بنام تنها نیرومند!
وُوووودَاااااااااااااااا...(صدای بروس لی یا به عبارت عامیانه تر گربه در حال انجام نمیدونم چه کاری!!!!! )(خودم)
قِری و مِسی...شِری و چولی..وقتی از ایران میرسیم فرودگاه میگیم آخِیییییییییییش...چه اخیش جانانه ای
...(اوس بتی)
بزن برو...یوها ها ها ها... نمیزارم زنم پاسپورت بگیره...تا حرف زیادی زد بهش میگم...ای ایران ای مرز پر گهر....اشاره با انگشت اشاره، سمت ایران ،یعنی هرّی....(امید)
خوبید عزیزان جیگرطلای دلِ خودم؟؟؟!!!!....این کارو نکن جک...این نقشه عملی نیست...پدر! منو تنها نزار....اوکی! تو کی؟؟؟خالی بند خودتی و ساعت ۳:۳۰ شب منتظرم...و اینکه مریضی اگزما ندارم... فقط تو خونه دو تا گربه دارم...منظورش ما بودیم...(حمید)
مکرّمه! گه چیخ منیم کَلّمه... آوازِ مکرمه آی مکرمه....اُورا یوخااااااااااااااااااااااا...پسرم!!! گورتو گم کن...(خان دائی)
مامان! ایکس بوکس بازی کنم؟؟؟نینتندو بازی کنم؟؟ ...(هادی)
گفتیم..خندیدیم... قلیون کشیدیم... کشتی گرفتیم... گوشت همدیگه رو جویدیم...کتک کاری کردیم...گشتیم..خوردیم...دیدیم...حتی دعوا هم کردیم...و روزها جوری گذشت که میلی برای برگشتن نبود و پیش اونا هم حسی برای راحت شدن از دست مهمون نبود...با غصه از هم جدا شدیم...و سفر تموم شد...
تجربه های جدید و حرفهای جدید و حسهای جدید.....جالب بود اما تو همه یه لحظه ها یه نقطه یه سیاه همراهم بود ..یه چاه دلگیر غم..نمیدونم چیه و چرا همیشه هست...آرزویی ندارم که واسه رسیدن یا نرسیدن بهش حسرت تو دلم باشه....رها کردم خودمو به اتفاقایی که قراره بیفته...
اما نمیدونم این غم چیه که همیشه هست...احساس میکنم که به همین زودیا قراره بمیرم...و کارم تو دنیا تموم شده....
دلبستگی ای بهش ندارم...
همه یه دلبستگی هامو با حیله یه خودش و با دستای خودم ازم گرفته و دور کرده...
مهم نیست چی پیش میاد...من میخندم و نمیزارم کسی فکر کنه آزاده دیوونه شده....
کارای عقب افتاده انجام شد...بیکار نیستم فعلا...و امیدوارم نمونم...
دوباره میام..
خدانگهدار همه

