بنام صاحب روح!!!
سلام..به خوده جدیدم...به شما....به تو که عشقمی....به همه
یه اونایی که امشب مهمون منن...و دلم میخواد براشون درد دل
کنم...به خصوص مامان بزرگ خوبم...
دلم برات تنگ شده....و ازت میخوام برام دعا کنی ...از اون آرامش
سفیدی که همیشه تو صورتت داشتی اندازه یه یه مشت
کوچیک بهم ببخشی و بمونی پیشم که تنها نباشم....
آغا جونم ..خیلی وقته دیگه نمیای به خوابم...میدونم بیکار
نیستی هی فرت و فرت بیای...دفعه یه آخری هم که اومدی با
اینکه دور بود اما هنوز گرمای بغلت رو روی قلبم احساس
میکنم...اینقد دیر به دیر بهم سر میزنی که بعضی وقتا باورم
میشه قهری باهام...اما خب ...شکر!!! خوبه که بعضی وقتا
میتونم اسمونو نگاه کنم و بعدش یادم بیفته که شبای پنشنبه
یاسین میتونه آرامش بده بهم.... و یادت کنم...اما
نمیدونی....اونا حتی به من نگفتن ننّه یه عزیزم رفته آسمون و
من چون فکر میکردم رو زمینه یادم نمیفتاد براش حتی صلوات
بگم....ای کاش بهم میگفتی!!!!
حاجی جون...خان داییم ... بی بی زلیخا..بی بی سارای... ننه
کبری...و سزار مهربونم...
دختر عمو خانوم...علی و پدر و مادرش....آغ بابا ..میرزا بابا...بابای
الناز و لیلا...حتی امید که خودش نخواست جوره دنیا رو بکشه... و
همه یه اونایی که تو ذهنم نیستن الان ...دلم میخواست
امشب یه غذای حسابی درست کنم که بوش بپیچه تا آسمون
آبی یه خدا...و مهمونی براتون بگیرم...اما حیف که تنهای
تنهام...و شما هم که غذا بخور نیستین!!!!
از صمیم قلبم برای همه یه روح هایی که الان نگام میکنن و از
اینکه یادشون هستم خوشحالن...یه آرامش ابدی ارزو میکنم و
میگم که دلم براتون تنگ میشه...بعضی وقتا احساس خفگی
میکنم از اینکه دستم به گرمای حضورتون نمیرسه و نفس و
صداتون دیگه شنیده نمیشه....
برای خودم هم مثل شما ها ارزوی رحمت میکنم...از اونی که
بزرگترین رحمان و رحیمه...
حالم خوبه...هر از چند گاهی سکته یه روانی یه خفنی رو رد
میکنم ...اما خب هنوز از پا نیفتادم...رو هم که نیست...از قرار
سنگ پای نمیدونم کجاست...قزوینم رد کرده!!!!
نمیدونم اسمشو چی بزارم..جنگ مغلوبه؟؟؟ امتحان میان ترمی
که دنیا و خدا شریکی سوالاشو طرح میکنن؟؟؟شاهنامه و هفت
خوانش؟؟؟یا شهرزاد و هزار و یه شب؟؟؟
تمومی نداره و پر از قصه و ماجراست که همیشه اشک از اول تا
اخرشو خیس کرده....حالا یا اشکه ذوقه که یکی دو قطره بیشتر
نیست..یااینکه گریه یه غصه و درد و غم و خالی کردنه دل صاب
مرده است که به ابر بهارم دیگه گفته زککککی .....
به هر حال...هزار و شونصد بار گفتم...بازم میگم...من یکی جلوی
دلم نمیتونم طاقت بیارم....هر چی بگین اوکی...اما این یکی
حتی شوخی بردار نیست....
قربونش برممممممممممممممممممم دل خودمو...
دل من چندین..منشین غمگین...غمخوارت از سفر آمد..... 

بالاخره که میاد... یا شایدم من رفتم سفر... خدا رو چه دیدی...
آره...فعلا همه چی خوبه و سکته ای در کار نیست...از تحولاتی
که توووو درونه من هر روز اتفاق میفته ممنونم....همین طور از
تحول چشمای هادی...یه لبخنده ۱۰۰٪
خالص و اصل کادوی من به تو...شنیدم عشق میکنی خوشحالی
یه بنده هاتو میبینی...یه خورده بیشتر وقت بزار واسه من تا برات
از جیم کری هم دلغک تر بشم...
وای ددم...دیگه داره جلف میشه...
میرم بخوابم...فردا میخوام به امر خطیره خرید دست بزنم...این
دیگه اخرین سری یه سوغاتی باید باشه...
راستی...من نمیدونستم که اقای حسین پناهی مرحوم
شده...تازه امروز یه جایی خوندم...از قرار ۳ سال پیش هم
بوده....من براش خیلی احترام قائلم...اونم دعوته مهمونی یه
امشبه من بود...
خدا بهش ارامش بده...آمممممممین...
برمیگردم...اگه نپیوسته باشم به جمع گرامه مهمونای امشبم....


الفاتحه....
و بای بای...