دوباره یه جمعه شد و من باز خواستم لبریز بشم...به زور که
البته نمیشه...اما خب از قرار شبای جمعه آرامشی داره که من
شبای دیگه پیداشون نکردم...
خستم...از کشتی گرفتن با کارای تلمبار شده !!! اما خب خوابم
نمیاد...یه دغدغه یه سرد...یه آشفتگی یه ناشناس ِ عجیب...یه
حس خنک اما سوزان.... دلم زیاد نمیخواد بیام... نمیدونم
چرا...همش امیدوارم به اینکه وقتی میام همه چی درست
میشه....شاید وقتی خیلی وقت باشه کسی رو ندیده باشی
دیگه مشتاقش نباشی...تئوری یه جدیده...محصول مشترکه دلم
و مغزمه...که به زودی قراه اثبات یا نقض بشه...
هفته یه دیگه مثل الان قراره من آسمون باشم...آسمون تاریک
اما پر از خدا که داره منو میبره سمت خونه یه آرزوهام از همون
بچگیم!!!
نمیدونم چه جوری قراره مامان بابامو بغل کنم؟؟؟!!!!یا بچه ها
رو ...میشه فشارشون بدم رو سینم و بگم که نفسم به نفس
اونا بنده...؟؟؟؟!!!
یا شایدم اونا تو این همه مدت غریبه شدن؟؟؟!!!!آره؟؟؟واسه یه
همه یه این گردابه سواله که جرأته قدم برداشتن ندارم...
اما به هر حال من که نه اما دست قدرتمنده دنیا بود که منو
میکشونه سمت چیزی که حتی برای انجامش تردید دارم...
دارم دیگه کم کم زیپ چمدونا رو میبندم...من بالاخره میام!!!
اما با یه دنیا غصه و یه صندوق گنده دلتنگی واسه هادی .. که
هنوز قفل درش باز نشده... به زودی اشکم در میاد ...میدونم...
زندگی اینجا هم آرومه...منم آرومم...چیزی نمیتونه جلوی فکر
کردنمو بگیره....به اینکه از قرار خیلی خودمو جوون انگاشته بودم
و دیگران اینجوری نمیبینن....یا چه میدونم شایدم خیلی دارم رویا
میکنم دیگه!!!! به هر حال من برای همه یه ادما...حتی اونی که
حرفش درست نیست ارزش قائلم....شاید که حسی که دارم
به این روش سرایت کنه!!!! دنیا یه خورده قشنگتر میشه...
مهمونی یه امروزم هم تموم شد...اگه میشد هر روز از همین
مهمونیا راه مینداختم...دنیا خوشرنگتر هم میشه بعضی وقتا...
دلم برای همه تنگ میشه...
خاله!!! نمیدونم کجایی اما برات هر روز و هر شب ارزوی
سلامتی و خوشحالی میکنم...
خانوم گلِ آبی یه من..... دعا میکنم تو همه یه مراحل آسون و
سخت زندگیت روی سکوی شماره ۱ وایساده باشی...
بقیه هم منو دعا کنن .. به یاد همه هستم...
اگه کسی ناراحت شده بوده من ببخشید میگم...
بابت همه یه همدردیاتون هم باهام یه دنیا گلای خوشگل یاسمن
تقدیمتون...
تنها نبودم باهاتون...
خدا نگهدار همه باشه...
تا نمیدونم کِی....

