تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها  داننده!!!

خب تا وقتی هست و فرصتی کردم میخواستم  تو بازی یه مجید خان( یاداشت های یک وبلاگر ) شرکت کنم... بازی اینه  که  من و دوستان دیگه خصوصیات خودمون رو بنویسیم....از دوستای منم هر کسی دوست داره میتونه  این کارو کنه ...منم خوشحال میشم....به نظرم جالب اومد...اینجوری شاید ادم یه خورده یاد خودش بیفته....شایدم کمتر فکر اخلاق و خصوصیات دیگرانو بکنه یه خورده!!!!!!

خب من!

اول خودم میگم..

مهم ترین چیزی که تو خودم شناختم خودخواهیم بوده....ولی  در عین حال مهربون هستم...اگه کسی رو دوست داشته باشم از لحاظ معنوی و احساسی همه یه احساسای خوبم رو تقدیمش میکنم....

عصبی و عجول....بعضی وقتا فکر نکرده حرف میزنم که دردسرساز میشه....

زود نا امید میشم و دوست دارم همش اه و ناله کنم....

 

اهل هیچ مسلک و گروهی نیستم...من و خدا و فکرم هستیم که همیشه تصمیم میگیریم...شاید دهن بین بشم بعضی وقتا اما همیشه کاری رو که میخوام میکنم....

منطق ادمای دیگه برام مهمه...حرفاشونو گوش میکنم...همیشه هم تونستم با هر کی به زبون خودش حرف بزنم...تو ارتباط ذهنی با ادما موفق هستم همیشه.... روانشناسیشون میکنم....

خیلی دقیق و وقت شناسم...و از ادمای بد قول همیشه شاکی...

شدیدا حسود....البته به  ادمای پولدار کمتر حسودیم شده....دوست ندارم کسی که دوسش دارم به هیچ احد الناسی حتی نگاه کنه....

به موقع تر و تمیز و مرتب  هستم به وقتش ژولی پولی و شلخته....

تنبل هم هستم....

عاشق بوی خوبم و دوست دارم همه یه عطرای خوب رو کلکسیون کنم.....برعکس اکثر خانوما که طلا دوست هستن علاقه ای به طلا ندارم....

بدون موزیک انگار  یه چیزی کم دارم!!!!

پنیر خیلی دوست دارم.....

 

دوست دارم ادم مغروری باشم اما  همین الانش هم مامانم میگه خیلی مغرور هستم....

دختر خالم هم تو جوابش میگه که  من قلق دارم...اگه کسی بلد باشه بهترین  دوست میتونم باشم....!!!!! و واقعا هم فکر میکنم دوست خوبی میتونم باشم....

عاشق خونوادم هستم و نیز پسرم...

 خب البته به نظرم رفتار ادما به شرایط اطرافشون هم بستگی داره و به اقتضای سنی و زمانی عوض میشه.....

 اینایی که یادم بود رو گفتم....اینجوری که همه شناختن منو

البته همین جوریش فکر میکنم  من بهترینم....بعضی وقتا که با خدا دعوام میشه خودمو بد میبینم....

قربونش برم اون که همیشه هست و خوب و بدم رو تحمل میکنه....

جالب بود....

دوباره میام....

فعلا ها سرم شلوغه...دارم تیمار داری یه کسی رو میکنم...خدا کنه حالش زود خوب بشه....

خودم هم قاطی پاطیم....

اما خب هستم و نفس خدا رو بسته شیکسته و بغضی وقتا هم روون و زلال فرو میدم و از دیدن خودم تو اینه همیشه شکر میکنم....

میام باز....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه سی ام دی 1385 و ساعت 13:27 |
بنام تنها امید...

خب !تولد و کیک و کادو و روز کسل کننده یه طولانی که اصلا نمیخواست  شب بشه و  شبش هم نمیخواست روز بشه بالاخره تموم شد... از شانس خوبمون همون روز  هم به طرز دردناکی مریض شدیم.....

خیلی از رزی خانوم ..خانوم باجی یه گلم و داداش کوچیکه که یادم کردن و برام وقت و احساس گذاشتن و بقیه که بهم تبریک گفتن تشکر بی تعارف و خالصانه میکنم و قربون صدقشون میرم ....تبریکشون برام  مثل  از راه رسیدن  مسافری بود که ادما همیشه انگار انتظارشو میکشن و همیشه چشم به راه میمونن...

خدای من! شکر که من  چشم به راهیم اخرش به  برق نگاهم  ختم شد و خنده یه خوشحالیم!!!! بازم مرسی ....از همه یه  دوستام که برام تولدت مبارک نوشتن و  از خدا که اون روز برام خبر از کسی فرستاد که  سالها بود دلم حتی برای یه خط نوشتش تنگ شده بود....اون روز دیدمش....خدای من شکر که همه خوبن و منم از خوبی  دیگران خوب!!!!!

تولد، اخرین روز تعطیلات زمستونی بود و همه یه روز نگرانی یه فردا که شروع کارای عقب افتاده و به عبارتی سوزوندن انرژی یه این چند وقت تعطیلات بود  رو داشتم.......اما خب نمیدونستم اخره روز خستگی  و یه دنیا ناامیدی قراره رو دوشم سنگینی کنه ......همه یه اون ارزوها و نقشه هایی که کشیده بودم واسه روزای فردا تو یه لحظه یه امروز شیکستن و  با اشک چشام ریختن زیر پاهام......منم که اخر ستون محکم امیدم جونه خودم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!طبق معمول همیشه کاری از دستم بر نیومد جز ابقوره گرفتن و البته به عبارت بهتر هدر دادن انرژی یه چشمام!!!!!چرا؟؟؟؟

چون دانشگاه محترم شهرمون که الان  وقت ثبت نامش بود و منم که  خیلی وقت بود منتظر  الان بودم خیلی محترمانه و شیک  و راحت تر از اب خوردن  ثبت نامم نکردن و گفتن متاسفیم......

به قول یه دوست...بابا جون!!! اخه پس  سهم ادمایی مثل من از این دنیای مخروبه چی میتونه باشه؟؟؟؟؟؟!!!!

جدی میگما؟؟؟؟اصلا دقت کردین  چقد ادما هستن که حتی دلشون نمیخواد اما  بالاجبار میرن میشینن سر  کلاسا...حتی دوست ندارن درس بخونن..اون وقت  اینا منو راه نمیدن .....

در حال حاضر نمیدونم میخواد چی بشه.....اما خب ! خلاف مقررات  قشر فعال جامعه...البته  قشر منطقی رو میگما....میخوام بشینم و دیگه هیچ کاری نکنم....حتی اگه مثل میوه های دست نخورده یه یخچال کپک هم زدم دیگه فکر پیشرفتم نمیکنم....شاید وقتی دیگر پیشرفتی امد سراغ ما و در خانمان را همینجوری زد.....باشد که قویتر از کپک بتونه عمل کنه....و ما نجاتی یافتیم.....

 به قول  اینایی که بعضی وقتا یه چیزایی به دلاشون برا ت میشه هااا ...منم قراره گنج بدون رنجی میسر بشه برام ار نوع خفنش....البته منظورم از گنج ،طلای اهرام فرعون نبود.....وای!!! خدا به خیر کنه...چی دارم میگم

اهان.....اینم بگم که چند صباحی یه تنهایی ای که همیشه ازش شاکی بودم و میخواستم خودمو از دستش دار بزنم پر شده!!!!! با یکی که معتقدم من و اون هیچ وقت نمیتونیم با همدیگه همزیستی یه سالمی داشته باشیم....وای که چقد همش  باید مواظب حرف زدنم باشم.....خدای خوبم...این حبیب محترمت رو به خودت میسپرم.....امیدوارم بعدا که مهمونی تموم شد و رفت  خونه یه خودش من هنوز سالم باشم و از این دیوونه تر نشده باشم.....

چند روزی هم هست که باز خدای  تویه رگهام  کمتر دلمو  به تاپ تاپ میندازه!!!!دختر بدی شدم؟؟؟

کجایی؟؟؟ میدونم همه یه اینا  آش توه !!! میبینی که میخورم و جیکم  هم در نمیاد...باور کن بعضی وقتا اینقده خوشمزست که  یادم میره کی هستم ...بعضی وقتا از گلوم پایین نمیره و میسوزونه.....به هر حال میخورم ولی  یه آبم روش نیست...چون باید همینی که میدی رو قورت داد نه بیشتر ...نه کمتر!!!!!!!!!

حال علیرضا رو خوب کن.....

همه یه اونایی که  درد میکشن حتی اگه بد بودن نگاشون کن.....منم یکی!!!!

باش و ببین که از بنده یه تو بودن چه لذتی میبرم .....

فکر کنم بازم میام.....

خدانگهدار هممون باشه.................

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و دوم دی 1385 و ساعت 17:30 |
سلام٬ خوبید ؟

راستش نمیدونم چی بگم !! تا حالا من تجربه سخنرانی به جای یکی دیگه رو نداشتم blushing

خودم به خاطر پشه ها و مگس ها وبلاگم رو بردم زیر پشه بند happy

عصر که با "مامان باجی جون" حرف میزدم این اجازه بهم داده شد که به جای ایشون آپ کنم love struckbig hugkiss

الهی من قربونش بشم  kissخودتون میدونین صاحب اینجا چقد ماه و مهربونه لازم نیس من بگم kiss

dancingclownباجی جون تولدت مبـــــــــــــــــــــــارکpartydancing

kissbig huglove struckbig hugkiss

همين که بدونم هستی آسمون رو پر از پرنده می بـینم love struck لبخند يادت نره... kiss

این روزها
با غریبه ای که در من می خواند

الفتی ندارم

می خواهم
به جای شعر

مدام

اسم تو را بنویسم
تا دلم بنشیند

و

نگاهت کند

کاش می شد

زیر بارانی

که در دلم می بارد

قدم می زدی

و من

غزل چشمهایت را

دوره می کردم

تجربه های بزرگ همیشه کوتاه اما جز پرمعنا ترین لحظات زندگی اند !

مثل ستاره ای دنباله دار، ناگهان در گوشه ای از آسمان زندگی ظهور میکنند ...

لحظه ای کوتاه که چشمانت را خیره می کنند و بعد ...

پیش از آنکه انتظارش را داشته باشی در سمت دیگر ناپدید میشوند ...

بیشتر اوقات حتی این عبور حس نمی شود...

شاید فراموش شود که گاه گذراندن بهترین آرزو از دل همین لحظه است!

اما تا همیشه نشانه ای روشن بر این غفلت بر جای می ماند ، تا پس از بیداری به

عظمت انچه بر تو گذشت بیش از پیش پی ببری ...

پس از عبورشان در یک لحظه و تا مدتها پس از آن

قلبت را پر از معنا می یابی ...

پر از دریچه های گشوده شده بر افق ذهنت ...

علمی که در هیچ کتابی از دیگران نخواهی یافت ...

 

 از گل ساعتی کنار دروازه

قطره اشکی با شکوه فرو افتاده ،

او می آید، کبوتر من، عزیز من

او می آید، زندگی من، سرنوشت من

گل سرخ فریاد می زند: " نزدیک شده، نزدیک شده! "

و رز سفید می نالد: " دیر کرده ! "

زبان در قفا گوش می دهد : " می شنوم، می شنوم "

 و سوسن نجوا می کند : " منتظر می مانم "


ببخشید که تولدی که گرفتم کیک نداره straight face شانسه دیگه نمیدونم چرا اون سایتی که عکس آپلود میکردم گیر کرده اصلا به هیچ عنوان راهم نمیده straight face اگه راه میداد میخواستم آهنگ تولدت مبارک هم آپلود کنم ... لعنت به پدر اینترنت ایران sad

بیخیال از همه غر زدن ها تولدت مبارکkiss

kissbig huglove struckbig hugkiss

اینشالله نِچَا ایلار خوش یاشیسان kiss

گولَ گولَ و عاشیق گالاسان  kiss

سنی من الله ها تاپشردیم love struck


منم پرروتر از پدر اینترنت  کیک رو چسبوندم به موشی جون

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه هفدهم دی 1385 و ساعت 21:30 |
بنام  تو که صاحب لحظه هایی!!!!

سلام!!!

بهونه یه نوشتنم امشب اول از همه اینه که حس خوبی دارم با اینکه تنهای تنهام...

شب سال نو هست...مثل شب کریسمس اینم  شب یکشنبست...خب! اما من خوبم...با اینکه دیشب همش خوابای  قورباغه و جهنم دیدم  ...وقتی بیدار شدم بازم گفتم نه بابا گریه برای چی؟ من که خوبم...حس بنده یه جهنمی رو هم ندارم....خیلی  خوبه ها!!!شوخی نمیکنم..فیلم هم نیست...تلقین هم نیست...اینقده سبک هستم که میشه تا اون ور اسمون هشتم هم برم..

هفته ای که گذشت همچین جالب نبود...حسای جدیدی داشتم که به نظر خودم و یه دوست روانشناسم همچین حسای خوبی نبودن... اگه همین جوری ادامه پیدا کنه تیمارستانی میشم....رو چمنای وسط میدون که راه میرفتم فکر میکردم بیچاره ها که نمیتونن از زیر پای من فرار کنن و له و خفه میشن...منم راه دیگه ای نداشتم. باید اونجا قدم برمیداشتم...خیلی دلم  سوخته بود...اما دیگه بعدش رو اون چمنا راه نرفتم..

حتی برای اب هم دلم میسوخت که میخورمش !!!!!!

حالا بگذریم که ادمای خدا که  فکر منو نمیکنن و زبان سرخشون سر سبز و دل  خورد شده یه منو به باد میده...به  رگبارم گرفته بودن....منم که دیگه ضد گلوه شدم!!!!

اینا  اون سمت غم انگیز دلم بود...

حالا!! اول از همه اینکه چشمم به سلام و عید مبارکی یه عمو سید روشن شد...خوشحالم...

بعدش اینکه خدا پدر این اقای مدیری رو بیامرزه...چقد با این سریال جدیدش باغ مظفر  میخندم!!!!بماند که از دو نفر حرصم میگیره...یکی فروغ بانو که اینقد بد جنسه..یکی کامران خان که اینقد  شیش میزنه!!!!!

و اینکه  شب سال جدید ...که باید خوب شروعش کرد اینجوری داره میگذره که من  خود به خود و به طور مرموزی خوبم...خب البته نمیشه گفت همچینم خود به خود ..اما خب معمولا تو همچین مواقعی که تنهایی های خودمو جوری که دوست ندارم  پر میکنم و مسئولیت پذیر میشم بعدش همیشه وجدان درد میگیرم...اما  الان پر از انرژی ام و تازه خیلی هم خوشحال و  سراپا خاطره های خوب از لحظه های اخر سال ۲۰۰۶....

نشونه یه خوبی باید باشه ...به فال نیک میگیرم و میگم که امسال هم خوب خواهد بود .... مثل همه یه این لحظه ها....

و اینم میخواستم مخصوص عزیز ترین سزار ...امپراطور آبهای همیشه ابیم بگم که...راست گفته بودی امپراطور...اما دلم تیکه تیکه شد که نبودی خوار شدن و مرگ پست صدام رو ببینی...دلم میخواست اونم درد تنهایی رو بکشه اگه بفهمه....اما لیاقت اونو حتی نداشت..... دیروز  به درک فرستادنش تا  بره حساب گازهای خردل  توی  وجود پاک تو و خونهای  داغ و بی ریا رو پس بده!!!!

 از این خبر خوشحال نشدم...دلم میخواست میشد تا اخر دنیا  زنده بود و  درد میکشید....اما از خوار شدنش خوشحالم و اینکه  ذلیل شدنش دل منو خنک میکنه تا بیشتر برای تو دعاهای خوب کنم!!!!!

 

 

 

امروز یه دختر  زیبایی رو دیدم توی مترو که با  دوست پسرش وایساده بود...دختره خیلی خوشگل بود و پسره خیلی  به نظر من بیقیافه...خب البته نمیشه من اینو بگم..چون هنوز یه ایرانیم و ایرانیا به سیاه پوستها عادت نداریم!!!!من  عادت دارم  ادمای اطرافمو نگاه کنم...حالا یا بر حسب عادت  یا به خاطر محافظت از خودم!!! منظورم از نگاه کردن زل زدن نبود....نگاه میکردم بهشون...متوجه من نبودن....دختر حرف میزد...از لحن و قیافه و  طرز حرف زدنش معلوم بود داره دعواش میکنه و غر میزنه و نیش و کنایه میزنه....ساکت میشد...۵ ثانیه بعدش بازم شروع میکرد.. نگاه به پسره میکرد و باز ادامه میداد...من نمیشنیدم.... اما اخر سر دیدم که چشاش پر از اشک شد!!!!اچیزی که عجیب بود برام سکوت پسره بود!!! ما ۵ تا ایستگاه با هم بودیم .پسره زل زده بود تو چشمای دختره و هیچی نمیگفت و نگفت....خیلی دلم میخواست بدونم جریان چیه؟.....اما پیش خودم فقط به این فکر کردم که اگه جای اون دختر بودم ایستگاه اول اگه به این ترتیب  میگذشت دیگه حرف نمیزدم و حرص میخوردم.....اینجوری خودمو سنگین تر  میبینم...!!!!!!

اما خب این که زنا با چرت و پرت گفتن خودشونو خالی میکنن و حالشون خوب میشه بیشتر برام روشن شد....خیلی هم جالبه که هم زنها و هم مرد ها اینو خوب میدونن  اما خیلی  دعوا ها و قهرا هم  به خاطر رعایت نکردن همین موضوعه!!!!

البته این باید قابل توجه اقایون باشه......

دارم منم روانشناس میشم انگار

خیلی حرف زدم....

بازم برای همه سال خوبی رو ارزو میکنم....امیدوارم سبکی من رو شما هم تجربه کنید...

خدانگهدارمون باشه......

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 19:39 |
بنام تنها امید....تنها کسی که قهر نمیکنه...

امروز  سالگرد روز سردیه که من و هادی تنها شدیم و  با دعای ایشالله از این لحظه به بعد خیر نبینی بدرقه شدیم و رفتیم که ما باشیم...دوتایی ما باشیم....امروز  یه نگاه کردم به پشت سرم...به تنهاییمون  با هادی..و حتی تنهایی هام بدون هادی...به اتاق شماره ۸ تو  یه کمپ دور از شهرمون...به خدا که حتی تو اون اتاقم با من بود...به لحظه هایی که در اتاق زده میشد و  ادمای خدا برام صبونه میاوردن و  به بهونش حالمو میپرسیدن...به اون شب ترسناکی که ایستگاه قطارو به خاطر خوابیدن هادی رد کردم و رفتم از یه شهر غریب دیگه سر در اوردم  و تو اون سرما نصف شبی میلرزیدم و گریه میکردم فکر میکردم... بازم خدا رو دیدم ....  تا اون شهر دنبالم اومدن و حرفای  داغ و بغل  گرم اون زن  سرمای اسمون تاریکو از یادم برد...به کارایون فکر کردم که بزرگترین شخصیت و قهرمان داستان زندگیم بوده....به برگشتنم به شهرمون و اون خونه یه پر از سوسک و گریه های  تاصبحم...بازم خدا بود... سه روز بیشتر طول نکشید....  به شماره یه ۲۲۳۳ که هیچ وقت فکر نمیکردم هر دفعه با دیدنش روی در خونمون  بگم خدایا شکرت که رسیدم خونه...!!!!به انگشتم که موند زیر در اهنی یه کمد همین خونه و  ترکید....بازم خدا بود ...دایی کوچیکه نمیدونم از کجا پیداش شد...به همه یه روزایی که داشتم....به  کلاسای تابستونیم ...به کار کردنم تو مغازه یه عربی...به تنهایی و ارامشی که همیشه میخواستمش و حالا  دارمش فکر کردم....حالا من خوبم...خونه یه خودم با وسایلاش که برای  خرید هر کدومش  تا اسمون رفتم از خوشی ....هادی که یه روزی مسبب همه یه بد بختی هام میدونستمش ...الان  شده  شور و شوق و سر و صدای  خونه...وقتی که نیست یه اسمون غصه سنگینی میکنه رو سقف خونه...و فشارو سنگینیش میفته رو دل و کمر من....

نمیدونم  چی میخواد بشه....

ریسک بود....هنوزم هست...ادامه داره...هیچ وقت از ریسک کردن نتیچه یه بدی نگرفتم...همه یه زندگیم از اونجایی که خودمو تصمیمای خودمو یادم میاد ریسک بوده... شاید راهش سخت بود و  منو چلوند...گریمو در اورد اما اخرش همیشه اونی که میخواستم رو به دست اوردم....از همون اولین روزی که خواستم رو حرف بابا حرف بزنم  تا همین الان که زدم از خونه بیرون بدون حتی ۱۰ یورو همش  شجاعت لبریز از ترس من بوده...و الان که مزه یه اخرش رو  زیر لبم شیرین  حس میکنم وسوسه یه ادامه رو دارم...ادامه میدم و  باور دارم که برای  من همیشه خوبا رو خواسته....

صبرش خیلی زیاده!!!من اگه جاش بودم و بنده یه مثل خودم داشتم حالشو میگرفتم بد جور....فقط هم به خاطر اینکه عجول و  غر غرو ام....

داره یه طورایی میشه....نمیدونم خوبه یا نه...نمیخوام بگم بعد این همه سال من جا زدم ..نه...میترسم....میترسم همه یه باورای  محکم عمرم اخر سر اشتباه از اب در بیان....

دعا میکنم و توکل....اونی  که برامون خوبه رو حادث کن...

خدای من!!! روم سیاهه...سرم پایینه....دلم برات تنگ شده....دوستت دارم...نمیدونم چه جوری باید بیام به درگاهت که فکر نکنم بهم اخم کردی..

بابت همه یه مهربونیا و نوازشای گرمت...بابت همه یه لحظه هایی که با من اشک ریختی و خندیدی....

بابت فرشته های مهربون نجاتت...

بابت  همه یه داشته ها و نداشته هام مهم تر از همه روحم و جسمم که باهاش  دارم تو رو تجربه میکنم شکر...شکر بینهایت و بزرگ....

برای خودم و همه یه اونایی که  تو دلم جاشونه سال خوبی رو دعا میکنم...سال خوبی بود که گذشت...باشه که فرداهامون بهتر از دیروزامون باشه...

خدا نگهدارمون باشه.....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 20:26 |
بنام تو!

سلام....

هنوز هستم....نفس میکشم...حرفم میزنم اگه کسی باشه....میخندم....میخندونم...اما اشک نریختم....خیلی روزا میشه که گریه نکردم....نمیدونم چرا...دلم میخواست اما  اشکی نبود...

نوشتنم نمیاد....خوندنم هم نمیاد....

حوصله هام همه رفتن خونه یه خالشون....

دعوا میکنم با همون دو سه نفر که اطرافم موندن ....موضع میگیرم...طرد میکنم....از رفتنشونم احساس پشیمونی نمیکنم...تا خودشونم برنگردن حالشونو نمیپرسم....از اومدنشون ناراحت نمیشم ...هنوز تنهاییمو دوست ندارم...باید پر بشه ...حالا با هر کی که میخواد باشه....بازی یه جدیدم خیلی خنده داره....تا و قتی نیست با خودم نقشه میکشم که دیگه نباشم...اما وقتی بیاد همه یه نقشه ها فراموش میشن...باز چم شده؟

مسافرت هم رفتم...هوای تازه و یخ هم پر کردم تو خودم...جاهای خوشگلم دیدم...حتی تو ۵ روز....گفتم و خندیدم...اما  بازم یه تیکه یه پاذله نبود...حتی اگه بود جاش نبود....حالم خوب نیست...اینو دیگه ادمای دیگه هم فهمیدن.....

شبای عیده اینجا...تنهام...تنهاتر از همیشه....هادی هم نیست....نمیدونم چرا امسال حتما باید شب عیدشونم یکشنبه میشد.....چرا لحظه هایی که همه چی نفرت انگیزه رو من باید  تحمل کنم...اونایی هم که میگن دوسم دارن  وقتی دلشن بخواد بیان پیشم...نه وقتی من دلم میخواد....

دیدین که بلدم بد باشم...

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه دوم دی 1385 و ساعت 23:13 |