بنام خدای من و همه...
خب...زندگی داره به بدترین نحو ممکنش به بطالت میگذره... و منم که
ناراضی از کاری که میکنم....
نمیدونم کی قراره آدم شم.... اصلا شایدم نشدم... کسی چه
میدونه...شایدم همین شکلی بالاخره مرغ خوشگل سعادت اومد نشست
رو شونه یه مااااا... والا من که از کارای اوس کریم سر در نمیارم...
حالا اینا که به کنار....یه چیز جدید شنیدم.... اونم این بود...
وقتی پرسیدم که چرا خدا همون اولش این جناب ابلیس محترمو نترکوند و
آدم و زن بی ادب حرف گوش نکنشو از بیخ از دنیا و بهشتش ریشه کن نکرد.....؟!!!!!
جواب دادن که.... این جریانا همه در حضور همه یه فرشته ها و موجودات
دیگه در حال وقوع بود.... و اگر خدا خان این کارو میکرد یه علامت سوال
گنده میرفت تو کله های این فرشته های طفلکی که البته به عبارتی گفته
میشه کلّه ملّه تعطیله خب...
آخه یارو ابلیسه شایستگی خدا رو جلو همه برد زیر سوال خب....حالا بیا درستش کن!!!!!!
ما که چیزی نفهمیدیم و نخواهیم فهمید فکر کنم....
خیلی بده به نقطه ای برسی که دیگه همه چی حتی خدا و شکر
کردنشم برات عادی شده باشه...
باهاش قهر میکنم اما وقتی میخورم...وقتی حال میکنم... وقتی آسمونو ماهو
میبینم... یادم میره نگم خدایا شکرت...
نمیدونم این عادت شده یا از بس من خوبم این اتفاقا میفته؟!!!!!
اما خب چه فایده؟ دیگه حتی نمیدونم چی از دنیا میخوام.... همه چی
چرته.... انگار میدونم همه یه حقیقتا رو....
نکنه ما هم تعطیل شدیم رفت؟!!!! آره اووووووستا؟
نمیدونم چرا من اینحوریم....شایدم بیمارم....بیماری ای که حتی نمیشه
بابتش پیش دکتر رفت...شایدم فقط خوره یه تنهایی یه که مثل زالو داره
خون مخم رو میکشه....
آخه کسی رو هم نمیخوام پیشم باشه....
بابا!!! اخه پس من چی میخوام....اصلا دردم چیه؟؟؟؟ خودمو هم
نمیخوام....من چی میخوام؟؟؟؟
والا اگه کسی فهمید میتونه نظرشو بگه...شایدم پیدا کردم اون چیزی رو
که باید دنبالش باشم....
تا حالا فکر نکرده بودم ممکنه یه چیز خوشگل تحریک کننده که تا حالا بهش
فکر نکرده بودم....به طرز تصادفی و عمیقی جلوی چشمام و حسم قرار
بگیره و ممکنه که من احساس خوبی داشته باشم...
تجربه یه خوب و دردناکی بود....
چون من از همه یه دنیا و قشنگی هاش دورم...حتی نمیتونم لذت یه کافه
خوردن با کسی که دوست دارمو احساس کنم.... چه برسه به لمس بازو
های قویِ یک مرد!!!!!!!!!و این درد دیگه منو نمیسوزونه...چون لمث
شدم....!!!!!!
شب مسخره یه بیمزه یه سیاهی یه....
با اینکه همش حرف زدم و حرف زدم و وراجی کردم و دنیا رو تکون
دادم....اما اخرش رسید به اینجا که خودم فقط دارم صدای غر زدنامو
میشنوم....
چه شب تلخی....
وای...
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت
3:20 |