تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام زیباترین بهار !

سلام...به من... به تو...به بهار سبز و سفید و صورتی... به افتاب

داغ شهر من...و به خدا که همیشه از همه جا لبخند میزنه....

باید هر از چند گاهی پیدام بشه خب...!

اول واسه تخلیه یه دلم ...بعدش واسه اعلام وجودو اخر از همه 

برگزاری یه نمایشگاه ذوق خودم که خدایی اینقد کشته مرده

داره که دیگه از امضا دادن خسته شدم...

حالم بد نیست...نمیدونم از کجا ؟! اما خب فکر کنم  آدمای

سرمایی موقع بهار تو شهرای گرم حالشون خوب میشه!!!

چرا؟؟

لابد گلای کوچولوی سفید روی چمنای سبز  و شکوفه های

صورتی یه درختا...و بوی خوشگل برگای گردو و یاسمنای وحشی

حالمو خوب میکنن... اره تازه باورم شده بهار خانوم

اینجاست...وای که چقد انتظارشو کشیدم....چرا؟؟نمیدونم...اخه

دیگه کسی نیست منتظرش باشم... اینجور وقتا انتظار کسی رو

میکشم که حتما قراره بیاد و بلیطش کنسل بشو نیست...تاخیرم

نداره...... پس بازم سلام بهار خانوم...!

افتاب پرست امروز رنگش سبزه...حسم امروز مثل مارمولکی یه

که رو یه دیوار سفید بالا میره... البته خب نمیدونم مارمولکا هم از

دیوار بالا میرن یا نه؟!!!  من که رفتم!!!

حس خنکی  دارم....مثل کریستال یخ...اما شفاف نیست...

همه چی خوبه اما یه چی نیست...منتظر یه اتفاقم که باز از

سقف دیوار  سفید  پرتم کنه پایین...

اما خب قرمه سبزی و  بعدش بستنی شکلاتی که باشه یادم

میره کی میخواد ارامشمو به هم بزنه...ای شیکمو!!!

هنوزم حال و هوام قدیمی یه...خیلی کم فکر سفر  رو میکنم...اما

میدونم اگه  چراغای تهرانو از بالا ببینم بازم قلبم  میخواد بپره

بیرون و اشکم در بیاد!!!

اومدنم بهر  گزارش هواشناسی بود و بس...هوای دلم نیمه ابری

بود اما بارون نداره....افتابشم از پشت ابرش چشمک

میزنه..هوای شهرم هم گرمه...اینقده گرم که جماعت ذکور

شهرم از قرار خوش به حالشون شده....

البته از اصلیتشون نمیگم که سو تفاهم نشه....

راستی!! میخواستم  اینو هم بگم...فردا سالگرد سفر دور  و دراز سهراب سپهری یه ...یادش همیشه با ما و روحش اروم!!!

دلای همتون بهاری و اگه دوست ندارین تابستونی باشه...

دلم یهو یه استخر حسابی خواست...دو سه سالی هست

نرفتم!!!!

 خدافظ...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه سی ام فروردین 1386 و ساعت 22:56 |
 

 

بنام تنها بخشنده یه بزرگ...

دل دیوونه یه من!!!!

پشیمونم...

از پس تو بر نمیام...خیلی بزرگی....

باهات جنگ ندارم...

اتیش بس!!!

من نمیخواستم هر چی زور تو مشتت هست بکوبی تو  سرم....

دیر شده واسه زندونی کردنت...میدونم!!!

پس برو... تا جایی که خودت خسته شی...

اگر چه میدونم باز منم که  خستگیهاتو باید رو کمرم بکشم....

قول بده دیگه مثل امروز نزنی ناکارم کنی...اصلا دوست ندارم زنده باشم و افقی بشم اونم به طرز دردناک....

مواظب خودت و من باش..

خدای من....

منو ببخش...نه واسه جسارتم به تو که خوده منی....

واسه  مشتای بیرحمانم به دل ادمای مهربونت....

من سنگ نیستم...باور کن بیمار میشم از فکرش حتی...

کمکم کن خدای بی انتها!!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 0:46 |
بنام شاهد بی پرده یه من!!!!

تلاش من بیهوده بود....من نیستم که تصمیم میگیرم چه جوری

باشم...شرایط بیرونی انگولکم میکنن...بلد هم نیستم نقش بازی

کنم....شایدم بلدم ...اما نمیخوام...

خوشحالم!!

خیلی خوشحالم....

یه حس جالب سبکی دارم...میدونم هنوز خیلی تازست اما کم

کم  با لحظه های زمان و تاریخ که داره تو هر ثانیه به آینده تبدیل

میشه  ترکیب که شد ...سنگینی یه هوای کمر شیکنه  زمان رو

که  به خودش بگیره ...اون موقع هیشکی جز من نیست که رو

دل میکنه!!!! و تهوع میگیره از دلشوره یه خودخواهانش....

خودمو خیلی دوست دارم!!!نمیدونم چرا؟؟

تنها کسیه که عاشقشم بدون هیچ دلیلی...

همیشه وقتی  تو چشای کسی لبخند میزنم حتما تو چشاش یه

بهونه هست واسه لبخند من....اما خودمو نمیدونم چرا دوست

دارم....   این عشق ناخواسته بعضی وقتا حسابی تو درد سرم

میندازه....

یارو خیلی قوی یه...اصلا نمیتونم  بهش نه بگم...دلمو

میگم...خیلی دارم سعی میکنم ادبش کنم....تنبیهش

میکنم....زندونیش میکنم....دعواش میکنم....باهاش حتی قهر

میکنم....اما  حتی یه بار نشد خواستشو رد کنم...همش بهش ا

وکی دادم و همیشه  بر خلاف میل خودم آزادش گذاشتم واسه

خندیدن و حال کردن بدون مرز و محدودیت....

خدا ی من این چه عشقی یه بهم دادی.....؟!!!عشقه یا  جونی

که قصده جونمو کرده؟؟؟

اصلا من چرا باهاش مخالفم؟؟؟ شاید راست میگه...

وای که گم شدم....تو خودم... و خودم دنبال یکی دیگه میگردم....

فردا رو چطور میخوام پس فردا کنم؟؟؟

جهنمه میدونم....

اما بالاخره بهشتش میکنم....

دل شیکسته یه نازنینم!!!!...ازم دلخور نباش...حالت خوب

میشه....قول میدم....هر چی باشه منم خودتم....میدونم چی

میخوای.....اما این یکی رو نخواه که نمیتونم .....

خدای خوبم...کمکم کن....

نمیدونم حتی به چی تشبیهش کنم....به پیچک قشنگی که باغ

بهشتو یادآور میشه یا سرطان  بدخیمی که نمیشه جلوی

پیشرفتشو گرفت.....؟؟؟؟؟

دل بیچاره یه من....دوستت دارم ..اما متاسفم!!!!!خیلی متاسفم....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 و ساعت 2:19 |
بنام نفَسه روحم!!!

خدای بی انتهای من!!!!

به خاطر صدم ثانیه های خوب و بده زندگیم  هر صدم ثانیه میلیونها بار تعظیمِت میکنم...

حتی برای جمعه شبی مثل امشب!!!

خدای من !

جای بی اندازه بزرگ هادی رو توی خونه یه خیلی کوچیکمون خالی نگه ندار...

با همه یه بزرگی یه روحم به روح کوچولوش بیشتر از نیاز یه بچه به مامانش بهش نیاز دارم....

خدای من  نگاهم کن که  از صمیم و جودم دارم صدات میکنم...فقط واسه اینکه حس  لذت نگاهت رولمس کنم.. نگام کن...

 

دوستت دارم....

قطره یه کوچولوی دریای بی انتهای تو....ازاده

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 22:16 |
بنام  آبیترین آبی!

خوابی که ارامش شب رو جستجو میکرد .. رسیده بود به

چشمای من که پشت هر پلکش یه دنیا  شلوغی موج

میزد....رسیده بود و دو دل برای در زدن....خیلی تلاش میکردم

خوابم ببره...اما هیچ وقت  تمرکز کردنم خوب نبوده واسه هیچ

کاری....حتی خواب...عجله تو راس خلق و خوی ذاتیم همیشه

بوده و تهش هم همیشه رسیده به زلزله یه سرم واسه پرت

کردن هر چی فکره از کلم...کمر درد  افقیم کرده بود ...خمیازه

امونمو بریده بود....سردرد هم که طبق معمول روده بر شده بود

از خنده...اما خواب کجاست؟؟؟

اخر سر بالاخره تو جعبه یه قرصا پیداش کردم....و ارامش حاکم

شد....تا حالا فکر میکردم از دست غم و غصه نمیشه خوابید...اما

حالا حتی نمیشه بهونه کرد....حالم زیادم بد احساس نمیشه....یا

بالاخره بیخیالی زده دک و پوزه هر چی زندگی یه اورده

پایین....یا اینکه واقعا ازاده شده ازاده یه بی غم!!!

اما خب! نمیشه نگم هادی رو وقتی با یه چشم بسته

میبینم....دلم  میشه مثل کویر داغ تابستون..ترک خورده و

زخمی....پر از کینه اما نمیدونم از کی؟!امروز اولین روزش بود...یاد

اولین روز خودم افتادم....۹ سالم بود....انگار  تو یه سیاه چال باید

دنبال  یه جواهر سیاه میگشتم... دنیا خیلی کمرنگ میشه....و

واسه یه من دیگه ممکن نشد  رنگ واقعی دنیا رو دیدن با اون

چشمم!!!!بماند که هادی بد شانستر از من بوده موقع یه تقسیم

حس بینایی اونور اسمونای آبی که از قرار اسمش بهشته!!!

دلم خیلی میسوزه!!!!

با همه یه اینا بازم از قرار دنیا همش  یه رنگی نیست...میشه یه

لحظه اشک ریخت و غصه خورد و واسه یه سیاهی روزگار نفرین

فرستاد...میشه همون روز  تولد دختر خاله رو خونمون جشن

گرفت و کلی بزن و بکوب کرد و با  یه عالمه عشق نگاش کرد و

از دوستیمون لذت برد و واسه این یکی نعمتش.. کائنات رو شکر

کرد!!!!تولدت مبارک بهترین دختر خاله یه دنیا!!!

خیلی وقت بود دوره هم نبودیم.... احساس نیاز نمیکردم اما

وقتی که پیش میاد بدم هم نمیاد!!!

امیدوارم سفرم هم به همین ترتیب باشه...اشتیاقی

نیست...برعکس  دفعه های پیش.. کنکور مرضیه هم که اصلا

فکرشو نکرده بودم به لیست فایلای فکریم اضافه شده....حالا بیا

و مغز این دختر رو شستشو بده تا فکر اومدنم رو نکنه!!!!بماند

که اینجا هم دختر خالست که  اخم و تخمش رو نمیتونم جمع و

جور کنم!!!

نه بابا؟؟؟ دنیا بزرگ هست یا نه؟! ...هنوز نمیدونم...اما خب از

قرار چند نفری هم هستن تو دنیا که یه ازاده ای تو دلشون یا

شایدم تو مخشون جا داره!!!هندونه رو خودم دادم زیر بغل

خودم....به اینا میگن ابتکار!!!اما خداییش تو خلاقیت به گرد

پای ناصر خان تو سریال ترش و شیرین نمیرسم...بد جوری سوژه

شده واسه من...برای وزن کم کردن البته!!!!!

خودم هم انتقاد کنم!!!خیلی به هم ریخته نوشتم.. اما دیگه

حوصله یه  طبقه بندی ندارم!!! سر امتحان  هم هیچ وقت پیش

نیومد  برگه رو دوباره کنترل کنم...همیشه هم بعدش پشیمون

میشدم...چون اشتباهاتم بیشترشون به خاطر همین بی دقتیم

بود!!!

وای که چقد خودم باحالم و میشه حسابی هم خودمو تحویل

بگیرم......مگه نه؟؟؟

میام احتمالا بازم...باااااااااااااای

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386 و ساعت 22:48 |
بنام زیباترین!

سلام... یه سلام خنک..اروم و بی روح....به خودم که هنوز 

چسبی پیدا نکردم واسه چسبوندن خورده های وجودم....

و یه سلام خوب برای همه یه اونایی که دوشسون دارم و هنوز

کنارم هستن....

پدر بزرگ و مادر بزرگم رفتن....تو اوج افکار خوانواده دوستانه یه

من و  اعتقاد اینکه مگه چند بار زندگی میکنیم؟بهتره که

پیششون باشم....پیش مامان بابام که دیگه دارن پیر میشن و

مراقبت لازم دارن....پیش خواهر برادرام که میشه تو لحظه های

تلخ و شیرین زندگیشون همراهشون باشم.... نیستم....و  اینقدر

دورم که صداشونم سخته شنیدن...اره!تو همین افکار غرق

بودم  ....و واسه گرفتن بلیطی که میخواد لااقل برای چند صباحی

منو از  دایره یه  اتیشی که همیشه تقلای  گذشتن ازشو دارم

دور خواهد کرد یه عالمه ذوق کرده بودم و باز البته تردیده خراب

شدنه همه چی!!!

که شد!!!مادر بزرگ مهربونم که حتی تا عید پارسال تخم مرغ به

یاد من و به اسمم رنگ میکرد و همیشه مامانمو به باد بد و بیراه

میگرفت که چرا بچمو دادی دیار غربت که من نبینمش...بالاخره 

تو بدترین شرایط من....تو روزای سختی که حتی فکر خودمو هم

نمیکردم...درست یک سال پیش... چشماشو واسه همیشه

بسته بود و این فاصله یه لعنتی نذاشته بود من حتی اشکای

بابامو ببینم و پاکشون کنم!!!!

خدای من! برگشتم! که بگم روح دوتاییشونو اروم و سفید پیش

خودت نگه دار....به مهمونی من بیارشون که دلم خیلی تنگ بود

و تنگ خواهد موند....خیلی دلم سوخته..سوخته و شیکسته ....

خستم....خیلی خستم.....

هنوز نمیدونم قراره هر روزه دنیا که میگذره ما بیفتیم تو

سراشیبی و بریم قعر دره یه دنیا یا با سربالایی و زور زدن بریم

برسیم اسمون؟؟؟؟کدومش؟؟؟

اما خوب فهمیدم  هر روز که از عمر من میگذره...هر قدر که

سخته و طاقتم طاق میشه...فرداش مشکل تر خواهد

بود....همیشه وقتی مریض میشم و میفتم تو رخت خواب با خودم

اه و ناله که میکنم..میگم همه یه عمرم اینقد بد نبودم.....همیشه

همین حس هست...و تازیانه های دنیا و دردشونم حالا شده درد

بیماری و انتی بیوتیکش  رو هم نمیشناسم!!!

دوست نداشتم تو کامنتام ببینم که همه یه نوشته هام بوی غصه

میده....اما خب از قرار حقیقته....روزای کمی دارم که توشون از

ته دلم بخندم اما خب خوشحالم که هنوز سر پام.....

همش با خودم فکر میکنم که دیگه اینجا اخرشه...من کم

اوردم...اما خب...هنوزم بلدم به هادی بگم مامان جونم دوستت

دارم...هنوزم میتونم توصیه های پزشکی به این و اون بدم و لذت

ببرم....هنوزم بلدم از ناخوشی عشقم دل تو دلم نباشه و خوابم

نبره....هنوزم خیلی کارا بلدم با اینکه خواب رو خیلی دوست

دارم!!!!!و زیر لحافم شده بهترین جای دنیا!!!

هنوز بلدم حرف بزنم پس افسرده من یکی نیستم!!!

خاله جونم ! (سیب تلخ )شاکی نشو....هیشکی ندونه...خودت خوب میدونی

چقد دوستت دارم و یکی یکی یه جمله هات رو میزارم رو

چشام....

اما اینم هیشکی بهتر از خودت نمیدونه که خیلی مشکلات

دارم....

مامان بابام !!!

ایران اومدنم و داستان هادی ...

چشمای هادی و نگرانیم ....

مشکلای دیگه یه خونوادگی و بدتر از همه مالی!!!

عید جالبی نبود....از قرار خدا حسابی ازدستم کفری یه...هی

هیچی بهم نگفت هی من تخته گاز رفتم...حالا بدجوری ترمز

دستیمو کشیده!!!!

نمیدونم اومدنم جالب خواهد بود یا نه...اما خب همه یه ذوقه

اندازه یه اسمونم واسه اومدن...شد اندازه یه نخود و اونم قورتش

دادم!!!

خدایی که با من قهره!!! یه نگاه به من کن!!!!

اوکی !!هیچی نمیخوام....فقط نگام کن که دلم واسه چشمای

ماهت تنگ شده!!!!

واسه همه یه دوستای خوبم که وجودشون باعث میشه من

باشم و بنویسم یه دنیا گلای خوشگل بهشتی و یه عالمه رنگای

رنگین کمونی واسه لحظه هاشون ارزو میکنم...خدای خوب!!!برام

بر اورده کن...

من برگشتم....واسه اینکه دلم تنگ شد...واسه اینکه بزرگ

شدم...واسه اینکه فهمیدم اتفاقی که باید بیفته باید رخ بده... و

من هنوز اینقد قوی نیستم که بتونم با یه  تلنگر دنیا رو بشکونم و

با یه نفس بهشت بسازم....

باید جایی باشم که باید باشم....و مطمئنم که تو این وجود

مصلحتیست که خوبه!!باشد که عارفان بدانند!!!

من برگشتم ...وخوشحالم  از برگشتن.....

خاله!قول میدم خوب باشم.....به خودم....چون میتونم که باشم!!!

میام...بازم میام....زوده زود....

 

بهارمون هنوزم مبارک....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه هجدهم فروردین 1386 و ساعت 17:27 |
 

تنها امید هم  به سلامتی رفت پی کار خودش....

همون یه ذره بود که اونم  خاموش شد و خاکسترش هم حتی ندیدم....

دیگه  نمیخوام باشم...خسته شدم از الکی نفس کشیدن و اخر سر هم مردن....

حالم بد نیست...بیچاره نشدم....ناله هم نمیکنم که خدا خان بشنوه...هر کاری دلش بخواد بکنه ..من که دیگه کاری به کارش ندارم!!!!!

میرم...

میرم پی کارم...یه کار چرتی که  وقت تلف کنم باهاش تا اون وقت موعوده مردن برسه....یه جوری که بشه دنیا رو فراموش کرد و اصلا بهش فکر نکرد....بالاخره پیدا میکنم راهشو...هر چی که هست نوشتن نیست...

دیگه نمیخوام بنویسم....

طاقت نوشتن زندگیمو ندارم!!! نمیتونم روزی رو که مامان بزرگمو قراره خاک کنن رو زندگی حساب کنم و بنویسمش...

هستم...حالا حالا ها قرار نیست سرطان بگیرم انگار....کار داره باهام....اره هستم ....

امید تموم شده ... همون یه دونه امید هم تموم شد....من ناشکری میکنم؟؟؟

اره... میخوام که نباشم...کی رو بایدببینم؟؟؟؟

این چه عدالتی یه که من نمیخوام باشم اما باید باشم...کی گفته باید زور بگی بهم؟؟؟

وای که چقدر هم میترسم از این جمله ها!!!!

دلمو که خودت میبینیش از قرار....

دیگه اینجا هم خالیش نمیکنم...

اومدم به عبارت معمولی یه همه خدافظی کنم با قلم خودم..

میام پیش دوستام...سایمو میبینین

تا نمیدونم کدوم عصر زندگی یه دنیا باهات وداع میکنم ازاده!!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه چهارم فروردین 1386 و ساعت 16:1 |
 

 

سفره هفت سین من 

بنام مقلب القلوب!!!

خدای من....

حال من رو به بهترینی که خودت میدونی متحول کن....میدونم که

هر چی که هست از طرف تو.. خوب خواهد بود....

امسال رو هم مثل سالی که گذشت خوب تمومش کنم و اگه

 زنده بودم از خودم راضی باشم....

خدای خوب! هوای هادی رو همیشه داشته باش که چشم امیدم

واسه سلامتیش به توه و واسه موفقیتش به اراده یه خودش و

یاد تو که تو دلش نور میپاشه!!!!

خدای خوب! مامان بابای دور و نگرانم رو آروم و سالم و خوشحال

نگه دار...سال پر از صفا و سلامتی براشون ارزو میکنم...

خدای مهربون! علیرضا .. محمد رضا و مرضیه برام از خودم هم

مهمتر بودن همیشه..همه یه بهترینا رو براشون ازت

میخوام....روزای آبی و قرمز و سبز...عشقای داغ و

موندنی..موفقیتای طلایی واسه هر برگ روزانه یه عمرشون!!!!

سلامتی و شادی و خوشبختی...

خدای دادرس! به دختر خاله و همه یه اونایی که مثل اون چشم

به راه اومدن  یه روح جدید به دنیان هم صبر و مقاومت بده...

صدای دلنواز و گوشخراش نوزاد رو تو خونه هاشون طنین بنداز!!!

خدای مهربون! همه یه اونایی که  توی قلبم اسم دوست رو زیر

پروندشون مهر زدم خوشحال و سلامت و موفق کن و به یکی

یکی یه ارزوهاشون برسونشون....این تیکه رو الزاما برای دوستان

دنیای مجازیم دعا کردم...دوستتون دارم و عیدتون مبارک....

خدای عاشق! برای لحظه لحظه یه عشقم ارزوی تداوم  و برای

ثانیه ثانیه یه دلم دعای خلوص میکنم واسه کسی که دوسش

دارم و باهاش زندگی رو مزه میکنم!!!!ببخش اگه همیشه بد

بودم و تو خوب!!!!

خدای طبیعت! روز و شبای اروم و سبز و ابی برامون بساز....برای

هممون...همه یه دعاهای خوبو  اوکی بده...همه یه مریضا رو

خوب کن...همه یه دلا رو صاف...همه یه غصه ها رو آب...همه یه

تنها ها رو جفت...البته اگه دلشون میخواد منو هدایت کن!!!

خدای حافظ! ایران خوب من رو سربلند و مثل همیشه افتخار امیز

و مستحکم.... از همه یه بلا ها و بدی ها دور  ...و اروم و پر از

صلح حفظ کن!!!

خدای دانا! هر چی رو که یادم رفت و از قلم افتاد خودت ردیفش کن...

دعا میکنم ار ته ته دلم تو این لحظه های مخصوص...هر کی رو

که رنجوندم منو ببخشه...هرگز قصد اذیت کسی رو از عمد

نداشتم...شاید غرورم اجازه نداده سرمو بندازم پایین پیشش...اما

دلم یه چیز دیگه میگه...خدای من....برام ازشون ببخشید طلب

کن!!!! 

عید رو به همه و خودم و بیشتر از همه اونی که از لای قران

خونشون عیدی برای من و هادی در آورد تبریک میگم یه لحظه

منو برد یه جایی اونطرف محوطه یه دیوارای خونشون...

  واسه همه خوبی و سلامتی آرزو میکنم...

باز هم میام اگه هنوز دلی باشه که نفس بکشه...

نوروزمان پیروز

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه یکم فروردین 1386 و ساعت 4:46 |