از خونه که در اومدم مثل همیشه چشمم به قدمام بود که رو سنگریزه های بارون خورده میزاشتم....تنها بودم خب...به یه نکته ای رسیدم امروز...داشتم دنبال علامت سوالی میگشتم که این چند وقته ذهنمو اشغال کرده بود....!!!حوصله ندارم!!!! این یه جمله شده سلام و خدافظیم....خواب طولانی و زوم چشمام به سقف و فشار به مغزم و وجودم واسه اینکه عادی جلوه بدم خودمو ...اما خب هیشکی جز خودم نفهمید که چه عذابی از این لحظه ها دارم میکشم...حالا!! بعد این همه وقت فقط به یه حدس رسیدم....اونم این بود که.......وقتی به یه سوژه میرسم که باهاش مشغول میشم و یه جور سرگرمی یا حتی هدف میشه واسه من اینقده برام مهم و بزرگ میشه که همه یه جنبه های دیگه یه زندگی رو بابت اون متوقف میکنم ...و اخر از همه اینکه وای به حالم اگه این سوژه یا هدف منفی باشه و فقط ازم نیرو گرفته باشه..اونجاست که تحمل میخواد قبول از دست دادن لحظه ها و موقعیتای دیگه که نمیخواستم تو اون موقعیت بهشون فکر کنم....هنوز حسابی فرو رفتم تو گل این سوژه یه جدید و نمیتونم تکون بدم خودمو.....
خدای من...تنهام!!!!
عصر روز بدون فعالیت کاری شهر....بارون کف زمین رو که همیشه بستر سایه های ماست پوشونده و دیگه سایه ای نیست....زمین شده آینه یه قدمها و داره نفس میکشه با هر قطره....و روح میگیره از پیغام اسمون که شده عشق دست نیافتنیش....
جلوی چشمای منتظر من میلیونها کلمه بین لبها رد و بدل شدن و باز لبهای بسته یه من انتظار کشیدن......موزیک اروم و تند اینجا که شده بود چاشنی یه بستنی شکلاتیم با صدای چند تا ایتالیایی قاطی شده بود و داشت روی سلولای معروف خاکستریم اروم اروم رژه میرفت....حرکت ادما که از پشت پنجره یه طبقه دوم اون ساختمون داشت تو حافظه یه چشمام ذخیره میشد هم برام نگاه کردنی بود.....
صداها و صحنه ها و اخر از همه و مهمتر از همشون نوادگان ذهنم همه تو یه لحظه میشن زندگیه اخر هفته یه من.......
و دلم بعد همه یه اینا یه جایی و یه چیزی ماورای محدوده یه بارون زده یه شلوغترین جای شهر رو میخواد.....
نه!!!!
آرامش خونه و خلوت با دختر خاله هم نه!!!
سکوت شب و مکالمه های شیرین و ترش رو هم نه!!!!
دلم پشت بوم بلند ترین ساختمون شهر رو میخواد که بشه باهاش چند شبی همخونه یه مهتاب شد و خنکی یه اسمون سیاه رو نفس کشید و طعم سیاهی یه بالا رو چشید....
ستاره ها رو پرواز داد و ابرا رو زندونی کرد تو اکواریوم پشت بوم......
دلم نفس خوشبویی میخواد غیر از بوی آرمانی...
نوازشی مهربونتر از بغل دختر خاله که شده خورجین اشکای من!!!!
دستی که بتونه خط های پیری یه پیشونیمو مثل کوک های یه لباس بکشه و دوباره تازه بشم.....
دلم خدا رو میخواد....دوباره توی رگهام......
خنده ای که به گریه ختم نشه...مثل خنده یه بهشت....و بارونی که چترها رو بشه تا اخرش بسته نگه داشت....
اختیار ادما واژه یه خواستن رو پدید میاره.....
وخواستن پارکینگش پایینه ساختمونه جهنمه....
آخه پس چرا من اینهمه دلم میخواد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
آخرین تلاشا رو واسه بیدار کردن خرس ذوقم دارم میکنم....تصمیم میگیرم.....اما دوباره خوابم میبره...همه چی وایسادن جلوم و میگن ....وایسا...بشین....بخواب.....و آروم بمیر!!!!!!!!!!!!!!
فردا دوشنبه!!!!دوباره روز صفر ادما....برای شروع...یعنی میشه با دوشنبه یه صفر به فردای ۱ رسید..........؟؟؟؟؟؟؟
باید دید................
میگم!!!!بعدا......
الان که به قول یه دوست ...مریضه در حال آدم شدنم بهتره هیچی نگم!!!!هنوز تو خط خودخواهی خودم قدم برمیدارم و اون خط شده باند فرود و پروازم....بهم گفته راجع به از خود گذشتگی فکر کنم...چطور میتونم؟؟؟منی که یه عمر از خودخواهی گفتم؟؟؟؟؟؟؟!!!!!
نفس خشک خدا رو قورت خواهم داد و سوزش گلومو هم تحمل خواهم کرد....خدای فراموش نشدنی نگهدارمون باشه........

