تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام  پُر کننده یه تنهایی هام...

نمیدونم این قصه چرا شروع شد و قراره نقطه یه پایانش کی گذاشته بشه

جلوی واژه یه آخرش؟!!!!

امتحان شاید!...شایدم لطف...لطفی که من به نظر ظرفیتشو نداشتم و رو

دل کردم ...خودمو اینقد زرنگ میدونستم که بتونم همه چی رو آخر سر جمع

و جور کنم و دفتر خاطرات این دوران رو هم ببندم و بزارم تو صندوقچه یه دلم

و بایگانی کنم تو انباری یه زندگیم...مثل همه یه روزای پشت سرم.....

اما انگار زیادی دلم خوش بود...شاید وقتی بهم میگن (هر بلایی سرت بیاد

حقته.. اینقده خریت میکنی و آخر سر میگی من بدشانسم).....بشنوم و

بخندم و جوابم این باشه که ( تو هر جور دوست داری فکر کن... برام مهم

نیست)

اما شاید بدترین  چیزی باشه که بیشنوم و تحمل وایسادن رو زانوهامو هم

نداشته باشم....

تجربه یه سنگینی بود.... شاید تلخ...شایدم نه.... اما من مزه یه لیمو شیرین

رو هیچ وقت دوست نداشتم!!!!!

دلم نمیخواد خودمو مسئول اذیت کردن کسی بدونم....حتی اگه قرار باشه

دروغ بگم...من خوب بلدم محبت کنم اما انگار زیاده روی کردم و باید  تقاس

پس بدم.....

خدای من ! کمکم کن حرفایی که میشنوم زمینم نزنن...

 

 

دنیا خانوم پیرتر شده...آرومتره...انگار  داره کتاب  بزرگ زندگیم رو با دست

راستش ورق میزنه... دنده یه چپش خواب رفته....

هوا داره سرد میشه اما کتاب ما رسیده به برگای صورتی....

کاسه یه امید من لبریزه و داره از توش گلبرگای سرخِ  انتظار  سرازیر

میشه...

شوقی نیست اما امید سرِ پا نگهم میداره....شوق هم قایم شده

پشت اَبرای نا باوری...

دلم میخواد این دفعه دیگه همه چی  تاریخی بشه....تاریخی که روش هرگز

خاک نگیره....

نمیدونم چرا همیشه من تو وقتای موعود میشم درویش و هیچی

نمیبینم..... روحم انگار  میره تعطیلات....

مطمئنم همون قدر که من خنده تا اسمون سر دادم و دلم خالی شد....تو  هم بیخوابی های خوشمزه ای رو تجربه کردی....شاید هم دورنگ تر از

من!!!!!!!

آرزوهای خوب خوب برات دارم....

خیلی وازه ها  پُر شدن پشت سدّ ِ زبونم...باید بنویسم... اما  نمیدونم

کی....

میام..

خدا نگهدار

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 16:40 |
بنام رئیس بهشت و جهنم!

بستنی و هندونه هم تو هوای گرم این شهر که امروز گرمترین شهر کشور بود  مزه نداره... پنکه هم خاموشه...

مال اینه که من نمیدونم چی دلم میخواد!!

سفر تموم شد...رفتنی گفته بودم شوقی نیست...فکر میکردم خل شدم و دلم هیچی نمیخواد...اما برگشتنی  دلم داشت ثانیه های ساعت فرودگاهو هل میداد واسه برگشتن!!!

خیلی چیزا دیدم....نمیدونم چی بگم...خوشحال باشم از اینکه دو مدل دنیای مختلف رو با چشام  میبینم یا غصه بخورم از خیلی چیزایی که دستم زور نداره درستشون کنه ...

حرفا خیلی مهربون بودن ....آدم دلش آب میفتاد که این همه صفا از زبون آدما داره تراوش میکنه و من این همه وقت تو حسرت شنیدن مونده بودم!

بوی میوه ها و غذا ها و چایی ها مست میکرد.... آب گرم سرعین و آش دوغ بعدش با قلیون و چایی میبردم تا آسمون شبی که پر ستاره باشه...باد یخ کنار دریاچه وسط تابستون داغ شهرای دیگه  لُپ هامو گل مینداخت...آفناب داغ ساحل دریای خزر رو ذخیره میکردم تو پوستم چون میدونستم بازم وداع تو راهه....بوی گلاب و کبوترا و شاپرکای امام رضا هم خوش نوشته شدن تو  یادداشتای ارشیو ذهنم...

آلبالو و لواشک و آب زرشکم رفتن تو غرفه های ترش مغزم و شدن چراغ چشمک زن آزاده یه شیکمو  که همه یه سفرش رو تو رستورانا و کافی شاپها گذروند....

خب...اینا جاهای خوشمزه....

بعضی چیزا خووب مونده تو ذهنم....مثل مردن یه پسر جوون تو مرکز شهر به خاطر فرار از ترس ماشین گشت به خاطر مدل لباسش!!!!

مردن ۵ تا جوون تو جاده به خاطر سرعت بالا جلوی چشای من که یکیشون فرداش قرار بود دوماد بشه....و لرزیدن من از ترسم وقتی مینشستم تو ماشین....

قلابی بودن  سکه یه طلا که یه زمانی من  کلی پول زبون بسته بابتش داده بودم و حالا یه سکه یه قرمز از آب در اومده بود و یه تومن هم نمی ارزید!!!!!

بچه هایی که با من بزرگ شده بودن و حالا داشتن تو خونشون به  خدمتکار هفتگیشون  دستور میدادن که اینجا رو هم پاک کن خوب پاک نشده!!!!

دلم نخواست جای هیچکدوم باشم...نه اونی که دستور میداد و نه اونی که پاک میکرد......

اینا رو نگفتم که کسی فکر کنه سالهاست از ایران رفتم یا تعصبم مرده....

نه...

توی دو ماه کم کم داشتم یاد میگرفتم موقع پیاده شدن از تاکسی دعوا کنم سر کرایه....منم همونی بودم که اونجا بزرگ شده بودم خب!

تو همه یه این لحظه های  خوش و بد....تو مهمونیا..خنده ها...دلتنگیام واسه هادی....لذت بردنام از بغل مردونه یه داداشام و نوازش خواهرم....دیدن بابام که همیشه از نگاه کردن بهش عشق کردم....  گریه هام سر خاک مامان بزرگ اینا و بیطاقتیم  ازدیدن خونه یه قدیمیشون......همه یه لحظه های عمرم تو سفر که داشت مثل برق بعضی وقتا رد میشد یه  زخم عمیق انگار تو قلبم  داشت میجوشید و همه یه روحمو میشکافت...نمیدونم چیه..... هنوزم هست...همیشه هست...

برگشتم...

فکر کنم ۱۵ روز یه خورده زیاد بود واسه اینکه به خودم بیام...البته هنوزم گیجم...

فهمیدم خدا بهشت و جهنمش همینجاست که اتفاق میفته...منی که از خوردن گیشنیز میرم  میچسبم به سقف که بگم  خدایا شکرت...دارم حالشو میبرم خب!!! وقتی هم که  اشکام سیل بشه و کاری از دستم بر نیاد میشه تلافی یه نمیدونم کدوم خنده...

پس اخرش که چی؟؟؟؟؟

اومدم دوباره خونه....شهر گرگای آرومی که  بی سر و صدا گوسفندایی مثل منو لت و پار میکنن....

نمیدونم این سنگ پای قزوین  رو کی چسبوند به روی ما که کم بیار هم نیستیم....!!!!!؟؟؟؟؟

به هر حال فعلا دارم  دست و پا شیکسته و به زور نوازشای راه دور محمد  روزای تپلم رو میگذرونم و جزغر زد ن کاری ندارم....

خدار و شکر!!! 

فرمالیته نیست ....

از ته دلم میگم....

من همه یه آدما رو زندگی کردم....آدمای  نیمه یه خوبه خدا رو....شایدم خورده شیشه دار....اما باورم نمیشه خورده شیشه رو من داشته باشم وقتی دور و برم  همشون تیغ به دستن!!!!

خوشحالم از نوشتنم .... هر چند ادبی نبود اما اعلام وجودی بود بس محض دل خودم و آزار چشمای دوستام....

خدانگهدار!

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 و ساعت 2:21 |
 

 

من نمیدونم چی بگم!!!!!!!!!

هیچی نمیدونم......

فقط ممکنه یه دفه منفجر بشم و تیکه تیکه بشم و بمیرم!!!!

فکر نکنم..........نه ................ تیکه هامو هم راحت نمیزارن.....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه نوزدهم مرداد 1386 و ساعت 13:54 |

 

 

بنام تو که دوری!!!

فرودگاه ایتالیا هرگز دوست داشتنی نبوده و الانم لحظه هاش با

اینکه نفس منو میخورن اما اصلا عقربه هاش نمیخوان به

خودشون تکون بدن....کف زمین پهن شدم و خدا رو شکر میکنم

که جوهری بود که بشه باهاش خودمو خالی کنم رو کاغذ....دلم

تنگ شده واسه خط خطی کردن ورقه های سفید!!!!

قراره مریض بشم!!! دارم چنگالای بیماری رو که هنوز دارن 

پوست تنم رو نوازش میکنن زیر سقف این فرودگاه حس

میکنم...سقف زشتی که کولرهاش همه یه زورشونو میزنن که

من بلرزم....

سردمه و همه یه درهای اینجا واسه حس آفتاب بسته...پنجره رو

پیدا کردم ...میشه سایه یه آفتابو اینجا شکار کرد....نشستم و

ازش خواستم که نگام کنه..........

حالا دیگه خسته شده و رفته ...اما دست باد سرد کولرم بهم

نمیرسه!!!....۱۰ ساعت  محکومه بستری یه آواره یه این فرودگاه

شدم و هیشکی نیست...همه نا اشنا!!!!!

نمیدونم چه حسی دارم؟!!!!گم شدم تو جستجوی احساس

واقعیم......اما واسه چی؟!...من که اصلا شناختن خودم دردی

ازم دوا نمیکنه.......

نمیدونم چرا نگرانم...مثل همه یه لحظه های شیرینی که ایران

گذروندم و چاشنیشون زهر تلخ نگرانی بود....مثل بچه ای که

میخواد چشم به دنیا باز کنه اشتیاق دیدن خونه رو دارم و مثل یه

گنجیشک لرزون  که تو دستای یه آدمیزاد گیر کرده

نگرانم.....واسه یه دوباره  دیدن خونه ....

و این فرودگاه لعنتی شده برزخ قبل از بهشت و جهنم من!!!!!

 

31 juillet  2007         

14:30

milan   malpensa

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 22:46 |