تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها نفسِ روان!

سلام.. عصر به خیر..روز به خیر...شب به خیر...هر لحظه و هر ثانیه به خیر....

دنیا  میچرخه...مثل هر روز و مثل همیشه...نه دلپیچه گرفته...نه افسردگی داره...نه تب کرده...مثل همه یه تاریخ با  وجود همه یه اتفاقای خوب و بد ، رو فرم همیشگی خودشه و داره راه میره...

من اما مثل همه یه موجودات متحرک دیگه، بعضی روزا خوبم و خیلی روزای دیگه عادی و بعضی وقتا هم گریون و حیرون و سرگردون...

همه چی مثل همشه پیش میره...قرص نمیخورم دیگه ...بدون قرص هم خوبم...لیلا رفت ایران و قبل از اینکه اون بره ، ما اینجا مجلس ترحیم مفصلی برای اشک های زبون بستمون برگزار کردیم...حال و هوای تابستون با اینکه اینجا به خاطر بارونای پی در پی احساسش نمیکنیم اما با این همه فصل مسافرت و دیدار بوده همیشه واسه من ،و امسال  نشد ، نتونستم  خودمو راضی کنم واسه اومدن اما تحمل دلتنگی رو هم نداشتم....

آهان، الان دارم فوتبال نگاه میکنم ، همه چی که میخواستم بگم از یادم رفت...به غیر از اینکه تا الان از دیدن نتیجه یه بازی که یک هیچ به نفع ایرانه که در مقابل امارات بازی میکنن هیجان زده شدم...از دیدن علی دائی خیلی خوشحالم  . بازم دلم واسه خونمون تنگ شد...واسه هوای گوگرد دار سبلان...ای کاش حد اقل الان که من شانسی بازی رو دارم میبینم ما برنده شیم....

میخواستم اینو بگم، نمیدونستم که یه بلیط رزرو شده میتونه حد اقل ۲۰ روز منو خوشحال نگه داره...امسال قرار شده یه سفری بریم غیر از ایران...و من باید بگم که حتی بیشتر از ایران اومدن خوشحالم و ذوقزده... تا وقتی که موعد پرواز برسه من هر روز نقشه برای سفر خواهم کشید و این دفعه مطمئنم بیشتر از دفعه های قبل قدر سفر رو میدونم و بهتر دور و برمو نگاه میکنم تا هم دنیا رو ببینم و هم خدای پر رنگ تر رو...و خوشحالیم اولین دلیلش بودن هادی همراهمه....خدای من شکر!!!

کار میکنم و یاد میگیرم...اما تا ۱۵ روز دیگه دوباره قراره خونه نشین شم...کلاس و درس تموم میشه و آندی و بقیه بای بای...ای کاش اینطور نمیشد...

اشکالی نداره، بالاخره یه کاری خواهم کرد!!!!!!!!

چشم هادی هنوز هم هر ۱۵ روز کنترل میشه و این دفعه تجویز جدید دکتر این بوده که یه فیلتر روی یکی از شیشه های عینکش بزنیم تا دیگه لازم نباشه هر روز یه چشمش بسته بشه...اما خب با اون فیلتر میتونه ببینه اما نه به اندازه ای که چشم دیگش از کار کردن وایسه....امیدوارم بهتر  شده باشه تو ویزیت بعدی!!!!!

بهم میگه منو یه خورده دوست داره و پدرش رو زیاد...چند روز پیش هم اینجا روز مادر بود و هادی تو مدرسه برای جشن روز مادر یه نقاشی کشیده بود برای پدرش و کادوش کرده بود!!!!! خودشو پدرشو کشیده بود....و منی در کار نبود...

ای کاش منم میتونستم غایب باشم و دوست داشتنی بشم!!!!

اما خب  منم مامان خودخواهی ام که همه یه اینا رو واسه خاطر دل خودم دارم قبول میکنم!!!!!

 

دختر خاله مهمون داره و تو این فاصله دیگه نمیتونم ببینمش..دلم براش تنگ میشه...تنها کسی که دارم واسه بعضی وقتا بیرون رفتن و باهم غذا خوردن و غیبت کردن و وراجی کردن ، اونه ...اون نباشه زندگی من مسیرش تغییر میکنه...قراره تقریبا ۲۰ روز مهمون داشته باشه...مهمونایی که منو دوست ندارن و من هم به این دلیل نمیتونم بِتی رو ببینم.... در عوض  سفر ۲۰ روزه یه من و هادی به همراهی یه بتی خواهد بود...این یعنی خیلی کووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول...خدای من شکر!

هفته یه پیش رفته بودیم گوجه سبز چینی والان یه دیگ لواشک ترش رو گاز در حال جوشیدنه... آخ جون!

 

یه آخ جون دیگه...که بازی فوتبال هم الان تموم شد و من یه عالمه از حرصم تو این فاصله وزن کم کردم اما خدا رو شکر که زندی گل رو زده بود...بردیم...بردیم...بردیم....به قول این یارو گزارشگره که نمیدونم هم اسمش چیه ما رفتیم صدر جدول الان...خدایا شکرت!!!

خیلی تنهام...

بعضی وقتا سر کلاس یا سر کار وقتی موقع ناهار که میشه همه با هم میریم غذا بخوریم ...چقدر دلم میخواد کسی از من نپرسه که چیکار میخوام کنم و غذا اصلا میخورم  یا نه...یا اصلا کسی نیاد پیش من...دلم میخواد تنها باشم...نمیدونم چرا؟! شاید خیلی وحشی ام...اما دلم میخواد کسی نزدیکم نشه...البته خب بچه ها خیلی خوبن.. همیشه یکی هست که وقتی ببینه من تنهام بیاد سراغم، و من همیشه لبخند همیشگیم رو دارم اما خب ته دلم میخواست تنها میبودم....

قبلا ها از اینکه جنس مخالفی بهم توجه کنه لذت میبردم اما حالا تا احساس کنم کسی توجهش به منه وحشت همه یه وجودمو میگیره... میگم نکنه بخواد چیزی بگه... به هیچ عنوان دلم حضور کسی رو کنارم نمیخواد!!!!!

الانم خونه تنهام...خیلی حوصلم سر رفته اما حتی دلم نخواست برم بیرون....

چته دختره؟؟؟

نمیدونم بابا!!!!

هر چی که  باشه هنوز زنده ام و نفسِ سبز درختا و برگا رو میخورم و منم بهشون نفس میدم!!!

باز خواهم گشت...

بای بای

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه هجدهم خرداد 1387 و ساعت 22:48 |
 

بخند محبوب

بخند

 

گواه این همه بی قراری باش

و بخند

بخند تا بدانم ماه، شبها

مرا به یاد کدام لبخند..

از ایوانِ تماشایش

کشاند به خاک جنون؟؟؟؟!!!!!!!

و طلوع چه نجوا کرد

به گوش خنده های تو ؟!!

که در سرای سینه پیدا شد

هراس غروب دندانهایت!!!

بخند که از سکوت بیزارم

بخند که دوست ندارم زورق دل

به بوی کناره های حسرت

پی ببرد

و ساحل سپید آرامش

پس از تلاطم شب های طوفانی

فقط به رویای دریانورد راه یابد

بخند

به شرط آنکه سبب نپرسی از دلم

بی سبب بمان و بخند

نگاه کن! انگیزه ها کم نیست

خورشید میتابد

من هستم، و احساس

و اشتیاق هنوز اولین شرط است

برای داشتن ظهری پر از تابش

برای من بخند، به خاطر من

بخند محبوب

بخند

....

ک.ص

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 1:0 |
بنام تنها  آرامش!

من هستم...اگه به کسی که صداش تو گلوش گیر میکنه و نمیاد بیرون بشه گفت خوبه، پس منم خوبم وراجی های بی پایانم به لطف گوجه سبزای خونه یه بتی اینا تو چراغ قرمز گیر کردن...صدام دیگه در نمیاد...البته خب بد هم نیست...وقتی از رئیسم پرسیدم که حرف نزدنم اذیتش میکنه یا نه؟؟!!...گفت نه ،نه ...برای من زنی که حرف نزنه خیلی هم  خوبه!!!!!

اول از اون پیر مرد بگم، که شما ها دستی دستی بیچاره رو کشتین اگر که نمرده بود،، حالش خوبه...وقتی ازش پرسیدم حالت خوبه ؟؟...تنها چیزی که پشت سر هم شنیدم ، معذرت خواهی بود ...!!!خب خدا رو شکر که به خیر گذشت!

هوا بارونی یه...امسال تابستونی در کار نیست انگار...تگرگِ چند روز پیش خونه یه یکی دو نفرو بی سقف کرده بوده....لیلا اینا هم که با فرقون  برف از حیاتشون جمع میکردن که خونه یه همسایه پایینی خراب نشه!

رفته بودیم جشن تولد ۱۸ سالگی ! خیلی مهمه این جشن....خوش گذشت شاید...اما خب من هنوزم نگرانشم...خودش میگه که ۳ ساله اینجوریه ...اما من فکر میکنم که، دیگه بدتر!یعنی اصلا دیگه میشه نجاتش داد؟؟؟!!!!!چی به سر هادی قراره بیاد...؟

چقدر دنیای بیرون خونه پر از استرس و خفه کنندست...اصلا دوست ندارم....نمیدونم من زیادی ناز نازی ام ...که  تحمل انتقاد رو ندارم...یا بقیه  همش میخوان سو استفاده کنن؟؟؟!!!اما خب اصلا دوست ندارم بیرون باشم....خدای من! کمکم کن... بیشتر از  این نشه ...من دیگه طاقتشو ندارم!!!!

ایران اومدن کنسل شد....برنامه ریزی برای تابستون هنوز علامت سوال جلوش داره....هادی هنوز برای مدرسه ثبت نام نشده....امسال اولین سال مدرسست...من همش استرس دارم!!!

دکتر برام قرص نوشته...میگه این قرصه باعش میشه هر چی ایده های بد ِ بی شور هست تو بدنم همه رو جمع میکنه و بعدشم هول میده  بیرون! انگار بد هم نمیگه...آخه این روزا بدجوری دلتنگ شده بودم...همش میگفتم آخه من اینجا چه غلطی میکنم...؟؟؟ اگه خونمون بودم حتما بهتر بود...

اصلا کلا دیگه هیچی بهم حال نمیده...هیچی آخر لذت رو نداره...انگار مرگم نزدیکه.... همش  فکر میکنم همه چی رو که باید میدیدم از دنیاش دیدم...حالا دیگه مسئول بقیه یه چیزا خودشه...من باید بروم....!!!!

فکر کنم چیزای دیگه ای هم تو ذهنم بود اما پریدن....شایدم تقصیر قرصامه...در هر صورت هنوز نفس میکشم....و شاید بازم برگشتم...

خدانگهدار...

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 19:47 |