بنام تنها امید!!
این چند روزه نمیدونم کدوم منبع نامعلومی داره همش یه سری نیرو از
خودش سمت من ساطع میکنه ..اما هر چی که هست همچین جالب به
نظر نمیاد....نمیدونم اون روزی که دیگران پیش بینی کرده بون داره میرسه یا
چی..؟؟؟من نگرانم....این دفعه نگرانیم مثل همیشه نیست....آروم و
سرد...مثل کسی که میدونه قراره به زودی بمیره و واقعیت تلخ مرگ رو
قبول کرده و انتظار داره لحظه به لحظه براش عادی میشه...محکوم
شدم...اما هنوز نمیدونم به کدوم مرگ؟!
همه چی درست بود...همه محاسباتم خوب و کامل از آب در اومد...من
تنهایی تونستم...و دارم میتونم...
آروم آروم روزا رو مچاله میکنم و میندازم تو سطل زباله یه بزرگ
تاریخ...همیشه اولین کسی بودم که طعم خوش زحمت خودمو چشیدم و
اشک شادی ریختم....همیشه شاهد معجزه های بزرگ خدا بودم ...چه
اونایی که چشم انتظارشون بودم...چه اونایی که غافلگیرم کردن و غرق
شادی.... همیشه سعی کردم درست عمل کنم با اینکه میدونستم همه یه
ادما که منم جزوشون بودم برای همه یه کارامون هر چند اشتباهای بزرگ
توجیه قانع کننده داریم...اما هیچ وقت نزاشتم دیر بشه و سعی کردم
درست رو طناب زمان قدم بردارم و تو درّه یه زندگی سقوط نکنم.....و
همیشه پیروز به اون سر مسابقه برسم....
همه چی تو این چند ساله به اقتضای قدرت من و چیزایی که از گذشته تو
وجودم همراه داشتم به خوبی گذشت....قصه یه قشنگی بود و هنوزم ادامه
داره....دیگه داره تبدیل به رمان میشه یا شایدم قصه های شهرزاد!
نمیدونم....
هنوز خستگی یه کارو دوست دارم با اینکه شاید کار ِ من نباشه....هنوزم از
اینکه کسی نیست بگه چیکار کنم یا نکنم لذت میبرم...
اما...اما.....امااااا
با همه یه اینا...انگار یه چیزی داره میگه دیگه نمیتونم...یا شایدم
نمیخوام....شاید راست میگفتن...اخرش میرسم به خود کشی....اما دارم
فکر میکنم اینکه نگران پول نباشی و مطمئن باشی کسی قراره بیاره و تو
مسئول نیستی و کسی قرار نیست بازخواستت کنه وظیفتو خوب انجام
دادی یا نه میتونه حس لذت بخشی باشه....من همش دارم به استعفا فکر
میکنم ...اما حتی برای استعفا هم انگار دیره....دیگه نمیخوام رئیس
باشم....میدونم ساخته هم نشدم برای سر خم کردن...
اصلا پس واسه چی درست شدم....؟؟؟؟؟!!!!
نمیدونم....گیج شدم....نمیدونم کدومش بهتره؟؟؟ اینکه آفتاب در نیومده پاتو
بزاری از خونه بیرون و موقع غروبش بیای خونه و یه شله قلمکاری درست
کنی که از گشنگی نمیری حواستم باشه که یهو اسراف نشه و برق و آب
زیاد مصرف نشه و اخر سر با فکر فردا و قرار مدارا بری تو رخت خواب ....؟!
یا اینکه تا لنگ ظهر بخوابی و بعدش پاشی با طمئنینه یه غذای چرب و
نرم درست کنی که اصلا خریدشم خودت نکرده باشی و لباسای خوشگل
تنت کنی و عطرای خوشگل بزنی و موزیک گوش کنی و شمع روشن کنی
و منتظر اونی باشی که قراره بیاد و شبم با فکر اینکه فردا شام چی درست
کنی بگیری بخوابی.....؟؟؟
نمیدونم ....هنوز نفهمیدم بعد این همه سال ، که آزاده واسه کدوم یکی از
اینا اومد که دنیای خدا رو تجربه کنه.....بدون شک یکی از اینا از اون یکی
بهتره...من نمیدونم کدومش....؟اما خسته شدم..نمیدونم از چی....از کار
کردن نیست....یه چیزی کمه...یه چیزی داره بد جوری منو
میخوره.....خوردنی که هرگز انگار قراره تموم نشم....
خدا رو دور میبینم...نگاهش رو تنم سنگینی میکنه...میدونم بزرگه....اما هنوز
شک دارم به اینکه دوسم داره یا نه.....
خدای من!تنهایی سخته...نمیدونم چرا اینقد تلخ درستش کردی ...اینقدر
بده که میشه اسم جهنم روش گذاشت...بدتر از اون نمیدونم چرا هممون رو
محکوم کردی به تجربش....حتی بعد از مرگ!!!
کمکم کن...امتحانای دنیات سخت تر از امتحانای خودت شدن....صبرم زیاد
نیست با اینکه چاره ای ندارم جز صبر... کمکم کن بتونم از این آتیش هم
سالم رد بشم.....همه یه اشتیاقم با اینکه از مرگ و پیری میترسم
دیدن آخر قصست.......
خدای من عمرم یه دونست و دیگه تکرار نمیشه...نزار آخر عمرم افسوسِ ا
شتباهم رو بخورم و اعتراف تلخ خودم رو قصه یه بچه های ِبچه هام کنم.....
دلم تنگ شده برای نوشتن...برای چرت و پرت گفتن....وا سه یه حرف
زدن....
کسی نیست....آدما خیلی تلخن...بودنشون برای خودشونه....نه برای من....
اونا بلدن چه جوری جهنم تنهاییشونو خنک کنن...اما من هنوز گم شدم بین
همه یه واژه های آشنا و نا آشنای گردابی که داره فروم میبره ....میچرخم و
سرگیجه حتی نمیزاره آیینه یه خودمو ببینم....
خدای من کمکم کن....