تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تو که بازگشتمون به سوی تو خواهد بود.......

انا لله و انا الیه راجعون.....

امروز یه سال از روز تلخی که جات توی دنیا خالی شد میگذره....جای زیادی نداشتی...اما نمیدونم چرا باید زود میرفتی؟

یه سال از روزی که همه چی برات عوض شد گذشت و درست از همون روز یه سال میگذره که من هم روزای دیگه ای رو تو زندگیم تجربه کردم....

رفتنت خیلی برام سنگین بود...خیلی.....

باورم نمیشد خدا اون همه دعا ها و اشکای منو  ندیده بگیره یا بتونه تحمل کنه.....باورم نمیشد که تو رو ازمون گرفته باشه..تازه پیدات کرده بودم.....تازه فهمیده بودم دنیا نازنین هم داره... نازنین هایی که وقتی من تازه قدم برمیداشتم برای راه رفتن ..از خاکمون  دفاع کردن که من و امثال من بتونیم با خیال راحت و افتخار قدم برداریم....اما تو هم هنوز حتی  ۱۴ سالت نشده بود  اخه!!!!

اره ...از تو دارم میگم...برای تو دارم میگم...شاید بعد یک سال برگشته باشی برای دید و بازدید...رسم دوستای دورهم حتی همینه....خیلی شبا رو نیت کردم قبل خواب که ببینمت...اما نیومدی....

 

از تو دارم میگم سرور من!...از امپراطور سرزمین دلش...دلی که همیشه ابی بودنش ارامش من بود و تلاطم دریاش دیوونم میکرد و آشفته....از این همه بیرحمی ها و نامهربونیا....از تو میگم امپراطور سرزمینهای زیبای ابی....وقتی دل گرفته و پر از زخمت رو تو دستای بیرحم و نادونم فشردم نمیدونستم میخوای از پیشمون بری....نمیدونستم شاید نفس کشیدن امروزم رو مدیون تن  پر از زخم و ترکشت هستم...نمیدونستم....منو ببخش....شاید بتونم با فاتحه هایی که با هر نگاهم به اسمت بین لینکهام میخونم تلافی کنم ....

روزهای خوبی نداشتم امپراطور.....برعکس تو شاید...نمیدونم الان در چه حالی هستی اما من بین ادمایی که حتی  قدر مهربونی مثل تو رو ندونستن تنها موندم ..

برای همه یه ترسهات قبل رفتن...برای اشکای تنهاییت...برای ارزوهای قشنگت...برای عشقی که حتی نتونستی تجربش کنی....برای لحظه های سختت اشک ریختم و دعا کردم.....

امروز هم که شاید برگشته باشی و نگاهت به اینجا بیفته باز هم برات از خدا ارامش میخوام....ارامشی که مال بهشته.....با بهترینا و نورانی ها.....با خوبا و همخونای خودت....

خدای خوبم....روح یزرگش رو با مهربونی  و بزرگی یه خودت قرین کن...

فاتحه مع الصلوات......

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 17:57 |
بنام خودت....

قلبم درد گرفت....از اعماق وجودم...از ته دلم....از نوک انگشتای پام تا سرم فشار اومد و روحمو فشار داد و خفه کرد.....وقتی بوی الکل پر شد توی خونه یه من و بعدش صدای شیکستن بطریش  رو با در خونه شنیدم....و بعدش با چشمام دیدم که مرتیکه یه عوضی چه جوری داره دختره رو میزنه و از موهاش گرفته و میکشه بیرون...تو خونه یه خود دختره..... نمیتونست  حتی حرف بزنه از بس که مست بود....دختره جیغ میزد....میگفت بیایید بیرون...من سرمو بردم از لای در بیرون...همسایه های اونطرفی هم اومده  بودن بیرون....اونا مرد بودن....دختره جیغ زد به پلیس زنگ بزنید..میخواد منو بکشه ...به خدا میخواد منو بکشه....تازه پریروز خونه یه پدر و مادرم بود...اومد با ما شام خورد ...معرفیش کردم بهشون.... مرتیکه میزدش باز....مرد اومدن جلوشو گرفتن...دختره رفت تو درشو بست...مرتیکه میگفت باز کن....میخوام وسایلامو جمع کنم...مردا گفتن جایی نمیری...تا پلیس بیاد...زن رو میزنی؟؟؟؟؟؟

مرتیکه منو دید که دارم نگاهش میکنم با همه یه نفرتم ...بطریشم دستش بود...یه دفعه با فحش اومد سمت من...اینقده ترسیدم که نفهمیدم چه شکلی در رو ببندم....دلم برای زن بودنم و زن بودن اون زن هم  سوخت....زدم زیر گریه..سوختم و سوختم و سوختم ...یاد لحظه های زشتی افتادم.....و خدا رو صدا کردم...شاید زودتر از پلیس ها برسه...

تنهایی و سکوت امشبم  با صدای فریاد یه زن و بوی الکل یه مرد که حتی خودشو نمیفهمید پر شد...و بعدش سکوت بود و من ...من و یه دنیای سنگین اتیش و اشک روی دل و وجودم که داشتن لهم میکردن و فروم میبردن تو خفقان.....

نمیدونم قصه چیه؟؟؟؟عدالت ..یاحکمت....

هنوز نفهمیدم چرا وقتی میرم بیرون و هوا تاریک میشه میترسم بیرون بمونم.....

هنوز نفهمیدم  چرا زنا از مردا باید کتک بخورن و تجاوز ببینن...و هیچ کاری هم ازشون بر نیاد.....

خدای من کمکم کن....گم شدم تو همه یه نامردمی ها و ادمایی که از حد ادمیت خودشونو بیرون میبینن...اصلا کدومش درسته؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 22:27 |
بنام امید!!!

زندگی یه جور دیگه داره میگذره.....رنگش عوض شده....خاکستری شده بود....

داشت میرفت تو سیاهی...داره کمرنگتر میشه...تیره نیست...حداقل الان....برای چند روز...

روزا بیهدف میگذرن...

دارم فکر میکنم...به اینکه من چقد خوبم...چقد بد؟؟؟؟به کی بدی کردم....به کی خوبی؟؟؟

اصلا خوبی چیه و بدی کدومه...؟؟؟؟

اگه بخوام به خودم خوبی کنم اتوماتیک به یکی دیگه بدی میشه....حالا تکلیف چیه؟؟؟اگه خودخواه باشم میشه بدخواهی یه دیگران....قانون دنیا اینه...خیلی  دنیا کلکه....

چقد حسودی میکنم به ادمایی که ازشون کم ندارم اما کمتر شدم....

تا حالا این حس رو نداشتم...هیچ وقت...دلمو خوش کرده بودم به صمیمیت..به دوستی...به دوست داشتن...اما دارم کم کم میبینم اینا نیستن که حساب میشن...اینا نیستن که ادما رو بالا میکشن..نه..اینا اگه بودن شاید منم الان از معروفای دنیا بودم....

دنیام داره زرد میشه...رنگ گلای رزی که دوست دارم...رنگی که دوست داشتنی یه اما نه برای همه..مثل آبی ارامش نمیده...مثل قرمز هم حرارت نمیاره...اما خوبه..برای من خوبه....خنده هام بلند میشه و گریه هام قایم....اما گریه های قایم شده دارن تلمبار میشن...هیشکی قرار نیست منفجر بشه جز خودم....ترکشی هم به کسی نمیخوره جز خودم....

و این بار تنها ترخواهم شد......تنهاتر از حتی الان...میدونم دیگه اینبار کسی نخواهد بود.....اما دیگه مهم نیست...عادت کردم......

نمیدونم اسمش چیه...شاید شانس...شاید امتحان تلخ خدا....شاید هم  مزد همه یه تنهاییهام و شکوه هام...میبینین که دلم زیادی خوشه...اما خب  فکر اون امتحانه هم خوره میشه و بعضی وقتا خرابم میکنه....

خیلی حماقت میخواد اومدن تا لب چشمه و تشنه برگشتن.....به امید دریای شیرین!!!!!!!!!!!!!!!

من هنوز خیلی بچم.....خیلی بیشتر از اونایی که دارم باهاشون زندگی میکنم و از من بچه تر دیده میشن....

همیشه هم که شکایتام اینجا ریخته میشه و شاید اعترافام و شاید اشکام و غصه هام...

خاله راست میگه...اگه خوشحال بودم و خوشبخت.. .که به اینجا پناه نمیاوردم.....

هنوز با همه یه دلزدگیش دارم دنیا رو مثل کوکاکولا قورت میدم و با اینکه میسوزونه اما ازش لذت میبرم....

البته دیگه وضعم بدتر از قبلاها هم شده....تو مترو نشسته بودم داشتم نمیدونم حتی کجا ها رو سیر میکردم....یه دفعه یه اقایی گفت..خانوم اخر مترو  ه ...باید پیاده شی....پریدم...اینقده خجالتم شد....خندم گرفته بود ..برای اتفاقی که همه یه عمرم سابقه نداشت....فکر کنم دیگه آخرای آزاده بودنمه....

خیلی جالبه!!!تا حالا از اینکه بزرگترا برام تصمیم بگیرن شاکی بودم..الان از بس با دیوارای خونه و نوشته های خودم رو دیوار حرفامو زدم داره گریم در میاد و فکر میکنم که مشورت لازم دارم....یکی که بهم بگه چی درسته اخه؟؟؟؟؟!!!!!!!

خدای من....بابت هادی خیلی شکر!!!خیلی زیاد....اگه نبود خودمو ول کرده بودم....لااقل به خاطر اون روزی یه بار غذایی درست مشه تو خونه......

لطفت رو همیشه شاکرم...

مواظبمون باش و سلامتی رو برای هممون بخواه...

دلم برات تنگ شده اما هنوز یاهات آشتی نیستم!!!!!!!!!!!!!!! اما حق نداری باهام قهر باشی...مجبوری که نق زدنامو هم گوش بدی...شکرت.....دوستت دارم....بابت همه یه داشته هام و بابت همه یه نداشته هام....شکر!

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 12:4 |
بنام تنها دانای وجودم!!!

امروز بعد از مدتها از روی بیحوصلگی و نمیدونم  حتی اسمشو چی بزارم....نشستم سر اینتر نت و  زدم یه سریاله ایرانی ببینم!حالا سریال زیاد بود...اما خب!از روی علاقه ای که با اقای پرستویی و کاراش دارم سریال زیر تیغ رو انتخاب کردم و زدم قسمت اول....اینقده فضای اول سریاله صمیمی و قشنگ بود و منم که عقده ای دلم لک زده بود برای  ایران و رفتارای ایرانی یه سنتی...زدم قسمت دوم ...  جالب و جالبتر و اخر سر وقتی رسید به قسمت چهارم دیدم نفسم تند شده و دارم ناخونامو میجوم.....انگار نشسته بودم سر فیلم ترسناکای هالیوود که اصلا هم علاقه ای بهشون ندارم.....

به هر  ترتیبی بود  با اینکه  از هر چی فیلم ایرانی نگاه کردن بود پشیمون شده بودم اما نمیتونستم ولش کنم....هنوزم تمام ذهنم پیشه این اوس جعفر و محمود اقا و دوستیشون مونده و ادمای کثیفی که نمیدونن از زندگی حتی چی میخوان....

انگار همه یه فکر و خیالای دنیا اوار شدن رو سرم....تو هر لحظه یه فیلمه یاد خودم و زندگیم و ادمای دور و برم کردم و از بدبختی یه خودم و از بدجنسی یه ادما دلم سوخت و اشک ریختم....اخر سر هم به این فکر کردم که چرا من اینجوری شدم؟؟؟؟

دیگه بیظرفیتیم به نهایتش رسیده....

اصلا اگه ایران بودم هم اینجوری بود؟؟؟

یا شایدم هنوز تازه داره وجودم و ذات درونیم شکل میگیره یا شکل واقعیشو نشون میده....هنوز خودمو نشناختم....اگه نه کاری نمیکردم که روحم ازار ببینه....

حالا هی منتظرم چارشنبه بشه ببینم بالاخره اوس محمود که رفیقشو کشت و فرار کرد چیکار میخواد بکنه؟؟؟؟؟؟

زندگی خیلی بی انصافه!! تویه کمتر از حتی یک ثانیه میتونه اندازه یه   چند تا عمر توشه و سرما یه های معنوی یه ادما رو ازشون بگیره...اونقد بیرحم که حتی   نمیشه  یه گوشه از این سرمایه رو تلافی کرد و برگردوند!!!!

هنوز گیجم....گم شدم تو باید ها و نباید ها....اونایی که حتی نمیدونم درستن یا نه....

دلم برای اون عروس دوماد بیچاره هم سوخت......اما دیگه قصه های عشق هم قدیمی شدن....

میام بازم...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 17:20 |
بنام خدا!!!

نگرانیها و تنهایی هاتو بریز به خودت...نمیخواد خالی کنی سر کسی...ادمای دیگه که مسئول غصه های تو نیستن!!!ماموریت هم ندارن بشینن گوش کنن و هیچی نگن و افسوس بخورن از اینکه کاری از دستشون بر نمیاد...

از همون اولش هم بی ظرفیت و بیجنبه بودم....هر کاری هم کردم نشد عوض بشه...وقتی وجود و اخلاق ادم از اون دنیا طراحی شده دیگه نمیتونه اینجا عوض بشه...

نگران نباش...نگرانیهات برای عشقای جدیدهم پاس میشن...تنهایی ها و انتظارات هم میگذرن...به لحظه هایی فکر کن که تنها نبودی و میخندیدی...اصلا  اون موقع خواستی کسی باشه که بهش بگی چه هالی میبری؟

بازم قویتر شدم...اما هنوزم اون قسمت بیجنبه یه وجودم نمیزاره شب خوابم ببره و دیوونم کرده.....حوصله یه کهنه ها رو ندارم...جدیدا بهم نفس میدن...

در عین غرور و سنگدلی و چهره یه در هم و ابروهای تو هم  قلبم مثل اتیشفشان میجوشه و همه تنمو میسوزونه....چقد قشنگ میشه همه چی.....اینا هم خواهند گذشت و اخر سر شاید باز هم  بن بستی بیش برام نمونه...اما ایندفعه دیگه نمیزارم....این دفه عشق تازه خواهد موند....حتی اگه برای ۴ روز باشه!!!!!اشک برام نخواهد گذاشت.....

خدا خان! نگاه کن و ببین روزم رو....باز هم به خودت و خیره سری یه من افتخار کن و بخند!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه چهارم آذر 1385 و ساعت 19:17 |
خدای یه دونه...مهربون...تنها...خوب....سفید...نورانی.....صبور ...ساکت و شنوا!!!!!

نگام کن...آشفتگیمو ببین....

اشکامو بشمار....

ببین دیوارا چه جور تو هر لحظه تنگتر مشن و فشارم میدن...

ببین بن بست چه جوری بهم نیشخند میزنه....

ببین چه جوری  بنده هات که اول وقت وایمیسن به نمازت دارن لحظه لحظه جونمو ازم میگیرن .....

خدای من!

نه!!!! خدای من نه...

خدای همونا!!!!

التماست میکنم ببین منو.....

ببین که روحم داره با اشکام میریزه و هدر میشه...

ببین بیچارگیم رو...تو هم بخند بهم.....نگاه کن و افتخار کن به بنده های خوبت.

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 23:5 |