تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها ارامش....

سلام...به تاریکی...سیاهی...سکوت...  که  بهترین همراهش

بوده همیشه...به نور که کمکم میکنه ببینم با  این همه تیرگی...و

سلام به ما که هستیم و نفسمون گرمه....

شبای جمعه وقتی تنهایی نیست...آروم میگذره....اما وقتی

تنهایی باشه خیلی طولانی و دور و دراز میشه.....امشب تنها

نبودم ...

اما الان ارومم مثل خرس قهوه ای یه کوهستان که آروم تو غارش

خوابیده باشه چشمامو بستم...اما خرسه هم نزدیک بهارپلک

هاش تکون تکون میخورن واسه بیدار شدن....حتی اگه خودشم

نخواد پرنده ها اواز میخونن و میشه عین وز وز کردن پشه های

تابستونی درِ گوش و چشم و دماغمون.....

حالم خوب نیست...فکر کنم دارم مریض میشم و یه سوپی دلم

خواهد خواست...

حرفی نبود...ذوقی هم نبود...دلتنگی هم حتی نبود...فقط دیدم

داره خاک میگیره دفترمو...گفتم یه فووتی کنم...

به زودی میام خدافظی و حلالیت و این حرفا...

بازم یادم افتاد و باید بگم...که.....دنیا خیلی کلکه و آدماش هم

خوب ازش به ارث بردن....اما جالبیش اینجاست که همه خوب

میدونیم با کیا طرفیم و باز باید سلام کنیم و لبخند بزنیم...بعضی

وقتا حتی از ته دل...دارم به عشق دختره یه تر و تازه به یاروی

معتاد فکر مکنم با اینکه همه چی رو میدونه....یا  عشق پاکه

پسره ای که تازه پشت لبش سبز شده به زنه خیابونی....

مغزمم که به جایی نرسه...مسیر فکرم عوض میشه...یه دفعه

برخورد میکنه به اونجا که ادما...همیشه دنبال دلیل

میگردن....چرا؟؟؟

واسه یه اینه که یا بشنون...و بعدش... دنبال بهونه باشن واسه

فرار.....یا باز بشنون و بمونن و سو استفاده کنن واسه ازار

دادن....

هنوز پیدا نشدم....تو اقیانوس وجود خودم دارم تلو تلو میخورم....و

جزیره هم پیدا نیست....حالم خوب نیست....سرم درد

میکنه....گلوم هم...چشمااام...

شب به خیر.....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 3:19 |
بنام خدای انتظارم...

سلام..هم به افتاب خانوم که یه روز همه یه زورشو میزنه واسه

اینکه ما رو بچلونه...هم به اقای ابره سیبیل کلفت که فرداش

فداکاری میکنه که عرق نریزیم..

سلام ..سلام..اما  بالاخره چه کنیم؟؟؟چی بپوشیم؟؟یه روز

هندونه و بستنی دلم میخواد...روز دیگه میام خونه چایی دم

میکنم لیوانی و کاسه یه بزرگ ماست و خیارم رو دستم باد

میکنه...

افتاب چشمک میزنه و ابر میرقصه...نور میفته تو چشام..و بارون

میزنه رو صورتم...و رنگین کمون هم دلمو نوازش میکنه...

پیش من امید و انتظار  همخونه شدن....خوب بهشون حواسم

هست..انتظار میگه وایسا میرسه اون روز..امید میگه حالا میبینی

چقده خوشگل میخواد بشه...منم که حرفای دلنشینو دوست

دارم...البته زیاد ضد حال بهشون میزنم و حالشونو میگیرم...اما

خب هر دوشونو دوست دارم و تو دلم نگهشون داشتم...بعضی

وقتا اخم میکنن بهم...غر میزنن..میگن نیمه یه خالی رو

میبینم..میگن خوشبین نیستم...منم خودخواهانه رومو

برمیگردونم...میخوام توو اوج نا امیدی سر از  اوج پیروزی در

بیارم ....لذتش مثل بهشته...

چمدونم از الان که هنوز خیلی مونده تا پرواز ،

بستم ...حاظره ...و چشمم که

بهش میفته یه جورایی قلقلکم میاد...حس قلقلک میدونی که چه

جوریه؟؟؟!!...میخندی اما اخرش گریتو در میاره....هنوز نمیدونم از 

کجا رونده و از کجا موندم؟؟؟؟!!!

نمیدونم کجا باید باشم...نمیدونم کی دوستم داره....

حتی...نمیدونم کیو دوست دارم....

پریشون....سرگردون....حتی غذا خوردنم هم شده  یه چیزی مثل

بنزین زدن...فقط واسه سوزوندنه...نه واسه به به و چه چه گفتن

و لذت بردن از طعم بستنی شکلاتی یا چیپس فلفل.....

تازه با این همه شیکمووو هم شدم...و هر روزم بیشتر بادکنک

میشم....نگرانی یه این یکی رو دیگه میزارم بایگانی بشه....

روزای بد هم پاس میشن....روزای خوب هم حیف که میرن.....دم

دنیا گرم که فعلا کار به کارم نداره....

خدای خوبم....همه یه روح ها و جسمایی که غصه میخورن و درد

دارن..اروم و خوب کن...

مواظب من باش....کمکم کن این مشکل رو هم مثل بقیه بتونم 

رد کنم...

نمیدونم چرا دوستای فیکسم یه دفه همشون سایه شدن...اما

خب...واسه همشون ارزوهای خوب میکنم...موفق باشن و به

ارزوهاشون برسن و سلامت باشن...دلم تنگ شده....

پاینده باشیم!!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:45 |
بنام صاحب روح!!!

سلام..به خوده جدیدم...به شما....به تو که عشقمی....به همه

یه اونایی که امشب مهمون منن...و دلم میخواد براشون درد دل

کنم...به خصوص مامان بزرگ خوبم...

دلم برات تنگ شده....و ازت میخوام برام دعا کنی ...از اون آرامش

سفیدی که همیشه تو صورتت داشتی اندازه یه یه مشت

کوچیک بهم ببخشی و بمونی پیشم که تنها نباشم....

آغا جونم ..خیلی وقته دیگه نمیای به خوابم...میدونم بیکار

نیستی هی فرت و فرت بیای...دفعه یه آخری هم که اومدی  با

اینکه  دور بود اما هنوز گرمای بغلت رو روی قلبم احساس

میکنم...اینقد دیر به دیر بهم سر میزنی که بعضی وقتا باورم

میشه  قهری باهام...اما خب ...شکر!!! خوبه که  بعضی وقتا

میتونم  اسمونو نگاه کنم و بعدش  یادم بیفته که شبای پنشنبه

یاسین میتونه آرامش بده بهم....  و یادت کنم...اما

نمیدونی....اونا  حتی به من نگفتن ننّه یه  عزیزم رفته آسمون و

من چون فکر میکردم رو زمینه یادم نمیفتاد براش  حتی صلوات

بگم....ای کاش بهم میگفتی!!!!

حاجی جون...خان داییم ... بی بی زلیخا..بی بی سارای... ننه

کبری...و سزار مهربونم...

دختر عمو خانوم...علی و پدر و مادرش....آغ بابا ..میرزا بابا...بابای

الناز و لیلا...حتی امید که خودش نخواست جوره دنیا رو بکشه... و

همه یه اونایی که  تو ذهنم نیستن الان ...دلم میخواست 

امشب یه غذای حسابی درست کنم که بوش بپیچه تا آسمون

آبی یه خدا...و مهمونی براتون بگیرم...اما حیف که تنهای

تنهام...و شما هم که غذا بخور نیستین!!!!

از صمیم  قلبم برای همه یه روح هایی که  الان نگام میکنن و از

اینکه یادشون هستم خوشحالن...یه آرامش ابدی ارزو میکنم و

میگم که دلم براتون تنگ  میشه...بعضی وقتا  احساس خفگی

میکنم از اینکه دستم به گرمای حضورتون نمیرسه و نفس و

صداتون  دیگه شنیده نمیشه....

برای خودم  هم  مثل شما ها ارزوی  رحمت میکنم...از اونی که

بزرگترین رحمان و رحیمه...

حالم خوبه...هر از چند گاهی سکته یه روانی یه خفنی رو رد

میکنم ...اما خب  هنوز از پا نیفتادم...رو هم که نیست...از قرار

سنگ پای نمیدونم کجاست...قزوینم رد کرده!!!!

نمیدونم اسمشو چی بزارم..جنگ مغلوبه؟؟؟ امتحان میان ترمی

که دنیا و خدا شریکی سوالاشو طرح میکنن؟؟؟شاهنامه و هفت

خوانش؟؟؟یا شهرزاد و هزار و یه شب؟؟؟

تمومی نداره و پر از قصه و ماجراست که همیشه اشک از اول تا

اخرشو خیس کرده....حالا یا اشکه ذوقه که یکی دو قطره بیشتر

نیست..یااینکه گریه یه غصه و درد و غم و خالی کردنه دل صاب

مرده است که به ابر بهارم دیگه گفته زککککی .....

به هر حال...هزار و شونصد بار گفتم...بازم میگم...من یکی جلوی

دلم نمیتونم طاقت بیارم....هر چی بگین اوکی...اما این یکی

حتی شوخی بردار نیست....

قربونش برممممممممممممممممممم دل خودمو...

دل من چندین..منشین غمگین...غمخوارت از سفر آمد.....

بالاخره که میاد... یا شایدم من رفتم سفر... خدا رو چه دیدی...

آره...فعلا همه چی خوبه و سکته ای در کار نیست...از تحولاتی

که توووو درونه من هر روز اتفاق میفته ممنونم....همین طور از

تحول چشمای هادی...یه لبخنده ۱۰۰٪

خالص و اصل کادوی من به تو...شنیدم عشق میکنی خوشحالی

یه بنده هاتو میبینی...یه خورده بیشتر وقت بزار واسه من تا برات

از جیم کری هم دلغک تر بشم...

وای ددم...دیگه داره جلف میشه...

میرم بخوابم...فردا میخوام  به امر خطیره خرید دست بزنم...این

دیگه اخرین سری یه سوغاتی باید باشه...

راستی...من نمیدونستم که اقای حسین پناهی مرحوم

شده...تازه امروز  یه جایی خوندم...از قرار ۳ سال پیش هم

بوده....من براش خیلی احترام قائلم...اونم دعوته مهمونی یه

امشبه من بود...

خدا بهش ارامش بده...آمممممممین...

برمیگردم...اگه نپیوسته باشم به  جمع گرامه مهمونای امشبم....

الفاتحه....

و بای بای...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:26 |
 

 

رفیق من!

                  سنگ صبور غم ها...

به دیدنم بیا که خیلی تنهام...

هیشکی نمیفهمه چه حالی دارم....

                                       چه دنیای رو به زوالی دارم...

مجنونم و دلزده از لیلی ها...

                              خیلی دلم گرفته از خیلی ها...

نمونده از جوونیام نشونی...

                                پیر شدم پیره تو   اِی جوونی..

 

تنهای بی سنگ صبور...

خونه یه سرد و سوت و کور...

                    تووی شبات ستاره نیست..

                                     موندی و راه چاره نیست...

اگر چه هیچ کس نیومد...

                         سری به تنهاییت نزد..

اما تو کوه درد باش...

طاقت بیار و مرد باش...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:18 |
بنام صاحب همه یه هستی!

 

 

 

من اهل سیاست نیستم ...ولی خب..امروز روز کوچیکی نبود اینجا...

این اقای محترم دماغ دراز هم به قدرت بزرگی رسیدن..که ترکش

های تصمیمات گرانقدرشون  به ما هم اصابت خواهد کرد ....اگر

چه حق دخالتی در انتخابش نداشتیم...به هر حال انتخاب

شدن....و ما هم فقط از تی وی دیدیم که چه دود و دمی بابت

انتخابش راه افتاد ....

خدای خوبم...

قبل از هر چیزی نور چشمامو واسه دیدن خودم زیاد کن!!!!تا

خودمو بشناسم...

منو رئیس جمهور خوب خونه یه کوچیکمون نگه دار!

...همه چی خوبه ....

دنیا هم چرت میزنه و کاری به کار من نداره....بزنم به تخته..

خدای من!!!این انتظار لعنتی یه بی فایده رو ازم بگیر...داره مثل خوره ثانیه های وجودمو ازم میگیره...

 بازم میام اگه بخواد...

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:17 |
بنام خودش!

اومدم...با یه کوله بار حسای جدید عجیب و غریب و یه دنیا

حرفای شنیدنی اما نا گفتنی....

خستگی از تیکه تیکه یه تنم چیکه میکنه و تموم نمیشه...اما

دوسش دارم...بهتر از پریشونی و اشکه چه کنم چه کنمه!!!

بعضی وقتا دلم میخواد خودم واسه خودم  ترحم به خرج بدم و

براش گریه کنم...بگم اخه من و این کارا؟؟؟؟؟فکرشو میکردی

ازاده خانوم که به اینجا ها برسی؟؟؟

خواب دکتر مهندس شدن برات دیده بودن...حالا چی؟؟؟

گریه داره باور کن...کسی هم نخواد بکنه خودم آماده و حی و

حاضرم واسه زار زدن واسه خودم...

پاترونم آدم بدی نیست....دارم یاد میگیرم که همه یه زندگی

لبخند نیست...همه یه عمرهم عشق نیست... دارم  میفهمم که

دنیا کریه تر از اونیه که حتی دیده بودم....وای که چقد زور میخواد

سربلند به استقبال مرگ رفتن!!!!!

روزای آسونی ندارم...همین جوری عین بازی یه هواپیمای آتاری

که بچگی هام بازی میکردم جلو میرم و هی باید حواسم باشه تو

دیوار و جِتها و هلی کوپتر ها  نرم و باز چشام باز باشه  پمپ

بنزینا رو از دست ندم... مهمتر از همه گول نخورم و به وسوسه

یه امتیاز بیشتر خودمو نکوبم تو دیوار....!!!!

همیشه باورم این بوده که خیلی قوی ام...هم جسمی ..هم

فکری...اما یادم نبود که ممکنه یه روز همه چی دلمو

بزنه...حتی به قدرت٬ فکر کردن....

انگار دیگه عادی شده اینکه بگن خاک بر سرش عرضه

نداشت...دلم هرگز نمیخواست این جمله رو بشنوم...اما الان

بیخیال شدم و خوده خودم هم تائید میکنمشون!!!!

البته مهم نیست...مهم اینه که به قول یه نفر که نمیدونم

کیه ..بزن بر طبل بیعاری که آنهم عالمی دارد.....و باز در حال

حاضر روش همینه و زمان هم میگذره و هر چی من میدم

دستش ذخیره میکنه..نه واسه من...واسه یه روزی که قراره رو

کنه و بکوبه تو سر مبارکم....

یه جوره دیگه شده زندگی...دنبال پروژه نیستم...فقط دنبال  اینم

که امروز فردا بشه و من عقب گرد نکرده باشم....

خوشحالم...داریم با خدا زندگی مسالمت آمیز میکنیم و فعلا نه

دعوایی هست...نه جر و بحثی و نه حتی عشقی...

اما من اینجا یک عدد تشکر پر و پیمون بهش بدهکارم بابت

چشمای نور چشمام...شکر....بابت هر چی که دادی و هر چی

که ندادی...بمون و ببین که چه جوری بهم افتخار خواهی

کرد...البته قرار نیست دنیا رو بشکونم و کشف  جدید

کنم...نه..فقط یه بنده یه کوچولو میمونم که تلاش میکنم واثه

اشتباه نکردن....

باور کنین تعادل روانیم هنوز حفظه....چرت نمیگم بابا...

هوا بهاریه و من و هادی بعضی وقتا دهنمونو به اسمون میگیریم

که به قول مامانم بارون نیسان بخوریم....نسیم صبا هم که

میگن ...انگار این روزا عصبانیه و داره سرِ ما خالی میکنه...یه

عالمه برامون ابرای سیاه کادو اورده...

با همه یه اینا خورشید خانوم میاد سر میزنه..اما انگار شوهرش

رو گازه و بچه هاش منتظرش!!!!

خوبه.....با اشک و اه و ناله و خنده و شادی و ذوق و شوق و

عشق.....دنیام میگذره و هنوز به عبارتی زنده هستم....

بابت کتابا اندازه یه یه بهشت خوشحال شدم....مرسی.هزار هزار تا مرسی

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 17:58 |
yekshanbeye bisahebe man

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 20:55 |
 

 

 

أمََّن یُجیبُ المُظطَرَ إذا دَعاهُ و یَکشِفُ السُوء ! 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 7:52 |
بنام تنها امید!

کلمه یه نمیتونم شده ورد زبونم و تکیه کلامم....تونستم همه یه اون نمیتون ها رو پاس کنم و رسیدم اینجائی که الان هستم...

اما این نمیتونم رو واقعا کم اوردم....وقتی قدر دونسته هامونو میدونیم که یه روز دیگه نباشن...همش دنبال اون سوژه یه عادت هستم و دلمو خوش کردم به این که هر اتفاقی که بخواد بیفته من  دو روز ...فوقش دو ماه دیگه قراره عادت کنم و خودمو وفق بدم...وفق دادن همیشه سیرش به سمت آرامش بوده خب...

دلم شده عین دیگ آش نظری که دخترای دم بخت سر هم زدنش غوغا دارن!!!

طوفانی توش به پاست که به مال نوح گفته زککککی...

نگرانم...ناراحتم..دلخورم...پشیمونم....از خودم بدم میاد....همه یه اینا وقتی میان میشن خط مقابل سرنوشت...دلم هم لال مونی میگیره و طوفانه هم سر خم میکنه..

ای کاش خدا بودم.... لا اقل یه خدای ناتوان!!!!

فقط میشد ببینم یه جایی اونور دنیا..اون جایی که دل من نگاهش به اونجاست کی به کیه....؟همین!

خدای من...

از سر تا پام تقصیر وگناهه...

منو ببخش...

دیگه امتحانم نکن!!! من شاگرد خوبی نیستم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 1:34 |
بنام  تو !

حیفه اگه تنبلیم بیاد و نگم که خدا همین نزدیکیه....

اگه بدونی؟ ! انگشتای بزرگشو لای موهام حس میکنم و نوازش

دستای گرمشو روی سرم...

وای که چه نازی میکنم براش...

دلم میخواست دست بکشم  به لباسش و نگاه کنم تو

چشماش...اینقده بالا رو نگاه کردم ولی  نگاهش خیلی دور تر از

چشمای من بودن...  نه! چشماشو شاید ندیدم اما نگاهش به ما

بود...

 خنده یه منو دوست داره ...

واسه همینم  دختره بهم گفت چشمای هادی خیلی بهتر از ۱۰

روز پیشه....

 

نه.........نمیگم مسئول همه چی تویی..فقط میگم دمت گرم که 

لا اقل هستی واسه اینکه من خودمو بیکس نبینم...

روزای جالبی دارم....ساکت....راکد...اروم...بی سر و

صدا...آبی..ملایم..داغ مثل افتاب ظهرکه خوشمزه میشه با خنکی

یه باد کولر....

گوش شیطون کر....بدون حس خفقان.....

و شاید هم تبدیل بشه به روزای پر کار !!!! دعا میکنم که بشه...

دنبال یه قصه یه تازه بودم...که انگار داره اتفاق میفته ... و میشه

حقیقتی که هنوز نچشیدمش.... شاید بشه مزه اش کنم...

بلدم تاسف بخورم برای خارپشتی که زیر چرخای ماشین یه بچه

یه ادم له شده....

یا نماز بخونم تو دلم هزار هزار بار برای چشمای  افسونگری که

بهم دادی...حتی اگه مشکل داشته باشن..هر چی باشه میتونم

ببینم خنده یه عشقی رو که خیره میشه تو همین چشما....

خدای من همین جا بمون و مهمون خونه یه کوچیک بی مهمونم باش...

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:29 |