بنام خدا...
دیوونه نشدم...دیوونگی هم نکردم...آزاد تر شدم...و آزاده تر...
روزای سختی تو زمستون گذشت....بهار هم ته مزه یه تلخ زمستون رو داشت و من
تو دهن ِذهنم هنوز دارم احساسش میکنم.....
چقد از اینکه اومدم هیچی ننویسم خوشحالم....انگار انفجار ِانرژی یه جایی بهم ا
صابت کرده...و منم یه چشمه یه ابدی ازش گرفتم!
نمیدونم چرا میخوام به زور به خودم بِباوَرونم که با من قهر کرده وو منم باهاش
قهرم...اما هر دفعه اومدم بیفتم...هر دفعه رفتم دیوونه شم...هر موقع خواستم
بمیرم...اومد دستمو گرفت و بلندم کرد.....و نفس بهم داد ...حیف که کورم ، ندیدم
چهرشو...نفهمیدم میخنده و مهربونه ...یا عصبانی یه و ناراضی؟؟؟!!!اما به هر حال
نمیشه نگم ممنون!نمیشه نگم شکر...حتی اگه بی احساس جلوه کنه تشکرم...و از
ته دلم در نیاد!!!!
نمیدونم کی قراره خالص بشم؟ میرسه اون روز؟
روزای زیادی گذشت...بیشتر از نصفشو از خودم ناراضی بودم ...نمیدونم ...اون که
چپ چپ نگام میکنه کیه.؟.منم؟ وجدان معروفه که درد میگیره؟؟؟ یا خداست که نگاه
میکنه و سرشو تکون میده که ای وااای...آزاده! چه میکنی؟؟؟
اما خب...آزاده خودش نخندیده...نمیدونم چرا با اینکه هیچ لذتی از کارایی که میکنم
نمیبرم اما انجامشون دادم...امروز تصمیم گرفتم عوض بشم...واسه همینم
برگشتم....
تا امروز مقید به هیچ عهد و پیمون و قراری نبودم...امروز اومدم اینجا با خودم قرار داد
ببندم... خودمو میشناسم...اگه جدی باشم قانونمند ترینم...
میخوام تنها بمونم...تصمیم خودمو گرفتم...
من باشم ...یه دونه...
دیگه نمیترسم از روزی که شاید دیگه نفس نداشتم و کسی حتی نبود چشمای بازم
رو بعد از مرگ ببنده!!!
انگار آزاده تو جنگلی که داشت ازش سمت بهشتش میگذشت از قبرستون احساس
هم رد شد...هنوز بهشت پیدا نیست اما احساس گم شد...
خنده یه من حتی وزن پر کاه رو هم تحمل نمیکنه....صداش تا آسمونه اما تهی....
کیسه یه ذوق پاره نیست...خالی هم نیست....اما توش بستنی یه وسط زمستونه
وچایی داغ تو مرداد ماه....نه خریدار داره و نه حتی تماشاگر...
از دور آزاده خوبه... همیشه بوی خوب میده....همه میگن قشنگه...بین اونای دیگه
مثل همیشه برق میزنه...اما نزدیکش که بشی سرااابه...
هادی هم خوبه...الان حداقل خوبه....بیمارستان و سرم و آزمایش و دکتر تموم
شد....با اینکه وحشت همه یه وجودمو گرفته بود اما حقیقتا تموم شد...شکر! که
دارمش...
دارم چاق میشم....هم خودم...هم مغزم...بعضی وقتا فکر میکنم تقصیر پنیر خوردن
زیادمه که اینقد حافظه ام ضعیف شده....اما خب راستش اینه که خیلی وقته درس
نخوندم...الان! هم پنیر میخورم...هم کاغذ میخونم...به عبارتی از همه یه ابعاد در
حاله اضافه وزنم...هر چند اوایل داشتم رودل میکردم...اما الان دیگه راه افتادم....
سعی میکنم خودمو به بقیه برسونم ..حداقلش اینه که وقتی من بد باشم انرژی یه
منفی من سریعا اِپیدمی میشه!!!!
کلاس جدید دوست داشتنی یه...به خصوص که یکی هست که نه فقط درس کاغذ
ازش میگیرم بلکه درس مهربونی هم میشه باهاش مرور کرد...آندی کسی یه که
مثل خانوم صارمی و ژان پل تو ذهنم همیشه خواهد موند...
تو این چند وقته، اتفاقای جالبی هم افتاد...
باور نمیکردم هیچ وقت از بچگیم...روزی برسه که یکی از بچه های خونه یه روزی
عروسی کنه و من نباشم و حتی نتونم تصور کنم احساسشو... اما خب...دنیا در
گوشم گفت، تجربه کن!..این اتفاق افتاد و علیرضا بالاخره عقد کرد و من فقط
عکسشونو دیدم...حیف که هنوز نمیتونم از تو عکسا بفهمم چی تو دلش
میگذره....نمیتونم احساسمو به زبون بیارم...اما خب۷ سال نبودم و اونم بدون حضور
من بزرگ شد...و حالا اون تازه عروس شاید جای همه یه ما رو حتی جای خالی یه
منو براش پر میکنه...حس جالبی نداشتم....در اوج خوشحالی و لذت...دوست
داشتم عقبنشینی کنم و چیزی نگم....آره! بگو اینا فیلمای خواهر شوهرانست و
حسودی....شاید همینه..نمیدونم....اما هر چی که هست...برای اولین بار یه لحظه
هم از اینکه اونجا نیستم خوشحال شدم....
خان دایی هم عقد کرد! میگن اسم نامزدش آزاده هست....آزاده جون!!! دو تا شد تو
فامیل...هر چند دیگر خان دایی ای برای من وجود نداره...همون طور که آزاده یه اونا
فقط یه دونست و اونم عروس خانومه!
روزنامه مینویسم نه؟؟؟
آخه امشب در سر شوری دارم....
یه شور سنگین اما ساکن!
یه چیز جالب هم کشف کردم...البته شاید درست نباشه ...اما ...احساس
میکنم ...تووو اوج زنانگی یه همه یه عمرم قرار دارم الان تو این سن و سالم!!!!
نمیدونم فردا چی میشه...شاید بهتره شادیم بدتر....
پس برم بخوابم.... که اینجوری زودتر میشه فهمید آینده رو ! مثل بیهوشی یه عمل
جراحی واسه بیهوش!!!!
خدانگهدار!