تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
بنام تنها دوست!!!

 

خب، اینم از دنیای رفاقتهای من....همیشه فکر میکردم دوستای خوبی دارم...اما حالا بزرگتر شدم و فهمیدم هر کی فکر خودشه و هر کی واسه خودشه که میخنده ...نه واسه من....خیلی باید احمق بودم واسه فهمیدن این قضیه...اما خب بالاخره که فهمیدم...و خب دیر نیست واسه مثل همه بودن.....چون منم قصد رسوا شدن ندارم و همرنگ جماعت شدن هم سخت نیست....

مهم نیست ..مثل همه یه موارد دیگه دو روز عصبی میشم و سر درد میگیرم و کم کم همه چی عادی میشه....

 

وقتی هادی بیمارستان بود  یه شام نذر کردم و حالا میخوام ادا کنم...تنهایی سخته..

 

بزرگترین دوست که همیشه شاهدی!!!....واسه برنامه یه فردا کمکم کن....

 

خبر خاصی نیست...همه چی مثل مرداب میمونه....

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387 و ساعت 15:35 |
بنام خدا...

انگار که محکوم نوشتن شده باشم و مرده یه متحرکی که فقط ماموریت نوشتن  به گردنش باشه...زنجیر قلم به دستام بسته شده و روح سرگردونی هستم که بدنبال ورق همه جا سر میکشم...اما دریغ که قلم جوهری نداره و حتی نای به پایان رسوندن وظیفه!!! دنیا هم اجازه یه ثبت لحظه ها رو نمیده...نمیشه نوشت و نگاه کرد در یک آن...لحظه گم خواهد شد و به تاریخ گره خواهد خورد ...تاریخی که نوشته شدنش دیگه لطفی نخواهد داشت و خواننده یه آن با خنده خواهد گفت چطور میشه باور کرد وقتی به چشم ندیدم!!!!درست مثل من که دیگه هیچی باورم نمیشه...حتی خودمو...

خورشید و ماه هم دیگه  از تکرار افسرده شدن...مثل ماشین به موقع کار میکنن و به موقع خاموشن...منم یه خورده این ور اون ور...نفس میکشم و انتظار هم!!!

اتفاق جالبی نیفتاده...تابستانی داغ...ساکن...خفه...و منی که دلتنگی رو هم از یاد بردم....هادی مدرسه یه تابستون میره ...لیلا اینا از ایران اومدن و لبخندی هم بر لبان ما نشست...بتی هم لوزه هاشو اخراج کرد برای همیشه و هنوز بستنی رو هم به زور قورت میده...شاید به زودی من هم تجربه کنم....

مردمان همه منتظرند...منتظر جواب..حادثه...منتظر شادی...و شادی که همیشه ناز خواهد کرد...

من هم منتظرم اما منتظر مرگ...که میدانم روزی بی چون و چرا بر بالینم خواهد آمد...بدون دعوت...

حالم خوبه...هنوز هم میگم و میخندم و بقیه دیگه از دست خنده های من خسته شدن....

اما خب ...به قول  همه یه مردم دنیا در مواقع بیجوابی...زندگیه دیگه! چه میشه کرد؟؟!!!!!

باز هم باز خواهم گشت...

خدانگهدار...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت 1:12 |
بنام تنها امید اجباری!!!

روزا عین هم مثل برق و باد در حال چشمک زدن رد میشن و میرن...تا میام حتی فکر کنم که چی به چی بود میبینم فردا شده و من تا لنگ ظهر خوابیدم...گرما رو دوست دارم حتی همین قدر زیادشو...اما چیز بدی که داره دلتنگم میکنه برای خونه..خونه ای که حتی خیلی وقته دیگه یادم هم نمیفته!!!

حساس شدم خیلی...در عین عصبانیت خونسردم و میخندم...به جایی رسیدم که دیگه درد دل هم حتی خالیم نمیکنه...اینجا نوشتن هم دیگه عادی شده...خیلی طول کشید تا عادی بشه اما شده...حالا رو نقطه ای هستم که اون چیزی که تو دلم و درونم میگذه رو نمیتونم دیگه بیانش کنم...نه حوصلشو دارم...نه ذوقشو و نه حتی فایده و فرجی تو گفتنش میبینم که بخوام حتی بگم...

دیگه هیشکی تو دنیا نیست که منو بفهمه....من ِ سراپا ایراد و بد و شکست خورده رو.....شعرم هم دیگه نمیاد...انگیزه ها گم شدن...

فقط میخندم...قول دادم که بخندم و میخندم...

همه زندگی خودشونو میکنن و هر کی به فکر خودشه...

شاید یه روزی برسه که منم این فکر رو در باره یه خودم بکنم....

هر چه پیش آید خوش آید...

خدانگهدار

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه دهم مرداد 1387 و ساعت 0:28 |