بنام تنها چشم بینا....
یه روز زمستونی یه سرد یه گوشه یه دنیا که آروم هم نبود و دیگ ِ داغ جنگ داشت رو آتیش خاکِش قُل میزد چشامو به دنیای زشت و زیبا باز کردم...
خیلی چیزا یادم میاد...حتی فقر و گریه...اما نمیدونم بر حسب کدوم یکی از معادلات ریاضی و فیزیکِ خدا هیچی نمیفهمیدم و به عبارت عامیانه تر منگ بودم و داشتم تو همون حباب مَنگولانه یه خودم قدم میزاشتم تو جاده یه سنّ و بزرگتر میشدم...
اما بیشتر از فقر و گریه ای که میگم و با وجود دیوار ضخیم و قطور محدودیتای پدر و مادرم و دنیای پادگان گونه یه کودکیم، همیشه خنده ها و بازیها و شیطنت ها و وروجک بازی های خودم و خواهر برادرهام یادم میاد....بر خلاف بچه های دیگه و غصه خوردناشون از اینکه چرا پول تو جیبیشون کمه یا چرا فلان بچه این کفشو پاشه و من ندارم....همه یه ذهن من هپروت عجیبی بود از همه چی و هیچی.....بدون اینکه متوجه باشم همیشه واسه امروز زندگی کردم و هرگز نگران فردا نشدم...حتی وقتی شکلات از بالای کمد کش رفتم از تنبیهش نمیترسیدم....نه بابت اینکه خیلی شجاع و سرتغ باشم...نه!!! واسه اینکه میدونستم اون چیزی رو که تو این لحظه دلم میخواد رو به هر قیمتی باید به دست بیارم....حتی اگه قرار بود 9 سالم باشه و سوار دوچرخه ای بشم که بهش میگفتن سه مار و بیفتم ودستم بشکنه و بعدشم کتک مفصلی بخورم که چرا با پسر همسایه همبازی شدم، باید اون کارو میکردم....
من با چشمای باز و بسته ای بزرگ شدم که حتی وقتی باز بود نمیدید و وقتی بسته بود هم بعضی وقتا میدید....
همیشه وقتی از گذشته هایی که تو انباری یه مغزم دارم یاد میکنم ذوقزده میشم و اندازه یه یه کتابخونه یه بزرگ میتونم حرف بزنم و بخندم و حتی بخندونم....اما خب!!! بزرگتر که شدم و اون حباب مَنگولانه ای که داشت کم کم کمرنگ تر و نازکتر میشد رو به مرور از دست دادم ...دیدم اون ور دنیای کودکیم که باید از منگ بودن در میومدم و واسه خودم که نه، واسه دیگران زندگی میکردم دنیای قهوه ای و سیاهی یه....حتی اگه یه روز لبخندی میزدم فردا باید قیمتشو اشک میریختم و با خنده یه دشمن تلافی میشد .....حتی لذت اون لبخند مثل خوردن شکلات کش رفته نبود اما تنبیهش مرگبار بود.... روزی که پا به دیار معروف غربت گذاشتم، نمیدونستم که یکی از پله های همون هپروتی یه که توش همه چی و هیچی پیدا میشه...
امروز روزیه که اون همه چی و هیچی رو با همه یه قدرتش توی پوست ذهنم لمس میکنم....
وقتی برم تو چشم اونی که از روبرو نیگام میکنه همه چی رو خواهم دید....استقلال، نون، آب، خونواده،بچه،خوشگلی،هوش،حتی عشق،. غیره و هزار تا غیره یه دیگه......اما وقتی اون کسی که روبرومه آینه باشه و چشما ،چشمای خودم باشه هیچی رو به وضوح میبینم و از اینکه اون حباب دوست داشتنی یه نادونی رو از دست دادم غصه میخورم......
اظهار تاسف از زندگی نمیکنم....هنوز هم میتونم بخندم و از دیدن هادی که برام جاگزینه عشقای بچگیم و خونوادم شده لذت میبرم...اما خب!!! هیچ کدوم از خاطره های زندگی یه جدید به شیرینی یه خاطره های روزهای سرد اردبیل نیست......
دلم تنگ شده.....واسه کوچه های خاکیمون...واسه موهای ژولیده یه خودم که خانوم آرایشگر نتونست گره هاشو وا کنه و مامانم از کوتاه کردنشون منصرف شد......حتی واسه پسر نیم وجبی یه همسایه که سرمو شیکوند و الان دیگه حتی تو دنیا نیست که برم سرشو بشکونم!!!!!
دلم تنگ شده...واسه نرده های آبی ...واسه نردبون چوبی و پشت بومی که روش رشته میبریدن و حتی به ما نمیگفتن که خطرناکه ...اما ما میدونستیم که شیطونی هست و دستایی داره که میتونه ما رو هل بده و بشیم گوجه یه له شده!!!!!
دلم تنگ شده.. واسه عشقای بچگیم...واسه پسرایی که همبازیم بودن و یه روزی شدن نامحرم و نباید دیگه میدیمشون....دلم تنگ شده...واسه درس خوندن....واسه1 شدنم تو امتحان هندسه ... واسه جوجه خوروسم.....واسه باغ بابا بزرگ...حتی واسه دستشویی اون ته باغ که همیشه از ترس زهر ترک میشدم واسه رسیدن تا اونجا!!!!!
دلم تنگ شده ...واسه سفره یه املت....واسه کاسه یه ماستم....واسه جای کنار بخاری ...واسه سحری هایی که بابا چاییمو سرد میکرد تو نعلبکی....
دلم تنگ شده واسه خودتی خودتی گفتنامون با علی رضا....هیچ وقت اون اخرین نفر نشد و من کم نیاوردم....همیشه من قهر کردم و اون اولین نفری بود که باهام حرف زد....و همیشه از اینکه چرا مهربونتره و اول اون حرف زد حرصم میگرفت....
دلم تنگ شده واسه ثانیه به ثانیه یه اون روزا...
دلم نه برج ایفل میخواد نه موزه یه لوور و نه کاخ ورسای...
دلم آزاده ای رو میخواد که میتونست از ته دلش تا اون ور آسمون بخنده و از خنده یه اون همه یه خونه قش کنن...
اما خب...آزی شد آزاده خانوم و همه یه اون روزا و اون خاطره ها رو باعکس هم نمیشه دید دیگه.... نرده یه ابی و ایوونش شد مال مردم و خاک کوچه که بوی بارونو عطر میداد شد قیر و آسفالت...و باغ بابا بزرگ شد برج ... علیرضا هم مرد شد و الان دیگه اون دختره رو به من هم ترجیح میده!!!!!!!!
دنیا پیر نمیشه...اکسیر جوونی و ابدی خورده....اما ما خط رو پیشونیمون افتاد و موهامون هم سفید شد......
و یه وجب خاک معروف هم انتظار پوستمون رو میکشه که مورچه ها رو مهمون کنه!!!!!
پس میشه کودکانه زندگی کرد و بهشت رو مزه کرد با دنیای بچگی.... و خندید...
خدانگهدارمون باشه....
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت
0:29 |