تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 بنام تنها شفا دهنده...

 دیروز صبح هادی عمل شد...آسون نبود دیدن و نازشو کشیدن تو اون شرایط و موقعیت...

دکتر گفت همه چی خوبه و تا سه روز دیگه دردش هم تموم میشه ...بهش بستنی بدیم و شیر... و اگه بهتر شد سوپ...ولی اون اصلا بستنی نخورد...

حالش بهتره خدا رو شکر...اما من از این روزا متنفرم...اگه حالم خوب بود که لیلا برامون سوپ درست نمیکرد بفرسته...و من لا اقل میتونستم بیشتر به هادی برسم...

لیلا ! بازم یاد خدا افتادم و فرستاده های  s.o.s  ای که همیشه منو از دیدنشون محروم نکرده...ازت ممنونم...و از ته دلم دعا میکنم به آرزوهات برسی...

اگر چه برای من هیچ چی، هیچ وقت اون طورری نیست که  دوست دارم...!!!

خیلی حالم بده...اصلا تب و لرز نمیزاره بخوابم...آروم نیستم...غیر از آش و سوپ و چهار تخم و قرصای مسکّن و دعای سلامتی ، مراقبت هم لازم دارم.... که ندارمش...

یکی رو که  وقتی بگم آآآآآآآی..

بگه جااااان!!! ..الان خوب میشی عزیزم!

اگه عزیزم هم نگه اشکال نداره والّا...

 

فکر کنم هزیون  دارم مینویسم...نه؟؟؟

دعا کنین برامون...بیشتر واسه هادی...که همیشه فکر و خیالش منو ضعیف میکنه و بعدشم مریض میشم...

ایشالله همه همیشه سلامت باشن و  رو فرم...

خدانگهدار همه......

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و دوم دی 1386 و ساعت 1:51 |

اوس بتی مرسی  برای همه چی!

تولدم

              مبارک!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 22:42 |
 بنلم تنها امید...

خدای بزرگ و توانای من!!!

  با همه یه وجود حقیر و کوچیک و ناتوان و بیچارم....به خاک پر از ارزش

خودت که ازش منو ساختی سر سجده میزارم و با همه یه روح گرم و خدا

خواهم ....شکرت میکنم ...شکرت میکنم به خاطر صدای نفسهای هادی که

تو این اتاق میپیچه و من بین این همه سر و صدای موزیک و بین  صدا های 

گوشخراش افکار رنگارنگم میشنومشون و عشقم تو هر لحظه از دلم

میجوشه...

خدای نمیدونم چه شکلی!!! شکرت میکنم بابت اینکه بهم نیرو دادی که

بتونم یادت کنم....

خدای خوشگل شکرت میکنم بابت همه چی!!!!

لحظه های خوبم رو ازم نگیر...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 5:56 |
بنام خدای بزرگ...

اولین روز سال شروع شد...عین این میمونه که آدم به آخر یه خط برسه و دوباره از صفر شروع کنه...انگار روزای خدا هم ریسِت  میشن....امسال  بر خلاف سالهای دیگه این احساس دوباره نو شدن رو دارم....هر سال نو شدن منم با  نو شدن فصلا بود اما انگار بد هم نیست آدم هی همش کهنه بشه و  و دوباره نو بشه....اصلا قانون بزرگ خدا هم همینه....

هادی دیر خوابیده بود....صبح که وقت همیشه بیدار شد و هنوز خوابش میومد ، اومد جای من با من خوابید ...

 و با اینکه تو جای من جیش کرد ...  به فال نیک میگیرم   و منم از اول شروع میکنم دنیا رو....

 

سال نو رو به همه یه مسلمونا و غیر مسلمونا ، همه یه با دینا و همه یه بی دینا ...همه یه آدمای سالم و حتی همه یه آدمای عقده ای  تبریک میگم....

دعا میکنم و از خدا که قدرتش از همه یه تصورای ما ها بزرگتره، میخوام که امسال رو  برای هممون یه سال پر از

سلامتی

خنده

دوستی  و محبت

موفقیت و افتخار

پول

مسافرت

و کلا ساعتها و ثانیه های خووووووووووووووووووووب

باشه.

و

خدای پر از اُبهت ِ من!

شکر به خاطر جای گرمی که دارم..

شکر به خاطر  پنیری که میخورم و لذت میبرم...

شکر به خاطر عقل کوچیکی که دارم و میتونم فکر کنم و یادت کنم...

شکر به خاطر خنده های هادی ..

شکر ..شکر..شکر...برای همه یه فلش ها و نشونه هایی که تو ی راه قدم های من گذاشتی  واسه طی کردن راه ِ خاکی ِ زندگی.....کمکم کن راه رو اشتباه نکنم....

 اشتباهامو بزار به حساب کوچیکیم و منو ببخش....

سال خوبی ازت میخوام...بهم بده...

 

خدانگهدار هممون باشه....

بازم سال نو همه خوب و پر از شادی...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه یازدهم دی 1386 و ساعت 15:13 |
بنام تنها امید...

من خوبم...دلم نیومد همه یه اونایی که دوسشون دارم بخونن و نگران

بشن...همه یه آدما یه لحظه خوبن و لحظه یه بعدش شاید بد باشن.... من

الان خوبم...عادی... نه گریه ای هست و نه خنده ای....البته ناشکری هم

نکنم که فعلا تلنگری نیست واسه پرت شدن ته دره یه جهنم....نگرانم

نباشید که زندگی مزه یه ملسشو داره بهم میچشونه...

عمل گلوی هادی موکول شد به یه روز دیگه..چون درست دو روز قبل ِ روزِ

عمل مریض شد...اینطوری خواست، اوس کریم ..قربونش برم...راضی ایم به

خواست تو و جیکمون در نمیاد خب...

خودم هم اولین کلاسمو با اوستای جدید پاس کردم و کلی بد به حالم

شد..البته واضح و مبرهن بود که قراره اینجوری بشه... به هر حال هدف چیز

دیگریست و باید رفت تا رسید...منم دارم میرم خب... اینم از این!!!!

یادم رفت امسال سالگرد سزار رو...روزا رو یادم میره...منو ببخش امپراطور

بزرگ...پیشت سرم پایینه... برای روح بزرگش یه سوره یه حمد هدیه میکنیم

که خاک زیر پامونو مدیونش هستیم....

این روزای سال نو رو دوست دارم ..حال و هوای جالبی داره..هوا سرده اما 

همه گرم...همه جا خوشگله...مثل  کارخونه یه بزرگ خدا  تو بهشت

میمونه که توش همه دارن میسازن واسه خوشحالی ... من هر وقت

چراغونی های درختای بزرگ شهر رو میبینم همش فکر میکنم اونایی که اینا

رو وصل میکنن چه جور آدمایی هستن...اصلا کارشونو دوست دارن؟؟؟هنوز

نمیدونم جواب رو!!!!

اما خب  همیشه  با خاموش روشن شدن چراغای رنگارنگ ذوق کردم و

کلی خوش به حالم شده و چشای منم برق زده...اونم چه برقای رنگارنگی

این در کل ثابت میکنه که من در حال حاضر حالم خوبه....

روزانه و شبانه شاید یه عالمه از آدمای دنیا  که با هم  یه عمر زندگی با

گفتن ِ دوستت دارم و عشقمی، گذروندن.. تصمیم میگیرن که با هم

خدافظی کنن..حالا به  اِن عدد دلیلای مختلف... که فکر میکنم ۹۰ درصد به

طرز دردناکی جدا میشن....اما خب،  تو این یکی موندم...نمیدونم خوشحال

باید باشم یا  غصه بخورم....به هر حال بازم یادم افتاد که ما هم یه فرهنگ

خاصی داریم که دست و پامونو بسته و  کلا اخلاق و رفتار و تصمیمامون

برای زندگی وابسته به اون فرهنگه....آخه من بعضی وقتا این یه مورد مهم 

رو یادم میره و کاری رو که دلم میخواد میکنم...بعضی وقتا هم نه.... کلا

همیشه هر کاری رو که دلم خواسته کردم...اما خب فکر میکنم حق ندارم به

تبلیغ کردن این رفتار....اونا همون جوری بزرگ شدن و بهتره که تو همون جَو

سعی کنن به بهترین شکلش مشکل خودشونو حل کنن... من یکی که

دیگه تو هیچ کار ِ هیچ احدی دخالت نمیکنم...حتی هادی!!!!!!تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوبه.....

فقط میتونم دعا کنم...که خدا بار سنگین دل اونا رو سبک کنه و  یه لیوان

خنک آبمیوه یه خوشمزه  نصیب دلشون کنه....اینجوری حتما سر حال میان

و  با امید بیشتری زندگی رو ادامه میدن...

خدای من!!! از همون آبمیوه های بهشتیت به منم لطف کن برسون...شُکر

فردا درست دو سال از روزی که من  وایسادن روی دو تا پای خودم رو برای

اولین بار تجربه کردم میگذره...

وقتی یادم میاد که دو سال شده عجیب به نظرم میرسه... انگار ۲۰ سال

گذشته و من اندازه یه ۲۰ سال پیر تر که نه....بزرگتر شدم.... دعا میکنم

سال دیگه همین موقع خودمو خوشبخت ترین بشرِ روی زمین احساس

کنم...

سال نو  همه مبارک....

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه پنجم دی 1386 و ساعت 15:9 |