تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

 

 

خوابم نمیبره

کلافه شدم...

اَه....

خیلی هم اَه...

امروز یه دختر بچه یه شیش ساله تو مترو دیدم  که یه چشمش سبز بود و یکی دیگه سیاه....

باورم نمیشد....

چقدر زیبا بود و چقدر هم ترسناک!!!!

سرم درد  میکنه...گشنمه...

صبح زود باید بیدار شم...کلاس دارم....

چه مرگمه؟؟؟؟؟؟

بمیر دیگه....اَه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه.........................

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه سی ام بهمن 1386 و ساعت 4:33 |
 

 

خدای من !!!!

چه بلایی داره سرم میاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این اتفاقا باید بیفته حتما؟؟؟؟

جهنم پس کجاست؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اگه این نیست پس چیه؟

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 و ساعت 20:13 |
 

از همه بدم میاد....

بدم میاد..

اصلا متنفرم...

.دلم نمیخواد ریخت کسی رو ببینم....

اصلا  چشمم به چشم هیشکی نیفته....

یه جایی برم که هیشکی رو نشناسم...

همه دیر  رسیدن...

همه....

ای کاش اصلا نمیرسیدن...

وای که پرم از حس نفرت تموم نشدنی....

و پر از اشتیاق مرگ و التماس به صاحبش....

چقدر کمک لازم دارم....

چقدررررررررررررررر کمک نیاز دارم...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 و ساعت 20:0 |
بنام  خدای سرخ من!

 

بازم شنبه بود و من و تنهاییهام ...من و سکوت خونه و صدای نفسِ خودم... من و بیکاری و حتی بی رغبتیم به انجام کاری....من و وقت اضافی و هدر کردنش...ای کاش میشد جای اسراف کردن این همه ثانیه بدمشون به یکی که وقت نداره حتی سکوت کنه!!!!!!!

دیگه حرفه ای شدم...دیگه اشکم در نمیاد...عادی شده شاید...میدونم...اما خب...از خونه به در شدن هم نمیخوام....حتی واسه نون گرفتن....

نگرانی همیشه از قالب ِجسمِ من با خنده و سرخ شدن  بارز میشه....و بعدش اگه ادامه پیدا کنه تبدیل میشه به گریه و رنگ پریدگی....

امروز هنوز تو مرحله یه اول گیر کردم و امیدوارم  ادامه پیدا نکنه....اون لحظه رو دوست ندارم....

نمیدونستم اینقدر رنگ قرمر دوست داشتنی یه....این همه  ممکنه بهم  نشاط بده..حتی اگه  گیرنده ای واسه آزاد کردن انرژی و حرارتم نداشته باشم!!!!!

وای که چقدر از دیدن خودم تو آینه لذت بردم...چقدر خوشگل شدم!  چقدر رنگ سرخ بهم میاد!...چقدر از اینکه هستم و بودم خوشحالم....چقدر از اینکه  خوبم، خوبم!!!!!

اینقدر بالام که حتی بزرگترین مرد دنیا هم  اگه خواهانم باشه  جواب نه میشنوه..

چقدر من آزادم....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیستم بهمن 1386 و ساعت 22:14 |
 بنام خدای خیلی بزرگ!

وقتی به نظرم اونی که از من کوچیکتره یه اشتباهی  میکنه،  که البته اگر که دوسش داشته باشم..اولش عصبانی میشم و شاید  حتی مثل قطره یه آب ِ توی ماهیتابه یه داغ بالا پایین بپرم...اما خب، نهایتش میدونی چی میشه؟! این که  بهش میگم از من گفتن بود حالا که تو این شکلی خوشحالی  و این جوری دوست داری ،اوکی...باهاش میرم تا اگه عمرم قد بده و شرایط جور باشه ، آخر قضیه رو ببینم و  تحلیلش کنم و اگه شد واسه خودم و اون آدم درس  بشه.... 

فرق زیادِ من با خدا اینه که زورم نمیرسه جریانو همیشه به نفع خودم سیر بدم و همیشه بشه درس واسه طرف مقابل و همیشه  حرفای من درست از آب در نمیاد...

همه یه اینا رو البته گفتم...واسه اینکه یادم باشه...خدا چقدر جالبه!من هنوز که هنوزه ...با این همه هوشی که تو خودم سراغ دارم...البته اگه تکبر نباشه... هنوز نفهمیدم چرا تو این قصه پامو گذاشتم و چرا تا اینجا رسیدم و حتی چرا الان داره این شکلی میشه....

دیروز مهمون داشتم...یه مهمونی که واقعا نمیتونستم خنده های از ته دلم رو بابت بودنش قایم کنم و فیلم بازی کنم که از شما ها خوشم نمیاد...

خیلی چیزا داره واسه دوست داشته شدن...صبر فراوونش...بزرگیش در عین بچه بودنش... صاف و زلال بودنش...همیشه جاری یه و آروم...

با همه یه سختی هایی که حقش نبود تحمل کنه..مثل یه کوه میمونه که انگار اصلا نمیفهمه...اما من خوب میدونم که چقد میفهمه و چقد گریه های  با ارزشی پشت چشماش قایم شدن و اون ارزششونو فهمید و هدرشون نکرد!!!!

بچه  که بود.. مامانش همیشه میگفت :آزاده! این بچه تو رو که میبینه  دیوونه میشه...عقل از سرش انگار میپره...میشه یه پا دلغک ...راست میگفت...هر وقت همدیگه رو میدیدیم با اینکه خیلی از من کوچیکتر بود عین دو تا دیوونه تو سر و کله یه هم میزدیم و میخندیدیم...رابطه ای که بین من و هیچ کدوم از اعضای اون خونه هیچ وقت و هرگز نبود و برقرار هم نشد...در حالی که با هم داشتیم زندگی میکردیم!!!!!

همیشه وقتی کنار من وایمیسساد میگفت دو وجب مونده بهت برسه قدّم...این مقیاس گرفتنش  همیشه  ادامه داشت تا وقتی که من دیگه نبینمش...

من دیگه ندیدمش...وقتی از تیم راگبی یه خونواده ای که باهاشون داشتم زندگی میکردم، جدا شدم که برم سراغ یه تیم آرومتر...شایدم تنهایی  بشم بهترین دونده یه دنیا و تو همه چی به سرعت باد اول بشم،...دیگه هیشکی رو ندیدم...فکر میکردم با این همه عشقی که بین من و اون هست حتما به دیدنم میاد...اما این اتفاق نیفتاد و من گذاشتم به حساب همون عقل بزرگش و دلیلای موجه و خوبش توی دلش...منم سراغ کسی رو نگرفتم...

چند سال گذشت و امروز اون قدش اینقد بلنده که من باید  سرمو بلند کنم سمت آسمون واسه دیدن کلّش!!!!

و بالاخره دیروز اون بچه ای که  ازش تو ذهن من بود تبدیل به یه مرد بزرگ شد!!!

یه مرد دوست داشتنی با همه یه اون  خصوصیات خوب قدیمی...

خیلی روزا گذشتن ...اما این زمان لعنتی همیشه همه چی رو حل میکنه ...و اون بالاخره اومد پیش من....و من حتی فکرشو هم نمیکردم که هنوزم  همون دلغک بازی ها و چرت گفتن ها برام خنده دار باشه و بخندم...

با  دوست دخترش اومده بود! و من چقدر به هر نگاه عاشقونش به اون دختر لذت میبردم...چقدر بزرگ شده بود!!! باورم نمیشد...

چقدر اون چند ساعت زود گذشت و تو هر لحظه اش داشتم به این فکر میکردم که  واسه به دست آوردن چیزهای قشنگ از دست داده شاید هیچ وقت دیر نباشه... اما باورش هم برام سخت بود که این همه  سال چرا نیومد.....

راستی.... اوس بِتی! چقد تو خوبی..انگار شونصد کیلو وزنم کم شد....

میرسیم به خوده خودم ...که با همه یه خنده ها و اتفاقای روز...که بیربط هم نیستن به اوضاع و احوال دلم...اما خب، پریشونم و نگران.... خیلی سخته...خیلی...

بیشتر نمیدونم بگم....

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 و ساعت 14:40 |
 بنام تنها عاشق!

 

امروز از یه خواب بزرگی بیدار شدم....  نمیدونم خواب خوبی بود و بهتر بود بیدار نمیشدم یا اینکه خواب غفلت بود و وای که چه رازی توش نهفته!!!

خیلی ها رو دوست دارم و از دیدن اشکاشون اشک میریزم و از دیدن خنده هاشون ذوق میکنم...خیلی خودمو بزرگ و با انرژی میدونم ...خیلی خودمو بالا دیدم و  به خودم افتخار کردم...

خیلی پز دادم و خدا رو  همیشه چسبوندم به خودم و فکر کردم پرفکت هستم...

و مهر اثبات همه اینا یه چیز بود....

عشق...

به نام عشق  شخصیت آزاده رو  توضیح دادم و به نام عشق  همه یه دنیا رو شیفته یه خودم کردم... و به نام عشق حماقتای خودم رو توجیه....

و اما امروز سکته یه اول مخم ، لرزشی به مغزم انداخت که جاهای خونه تکونی نشدش  یه نفسی کشیدن...

خدای بزرگ! چرا منو محرومم کردی  از عشق؟ از تجربش... از بو کشیدنش حتی...

میدونی! من نه فقط نخواهم تونست عاشق بشم...حتی حرمت عشقو شکستم....من نشناختمش و به خیال اینکه معلمش هستم به  عاشقای واقعی خندیدم...وای که چقدر دلم میخواد های های اشک بریزم و  خودِ خالی از عشقم رو خالی کنم....

آدمایی که دنبال عشقن هرگز عشقو پیدا نخواهند کرد!!!!

من عاشق نخواهم شد...چرا که اون  اینقدر بزرگه که نزدیک شدن بهش نیروی بازوی فرهادو میخواد!!!!!

و من  لبریزم از ترس و  ضعف...پُرم از کوله بار تجربه یه بی چاشنی ای که هرگز طعم خوبی نخواهد داشت...

من عشق رو لابلای تربیت های بچگیم جا گذاشتم و از خاطرم رفت...و هیشکی  نبود که یادم بیاره ....

چقدر تلخه فهمیدن اینکه هرگز عاشق نخواهم شد!!!! نه برای اینکه توانشو ندارم ...نه!

من لایق  همراه داشتن عشق با خودم نبودم.... و همین طوری پا به دنیا گذاشتم و همین طور هم خواهم رفت...

افسوس و هزار افسوس....

عشق اونقدر بزرگه که حتی نقششو بازی کردن هم  لیاقت میخواد...من حتی نقش عاشق بودنو نتونستم بازی کنم....

 عشق اونقدر بی انتهاست که تا آخر دنیا میتونه جاری باشه و تموم نشه..... و من تو هر لحظه هزاران بار کتابشو بستم و حرمتشو شکستم...

وای خدای من که بزرگترین عاشقی...چقدر مدیون تو و اونی هستم که  خالصانه سالها عکس  چشمای منو نگاه کرد و  اشک ریخت ...و من غرق خودخواهی های  چشمای فراموشکارم بودم!!!!!!

خدای من!

حقیقت تلخی بود که  رو شد...و من از این لحظه به بعد نمیدونم با کدوم امید قراره  زندگی دنیا رو ادامه بدم...

چقدر  دلم میخواد جای مجنون بودم!!!!!!!!

اما اونم خیلی بزرگتر از منه....

 

من چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 و ساعت 4:11 |
بنام تنها چشم بینا....

یه روز زمستونی یه سرد یه گوشه یه دنیا که آروم هم نبود و دیگ ِ داغ جنگ داشت رو آتیش خاکِش قُل میزد چشامو به دنیای زشت و زیبا باز کردم...

خیلی چیزا یادم میاد...حتی فقر و گریه...اما نمیدونم بر حسب کدوم یکی از معادلات ریاضی و فیزیکِ خدا هیچی نمیفهمیدم و به عبارت عامیانه تر منگ بودم و داشتم تو همون حباب مَنگولانه یه خودم قدم میزاشتم تو جاده یه سنّ و بزرگتر میشدم...

اما بیشتر از فقر و گریه ای که میگم و با وجود دیوار ضخیم و قطور محدودیتای پدر و مادرم و دنیای پادگان گونه یه کودکیم، همیشه خنده ها و بازیها و شیطنت ها و وروجک بازی های خودم و خواهر برادرهام یادم میاد....بر خلاف بچه های دیگه و غصه خوردناشون از اینکه چرا پول تو جیبیشون کمه یا چرا فلان بچه این کفشو پاشه  و من ندارم....همه یه ذهن من هپروت عجیبی بود از همه چی و هیچی.....بدون اینکه متوجه باشم همیشه واسه امروز زندگی کردم و هرگز نگران فردا نشدم...حتی وقتی شکلات از بالای کمد کش رفتم از تنبیهش نمیترسیدم....نه بابت اینکه خیلی شجاع و سرتغ باشم...نه!!! واسه اینکه میدونستم اون چیزی رو که تو این لحظه دلم میخواد رو به هر قیمتی باید به دست بیارم....حتی اگه قرار بود 9 سالم باشه و سوار دوچرخه ای بشم که بهش میگفتن سه مار و بیفتم ودستم بشکنه و بعدشم کتک مفصلی بخورم که چرا با پسر همسایه همبازی شدم، باید اون کارو میکردم....

من با چشمای باز و بسته ای بزرگ شدم که حتی وقتی باز بود نمیدید و وقتی بسته بود هم بعضی وقتا میدید....

همیشه وقتی  از گذشته هایی که تو انباری یه مغزم دارم یاد میکنم ذوقزده میشم و اندازه یه یه کتابخونه یه بزرگ میتونم حرف بزنم و بخندم و حتی بخندونم....اما خب!!! بزرگتر که شدم و اون حباب مَنگولانه ای که داشت کم کم کمرنگ تر و نازکتر میشد رو به مرور از دست دادم ...دیدم اون ور دنیای کودکیم که باید از منگ بودن در میومدم و واسه خودم که نه، واسه دیگران زندگی میکردم دنیای قهوه ای و سیاهی یه....حتی اگه یه روز لبخندی میزدم فردا باید قیمتشو اشک میریختم و با خنده یه دشمن تلافی میشد .....حتی لذت اون لبخند مثل خوردن شکلات کش رفته نبود اما تنبیهش مرگبار بود.... روزی که پا به دیار معروف غربت گذاشتم، نمیدونستم که یکی از پله های همون هپروتی یه که توش همه چی و هیچی پیدا میشه...

امروز روزیه که اون همه چی و هیچی رو با همه یه قدرتش توی پوست ذهنم لمس میکنم....

وقتی برم تو چشم اونی که از روبرو نیگام میکنه همه چی رو خواهم دید....استقلال، نون، آب، خونواده،بچه،خوشگلی،هوش،حتی عشق،. غیره و هزار تا غیره یه دیگه......اما وقتی اون کسی که روبرومه آینه باشه و چشما ،چشمای خودم باشه هیچی رو به وضوح میبینم و از اینکه اون حباب دوست داشتنی یه نادونی رو از دست دادم غصه میخورم......

اظهار تاسف از زندگی نمیکنم....هنوز هم میتونم بخندم و از دیدن هادی که برام جاگزینه عشقای بچگیم و خونوادم شده لذت میبرم...اما خب!!! هیچ کدوم از خاطره های زندگی یه جدید به شیرینی یه خاطره های روزهای سرد اردبیل نیست......

دلم تنگ شده.....واسه کوچه های خاکیمون...واسه موهای ژولیده یه خودم که خانوم آرایشگر نتونست گره هاشو وا کنه و مامانم از کوتاه کردنشون منصرف شد......حتی واسه پسر نیم وجبی یه همسایه که سرمو شیکوند و الان دیگه حتی تو دنیا نیست که برم سرشو بشکونم!!!!!

دلم تنگ شده...واسه نرده های آبی ...واسه نردبون چوبی و پشت بومی که روش رشته میبریدن و حتی به ما نمیگفتن که خطرناکه ...اما ما میدونستیم که شیطونی هست و دستایی داره که میتونه ما رو هل بده و بشیم گوجه یه له شده!!!!!

دلم تنگ شده.. واسه عشقای بچگیم...واسه پسرایی که همبازیم بودن و یه روزی شدن نامحرم و نباید دیگه میدیمشون....دلم تنگ شده...واسه درس خوندن....واسه1 شدنم تو امتحان هندسه ... واسه جوجه خوروسم.....واسه باغ بابا بزرگ...حتی واسه دستشویی اون ته باغ که همیشه از ترس زهر ترک میشدم واسه رسیدن تا اونجا!!!!!

دلم تنگ شده ...واسه سفره یه املت....واسه کاسه یه ماستم....واسه جای کنار بخاری ...واسه سحری هایی که بابا چاییمو سرد میکرد تو نعلبکی....

دلم تنگ شده واسه خودتی خودتی گفتنامون با علی رضا....هیچ وقت اون اخرین نفر نشد و من کم نیاوردم....همیشه من قهر کردم و اون اولین نفری بود که باهام حرف زد....و همیشه از اینکه  چرا مهربونتره و  اول  اون حرف زد حرصم میگرفت....

دلم تنگ شده واسه ثانیه به ثانیه یه اون روزا...

دلم نه برج ایفل میخواد نه موزه یه لوور و نه کاخ ورسای...

دلم آزاده ای رو میخواد که میتونست از ته دلش تا اون ور آسمون بخنده و از خنده یه اون همه یه خونه قش کنن...

اما خب...آزی شد آزاده خانوم و  همه یه اون روزا و اون خاطره ها رو  باعکس هم نمیشه دید دیگه.... نرده یه ابی و ایوونش شد مال مردم و خاک کوچه که بوی  بارونو عطر میداد  شد قیر و آسفالت...و باغ بابا بزرگ شد برج ...  علیرضا هم مرد شد و  الان دیگه اون دختره رو به من هم ترجیح میده!!!!!!!!

دنیا پیر نمیشه...اکسیر جوونی و ابدی خورده....اما ما خط رو پیشونیمون افتاد و موهامون هم سفید شد......

و یه وجب خاک معروف هم انتظار پوستمون رو میکشه که مورچه ها رو مهمون کنه!!!!!

پس میشه کودکانه زندگی کرد و بهشت رو مزه کرد با دنیای بچگی.... و خندید...

خدانگهدارمون باشه....

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه دهم بهمن 1386 و ساعت 0:29 |
بنام تنها وجود ...

جاده صافه...بدون خورده شیشه...بدون سنگریزه...بدون عقرب و مورچه و نیش درناک...قدم که برمیداری پات فرو میره تو نرمی یه زندگی ...و تا نوک سلولای مغزت آرامشو احساس میکنی....

نفس که میکشی مولکولای هوایِ فراری از بهشت که سر از دنیا در آوردن  رو استنشاق میکنی و  بهشتو با هر نفس میبینی.....

دست  به چایی یه خشک هم که بزنی  باغ سبز چای هند رو با چشمات میبینی...

هر چی  بیشتر میگذره شوقت هر لحظه واسه زنده موندن و فردای دنیا رو تجربه کردن بیشتر میشه...

آرامش بعد طوفان به عبارتی...

شایدم نه!!! آرامش خیلی وقت قبل از طوفان!!! اون موقع که اصلا طوفانی اختراع نشده بود...

یه همچین احساسایی رو دارم پاس میکنم ..فرقش با بهشت اینه که میدونم زیاد قرار نیست طول بکشه...اونی که همون طوفان نوحو واسه اولین بار  اختراع کرد و راهش انداخت هنوزم آماده باش حاضر و محضره و همیشه ناظر....

شکر!

چایی داغ رو وقتی از بیرون میرسم خونه خیلی دوست دارم....حسش مثل تعطیلات تو سیبری یه و  یه شومینه یه داغ و عکس آتیشش تو چشمام....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 17:37 |