بنام تنها امید...
من خوبم...دلم نیومد همه یه اونایی که دوسشون دارم بخونن و نگران
بشن...همه یه آدما یه لحظه خوبن و لحظه یه بعدش شاید بد باشن.... من
الان خوبم...عادی... نه گریه ای هست و نه خنده ای....البته ناشکری هم
نکنم که فعلا تلنگری نیست واسه پرت شدن ته دره یه جهنم....نگرانم
نباشید که زندگی مزه یه ملسشو داره بهم میچشونه...
عمل گلوی هادی موکول شد به یه روز دیگه..چون درست دو روز قبل ِ روزِ
عمل مریض شد...اینطوری خواست، اوس کریم ..قربونش برم...راضی ایم به
خواست تو و جیکمون در نمیاد خب...
خودم هم اولین کلاسمو با اوستای جدید پاس کردم و کلی بد به حالم
شد..البته واضح و مبرهن بود که قراره اینجوری بشه... به هر حال هدف چیز
دیگریست و باید رفت تا رسید...منم دارم میرم خب... اینم از این!!!!
یادم رفت امسال سالگرد سزار رو...روزا رو یادم میره...منو ببخش امپراطور
بزرگ...پیشت سرم پایینه... برای روح بزرگش یه سوره یه حمد هدیه میکنیم
که خاک زیر پامونو مدیونش هستیم....

این روزای سال نو رو دوست دارم ..حال و هوای جالبی داره..هوا سرده اما
همه گرم
...همه جا خوشگله...مثل کارخونه یه بزرگ خدا تو بهشت
میمونه که توش همه دارن میسازن واسه خوشحالی ... من هر وقت
چراغونی های درختای بزرگ شهر رو میبینم همش فکر میکنم اونایی که اینا
رو وصل میکنن چه جور آدمایی هستن...اصلا کارشونو دوست دارن؟؟؟هنوز
نمیدونم جواب رو!!!!
اما خب همیشه با خاموش روشن شدن چراغای رنگارنگ ذوق کردم و
کلی خوش به حالم شده و چشای منم برق زده...اونم چه برقای رنگارنگی

این در کل ثابت میکنه که من در حال حاضر حالم خوبه....
روزانه و شبانه شاید
یه عالمه از آدمای دنیا که با هم یه عمر زندگی با
گفتن ِ دوستت دارم و عشقمی، گذروندن.. تصمیم میگیرن که با هم
خدافظی کنن..حالا به اِن عدد دلیلای مختلف... که فکر میکنم ۹۰ درصد به
طرز دردناکی جدا میشن....اما خب، تو این یکی موندم...نمیدونم خوشحال
باید باشم یا غصه بخورم....به هر حال بازم یادم افتاد که ما هم یه فرهنگ
خاصی داریم که دست و پامونو بسته و کلا اخلاق و رفتار و تصمیمامون
برای زندگی وابسته به اون فرهنگه....آخه من بعضی وقتا این یه مورد مهم
رو یادم میره و کاری رو که دلم میخواد میکنم...بعضی وقتا هم نه....
کلا
همیشه هر کاری رو که دلم خواسته کردم...اما خب فکر میکنم حق ندارم به
تبلیغ کردن این رفتار....اونا همون جوری بزرگ شدن و بهتره که تو همون جَو
سعی کنن به بهترین شکلش مشکل خودشونو حل کنن... من یکی که
دیگه تو هیچ کار ِ هیچ احدی دخالت نمیکنم...حتی هادی!!!!!!تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبه.....
فقط میتونم دعا کنم...که خدا بار سنگین دل اونا رو سبک کنه و یه لیوان
خنک آبمیوه یه خوشمزه نصیب دلشون کنه....اینجوری حتما سر حال میان
و با امید بیشتری زندگی رو ادامه میدن...
خدای من!!! از همون آبمیوه های بهشتیت به منم لطف کن برسون...شُکر


فردا درست دو سال از روزی که من وایسادن روی دو تا پای خودم رو برای
اولین بار تجربه کردم میگذره...
وقتی یادم میاد که دو سال شده عجیب به نظرم میرسه... انگار ۲۰ سال
گذشته و من اندازه یه ۲۰ سال پیر تر که نه....بزرگتر شدم.... دعا میکنم
سال دیگه همین موقع خودمو خوشبخت ترین بشرِ روی زمین احساس
کنم...
سال نو همه مبارک....
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت
15:9 |