تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها امید...

وقت نوشتن نباشه شاید...

غذا رو گاز باشه ... تلویزیون روشن...هادی در حال خوردن مخ من و هی

کشیدن چونم و هی مامان مامان گفتن....

گرمای  اتاق کلافه کنندست...

و پایان  روز هنوز شب نشده خبر از  چرت بودن روز میده....از این که اینقد

ناز نازی ام از خودم راضی نیستم...ای کاش در عین ناز نازی  و زود رنج

بودن یه خورده پر روو هم بودم و میتونستم داد و بیداد کنم....

نمیدونم خوبه یا نه....اما همیشه آخرین جُملم اینه که اوکی، میسپارمشون

به خدا...خودش میدونه چیکار کنه...انگار که این خدا خان وکیل و وصیِّ به

تمام معنای من تووو آسمونه و قراره هر چی حق و حقوقِ به حق یا ناحق

دارم برام بگیره.....

اما خب بعضی وقتا  میگم ای کاش زورم زیاد بود و میتونستم بزنم بشکونم

و بعدشم با کلی هندونه زیر بغلم تو خیابون راه برم که آره ه ه ه ه  نفس

کـــِـــــــــــــــــــــــــــــــــــش....

حس خوبی بهم میده  حتی تصورش...این نشون میده که من خیلی ترسو و

موش مُردم....لازم نیست بگید خودم فهمیدم....

 

حالم بهتره...هنوز  گلوم میسوزه یه خورده...اما خب  دیگه قرص اینا

تعطیل....

اما یه خبر جدید و بازم دردناک...اونم اینکه  یه دندونی داره در میاد که این

یکی رو نمیدونم چه صیغه ای یه...درد میکنه..اینقده زیاده دردش ،که عَقلمو

هم درد میاره.....

اما خب....

ماکارونی میخوریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم   بفرمایین...

نوش جونمون و همین طور شما....

شب همگی به خیر.......

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه سی ام آبان 1386 و ساعت 21:34 |
بنام خودش...

من حالم بده...خیلی بد...به زور نفس میکشم...تازه  اون یه ذره هم  تا  ته وجودمو آتیش میزنه

اصلا خوب نیستم  دارم میمیرم......................................

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 0:32 |
بنام  بزرگترین چشمهای دنیا!

 

امروز خوابم میومد...خیلی....دلم نمیخواست از رخت خواب برم بیرون...چقد خوشمزست خوابی که دوسش داری...! اما خب  آزاده یه لگد نثارم کرد و انداختم بیرون ...منم شال و کلاه کردم و رفتم به نبرد یکی یکی یه انگشتای دنیا که الحق که از هر انگشتش هزار تا هنر میباره!!!!همه یه دخترای دم بخت ایرانو شرمنده فرمودنخلاصه اینکه راه آهنِ زندگی رو در پیش گرفتم و انگار هیچ قطاری اختراع نشده بود....راه رفتم و راه رفتم...اما ایستگاهی هم ندیدم....

رو بدی نبود...سعی میکنم عادی سپری کنم و زیاد به حساسیتای درون خودم توجه نکنم..چون فقط خودم اینجوری آسیب میبینم...در کل، کار به خیر گذشت و من راهی اولین کلاس درسم شدم...

استرس داشتم اما آروم  بودم...

جی پی، مرد خوبی یه...یه کارمند وظیفه شناس ...سر شار از انرژی و اتشفشان اعتماد به نفس ....یه الگوی حرفه ای....چقد تو همین جلسه اول آرزو کردم مثل اون باشم....

چیزای جالبی یاد گرفتم که مینویسم تا یادم بمونن....

مهمترین ... و تقریبا همه یه اون چیزی که لازم دارم نگاهه...چشم...تا میتونی دور تر رو نگاه کن...نگاهت  از دور جدا نشه ....تو یه ثانیه باید نزدیکو نگاه کنی و دوباره برگردونی نگاهت رو به دور....چه نکته یه جالبی بود  و من واقعا حقیقت این نکته رو عملا حس کردم....

باید به من بگی تو... شما نمیگی...اینم جزو درس بود و من باید حواسمو جمع میکردم به  یه مرد ۲۰ سال بزرگتر از خودم بگم  ، هی؟ چطوری جی پی؟؟؟؟

و اینکه میتونم  فرمونم رو  نُه و ربع بگیرم یا دَه و دَه...که اولی  ترجیحا بهتره...

چقد خوب حرف میزد...انگار که قراره بهترین بشم...و من ساخته شدم واسه بهترین شدن و بهترین بودن....

نمیدونم  دفعه یه دیگه چطور خواهد بود...اما دعا میکنم  آزاده یه پوست دیگه پاره کنه و  دوباره یه سری جدید از  تاریخ زندگیش رو ورق بزنه....

خوشحالم و خوب...

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 23:27 |
 

گربه های زخمی من!

امروز شنبست...یه شنبه یه معمولی که همیشه تنهایی ِ منو نفس میکشه

و میدونه کسی نیست و آروم و با طمئنینه  جاشو میده به فردا....

همه چی ساکته...قالی کف اتاق صافه و کش و قوس نمیاد و

نمیرقصه...خیالِ پرواز نداره...تخت خواب  کج و کوله نیست صدا  نمیده...جیر

جیرشو نمیشنوم...ساعت رو دیواره و تو فضای اتاق نمیچرخه...گشت و گذار

خستش کرده فقط داره خودشو میخوره و هی دور خودش میچرخه.....تابلو

ها هم به دیوارن و دنباله بازی  نمیکنن...گربه های مجسمه هم مثل

همیشه همدیگه رو بغل کردن و نمیدونم کدوم غروبو تماشا

میکنن؟!....لباسا و اسباب بازیا تو کمد رفتن و درای کمدا بستست..شیر ِ آب

چیکه نمیکنه...ظرفای کثیف جیغ نمیکشن و فعلا دلشون حموم

نمیخواد....حتی یخچال دیگه صدای اتوماتش در نمیاد...انگار بچه های حیاط

هم خواب موندن امروز ...من  تکون نمیخورم...دراز کشیدم ..چشمامو که باز

میکنم همه یه این سکوتو میبینم و میشنوم و میخورم و بو میکشم و

لمسش میکنم....حتی  تنم هم لالمونی گرفته...خواب انگار منو با همه یه

دور و برم کشته بود...یه دفعه  صدا رو میشنوم ...یکی داره میگه:

 چه کسی خواهد دید مُردنم را بی تو...

                         گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید....

 

چقدر صدا  آشناست...یادم میفته که من عاشق این صِدام...بلند میشم...همه یه

اون آرامش تلخ میاد به نوک انگشتام و انتظارِ فوران میکشن...و من خودمو

اینجا پیدا میکنم...و تا آسمون ،هاااااااااااااااا  میکنم باز دمِ زشت و بد مزه یه

شنبه یه معمولی یه هفته رو....

لبخندم رو ظبط میکنم و امضاش میکنم  پایین نوشته یه خوبم....و میرم که

صدای کتری رو واسه یه چایی یه داغ در بیارم!!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 19:10 |
بنام تنها خووووووووووب...

من، تو این لحظه یه خوب،به خوده خودم...به آزاده، افتخار میکنم....خودمو 

اینقده سبز و سرخ میبینم که بهترینای دنیا،(اونایی که به چشم بقیه

میدرخشن...)دارن واسه یه من میجنگن و دیوار محکم حفاظت از من

شدن....

دوستون دارم بهترینای من

شب همگی خوشگل و خاکستری و آروم....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 23:21 |
بنام تنها بزرگ!

تنبلیم میاد خونمونو تمیز کنم...نمیدونم چرا...؟!!! همیشه وقتی حسش میاد

این کارو میکنم و بعدش کلی حال میکنم از  دیدن همه چی...اما این دفعه

اصلا انگار قرار نیست حسش بیاد...

فکر کنم تعطیلات فردا به خاطر هالو وینه....یادم نبود یه خورده خوراکی برای

بچه ها بگیرم که  خجالت نکشم وقتی میان دم در....اشکالی نداره...امسالم

مثل سالای دیگه!!!!

نمیدونم چی قراره به سرمون بیاد...اما نمیتونم  فکرشو از خودم دور کنم....

چقد دلم میخواد یکی بیاد بهم گوشزد کنه وظیفه ای رو که  مال منه و انجام

نمیدمش ...شاید  سوژه ای باشه واسه تلاش کردن و انجام دادن اون

وظیفه به بهترین نحوش....

و خیلی روووو میخواد ...بدهکاری که به طلبکارش بگه برو به وکیلت بگو که 

از من هیچی طلب نداری....چه ریلکس!!!!عجب دنیای  با صفای  بی

ریائی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و من چه موجود فرشته خویی!!!!!!

من قبلا ها فکر میکردم ترسو ام که  نمیتونم حقمو بگیرم...حالا  فهمیدم که

ترسو نیستم...با آدمای احمقی طرفم که جواب دادن حتی به جمله های

احمقانشون برام بیهوده به نظر میاد...و نگران حق هم دیگه نیستم.....زیاد

هم صبر لازم نداره دیدن دست گنده یه خدا بالای سرت...من هیچی

نمیگم....آخه  نمیتونم اون چیزی رو که میخوام با جمله های حتی ساده

برسونم!!!!فقط میدونم نگران نیستم....فردا مال من اگه نباشه مال اونی که

میخواد منو چنگ بزنه هم نیست....پس نمیترسم...چون اصلا فردا از لحظه یه

طلوعش مال منه  تا  شب ِ حتی بدون ستاره یه سیاهش ...و من از

سیاهی هم آرامش خواهم گرفت...

دنیا ایرادش فقط اینه که یا خیلی شوره یا خیلی بی نمک!!!

خستگی عادتم شده.....و بعضی وقتا یادم میره غذا  بخورم ...اما خوب

خوشحالم و حالا میدونم که بعضی وقتا پول هم میتونه خوب باشه...میتونه

امید بده به آدم واسه  دیدن فردا.....!!!!

ozlam هم اومد و رفتیم دیدیمش....و من همیشه در فکر این خواهم ماند

که  اگر بعد از عمری با عشق  زندگی کردن،دروغی که این عشق رو پایه

گذاشته بود رووو بشه چه  اتفاقایی ممکنه بیفته؟!!!

همه یه قدمها به سمت فرداست و  در حال لِه کردن دیروز....و من از این

همه فعالیت خوشحالم و پوست میندازم....

زمستون! خوش اومدی...امیدوارم قدَمت خوش یمن باشه و منو جوون نگه

داری....

خدانگهدارمون باشه

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 21:21 |
بنام صاحب زمان....

    

 

 

 

وقتی غذا سرد بشه از دهن میفته....

البته محض توجیه باید بگم از وقتی ماکرو  هست کسی نگران از دهن افتادن غذا نیست....

اما  حرف مهم تر از ایناست....جریان اینه که من یادم رفت که تولد باجی جانِ مهربونِ ماهِ عزیز ِجیگر طلامه....و حالا هیچی گیرم نمیاد که یه تولدت مبارکِ داغ و دهن سوز تحویلش بدم....

 تازه بد تر از همه یه اینا باجیم واسه تولد من چه سنگ تمومی گذاشته بود...مگه یادم میره؟!!!!

عجب من بدم

 

اما خب  با همه یه اینا آدما همیشه میتونن با یه جمله یه کوتاهشون  دنیا رو بترکونن...و من جمله که نه...از تو سرزمینِ طلایی یه عشق و محبت  دلم اندازه یه یه دیوار چین براش ابریشم آرزو های خوب و دوستت دارم های رنگارنگ لطیف و الماسای گرون ِ عشق و بوس بهش کادو میکنم ....تیتر بزرگ این کاروانِ دور و دراز دلم اینه:

 

تولدت مبارک گل آبی ...

امیدوارم همه یه روزای عمرت اولین باشی و بهترین و همیشه پات رو اولین پلّه باشه....

با سلامتی ...خوشحالی...خوشبختی....شادی....

 

منم دلم برات تنگ شده...شاید مثل خانوم مهندس نباشم اما سرم یه خورده شلوغه...اما خودت میبینی  سلام کردن یادم نمیره....شاید حتی یه لبخند کوچیک....

تولدت مبارک دوست خوب کوچیکم

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه پنجم آبان 1386 و ساعت 20:4 |