وقت نوشتن نباشه شاید...
غذا رو گاز باشه ... تلویزیون روشن...هادی در حال خوردن مخ من و هی
کشیدن چونم و هی مامان مامان گفتن....
گرمای اتاق کلافه کنندست...
و پایان روز هنوز شب نشده خبر از چرت بودن روز میده....از این که اینقد
ناز نازی ام از خودم راضی نیستم...ای کاش در عین ناز نازی و زود رنج
بودن یه خورده پر روو هم بودم و میتونستم داد و بیداد کنم....
نمیدونم خوبه یا نه....اما همیشه آخرین جُملم اینه که اوکی، میسپارمشون
به خدا...خودش میدونه چیکار کنه...انگار که این خدا خان وکیل و وصیِّ به
تمام معنای من تووو آسمونه و قراره هر چی حق و حقوقِ به حق یا ناحق
دارم برام بگیره.....
اما خب بعضی وقتا میگم ای کاش زورم زیاد بود و میتونستم بزنم بشکونم
و بعدشم با کلی هندونه زیر بغلم تو خیابون راه برم که آره ه ه ه ه نفس
کـــِـــــــــــــــــــــــــــــــــــش....
حس خوبی بهم میده حتی تصورش...این نشون میده که من خیلی ترسو و
موش مُردم....لازم نیست بگید خودم فهمیدم....
حالم بهتره...هنوز گلوم میسوزه یه خورده...اما خب دیگه قرص اینا
تعطیل....
اما یه خبر جدید و بازم دردناک...اونم اینکه یه دندونی داره در میاد که این
یکی رو نمیدونم چه صیغه ای یه...درد میکنه..اینقده زیاده دردش ،که عَقلمو
هم درد میاره.....![]()
اما خب....
ماکارونی میخوریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
بفرمایین...
نوش جونمون و همین طور شما....
شب همگی به خیر.......![]()


