تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

بنام صاحب حقیقی همه چیز!

 

دیگه دارم احساس پیری میکنم واقعا... وقتی خودمو تو اینه نگاه میکنم اگه یه خورده خوشگل جلوه کنم تازه یادم میفته که ۳۵ سالم نیست!!!!! ۲۶ سالمه....!!!

هر روز اون بیشتر قد میندازه و من خمیده تر میشم....خیلی دردناکه  تمرین جمله یه( همیشه مال من نیست و یه روز قراره بره....) توی ذهنم هر روز و هر لحظه....اما خب حقیقت تلخی یه که بالاخره اتفاق خواهد افتاد....باشد که بالاخره یه روز من احساس درد نکنم توی جای جای ِ وجدانم که من مامان خوبی نبودم!!!! نمیدونم چرا این احساس بد رو همیشه دارم......

امروزم که به قول دکترمون ۵ سال و ۸ ماه و ۱۸ روزش بود اومد گفت که من عاشق شدم....  غیر منتظره بود یه خورده...گفتم خب کیه؟؟؟اما میدونستم جوابشو...گفت کلارا... ...نمیدونستم چی بگم....میدونستم که از بچه های مدرسه یاد گرفته...چون خودش اصلا تو این جور مود ها نیست...اما خب زیادم خوشم نیومد...یا شاید این شکلی نشون دادم...چرت گفتم اما بهش گفتم الان وقتش نیست..هر موقع سیبیل در آوردی اون موقع  میتونی عاشق بشی الان خوب نیست این حرفا رو بزنی....اونم گفت که اصلا دوست نداره سیبیل در بیاره و هیچ وقت قرار نیست در بیاره و تکرار کرد که عاشق کلاراست...

خدا به خیر کنه...

الان دیگه واقعا پیر شدم...من یکی دیگه عشقو باید ببوسم بدم دست هادی...دیگه انگار خنده داره واسه من گفتن از عشق کوچولو و قصه یه قدیمی یه من و رمان ناتموم فاصله!!!!

خدای من ...همیشه ازت خواستم تو هر لحظه...بازم میخوام...همیشه سلامت و موفق و صالح و خوب حفظش کن....آمممممین...

 

منم خوبم...ملالی نیست جز دوری شما و همچنین خوشحالی از دوری شما....اصلا حوصله یه فک و فامیل و حرف و حدیث و چرت و پرت ندارم....شرمنده!

پاینده باشید....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه سی ام مهر 1386 و ساعت 23:40 |
بنام تنها امید!!

این چند روزه نمیدونم کدوم منبع نامعلومی داره همش یه سری نیرو از

خودش سمت من ساطع میکنه ..اما هر چی که هست  همچین جالب به

نظر نمیاد....نمیدونم اون روزی که دیگران پیش بینی کرده بون داره میرسه یا

چی..؟؟؟من نگرانم....این دفعه نگرانیم مثل همیشه نیست....آروم و

سرد...مثل کسی که میدونه قراره به زودی بمیره و واقعیت تلخ مرگ رو

قبول کرده و انتظار  داره لحظه به لحظه براش عادی میشه...محکوم

شدم...اما هنوز نمیدونم به کدوم مرگ؟!

همه چی درست بود...همه محاسباتم  خوب و کامل از آب در اومد...من

تنهایی تونستم...و دارم میتونم...

آروم آروم روزا رو مچاله میکنم و میندازم تو سطل زباله یه بزرگ

تاریخ...همیشه  اولین کسی بودم که طعم خوش  زحمت خودمو چشیدم و

اشک شادی  ریختم....همیشه شاهد معجزه های  بزرگ خدا بودم ...چه

اونایی که چشم انتظارشون بودم...چه اونایی که  غافلگیرم کردن و غرق

شادی.... همیشه سعی کردم درست عمل کنم با اینکه میدونستم همه یه

ادما که منم جزوشون بودم برای همه یه کارامون هر چند اشتباهای بزرگ

توجیه قانع کننده داریم...اما هیچ وقت نزاشتم دیر بشه و سعی کردم

درست رو طناب زمان قدم بردارم و تو درّه یه  زندگی سقوط نکنم.....و

همیشه  پیروز  به اون سر مسابقه برسم....

همه چی تو این چند ساله به اقتضای قدرت من و چیزایی که از گذشته تو

وجودم همراه داشتم به خوبی گذشت....قصه یه قشنگی بود و هنوزم ادامه

داره....دیگه  داره تبدیل به رمان میشه یا شایدم قصه های شهرزاد!

نمیدونم....

هنوز خستگی یه کارو دوست دارم با اینکه شاید کار ِ من نباشه....هنوزم از

اینکه کسی نیست بگه چیکار کنم  یا نکنم لذت میبرم...

اما...اما.....امااااا

با همه یه اینا...انگار یه چیزی  داره میگه  دیگه نمیتونم...یا شایدم

نمیخوام....شاید راست میگفتن...اخرش میرسم به خود کشی....اما  دارم

فکر میکنم اینکه نگران  پول نباشی و مطمئن باشی کسی قراره بیاره و  تو

مسئول نیستی و  کسی قرار نیست بازخواستت کنه وظیفتو خوب انجام

دادی یا نه میتونه حس لذت بخشی باشه....من  همش دارم به استعفا فکر

میکنم ...اما حتی برای استعفا هم انگار دیره....دیگه نمیخوام رئیس

باشم....میدونم ساخته هم نشدم برای سر خم کردن...

اصلا پس واسه چی درست شدم....؟؟؟؟؟!!!!

نمیدونم....گیج شدم....نمیدونم کدومش بهتره؟؟؟ اینکه آفتاب در نیومده پاتو

بزاری از خونه بیرون و  موقع غروبش بیای خونه و یه شله قلمکاری درست

کنی که از گشنگی نمیری حواستم باشه که یهو اسراف نشه و  برق و آب

زیاد مصرف نشه و اخر سر با فکر فردا و قرار مدارا  بری تو رخت خواب ....؟!

یا اینکه  تا لنگ ظهر بخوابی و بعدش  پاشی  با  طمئنینه یه غذای چرب و

نرم درست کنی که اصلا خریدشم خودت نکرده باشی و  لباسای خوشگل

تنت کنی و عطرای خوشگل بزنی و موزیک گوش کنی و شمع روشن کنی

و منتظر اونی باشی که قراره بیاد و شبم با فکر اینکه فردا شام چی درست

کنی بگیری بخوابی.....؟؟؟

نمیدونم ....هنوز نفهمیدم بعد این همه سال ،  که آزاده  واسه کدوم یکی از

اینا اومد که دنیای خدا رو تجربه کنه.....بدون شک یکی از اینا از اون یکی

بهتره...من نمیدونم کدومش....؟اما خسته شدم..نمیدونم از چی....از کار

کردن نیست....یه چیزی کمه...یه چیزی داره بد جوری منو

میخوره.....خوردنی که هرگز انگار قراره تموم نشم....

خدا رو دور میبینم...نگاهش رو تنم سنگینی میکنه...میدونم بزرگه....اما هنوز

شک دارم به اینکه دوسم داره یا نه.....

خدای من!تنهایی  سخته...نمیدونم چرا اینقد تلخ درستش کردی ...اینقدر

بده که میشه اسم جهنم روش گذاشت...بدتر از اون نمیدونم چرا هممون رو

محکوم کردی به تجربش....حتی بعد از مرگ!!!

کمکم کن...امتحانای دنیات سخت تر از امتحانای خودت شدن....صبرم زیاد

نیست با اینکه چاره ای ندارم جز صبر... کمکم کن بتونم از این آتیش هم

سالم رد بشم.....همه یه اشتیاقم  با اینکه از مرگ و پیری میترسم

دیدن آخر قصست.......

خدای من عمرم یه دونست و دیگه تکرار نمیشه...نزار آخر عمرم افسوسِ ا

شتباهم رو بخورم و اعتراف تلخ خودم رو قصه یه بچه های ِبچه هام کنم.....

دلم تنگ شده برای نوشتن...برای چرت و پرت گفتن....وا سه یه حرف

زدن....

کسی نیست....آدما خیلی تلخن...بودنشون برای خودشونه....نه برای من....

اونا بلدن چه جوری جهنم تنهاییشونو خنک کنن...اما من هنوز گم شدم بین

همه یه واژه های آشنا و نا آشنای گردابی که داره فروم میبره ....میچرخم و

سرگیجه حتی نمیزاره آیینه یه خودمو ببینم....

خدای من کمکم کن....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و هشتم مهر 1386 و ساعت 22:7 |
بنام تنها و بزرگترین امید!

 

خدای بزرگ من!

میدونی که من نمیدونم اون الان کجاست و چیکار میکنه؟!!!!

خودت میدونی و خودش....

خدای بزرگم!

هر جا که هست و هر  حالی که داره فقط میتونم بسپارمش دست خودت که بهترین امانتداری....

مراقبش باش و زودتر تحویل خودم بدش...

دعا کنین برام...حال درستی ندارم

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 20:27 |
 

بنام تنها امید....

همه یه عید فطر و آخر هفته رو  با تب و لرز و تنهاییش تو خونه و زیر لحاف گذروندم و طبق معمول غر و نق هامو حواله یه آسمون و گوشزد خدا کردم!!!

روحم سبز و آبی بود اما صورتم زرد  بود و چشمام قرمز...پوستم حرارت تنفس میکرد و  گلوم شخم زده شده بودهنوز  سر حال نیومدم!!!

اما امروز واجب شد بیام....محض پس گرفتن همه یه شکایتای روز عیدم که چرا تنهام گذاشته بود....

خدای من!!! با اینکه صدات در نمیاد اما خداییش حرف نداری!!!

فقط نمیدونم چرا همیشه یه خورده کارات دیر کرد داره

با همه یه اینا  که باز دارم پر رویی میکنم ...اما از ته ته دلم  شکرت میکنم...حتی اگه نمیتونم به این شیرینی های  خوشمزه یه خیلی با ارزش  لب بزنم...اما حتی نگاه کردنشون منو یاد تو میندازه و اینکه دوسم داری.....  

کادوی نسیما !

بابت کادوی قشنگ و خوشمزت ممنونم....

بابت  دوستایی مثل نسیما بیشتر ممنون...به قول خودشون شکراً....

حالمو خوب کن....

عید همه مبارک باشه... امیدوارم همتون روزای خوشمزه یه شیرینی رو گذرونده باشین...

برام دعا کنین...

خدا نگهدار.

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 22:23 |
 

 

من...در کمال ناباوری ِ خودم ، قبول شدم.

خدای من نمیدونم حتی چی بگم...خودت دیدی

فقط سرم پایینه بابت همه یه غر زدنام

شکر!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه هجدهم مهر 1386 و ساعت 15:33 |
خدای بزرگم!!!

قسمت میدم به همه یه لحظه های دشواری که دارم و تو خودت فقط عظمت و سنگینیشونو رو کمرم درک میکنی....

قسمت میدم به همه یه روح سبزم  که  شاهکار خودته و عشق کوچیکم  به خدای بزرگم....

خدای  صبورم!

قسمت میدم به دل بزرگم که خودت از بیصبریش خبر داری....

خدای مهربونم...که فقط خودت معنی یه التماسای شبونمو میدونی...

قسمت میدم به جایگاه همه یه اون آدمای توانات  پیش خودت که من حسودیشونو میکنم...

خدای من! قسمت میدم به همه یه بزرگی یه خودت که تو یک ثانیه میتونی همه یه  زندگیمو از جلوی چشمم بگذرونی....

کمکم کن که جز تو هیشکی نمیتونه.....

کمکم کن...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه شانزدهم مهر 1386 و ساعت 23:33 |
بنام خودش که میدونه!

 

شب و سکوتش با اینکه خیلی وقته با من و تنهایی هام عجین شده اما

هنوزم غریب و مرموزه ..نا اشنا و پیچیدست...نمیشه توصیفش کرد ..نمیشه

تشبیهش کرد ..نمیشه نزدیکش شد...و نمیشه ازش فاصله گرفت....بعضی

وقتا دوست داشتنی یه و بعضی وقتا ادمو مجبور میکنه بیصبرانه و بیقرار

چشم به عقربه های  سپیده بدوزن و انتظار ِ روز رو بکشن...بعضی  شبا

کوله بار حرف و عقده و درد دل و گریه و همدردی یه بی همدردم...بعضی

شبا آروم و خوشحال....بازم پر از حرف ...اما دلِ بی غمم رو دارم  که سراپا

گوش حرفامه...

امشب آرامش  برقراره..همه چی خوبه...صدای نفسهای  هادی که خوابه  و

بودنش تو خونه کنارم همه یه آرامش زندگی رو کامل میکنه.....سکوت

امشب لنزِ آبی به چشم داره و دریا رو کادو اورده...شب سیاه

نیست ..خاکستریش هم  پر از ابرای پاییزیه و بارون خنک تو کوله بارش

سنگینی میکنه...و سقف من که مثل کوه میمونه و پر شده از دعاهایی که

تو شبایی مثل امشب  نثار آسمون کردم و گیر کردن بهش و محکمترش

کردن...

من آرومم....یا حد اقل  سعی میکنم اینجوری نشون بدم...دنیا  خوب

میچرخه...اندازه یه همون ظرفیتی که من داشتم...امیدوارم شادی خودمو تو

آینه ببینم...چون کسی نیست که نشونش بدم...البته اگه موفق

بشم....نمیدونم چرا همش سعی میکنم فکر کنم که من موفق

میشم....اصلا دوست ندارم فکر کنم که قراره رفوزه بشم....من خیلی زحمت

کشیدم....حیفه اگه جا بمونم!!!!

هر روزی که به روز موعود نزدیکتر میشیم شبای منم سرد تر و لحظه هام

پر از زهر تلخ اضطراب میشه ...هیچ وقت این جور دلهره، دوست داشتنی

نبوده برام ...و بدتر از همه اینکه هرگز تجربش نکردم....وقتی دبیرستان بودم

موقع امتحان فیزیک حتی این همه متنفر نبودم از  درسی که قراره پس

بدم...و شب رو راحت میخوابیدم...چون میدونستم اندازه یه اون ۱۰ که لازم

دارم خوندم....اما الان یه هفتست من خواب ندارم...خدای من  اگه من این

امتحان لوس ِ سخت ِ مسخره رو پاس نکنم حتما مریض میشمباورتون

نمیشه اگه بگم امتحانش چه امتحانی یه ...اما اگر هم بگم حسابی بهم

میخندید!!!! پس بهتره دیگه چیزی نگم جز اینکه ازهمه بخوام برای روز

چاشنبه برام دعا کنن

تو خونه خبری نیست جز من و ظرفایی که سه روزه شسته نشدن...خونه

ای که یه هفتست جارو کشیده نشده.... بیرون خونه هم خبر مهمی که

اتفاق افتاده اینه که تیم ملی روگبی فرانسه توی جام جهانی به فینال رفته

و از عواقب این شادی بزرگ فقط گاز اشک آور و پلیسای ویژه و این چیزاش

نصیب ما شد....

خبر دیگه ای که من متاسف شدم از شنیدنش این بود که امروز صبح

شهبانوی ایران  خانوم فرح دیبا در پاریس درگذشت....امیدوارم شاد باشه

روحش....  ( که بعدا ها معلوم شد خالی بندی بوده... )

ذوق نوشتنم کور شده....شاید به خاطر همین استرس عجیب و بختک

واره....اما خب  مینویسم که قلم دستم کُند نشه لااقل...اما اگه دیگه پیدام

نشد چند وقتی بدونین و مطمئن باشین که امتحانو خراب کردم.

براتون عید خوشگلی پیشاپیش آرزو میکنم ...مبارک باشه.... و همیشه عید

و خوب و شیرین باشه....

خدا نگهدار هممون باشه...

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه پانزدهم مهر 1386 و ساعت 23:39 |
بنام خدای مقدس...

آروم نیستم...یه جا بند نیستم...تمرکز ندارم...ذهنم بیماری یه خلأ گرفته ...چیزی نمیاد...

زمان مرده...

ساعت کور شده..راهشو گم کرده...

آفتاب  غروبو نمیشناسه

و شب با همه قهر کرده...

موزیک هم مغزمو داغون میکنه و همه یه آجرای مُخمو میریزه و دیوارامو خراب میکنه....

دعای دم افطارم خالیم نمیکنه...

دلتنگ نیستم...

دلم یه چیزی میخواد که تجربه نکرده..اما این دفعه این چاردیواری یه دوست داشتنیم جوابگو نیست...

دارم میجوشم و اگه دریایی بود یه آن هم مکث نمیکردم و سیل میشدم...

خدای من !

چطور میتونی این همه دوران تنهایی رو تحمل کنی...

درد تو بیدرمون تر از درد ما هاست....

زورت زیاده...کمکم کن ...پریشونیم تلخ نیست..اما کمکم کن هدایتش کنم همون جوری  که من میخواد و میخواسته و تو خودت میدونی...

دعا میکنم هیش کی  از بوی بهشتی یه نون داغ محروم نباشه و خدا به من و زبونم نیرو بده که بتونم از پس تشکر بر بیاییم....

آمین

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 21:14 |
بنام تنها ناخدا!

هیچ فکر نمیکردم یه روز قرار باشه من زحمت بکشم و از زحمتی هم که

میکشم راضی باشم حتی...

همیشه تصورم این بود که قراره یه روز بالاخره دکتری، مهندسی  ،پاترونی

،خلاصه این رقم...کاره ای بشم و چپ و راست دستور بدم ...هیچ وقت به

پول فکر نکرده بودم...خیالم این بود که میاد...من نیستم که فکرشو

میکنم...من فقط خرجش میکنم...البته خب ! فکر نکنین خیلی بچه پولدار

بودم ..نه! پولی نبود...اما من حسرتی هم تو خودم حس نکرده بودم...

امروز همه چی فرق میکنه...من هنوز همون احساس پاترون بودنو دارم...تازه

دارم به این میرسم که یه کوه بزرگ غرور و خود خواهی رو از خودم ساختم

و حتی خودمم نمیتونم قله یه این لندهورو فتح کنم!!!

خیلی اتفاقا پیش اومد و داره میاد ..که زنگ خطر شاید باشن...که  اینقدرا

که فکر میکنی زورِت زیاد نیست...اما من هنوز باور نمیکنم...من میتونم و از

پس همه یه کارایی که دوست دارم بر میام...

من خودکشی نمیکنم...اینقده احمق نیستم که خودمو ندونسته از چاله تو

چاه منتقل کنم...اینجا اومدنی هم نمیدونستیم چه خبره...حالا واسه رفتن

هم هیچی نمیدونیم...عجله از قرار کار شیطونه...

امروز همه یه ترسی که شب همه یه جونمو فرا میگرفت و نمیزاشت

چشمام رو هم برن  رو قورت دادم و بالاخره به شب رسوندمش!خوب

بود...بدون هیچ اشتباهی و یه کوله بار تجربه و کلمه که ذخیره شدن تووم...

شاید تاول زدن دستام اذیتم نکنه! اما فکر اینکه من شاید قرار بود با نهایت

شیک و پیکی و ارایش انچنانی و عطر ای گرون و لباسای  خوشگل و با یه

عالمه ناز و پرستیژ حرف میزدم و برخورد میکردم...و حالا دارم با یه لباس

کثیف و یه زبونِ مسخره که همیشه ازش متنفر بودم دارم کارمو میکنم و

حرف میزنم  فشار بیاره بهم....اما خب روی هم اینقده خوشحالم که تا

بهشتم بخوام خدا رو شکر کنم بازم زبون و کلمه و روح کم میارم و شرمنده

یه خدا میشم مثل همیشه...

خدای من به خاطر همه یه من و همه یه اونایی که منو دوست دارن شکر...

قبول کن همه یه نیاز منو با خودت....

آمین

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه چهارم مهر 1386 و ساعت 23:33 |
بنام تنها توانا!

خسته شدم...از خستگی هم دیگه خسته شدم...دلم آرامش میخواد...اولین باره یه کاری رو که فکر میکردم میتونم بکنم نتونستم و هر چی به خودم فشار میارم همش همه چی آخر سر اشتباه ز آب در میاد...

قبلا ها فیزیکو که نمره نمیاوردم ناراحتی نداشت چون نه دوست داشتم نه اینکه اصلا مهم بود...اما نمیدونم چرا این امتحان کوفتی رو با اینکه فکر میکنم همه رو از حفظم موقع گرفتن جواب همیشه کلّم داغ میکنه و دلم نمیخواد دیگه ادامه بدم....تا حالا که اجبار بوده...اگه تا دو هفته دیگه شد که هیچی...اگه نه همه چی رو بیخیال میشم....من  نیستم...ای بی عرضه..خاک تو سرت

این چند وقته اینقد همه چی تکراری و بد بود که اشکم در اومد...نمیدونم این عذاب مال منه یا همه یه آدما مثل من محکومن؟!

وقتی کاری نیست و علّافم از بس تو خونه میمونم احساس پوسیدگی و پوچی میکنم...وقتی هر روز باید بدو بدو دنبال نون و اطلاعات و به عبارتی زندگی برم اخر سر کم میارو و باز خسته میشم ....و بازم پوچ که بالاخره آخرش که چی؟...چی قراره بشه .؟ کی قراره خوشبخت شه...اونی که باید، خوشبخت هست و داره عشق و حال دنیاشو میکنه...و بیچاره هایی مثل من فقط یا اینوری اند یا اون وری....

خسته ام و از فرط استرس خواب ندارم...چشام شده شکل قورباغه

خدای من کمکم کن...

من که اینقد شیکستنی نبودم...

چرا نفسم بند اومده...

بیا ببین چیکارم کردن

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه سوم مهر 1386 و ساعت 23:4 |