آسمون فشارش افتاده و دست و پاش یخ زده!!!
دیروز که گریه میکرد دیدم اشکاشم یخ زده بود.... از دل سنگش تگرگی
جانانه بیرون میزد و ابر بهارش یاد قرض و قوله هاش افتاده بود ....چه حال
خفنی به ما داد....از ترس چسبیده بودیم کف اتاق...که نکنه این آقای
آسمون دست راستشو از شانسمون بکشه رو سرِ ما!!!
واسه ما به خیر گذشت....اما خب..همه یه انگورا رو داغون کرده بود و در و
پنجره های بدشانستر از ما ها رو سوراخ سوراخ....
نمیدونم چش بوده...اما خب احتمالا دق دلی یه دعوا هاشو با دوست دختر
محترمش سرِ ما ها خالی کرد....طفلک خیلی هم احساساتی یه...این ابر
بهارشم شده سوژه ....تا بهش بگی بالا چشت ابرو ِ اشکای دم مشکشو
رو میکنه... اونم خفن...
حس خیلی جالبیه اینکه ببینی عروسک لُپ گلیت که یه روزی غذا تو دهنش میزاشتی و میبردیش جیش کنه...حالا اسمش بشه خانوم دانشجوی مهندسی!!!! خوشحالم...خیلی خوشحالم...![]()
من خوبم...نمیدونم به کدوم علتِ نامعلوم و کدوم منشأ انرژی یه
نامشخص...اما به عبارتی ضخیم شدم....یه چیزی تو مایه های کاکتوس!
لقمه های داغو اینقده تو دهنم میچرخونم که وقتی میرن پایین دیگه تا ته
دلمو نمیسوزونن!!!تکرارشون لذت بخشه....به هر حال من که کار بدی
نکردم...
در کل زندگی مزه یه زولبیای دم افطارو میده...
و دنیا شده باربی خانوم ...خوشگل و مهربون!!!
تا چشامو با زنگِ ساعت باز میکنم ۲ ثانیه نشده از جام پریدم و عین
فشفشه باید تا شب قدم رو برم...
خیلی خوبه...
اما خب !تو مترو و اتو بوس که میشینم و به عبارتی یه زنگ تفریح به این
ذهن محترم ارفاغ میکنم انگار میشه آهن ،و هر چی مشکل و درد و بدبختی
و همه یه غصه های همه یه عمرم میشن بُراده یه آهن و جذب مخِ وامونده
و خسته یه من!!!!حالا بیا و درستش کن...
ولی یکی یه چیز خوبی گفته که آویزه یه گوشم کردمش...
قَلَمتو بردار و بگو که این دردا
تو رو
آماده میکنه واسه یه فردا
آره! من با درد خراشیده شدم
و در عوض محکم و تراشیده شدم
اینکه چیزی نیست من دیدم از این بد تَراش
پلّه های ترقی یه واسَم هر خراش
بله! اگه اینجا هستم خواست خودشه...
دعا میکنم و دعا لازم دارم...قبول باشه....![]()





