تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها امید!

سلام...پیش شما صبح شده دیگه.صبح به خیر..

 امروز جلوی چشم من یه نفر ممکن بود بمیره... و من هنوز هم دارم به اون فکر میکنم در حالی که نمیدونم چی به سرش اومد و الان هنوز داره نفس میکشه یا نه؟!!!

 پیر مرد درست روبروی من نشسته بود و داشتیم با هم غذا میخوردیم...داشت حرف میزد ...مثل همیشه...و من گوش میدادم...اون داشت غذاشو تموم میکرد و من تازه شروع کرده بودم....حواسم بیشتر به بشقابم بود...خیلی گشنم بود...نمیدونم چطور شد...نفهمیدم ...اصلا یادم نمیاد چی میگفت تو آخرین لحظه.... فقط یه دفه احساس کرم که حالش خوب نیست...رنگ صورتش کبود شد و  دیگه نفسش در نمیومد.. من ترسیدم...بلند شدم از میز...پشت سرم دختری که پیشم بود هم بلند شد...اما اون کمتر هول کرده بود...ازش پرسید خوبی...اما پیر مرد جواب نمیداد...خم شده  بود و همش سرفه های  نصفه نیمه میکرد تو بشقابش!!!...من خشکم زده بود و مبهوت نگاه میکردم...باز نفهمیدم اما یه دفه دیدم همه اونجا جمع شدن و دارن  هی همش میزنن به کمرش محکم ... با دیدن قیافه یه وحشت زده یه آندی  فهمیدم که  انگار خیلی مهمه قضیه و من حتی نمیتونستم  تو ذهنم  پیش خودم  جمع و جور کنم اتفاقایی رو که داشت تو لحظه رخ میداد.....و اون هنوز حالش بد بود ....سریع زنگ زدن اورژانس و آتیشنشانی ... و اونا اومدن...هنوز اون چیزی که گیر کرده بود تو گلوش در نیومده بود...من دیگه ندیدم  اما  بردنش بیمارستان...داشت خفه میشد !!!!

من هنوز گیج بودم..نمیدونستم چی شده بود...بچه ها میگفتن که سفید شده بود رنگ صورتم...همه میپرسیدن خوبی؟؟؟ من میگفتم فکر کنم آره....و اندی گفت که شما اونجا بودین..باید برام تعریف کنین چه اتفاقی افتاد...

من حتی هنوز نمیدونم اون مرد چی به سرش اومد...اما قلبم درد میگیره وقتی یادم میاد اون لحظه ها...که اولین بارم بود میدیدم!!!

اما اگه اون آدم جلوی من طوریش میشد...شاید من  همه یه عمرم درد وجدان میگرفتم....همش دارم فکر میکنم چرا وقتی دیدم حالش خوب نیست میز رو ترک کردم و رومو اون طرف کردم؟!!!! شاید میتونستم اون لحظه کمک کنم و نجاتش بدم حتی.....خدا کنه الان حالش خوب باشه....

این اولین غذایی بود که میخواستم اونجا بخورم....اما خب ، دیگه  نه گشنم بود و نه میتونستم حتی چیزی بخورم......

 

خدایا کمکش کن..

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 6:46 |
بنام تنها امید!!!

سلام...سلام به بارون و حتی تگرگ...که ۱۰ دقیقه پیش صورت رنگارنگ زمین رو سفید کرده بود...من که زهر ترک شدم از ترس....یه کمی نرمتر و آهسته تر قدم بردار خب...که نشکنه شیشه یه تنهایی من!!! البته شیشه یه تنهایی من نازک نیست ...داره تبدیل میشه  به کوه الماس!!!

در هر صورت داشتم سلام عرض میکردم خدمت همه...سلاااااااااااااااااااام به روی ماهت

لابد میگی خدا به خیر کنه!!! معلوم نیست باز چی شده این شنگوله؟...باور کن طوری نشده...من شنگول هم نیستم البته...مثل روزای دیگه روز رو شب میکنم و شب رو روز...

نوشتنم هم نمیاد حتی......واسه همینه  که این لوسبازی ها رو از خودم در میکنم...آخه به من میاد این شکلی بگم سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!

دِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِِ ِ ِ ِ نمیاد دیگه......

این روزا اینقده بد اخلاقم که همه شاکی شدن...امروز بازم  آندی   گفت  چایی میخوای؟؟ گفتم نه... گفت مطمئنی؟ گفتم آره...بیچاره دیگه چیزی نگفت...

البته این بد اخلاقی مال این روزا نیست...کلا انسان لوسی هستم...که شاید با بداخلاقی دنبال جلب توجه کردن میباشم

اتفاق جالب اینکه...یکی از سرنوشت سازترین پیشنهادای عمرم بهم شده...منم که مثل همیشه  تا تو یه موقعیت مهم قرار میگیرم میشم مُنگول...منگول شده بودم و میخندیدم.....خودمم نمیدونم چرا...شاید  وقت گریه بود ...به خاطر گندی که بالا آورده بودم شاید باید گریه میکردم...اما عین دلغکا  خودمو زده بودم علی چپ ..علی راست...نمیدونم کدوم وری بود؟؟!!!!  اما من نبودم...خلاصه که جواب ندادم هنوز...نیازی به فکر کردن ندارم...چون جواب من پیش خودم روشنه...اما ای کاش اونم میفهمید...

دیروز دومین سالگرد فوت مامان بزرگم بود...مامان بزرگی که من حسرت  موندم به آخرین بار دیدنش...و اون منتظر من نشد...رفت...براش فاتحه بخونیم...خدا رحمتت کنه حوری یه زمینیِ من!!!!

هادی خوبه...اذیتم میکنه....بازم دیشب با توپ زد گربه ها رو شیکوند..هنوز نچسبوندمشون...اما خب هادی یه منه...یه دونه ازش درست کرده خدا!!!

خیلی حس غریبی یه که آدم یکی رو دوست داشته باشه اما نخواد باهاش زندگی کنه....این اسمش دوست داشتنه ..مگه نه؟؟؟!!!مطمئنم که هست...من عاشق صداشم...عاشق حرف زدنش...خودش...همه چیش...اما نمیخوام پیشش باشم...چرا؟؟؟؟؟

بیخیال...

خدای خوب من...

شکر که منو داری....

شکر که تو رو دارم.....

شکر که چشمام قشنگن...

شکر که هادی سالمه......

کمکمون کن قشنگ باشیم و دوست داشتنی

تا دوسمون داشته باشی..........

کمکم کن بتونم ....

منو بیامرز...

هر روز و هر لحظه...

خدا نگهدارمون باش...

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی بی همیشه زیبا بود...

                 چهره اش پیر، ولی نورانی

                                             ساکت و آبی و آرام

                                                          پر از آرامش

                           بی نهایت همچو آئینهء دریا ها بود...

بی بی همیشه میخندید

           خندهء خاطره و خنده ء دیدار من و

                                              اشک پشت پلکش

                               بهترین خندهء دنیا ها بود...

بی بی ام حوری ِ زمینی بود

                    روح زیبا و مهربان خدا

                        بی بی ام عطر ناب جنت بود

                                              هدیه یه پاک و طلا گون صبا

بی بی ام مادرِ بزرگی بود

               جثه اش کوچک بود

                     قامتش خم شده بود

                              ولی انگار هنوز، سَرور ِ دنیا بود...............

 

بی بی ام باز مسافر شد و همراه صبا

                             پر کشید و سبک و شاد سفر کرد

وَ من، سرگردان

               تک و تنها و غریب

ماندم و هیچ نمیدانستم

اشک غم را به کجا باید ریخت؟؟؟؟!!!!

 

 

دوستت دارم نَنِّه یه من

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 0:12 |
بنام تنها امید..

سلام...  به همه سلام... به زاهدان ..که این روزا وقتی چشمم به این کلمه میفته نمیدونم چرا ناخوداگاه لبخند میاد رو لبام!!!

به ایران که دلم خیلی هواشو کرده... به اردبیل که حسرت یه لحظه یه هواشو میخورم...  سلام به آدمای خوب!!!

و یه اَخم و تخمِ قلمبه و خفن هم به آدمای بد!!! به اونایی که جرات میکنن دهنشونو به کلمه ای باز کنن که میدونن بعدش  حتما قراره طوفان به پا بشه... امشب اینقده دلم از دست این
آدم پره که حتی نمیتونم یه لحظه ذهنمو رها کنم...نمیدونم چی گیرش اومده؟!! یعنی اینقد لذت بخشه فتنه به پا کردن؟؟؟!!!خیلی دلم میخواد اون روزی که قراره کشیده یه کار بدش در گوشش خوابونده بشه رو از نزدیک ببینم...

اون شب به ما خیلی خوش گذشت...همه چی عالی بود....و من از اینکه در ِخونه یه من باز بود و همه خوشحال بودن  داشتم پرواز میکردم...اما خب...انگار حتی کسایی که ندیده بودن لبخند ما رو از نزدیک، خیلی براشون گرون تموم شده بوده که از دماغمون در اوردن همه چی رو.... هر اتفاقی که بیفته من آزاده هستم و اونایی که منو واسه آزاده بودنم دوست دارن برای من میجنگن و من اینو میفهمم و لذت میبرم و احترام میزارم ...

خیلی غر زدم!!!

دلم تنگه...هوا که گرم میشه دل منم قرار نداره...نمیدونم میام یا نه؟! اما خب از اون موارده که میگم هر چی پیش اومد خوش اومد!!!!

اینقده که شما خوبین و ذوق میکنین از خوب بودن من...اگه بد هم باشم روم نمیشه بگم بدم...

شبای آروم و ساکت که با افتخاری تنها میشم رو خیلی دوست دارم...میشه بدون محدودیت زمانی  هر چه میخواهد دل تنگ رو گفت  و تنهایی حتی خندید...

دوستت دارم ...نمیدونم کی ....اما دوستت دارم...

حقیقت جدیدی که کشف شد این بود که...خیلی کمبود محبت دارم....اینقده که دیگه حتی خودم از گدایی  خسته شدم و این لوس بازی ها و جلف بازی ها رو  نمیتونم ادامه بدم اما از من دور هم نمیشن....نمیدونم چراجزوِ  وجودم شدن....و حقیقت تلخ تر اینکه...درمون نداره...خیلی دیر شده...باید بزرگترا فکرشو میکردن که به این جا ها نمیکشید!!!!! چه میشه کرد؟؟؟ هر کی یه جوره دیگه....

و اما هادی.....

دارم به این فکر میکنم که نکنه اگه بزرگتر شد  نتونم دووم بیارم وقتی بخواد بهم توجیه کنه که بچه های دبیرستان همه سیگار میکشن و چیز بدی هم نیست و حتی بدتراش شاید!!!!!

روده درازی بسه...

در کل  خوبم....یه جورایی بد نیستم...یعنی خوبم؟؟؟

خوابم میاد اما خوابم نمیبره....

امشب خوشگل شدم.....اگه اَخم بزاره

نمیدونم چرا از وقتی که بزرگتر شدم و برگشتم ذوق نوشتنم کاملا  معلول شده....شاید معلول جنگی...آخه بد جوری جنگ بود بین  دو تا کودک بد جنس و فرشته خوی درونم!!!!

نتیجش شده  پرچونگی های بیهوده و بی معنی یه امشبم و شاید شبای دیگه اگه زنده بودم....

شب همگی خوش...

 

شب به خیر زهدان!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:39 |
بنام تو که تنها امیدی....

حضرت علی میگه، بزرگترین گناه ناامیدیه!!!

اینقده خوابم میاد که نگو!!!!

اما خب ! انگار واجب بود بیام اینجا بشینم....

نمیدونم چرا  بعضی از ادمایی که  من یه زمانی خیلی دوستشون داشتم و اونا هم مطمئنم که دوسم داشتن ، ازم دلزده شدن...ای کاش میدونستم کدوم گوشه یه  رفتارم   چپکی بود و مورد پسند واقع نشد...؟! هنوز یادشون میکنم .... اما هر چی بیشتر میگذره  تو دلم آتیش نفرت شعله میکشه...... بگذریم!!! حالم خوشه و خرابش نکنم بهتره...

دوران دوران سریال شهریاره و خنده بازار  پادگان سربازا و قرارگاه مسکونی!!!

کلاس آشپزی یه من و بلبل زبونی کردنم در عین بیسوادی!!!

یه روز خواست بدون اطلاع قبلی ازمون امتحان بگیره...ورقه ها رو که داد بین همه یه بچه ها من یکی  گفتم نمیتونم اینا رو جواب بدم...هی گفت حالا سعی کن...میتونی...گفتم جوابا رو بلدم! اما توضیح دادنش به فرانسه سخته خب... آخر سر که برگشت گفت به ایرانی بنویس ،  بد جوری بهم برخورد... زدم زیر گریه... طفلک داشت بال بال میزد... رفتم بیرون اومد دنبالم...گفت از دفعه یه دیگه سوالا رو گزینه ای میگیرم ..خوبه؟! منم عین بچه های لوس اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم که یعنی آره دیگه...برگشتم سر کلاس...همه یه بچه ها که همشونم فرانسوی هستن...واسه اینکه  به من دلداری بدن به استاد گفتن سوالات واقعا افتضاح بود...دفعه یه دیگه این شکلی نباشه !!! من بعدش دیگه جیکم در نیومد....کسی نبود نمک بپاشه..کلاس شبیه بیمارستان شد...سکوت و منبع انرژی یه منفی...دید اینجوری یه...گفت میخواهید حرف بزنیم؟! یکی گفت مگه شما مشاورین؟!  طفلک ضایع شد....هی زور زد که کلاس رو فرمش برگرده...نشد...آخر سر دلم براش سوخت...خواستم یه چیزی بگم بچه ها بخندن...نگاش کردم گفتم، من دلم چایی میخواد...یه دفه برگشت گفت ، همین الان برات میارم...نه تنها هیشکی نخندید همه منو نگاه کردن.....۲ دقیقه بعدش اومد با یه لیوان چایی و ۲ تا قند دستش...ازم پرسید چایتیتو با قند میخوری؟ گفتم نه ...گذاشت جلوم و دو تا هم قند گذاشت کنارش رو میز....یکی از بچه ها کیک از تو کیفش در آورد  و فرستاد  میز من...منم شروع کردم خوردن کیک با چایی... همه نگاه میکردن و میخندیدن ...بعدش دوباره  همه چیز عادی شد...منم یادم رفت که باهاش قهر کردم!!!

خیلی عالیه...دلم میخواست هیچ وقت کلاسم تموم نشه...اما خب ۱۸ ژوئن اخرین روزه!!!!! و بعدش احتمالا دوباره  عین خرس تا لنگ ظهر میخوابم...اَه که چقدر بده بیکاری !!!

هادی بزرگ شده...امروز آواز میخونه...میگه اونقَدَر عاشق میشمممممم...عاشق میشممممم

میگم عاشق کی؟؟؟

میگه عاشق تو!

میگم میدونی هر کی عاشق کسی بشه باید همه یه حرفای عشقشو گوش بده ...بگه چشم؟؟؟!!!!

یه خورده مکث میکنه ...

میگه مامان من یه ذره عاشق شدم فقط......خیلی خندیده بودم....

مهمون دارم فردا...ناهار ....هنوزم نخوابیدم...الان ساعت ۳ هست...تازه الان رفتن خونه یه بتی اینا که بخوابن ..فردا هم صبح باز بلند شن بیان اینجا...خیلی دوسش دارم....البته امیدوارم نره تو لیست همون ادمایی که بالا ازشون گفتم....

مشکل فقط اینه که گوشاش سنگین میشنوه...یه خورده انرژی میبره تا بخوای براش  تعریف کنی چیزی رو!!! بتی هم میاد....احتمالا بازم بساط نمایشنامه و شب نشینی داریم از نوع همسایه کش!!!!

خدای من!!! هرگز  در خونه  یه منو بسته نگه ندار....

کمکم کن همیشه بخندم و بخندونم ....

پیری رو خوب احساس میکنم، کمک کن  بتونم روزامو مفید بگذرونم...

بهم انرژِ ی بده بتونم هادی رو خوب و عالی بزرگ کنم....

همه یه ما رو سلامت و شاد حفظ کن

آممممین

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 5:41 |
بنام تو که قویترینی....

 

سلام...سلامتی....لبخند...عشق...حتی حسرت...

همه چیز غیر از امید...این یکی رو از خودم دور کردم...

دلم نمیخواد امیدوار باشم...یه جور گول مالیدنِ سر ِخودِ بدبختمه خب!!!

خیلی خوبم....روزای شادی رو گذروندم ...گوش شیطون کر...چقدر از اینکه هزار و شونصد تا عشق مجازی دو ر و برم دارم خوشحالم....

بهشون میگم.. بابا جان!اون که منو نمیخواد...

میگن از کجا میدونی؟! شاید اونم همین فکری که تو میکنی رو میکنه....برو ازش بپرس خب..بهش بگو....

منم میگم...عمراااااااااااا..من؟ !!! همچین کاری نمیکنم....

اما خب!سوژه یه  خیلی جالبو  خوبیه.... کلاسو سرحال و بامزه میکنه ...البته  بهتره که  بیشتر از این نشه....من نیمخوام ادامه پیدا کنه....اما خب...خیلی دوسش دارم......دوست داشتنی یه....دور و بر من دوست داشتن معنیش برای اینا فرق میکنه....اما خب من دوسش دارم واسه چیزی که هست....نه واسه چیزی که میتونه برای من باشه!!!!!

من اگه  آشپز بشم رییس خوبی نمیشم...آخه نمیزارم هیشکی دست به غذا بزنه...همه یه کاراش مال خودمه....

خیلی خوش گذشت...

هم تولد  اوس بتی و نیومدن فرنگیس خانوم و استرس من...

هم  مهمونی یه غذای بی مزه و بی نمک ...و مرغ با سس خردل...

هم فیلمنامه یه مرد عرب و دو تا زنش و بچه هاش....

هم بساط قلیون و فیلم و عکس و فستیوال دود...

هم  دکتر ویتنامی و برنامه یه طب سوزنیش ( من  نیازی بهش ندارم آخه من همینجوریش شنگول منگولم) که از بالکن قرار بود  قاطی یه اون دو تا سرخوشا بره پایین...

هم دوچرخه سواری...

هم بازار و خرید و  کلا ورشیکستگی...

همه عالی بودن عااااالی....

هادی هم خوبه....

خدای  مهربون من!

منو به خاطر همه یه خطاهای نا بخشودنیم ...ببخش....بزار بازم  بیام زیر پای تو بشینم و  فقط دامنوتو بگیرم...شاید که یه روزی نگاه قشنگتو بتونم ببینم...

خدای خوب من!!!

لبخند رو  به همه هدیه کن تا از دیدن هم لذت ببریم...

مواظب من باش...که کسی رو ندارم جز تو که مراقبم باشه...

دوستت دارم...

هم تو رو...هم همه یه عشقایی رو که بهم دادی و من تو رو باهاشون لمس میکنم....

خدانگهدارمون باش...

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 3:19 |
 بنام خدا...

 

دیوونه نشدم...دیوونگی هم نکردم...آزاد تر شدم...و آزاده تر...

روزای سختی تو زمستون گذشت....بهار هم ته مزه یه تلخ زمستون رو داشت و من

تو دهن ِذهنم هنوز دارم احساسش میکنم.....

چقد از اینکه اومدم هیچی  ننویسم خوشحالم....انگار انفجار ِانرژی یه جایی بهم ا

صابت کرده...و منم یه چشمه یه ابدی ازش گرفتم!

نمیدونم چرا میخوام به زور به خودم بِباوَرونم که با من قهر کرده وو منم باهاش

قهرم...اما هر دفعه اومدم بیفتم...هر دفعه رفتم دیوونه شم...هر موقع خواستم

بمیرم...اومد دستمو گرفت و بلندم کرد.....و نفس بهم داد ...حیف که کورم ، ندیدم

چهرشو...نفهمیدم میخنده و مهربونه ...یا  عصبانی یه و ناراضی؟؟؟!!!اما به هر حال 

نمیشه نگم ممنون!نمیشه نگم شکر...حتی اگه  بی احساس جلوه کنه تشکرم...و از

ته دلم در نیاد!!!!

نمیدونم کی قراره خالص بشم؟ میرسه اون روز؟

روزای  زیادی گذشت...بیشتر از نصفشو از خودم ناراضی بودم ...نمیدونم ...اون که

چپ چپ نگام میکنه کیه.؟.منم؟ وجدان معروفه که درد میگیره؟؟؟ یا خداست که نگاه

میکنه و سرشو تکون میده که ای وااای...آزاده! چه میکنی؟؟؟

اما خب...آزاده خودش نخندیده...نمیدونم چرا با اینکه هیچ لذتی  از کارایی که میکنم

نمیبرم اما انجامشون دادم...امروز تصمیم گرفتم عوض بشم...واسه همینم

برگشتم....

تا امروز مقید به هیچ  عهد و پیمون و قراری نبودم...امروز  اومدم اینجا با خودم قرار داد

ببندم... خودمو میشناسم...اگه جدی باشم قانونمند ترینم...

میخوام تنها بمونم...تصمیم خودمو گرفتم...

من باشم ...یه دونه...

دیگه نمیترسم از روزی که شاید دیگه نفس نداشتم و کسی حتی نبود  چشمای بازم

رو بعد از مرگ ببنده!!!

انگار آزاده تو جنگلی که داشت ازش سمت بهشتش میگذشت از قبرستون احساس

هم  رد شد...هنوز بهشت پیدا نیست اما احساس گم شد...

خنده یه من حتی وزن پر کاه رو هم تحمل نمیکنه....صداش تا آسمونه اما تهی....

کیسه یه ذوق  پاره نیست...خالی هم نیست....اما توش بستنی یه وسط زمستونه

وچایی داغ تو مرداد ماه....نه خریدار  داره و نه حتی تماشاگر...

از دور آزاده خوبه... همیشه بوی خوب میده....همه میگن قشنگه...بین اونای دیگه

مثل همیشه برق میزنه...اما نزدیکش که بشی  سرااابه...

هادی هم خوبه...الان حداقل خوبه....بیمارستان و  سرم و آزمایش و دکتر تموم

شد....با اینکه وحشت همه یه وجودمو گرفته بود  اما حقیقتا تموم شد...شکر! که

دارمش...

دارم چاق میشم....هم خودم...هم  مغزم...بعضی وقتا فکر  میکنم تقصیر پنیر خوردن

زیادمه که اینقد حافظه ام ضعیف شده....اما خب راستش اینه که خیلی وقته درس

نخوندم...الان! هم پنیر میخورم...هم  کاغذ میخونم...به عبارتی از همه یه ابعاد در

حاله اضافه وزنم...هر چند اوایل داشتم رودل میکردم...اما الان دیگه راه افتادم....

سعی میکنم خودمو به بقیه برسونم ..حداقلش اینه که وقتی من بد باشم انرژی یه

منفی من  سریعا اِپیدمی میشه!!!!

کلاس جدید دوست داشتنی یه...به خصوص که یکی هست که نه فقط درس کاغذ

ازش میگیرم بلکه درس مهربونی هم  میشه باهاش مرور کرد...آندی کسی یه که

مثل خانوم صارمی  و ژان پل تو ذهنم همیشه خواهد موند...

تو این چند وقته، اتفاقای جالبی هم افتاد...

باور نمیکردم هیچ وقت از بچگیم...روزی برسه که یکی از بچه های خونه یه روزی  

عروسی کنه و من نباشم و حتی نتونم تصور کنم احساسشو... اما خب...دنیا در

گوشم گفت، تجربه کن!..این اتفاق افتاد و علیرضا بالاخره عقد کرد و من فقط

عکسشونو دیدم...حیف که هنوز نمیتونم از تو عکسا  بفهمم چی تو دلش

میگذره....نمیتونم احساسمو به زبون بیارم...اما خب۷ سال نبودم و اونم بدون حضور

من بزرگ شد...و حالا اون تازه عروس شاید جای همه  یه ما رو حتی جای خالی یه

منو براش پر میکنه...حس جالبی نداشتم....در اوج خوشحالی و لذت...دوست

داشتم عقبنشینی کنم و چیزی نگم....آره! بگو اینا فیلمای خواهر شوهرانست و

حسودی....شاید همینه..نمیدونم....اما هر چی که هست...برای اولین بار  یه لحظه

هم از اینکه اونجا نیستم خوشحال شدم....

خان دایی هم عقد کرد! میگن اسم نامزدش آزاده هست....آزاده جون!!! دو تا شد تو

فامیل...هر چند  دیگر خان دایی ای برای من وجود نداره...همون طور که آزاده یه اونا

فقط یه دونست و اونم عروس خانومه!

روزنامه مینویسم نه؟؟؟

آخه امشب در سر شوری دارم....

یه شور سنگین اما ساکن!

یه چیز جالب هم کشف کردم...البته شاید درست نباشه ...اما ...احساس

میکنم ...تووو اوج زنانگی یه همه یه عمرم قرار  دارم الان تو این سن و سالم!!!!

نمیدونم فردا چی میشه...شاید بهتره شادیم بدتر....

پس برم بخوابم.... که اینجوری  زودتر  میشه فهمید  آینده رو ! مثل بیهوشی یه عمل

جراحی واسه بیهوش!!!!

خدانگهدار!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 4:47 |