رود اما گذر سریع زمان.....

داشتم میرفتم مهمونی یه افطار...مدتها بود موقع روشن شدن چراغای شهر و غروب افتاب بیرون نرفته بودم....هوا خنک بود و پاکیزه...پره نم نمای ریز که بازی مبکردن تو نور چراغای شهر و ماشینا.. از مترو که اومدم بالا انگار یه دنیای جدید قدم گذاشتم....چقده خوشگل اومد به نظرم....وای که چقد لذت بردم اما تو همون لحظه ها هم دلم برای خودم سوخت....کسی نیست ...من و من  با هزار تا از من اما  فقط من!!!!وقتی میگم ببین چقد خوشگله اونم با همین لحن تکرار میکنه.....خسته شدم از آینه دیدن!!!!

و بالاخره...اینم با چشای خودم دیدم که زمان با اینکه همیشه کابووسه اما همه چی رو حل میکنه....

یه دوستی که همه رو فروخت و رفت ...رفت که خودش رو بخره...رفت و نفس کشید...ازاد و رها ...خودش با خودش....و روزی بعد از کشتن لحظه ها برگشت....به بهای کشتن زمان همه یه فروخته ها رو بازخرید...همیشه خودمو جای ادما گذاشتم....من نمیتونم  ارزشهامو بفروشم به امید گذشت زمان و دوباره به دست آوردنشون  ...شاید خیلی شعار میدادم اما نمیتونم و نخواهم تونست.........

خدای خوبم!!!!

برای عمرم که باز یه عید دیگه ازش کم شد ممنونم....بی عشق لحظه ای زنده نخواهم بود ...از من کمش نکن....بیشتر قدرت بهم بده که بتونم بیشتر دوست داشته باشم و دوست داشته بشم.....

خدای خوبم!!! بابامو  از همه مریضی ها و بدی ها و غصه ها دور کن....بقیشونم مواظب باش که همه یه جونم به نفس اونا بنده....لا اقل الان که یه دنیا ازشون دورم....

خدای من!!!!روزای بی سلامم رو کم کن....تنهاییمو ازم قبول کن و بزارش تو انبار بایگانی هات....

منم همیشه خوشگل و خوب و سلامت نگه دار که هنوز امید دارم همیشه ته    جیبم  ...مثل موقعی که اردبیل بودمو  بربری جاش بود

بازم عید هممون مبارک و همیشه عید....به قول خاله رنگین کمونی اما موندگار باشیم.... و به قول خودم خوشبو و ابی .....

همه یه چیزای خوب......

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه دوم آبان 1385 و ساعت 3:40 |