تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

 

خدای همه!!!

قسمت میدم به همه یه  هست و نیست که خودت میدونی.....

هرگز اون حسی رو که امروز تجربش کردم رو تکرارش نکن...امیدوارم جهنمی رو که آماده کردی واسمون، رو  نبینم...

دلم نمیخواد دیگه با تعارف یه دستمال کاغذی تو مترو قطره یه اشکم سیل بشه.....

خدای همه! به همه یه اونایی که صدات کردن گوش کن...منم گوش کن....

خواهش میــــــــــــــــــــــــــکنم........

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 و ساعت 22:38 |
بنام اونی که خودش میدونه!

من و زندگیم هم  چندیست گم شده بین موجهای بزرگ و سهمگین دنیا و

خودم هم نمیتونم پیداش کنم...

روزگارم البته بد نیست...تیکه نانی دارم که میشه تیلیتش کرد با آب گوشتی

و دَمت گرمی به اوس کریم گفت....

سرمای هوا  صورت داغم رو مثل آدامس میجَوه و تا ته وجودم رو یخبندون

میکنه...وای که  دیگه لافِ دختر  سبلان بودن هم نمیزنم....

داشتم میگفتم که من و زندگیم هم گم شده...چند وقتی یه نمیتونم نه

خودم نه حواسم و نه چیزای دیگه رو جمع و جور کنم و حساب همه چی از

دستم در رفته....

کار که تعطیل شد...  درسم هم که فعلا به خاطر رفتن ژی پِه اِستوپ شد...

تازه، فیلمی داشتم با یاروی مستی که نصف شبی یادش افتاده بود که

سلام کردن سلامتی میاره!!!!!.

روابط  خانوادگی  تقریبا به زیر صفر رسید و به قول خوشون منو کنار

گذاشتن... خلاصه که نخِ آزاده و روابطش گره های کوری خورد و بعدشم

مجبور شد با دندون بکّندِش ...

 

هادی بزرگ شد....آزاده خمیده تر....

 و دنیا هم عین زالو خون همه رو مکید و فربه تر شد....

خدای قهر کرده و نا امید شده از آزاده هم  بیشتر بال کشید و دورتر شد..

 دیگه سوژه ای حتی ندارم واسه  فکر کردن یا نوشتن....اگه هم باشه مثل

گنجیشک یه دفعه ای پر میکشه و گم میشه....

حتی بیت آخر شعرمو هم گم کردم...پیداش نمیکنم.... انگار سالهاست که

دنبالش میگرم......!!!!

نمیدونم از بدبختی گله کنم یا از معمولی بودن دنیا شاکی باشم...آخه پس

چی کم بوده؟؟؟؟؟

نگران هادی ام که پنشنبه میخواد با لوزه هاش خدافظی کنه....

مسافر عزیزم!!! نمیدونم  دو باره باز کِی قراره سرزده چشمامو نورانی

کنی.....اما کاسه یه آب و قرآنم همیشه وقتی که میری همراه دعاهای

سلامتی و شادی و خوشحالیت دستمه...مراقب خودت باش....

 

 

مخلصم!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 و ساعت 23:41 |
 

 

 

 

 

خب...اینم این خانوم خوشگله یه خوش شانس ما که از امروز  یه روز دیگه یه دنیا رو شروع میکنه... به عبارتی  همه یه آرزوهاش برآورده شدن....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه هجدهم آذر 1386 و ساعت 16:6 |
 

خب...

وقتی هم که باور کنی خوش شانسی و تو آسمون خیالِ خوش و تلقینا و

باورایِ الکی خوش نعشه باشی... یه دفعه عین کارتون تام و جری  از اون

بالا با کله فرو میری شونصد متر تو قعر زمین....

همین امروز صبح تو راه  کلاس فکر میکردم که چقد من خوش شانسم که

آدمی مثل اون استاد من شده.... والّا هنوز رویام خیس بود وقتی رسیدم

سر کلاس... صدام کرد و گفت که میخواد حرف بزنیم...به ذهنم هم

نمیرسید که میخواد بگه بالکل داره خدافظی میکنه از اونجا...

هیچ و قت اینقده بچه نشده بودم اما  زدم زیر گریه...بدبخت  فکر کرد گناه

بزرگی مرتکب شده...اما خب من خیلی  بچه شدم تو اون لحظه...

نمیدونم! گریم بابت   بخار شدن رویای خیس و سبزم بود  که اثبات میکرد

نباید دیگه رویا ببافم...یا اینکه واقعا عاشق اون شده بودم....

اون خیلی  بزرگه....هنوز نمیتونم فکرشو بکنم که از دست دادمش....اما

خب خدا رو شکر که تقصیر من نبوده و بهتر اینکه  همه چی باید سر جای

خودش باشه و به قول خودش اونجا جاش نبود....از همون اوّلشم میشد

تشخیص داد جاش  بیخ گوش هواپیمای  A380  .... نه بغل دست من!!!!!!

یه هر حال اون رفتنی شد و این اتفاق دردناکترین حادثه یه عمر من بود

شاید.... از همه لحاظ....

دیگه انرژی ای واسه ادامه ندارم...و فکر نکنم با اوستای جدید بتونم راااه

بیام.... خدا کنه بتونم حس غریبگی مرموزی رو که دارم ازش قایم

کنم....چون این شکلی هیچی ازش یاد نخواهم گرفت...

هنوزم باورم نمیشه... ای  کاش  اینجوری نمی شد.. خیلی غصه

میخورم...خیلی......

هیچی دیگه نمیتونم بهت بگم!!!  ای اونی که اون بالایی و داری جومانجی بازی میکنی با من.... آفّرین بهت.....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه شانزدهم آذر 1386 و ساعت 0:1 |
 

نمیدونستم یه  روزی قراره واسه لحظه ای که مدتها بود ثانیه ها رو بابتش هول میدادم  اشک بریزم...و نخوام اون روز برسه...

خدای بزرگ...نمیدونم چرا همیشه چیزایی رو که باید بدی  اونقدر دیر میدی که دیگه جای خوشحالی براشون نمیمونه و چیزایی رو که نباید بگیری اینقده زود میگیری که  اندازه یه یه عمر میشه براشون اشک ریخت و زجّه زد....

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد....چرا که دنبال یه راه حلی میگردم واسه اینکه خودمو راحت کنم و شاید بشه یه نفس خنکی قورت بدم و بدون اینکه بمیرم یه لحظه یه خوب دنیا رو تجربه کنم......

خدای آسمونای سیاه و بی ستاره! کجایی که یه عالمه ازت گله دارم و بازم شاکی که چرا ساکتی ؟!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 و ساعت 1:19 |
مثل همیشه به نام خدا.....

 

غصه میخورم.....آروم نیستم...دوباره کابوسای شبونه و  روح آشفتمو تو جلد خودم دارم  که نمیشه با هیچی آرومش کرد....حتی با عشق و رد پای تکراریش...

زندگی باز داره گلومو فشار میده و نفسمو بندآورده....چشام داره سیاهی میره و  دارم همه یه زندگیمو از اول تا حالاشو تو هر لحظه صد بار مرور میکنم...

حالا دیگه باورم شده که منو بیخیال شده...دیگه ولم کرده  که سر خود بشم... دیگه اصلا نمیگه چیکار کنم  چیکار نکنم....

هر از چند گاهی هم با این امتحانای تکراری مسخره حال منو میگیره ...با اینکه میدونه شاگرد خوبی نبودم هیچ وقت بازم  به قول خودش تا بیخ خرخره قراره ما رو بکنه تو آتیش جهنمش...

نمیدونم چی از جون من میخوان....

آدما...دنیا.....زندگی....آسمون.....همه یه هستی و هر چی که توشه...اسم منو تو روزنامه یه  اونایی که سرشون پایینه دیدن و امادن که تف و نفرینشونو نثارم کنن....

نمیدونم چند تا از شما ها نفس میکشه و میخنده چون که مجبوره...شاید بفهمه من چی میگم...

ای کاش میشد خندید و فهمید که این خنده  ارزشش خیلی زیاده....

دلم اینقد گرفته که میتونم رکورد سکوت و اشک دنیا رو تو ۲ ثانیه مال خودم کنم....

من بازم تو فکر بد شدنم....دنیا خودش داره با صورت کریهش آروم آوم منو اهلیِ خودش میکنه....قبلا ها بعضی وقتا احساس لذت میکردم وقتی حرف محبت و دوستی میشد....اما گذشت...حالا دیگه منم حیوون شدم و یادم میمونه که هیچ موجودی روی زمین قابل اعتماد نیست حتی خودم...چون اولین کسی که همیشه خیانت میکنه خودم  به خودمم....

 دیگه از عشق و  آسمون آبی و نشونه های آسمونی خبری نیست و  حالم ازشون به هم میخوره....

 

نگرانم.... نگران فردا... نگران خودم نه...مرگ رو بیصبرانه مشتاقم...نگران هادی... چی میخواد به سرش بیاد....من خیلی زحمت کشیدم اما...یادش ندادم پشت سرم برام زبون در بیاره یا هر چی بگم  بهم بگه نمیخوام نمیخوام....

کمکم کن  ای اونی که میشنوی و  میخوای که بشنوی....

قراره عملش کنیم یه ماه دیگه واسه لوزه هاش...دلم  از همین حالا عین سیر و سرکه و ایناست...

دعام کنین من  که خودم  دیگه مطرود شدم....

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه هشتم آذر 1386 و ساعت 1:22 |
بنام خدای من و همه...

خب...زندگی داره  به بدترین  نحو ممکنش به بطالت میگذره... و منم که 

ناراضی از کاری که میکنم....

نمیدونم کی قراره آدم شم.... اصلا شایدم نشدم... کسی چه

میدونه...شایدم همین شکلی بالاخره  مرغ خوشگل سعادت اومد نشست

رو شونه یه مااااا... والا من که از کارای اوس کریم سر در نمیارم...

حالا  اینا که به کنار....یه چیز جدید شنیدم.... اونم این بود...

وقتی پرسیدم که چرا خدا همون اولش این جناب ابلیس محترمو  نترکوند  و

آدم و زن بی ادب حرف گوش نکنشو از بیخ از دنیا و بهشتش  ریشه کن نکرد.....؟!!!!!

جواب دادن که.... این جریانا همه در حضور همه یه  فرشته ها و موجودات

دیگه در حال وقوع بود.... و اگر خدا خان این کارو میکرد یه علامت  سوال

گنده میرفت تو کله های  این فرشته های طفلکی که البته به عبارتی گفته

میشه کلّه ملّه تعطیله خب...

آخه یارو ابلیسه شایستگی خدا رو  جلو همه برد زیر سوال خب....حالا بیا درستش کن!!!!!!

ما که چیزی نفهمیدیم و نخواهیم فهمید فکر کنم....

خیلی  بده به نقطه ای برسی که دیگه همه چی حتی خدا و شکر

کردنشم برات عادی شده باشه...

باهاش قهر میکنم اما وقتی میخورم...وقتی حال میکنم... وقتی آسمونو ماهو

میبینم... یادم میره نگم خدایا شکرت...

نمیدونم این عادت شده یا از بس من خوبم این اتفاقا میفته؟!!!!!

اما خب چه فایده؟  دیگه حتی نمیدونم چی از دنیا  میخوام.... همه چی

چرته.... انگار میدونم همه یه حقیقتا رو....

نکنه ما هم تعطیل شدیم رفت؟!!!! آره اووووووستا؟

نمیدونم چرا من اینحوریم....شایدم بیمارم....بیماری ای که حتی نمیشه

بابتش پیش دکتر رفت...شایدم فقط  خوره یه تنهایی یه که  مثل زالو داره

خون مخم رو میکشه....

آخه کسی رو هم نمیخوام پیشم باشه....

بابا!!! اخه پس من چی میخوام....اصلا دردم چیه؟؟؟؟ خودمو هم

نمیخوام....من چی میخوام؟؟؟؟

والا اگه کسی فهمید میتونه  نظرشو بگه...شایدم  پیدا کردم اون چیزی رو

که باید دنبالش باشم....

تا حالا فکر نکرده بودم ممکنه یه چیز خوشگل تحریک کننده که تا حالا بهش

فکر نکرده بودم....به طرز تصادفی و  عمیقی جلوی چشمام و حسم قرار

بگیره و ممکنه که  من احساس خوبی داشته باشم...

تجربه یه  خوب و دردناکی  بود....

چون من از همه یه دنیا و قشنگی هاش دورم...حتی نمیتونم لذت یه کافه

خوردن با کسی که دوست دارمو  احساس کنم....  چه برسه به لمس بازو

های قویِ یک مرد!!!!!!!!!و این درد دیگه منو نمیسوزونه...چون  لمث

شدم....!!!!!!

شب مسخره یه  بیمزه یه  سیاهی یه....

با اینکه همش حرف زدم و حرف زدم و  وراجی کردم و  دنیا رو تکون

دادم....اما اخرش رسید به اینجا که خودم فقط دارم صدای غر زدنامو

میشنوم....

چه شب  تلخی....

وای...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه چهارم آذر 1386 و ساعت 3:20 |