تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

بنام حکمران هستی!!!

چند ماهی همسایه ... هر روز چشم تو چشمه هم ...بچه ها

مدرسه یه مشترک میرن و راه مدرسه هم  که یکی...معمولا زیاد

طول نمیکشه  سلام علیک کردن و  رد شدن از کنار هم..این

دیگه حد اقلشه خب!!!

 مرد زن داره...همه میدونن...منم میدونم....بچه یه دومش تازه

دنیا اومده...همه اینو هم میدونن و منم میدونم....

هیچی نمیگم ...فقط میگم که  شکل اون مرد منو یاد کلمه یه

ابلیس  میندازه!!!

خدای من!!!!

نمیخوام وجود مرد یا زن رو قضاوت کنم...نه!!!

اما نمیتونم خودمو جای اون زن نزارم که هر  روز شکل این ابلیس

رو میبینه و بهش شاید عشق میورزه!!!

یعنی تا هر جا ظرفیت هست باید پر کرد؟؟؟

پس معنی وفا  رو کجا میشه پیدا کرد اگه تو دنیا نیست؟؟؟؟؟

خیلی غصه خوردم....هم واسه خودم...که چرا این موقعیت اصلا

باید پیش میومد.....هم واسه اون زن ساده یه ارومی که هر روز

میبینم پسر کوچیکشو میبره مدرسه ...

یعنی خوشحاله؟؟؟؟

دلم میخواست خیلی قوی بودم.....اما وجودم  میگه که

نیستم....باید بشینم حتی برای بچه های  یهودی ۶۰ سال پیش

که یه  انسان دیگه یه خدا  قتل عامشون کرده اشک بریزم و دلم

بشکنه که چرا باید دنیا هر روز تکراری بچرخه و همیشه افتاب  در

بیاد و بعدش ماه پیداش بشه... و همیشه پاریس هیلتون بره

سفر دور دنیا و پسره یه بدون پا بشینه سر کوچه یه ما لیوان

گدایی  دستش بگیره.....

 

خیلی دلم میخواست ظرفیت داشتم  بالای یه کوهی بشینم و

تنها باشم....باد باشه و افتاب و ماه و دریا... و من ...تا اخرین 

ثانیه یه عمر  جسمم!!!

جایی که خدا هست....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نبینم اونایی که بخوان با ناخوناشون خراش بندازن به  لحظه

لحظه های یه تنم...

هر چی به خودم فشار میارم نمیتونم  صفا بدم دلمو واسه اومدن

بهار....انگار دلش نمیخواد بهارو هم حتی ببینه....

حوصله یه سفره ی  هفت سین رو هم ندارم....

چقدر دلم خواب میخواد....اینجاست...درست  دو انگشتی

چشمام...اما خواب هم وحشت داره از نزدیک شدن بهم....

میدونه که دنیای من سیاهه...نمیخواد بیاد سراغم!!!!

حالم خوبه ها!!!!

ناله نبود اینایی که گفتم....زندگی امروزم بود....دلم میخواست

یادم باشه که امروز اونایی که عید پاک میگیرن...اونایی که حج

میرن...یا اونایی که کلاهای مشکی سرشون میزارن و معروفن به

یهودیا...یا اونایی که   اسمشون بودیسته....همشون برام گوش

کردنی و دیدنی هستن ...مثل من نفس میکشن و برف که

میباره

تنشون میلرزه!!!!یادم باشه امروز که بچه ها  خیلی

لطیفن.....بیرحمی یه موج اقیانوس باید تو دل انسانه 

خدا باشه

واسه حتی شیکوندن دلشون....

کشتن مال ادم نیست... افریدن مال ماست!!!!

شبونه یه پرحرفی داشتم....دلم تنگ شده...بازم تنگه....تنگ

میمونه و من این دلتنگی رو هم دوست دارم.....بهم میگه هنوز 

یه چیزی واسه اینکه بگم هستم  دارم .....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385 و ساعت 4:40 |
بنام خودت که خودمی!!!

امروز  دلم نمیخواست بمونم تو رخت خواب...پریشون اما نه از

نگرانی...یه پریشونی یه خوب...با اینکه تنهایی سکوتش مرگبار تر

از همیشست....اما خب امروز زورم زیاد بود واسه خوابوندن مچ

سفت و سختش... استخاره نکردم واسه بیرون اومدن از تخت....

چقد دلم واسه خودم میسوزه.... روزای خوبم انگشت شمار

شدن و دیگه میشه قدرشونو بدونم ... لباس خوشگل واسه

خوده خودم بپوشم  و بگم نه بابا هنوز قشنگم!!!!ا

 یه آهنگی هست...اولش میگه

مااااااا................. مثل پادشاهیم....

برام جالب بود  امروز که با همین یه جمله پادشاه کردم خودمو و

تونستم  با همه یه لحظه لحظه یه این موزیک سلولای پوستم رو

بازی بدم و بخندونم اون روح گوشه گیری که حالا دیگه چاردیواریه

خونه  بهشتش شده و لذت میبره از اینکه گرمای وجود ادم دیگه

ای رو پیش خودش حس نمیکنه....و دلشم حتی دیگه نمیخواد...

 

تا وقتی که هستم پادشاهم و  کیف داشته هامو میکنم و تا دلم

بخواد دستور میدم و حکم صادر میکنم و در ودیوارای خونه رو

تنبیه و تشویق میکنم و از مردم اینجا درس زندگی

کردن  میگیرم!!!!

روزای جالبی نبود....غصه یه چشمای هادی رو خوردم و هنوزم با

اینکه خوب بیدار شدم  شب داره میشه و صورتمو نشستم!!!!

نمیدونم چی میخواد بشه ...اما خب!!!این اتفاقا که میفته باور ول

کردن و بیخیال شدن دنیای بیریخت نغض میشه تو  قانونای

پادشاهیم و مجبور میشم بمونم و بجنگم تا اخرش... واسه اون

روزی که دکتر برگ برنده رو بده دستم...مسئولیت منه و باید پاش

وایسم...

دیگه کشف بهشت دنیا و حس تعریف و تشبیهش سخته...

اما خب میشه هنوز بگم بستنی شیرینه و تو شکلاتش فقط طعم

شکلات نداره...و میتونه پادشاه رو هم ببره تا اونور اسمونا...

حالم خوبه...اینقد که میشه درس انرژی بدم و غصه یه اون یکی

رو بکشم رو کمرم....

دلم تنگ شده واسه اونایی که همیشه اب خنک بودن واسه

شستن اشکای داغ صورتم...

خنده هام با اونا از همون جا میاد که همیشه تیکه های سنگین و

سیاه غصه تلمبار شدن....همیشه خنده های ته دلم باهاشون

غصه ها رو خالی میکنه و تازه و خنک میشم....دوستتون دارم 

دوست داشتنی های خوبم

دعا لازم دارم....

واسه خودم خنده داره دعا خواستنم از شما ها...خیلی وقته 

خجالت میکشم  حتی رو به قبله بشینم ....دلم میخوادش اما

نمیتونم..نمیدونم چرا؟؟!!!!!!

چشمای هادی منو لازم دارن با  انرژی یه اسمون که از شما هم

میاد....دعامون کنید...

بازم میام...خسته ..شیکسته....اما سر پا ...عین این گربه های 

سفالی که بیست بار شیکستن و چسبوندمشون...اما خب!

هستن و من از دیدنشون لذت میبرم....

عید خوبی برای همه آرزو میکنم...با یه عالمه دلتنگی

واسه عیدی بابام سر سفره یه تحویل و عید دیدنی هامون....

 سال خوبی باشه....

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 و ساعت 20:15 |
 

 

اونی که بزرگتر از همه ای!!!

خدای من!

بابت هر کشیده یه  داغ دنیا که ناغافل میشینه زیر گوشم ازت یه جرعه صبر میخوام...فقط یه ذره...

کمکم کن که خیلی زورم کمه واسه همه یه اینا....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 20:42 |
بنام خوشگلترین نورانی!!!

سلام به هفته! با اینکه واسه سلام کردن یه خورده دیر شده اما خب خیلی مونده تا اخر هفنه... پس سلام به هفته و بعدش به من و ما ....

خوب شروع شده و با اینکه اینجا همش شده  انباری یه آه و ناله ها و شکوه ها و غر و نق های من ...اماخب یه حاشیه ای هم داره این کتاب زندگی ما که میشه با لبخندا تزئینش کرد!و الان از اون روزاست که میشه قصه یه ما رو کرد آخر کتاب قصه یه بچه ها که همیشه خوب تموم میشه.... و کلاغه به خونش برسه و لم بده رو مبل راحتیش تو بغل اقا کلاغه!!!

با اینکه فکر کردن به چشم و گوش هادی و بعدشم  به بعضی  ناخوشی های خودم  اشکامو در میاورد اما خب این امید شده سایه یه ازاده و دیگه کم کم داره دوستی یه کهنه یه من و امید خان حسادت میاره.....و امیدوارم اشنتباهی که در مورد من انجام شد من تکرارش نکنم  برای هادی... دارم همه یه سعیم رو میکنم...

 بازم با همه یه  نق زدنام..حالادیگه جای قورت دادن لحظه های خدا روزاشو میخورم...اینقده که خوب و زود میگذرن فرصتی نیست واسه دیدن و شمردن ثانیه های دنیا!!!

و خوشمزه و مطبوعه..عین ماست!گفتم ماست.!..چون ماست  همیشه برام یاد اور خنکی و ارامش بوده...خواب و رویا ...و بیشتر از اینا کلسیم و سلامتیخیلی دوست دارم...

نمیشه داد بزنم واسه اینکه بگم  خوبم...دیگه فکر کنم بزرگ شدم و لوس میشه...اما خب خوبم و یادم هست که هنوز جیم کری منو به خنده میندازه و امشبم حتما قراره فیلمیشو ببینم!

و شنگول بمونم به قول رزی...که خداییش چشمه یه انرژیه...اونم از نوع ماورای مثبتش...دمت  آتیش  روزالی خانوم من

اخر سر اینکه حس جالبی یه اینکه قدم برداری تو خیابون و نفس خدا رو قورت بدی همراه موزیکایی که تو خونه گوش میدی...با اینکه بعضی وقتا حس میکنم   یکی یه چیزی میگه و من نمیشنوم اما خب ... تشکر از این ام پی پلایر خان و نیز از رضا صادقی عزیز...

 

يه دل ميگه نشم عاشق كس... .

                            يه دل ميگه ميميرم بي نفس........
                         

                                            يه دل ميگه برم و و يه دلم ميگه خو كن به قفس
          

                    يه دل ميگه پر رنگ و رياست ........

                              يه دل ميگه اين روياي ماست...........

                                           يه دل ميگه بگمو و يه دلم ميگه فردا به ما.........

يه دل ميگه پر از عشقم هنوز..........

                                يه دل ميگه كه بساز و بسوز........

                      سركن بي فروغ ........خو كن به دروغ....... اين عمر دو روز

يك بوم دو هوا....

                خسته ام به خدا.........

                                   نيمخوام و ميخوام بشم از تو جدا...........
 

روياي عزيز..........

                       ترديد و گريز.........

                                                        بي عشق نميتونم به خدا..........

سلطان قلبم.....

                بي تو سرابم...............

                                     آلوده ي فكر ناجور و ترديد...........


برگرد و از من عشقي بنا كن...........

                                                              كانون روحم به عشق تو لرزيد.........


 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 4:5 |
بنام خودت که دیدی!!!

پر از حرفم...پر از حس...خوب....بد....خنثی....امیدوار....اما نمیدونم به

چی....قرار نیست همش همینجوری بمونه..میدونم به همین زودیا دوباره

میشم محدود خواسته یه قدیمی خودم....بعضی وقتا غصه ام

میگیره...بعضی وقتا هم از اینکه قراره به قول  آدما از بی بند و باری در بیام

خوشحال میشم....

از اتفاقایی که تا الان افتاده نه ناراحتم نه پشیمون....آره خاله!!!میدونم واسه

یه کاراییکه کردم تو اون لحظه ها دلیل کافی دارم....

فقط بعضی وقتا  حس کم میارم واسه  یاد آوری یه لحظه های خوب.. ترجیح

میدم  بهشون فکر نکنم درحالی که بعضی وقتا هم یاد آوری همون لحظه ها

لبخند میاره برام....

نمیدونم چرا روح خداییم چند وقتی یه دلش خواب میخواد!!!انرژی ای که

داشتم تو ذره ذره یه وجودم واسه قدم برداشتن به جلو و ایده

های آسمونیم تو سلولای خاکستریم..همشون رفتن تعطیلات....

میدونم که میتونم کاری رو که شروع کردم تموم کنم اما خیلی رک و خیلی

شیک توش موندم....و همش دارم رو مغزم کار میکنم واسه بیخیال

شدنش...واسه اینکه راضیش کنم نمیتونه تمومش کنه....مگه یاد گرفتن

قوانین رانندگی چقد میتونه سخت باشه؟؟؟یعنی من نمیتونم؟؟؟یا نمیخوام

که بتونم...یا اصلا جریان یه چیز دیگست و قضیه بودار تر از این

حرفاست....هنوز نمیدونم...

یا اصلا فرستادن یه تیکه کاغذ واسه ترجمه اینقد سخته؟؟؟ پس چم شده

آخه؟؟؟به هر حال سکون باز حاکمه و آب روون داره بو میگیره....

اما خب  نمشه بگم دارم میمیرم...نه!!! خوبم....دارم طعم های جدیدی رو

مزه مزه میکنم و لحظه ها رو بوی گل میپاشم....ذره های پوستم رو شخم

میزنم و دونه یه نفس توشون میکارم....هر دونه بوی یه گلی رو  داره و هر

گل تو یه بهشت فروم میبره....در کل ارامش بعد و قبل طوفان یه خورده هم

بیشتر از حدش حاکمه و هیچ شوری واسه عید و تحویل ندارم...مگه اینکه

یکی خبر تحول منم بیاره....

نوشته های خودم رو دوست دارم چون زندگیم هستن.....و

زندگیمو هم دوست دارم چون مال من و خداست!!!!

من هستم و بازم خواهم بود!!!!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 22:44 |

 

خدای غریب تنهام!!!!

 

ببین!!

دلم اینقده گرفته که دیگه حتی خودمو محل نمیزاره!!!! نمیشه ببینمش....

خدای تنهام!

بیا بگو چه جوری تنهایی هاتو سر میکنی؟؟؟؟

دلم اندازه یه همه یه بزرگیت گرفته....

بیا بگو چیکار کنم....؟؟؟

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 23:44 |
بنام غریب روی زمین!!!!

آخر هفته باز اومد...دوستش ندارم....در هر حالتش....دلگیره همیشه...حتی اگه تنها نباشم...داشتم فکر میکردم همیشه نوشته هام گویای حالم بودن....یا بد بد...یا خوب خوب...یا گریون و لبه یه دره مرگ...یا شنگول بودم و آسمونای بهشتو سیر کردم....همه اینجوری هستن؟؟؟یا منم که یه جای کارم لنگ میزنه؟؟؟؟؟؟

حوصله یه فکر کردن راجع به ثبات شخصیت و جوگیر شدنمو هم ندارم....

هنوز نمیدونم چرا  آزاده نیستم.؟؟...آزاده اینقده مهربون و خوبه که فراموش نمیشه...اینقده موثره که تا اعماق وجود اونای دیگه حضورش حک میشه ....برق چشماش دنیا رو روشن میکنه... 

نمک نشناس نیست...باور کن شاهدم دمم نیست!!!

منطق داره...فکر میکنه و حرف میزنه...حرفاش کشکی نیست....

مهمتر از همه پر از احساسه....

بهترین نیست ...میدونم بهترین نیستم...اما خوب بودم....

اینقده که به خودم اعتماد داشتم...الان چی؟؟؟واسه آزاده نگرانم....یکی اومده که زیر یه عالمه علامت سوال  دفنم کرده....دلم نمیخواد فکر کنم ..اما ایمان دارم به ادمای موفق...نه !!!به راهشون نه!...به وجودشون....

دوران تنهایی و سوژه یه آه و ناله های توی تنهایی های شبونه هم پاس شد...فکر کنم دختر خاله هم خیلی موثر بود....این چند وقته خیلی باهام رااا میاد....میدونم که منم از پس انرژی دادن بهش خوب بر میام...

وقت گیر اوردم این سه چار ماهی که گذشت رو محک بزنم..آرومترم...آره!!!

اما نگران تموم شدنشم...

تشنه ی تجربه یه  طعم روزای رنگارنگ دنیا بودم و عاشق رنگ عوض کردن با نور آفتابش....اما آخرش درد پوست انداختنش میمونه به جون من و فقط خودم....

تو منطق من نبود تجربه کردن خودم با کسی که بار ها خودشو تجربه کرده بود....اما اینم یه قدم به جلو گذاشتن  از طرف من بود و له کردن شخصیت دنیا  ....دنیایی که  افتخار میکنه به خودش برای هر قدمی که از طرف ما پس کشیده میشه....

اما اینم خوب لمس کردم....که......یک عمر طولانی زندگی با خنده های از ته دل و لحظه های گلبارون و خوشبو و اوج لذت و احساس تو یه روز و یه لحظه و شایدم یه جمله میتونه بر باد بره و فراموش بشه...لمسش کردم و تا مرزش هم رفتم......

پشیمونی برای من معنی نداره.....

شاید بعضی وقتا بگم....این کارو نباید میکردم .....اما تو هر لحظه یاد میگیرم و تجربه میکنم آزاده بودن رو و قدرت خدای آزاده رو....

چقد دوست دارم مثل فرشته ها باشم و همه رو خوب ببینم و برای همه خوب باشم ....همه صادق باشن و سفید و بهشتی و منم مثل همه....اما خودخواهیم نمیزاره...

یکشنبه یه پر سر و صدایی دارم و کارایی که ریخته رو سرم و حوصله یه تکون دادن خودمو هم ندارم...هوا عالیه....میشه رفت پیک نیک...اما خب ....آزاده آفتاب پرسته آفتابه خونه یه خودشه.....

دلم تنگ شده....خیلی...برای همه چی و همه....

و باز هم راضی نخواهم بود....

کجای دنیا باید رفت واسه یه تجربه یه نفس جدیدی که  طعم جدیدی داشته باشه.....؟؟؟؟

از شعر اخوان ثالث هم تا کجاها که نرفتم!!!مرسی

هنوز  عمر دارم..میدونم!!!

 پس تا بعد....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385 و ساعت 14:38 |
بنام  صاحب شبونه هام...

یه مطلبی نوشته بودم که دیگه دلم نخواست اینجا باشه...از اونایی بود که بهتر بود تو دلم بمونه....برش داشتم...

اومدم بگم که هنوز هستم...

حالا به چه شکل ؟؟؟!!! فعلا برام مهم نیست....خوب نیستم و هزارو شونصد تا دلیل میتونه داشته باشه...

بازم گم شدم ...اما خب تجربه هامو میشه به قیمت خوبی فروخت.....

یه خورده جسمم باد کرد و روحه یه نفسی کشید .. بازم اما خب! بادکنک که بادش خالی بشه حسابی از قیافه  میفته و به درد نمیخوره دیگه!!!!!!

بماند...

میخواستم اینم به بابا جان  حمید رضایی  بگم که...دلنشین جمله هایتان را با گوش جانم پذیرایم...

برق چشمانم هم نثار دستخط شما....خوشحال میشم از  دیدن اثر شما...

نمیخواستم غر بزنم...نمیخواستم هم بنویسم اصلا...

رفته بودم پیش خاله...یه تیکه یه خوشگلی نوشته بود...دلم میخواست اینجا رو که خودم روزی شونصد بار باز میکنم چشمم بیفته و اون لبخنده رو ببینم رو لبای خودم

خاله جان!!! بنده را بابت سرقت ادبیم عفو فرمایید...!!!

اتل، متل، توتوله

وزارت ارشاد در پاسخ به اعتراض مولفان و ناشران مبنی بر ممیزی شدید و عدم ارائه مجوز نشر به آثارشان، جوابهائی بدین شرح صادر نمود:
شاعران، نویسندگان، ناشران و خوانندگان عزیز؛ متاسفانه جریان خزندهائی که سالهاست قصد ترویج ابتذال و فحشا در فرهنگ و ادبیات کشورمان دارد باعث شده کار ممیزی آثار با دقت بیشتری انجام شود. به عنوان مثال به یکی از اشعار مستهجن سالهای اخیر دقت کنید:

 

اتل، متل، توتوله / گاو حسن چه جوره؟
نه شیر داره نه پستون
شیرشو بردن هندستون
یک زن کردی بستون
اسمشو بزار عمقزی / دور کلاش قرمزی
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین

 
شعر فوق بنابه دلایل زیر، قابلیت دریافت مجوز چاپ ندارد:
۱- عدم رعایت قواعد ادبی: هر انسان بالغی متوجه این مساله میشود که دو کلمه توتوله و چه جوره همقافیه نیستند و به همین دلیل کل شعر زیر سوال میرود.
۲- ترویج فحشا: واژه توتوله با یک کلمه بسیار زشت همقافیه و هموزن است.
۳- وابستگی به اجانب: گاو حسن خواننده را به یاد فیلم گاو اثر داریوش مهرجویی میاندازد و چون مهرجویی از عناصر وابسته و جاسوسان استکبار و صهیونیزم است به نظر میرسد که شاعر این شعر نیز با وی همدست میباشد.
۴- بدآموزی: کلمه پستون مصداق کامل بدآموزی بوده و باعث باز شدن چشم و گوش کودکان و نیز تحریک احساسات و عواطف و باقی چیزهای ملت همیشه در صحنه میشود.
۵- نشر اکاذیب: شاعر میگوید گاو حسن شیر ندارد در حالیکه در بیت بعدی از صادرات شیر این گاو به هندوستان حرف میزند. گاوی که شیر ندارد چگونه شیرش را به هندوستان صادر میکنند؟
۶- بیتوجهی به منافع ملی: هندوستان در پرونده هسته ای کشورمان بارها نامردی کرده است. بنابراین شاعر موظف است به جای صادرات شیر به هندوستان، آن را به برادرانمان در ونزوئلا، فلسطین و لبنان تقدیم کند.
۷- اقدام علیه امنیت ملی: ستاندن یک زن کردی و گذاشتن یک اسم ترکی روی آن (عمقزی)، باعث تحریک قومیتها و اخلال در امنیت ملی میشود.
۸- تشویق به بی حجابی: گذاشتن کلاه آن هم با رنگ قرمز بر روی سر در حالیکه چادر تنها نوع حجاب محسوب میشود، مصداق ترویج بدحجابی است.
علیرغم تمامی ایرادات وارده، از آنجاییکه دغدغه اصلی ما آزادی بیان و اندیشه است لذا تصمیم گرفتیم مجوز نشر شعر مذکور را با تغییراتی اندک! صادر کنیم
:

 
اتل، متل، زباله / گاو قلی باحاله!
هم شیر داره هم آستین
شیرشو بردن فلسطین
بگیر یک زن راستین
اسمشو بزار حکیمه / چادرشم ضخیمه
هاچین و واچین / یه پاتو ورچین

سیب تلخ خاله یه شیرین منه....

همیشه شیرین و بهاری باشه ...

شبونه یه همه خوش و مهتابی....

 


+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 0:17 |