بنام خدا...
انگار که محکوم نوشتن شده باشم و مرده یه متحرکی که فقط ماموریت نوشتن به گردنش باشه...زنجیر قلم به دستام بسته شده و روح سرگردونی هستم که بدنبال ورق همه جا سر میکشم...اما دریغ که قلم جوهری نداره و حتی نای به پایان رسوندن وظیفه!!! دنیا هم اجازه یه ثبت لحظه ها رو نمیده...نمیشه نوشت و نگاه کرد در یک آن...لحظه گم خواهد شد و به تاریخ گره خواهد خورد ...تاریخی که نوشته شدنش دیگه لطفی نخواهد داشت و خواننده یه آن با خنده خواهد گفت چطور میشه باور کرد وقتی به چشم ندیدم!!!!درست مثل من که دیگه هیچی باورم نمیشه...حتی خودمو...
خورشید و ماه هم دیگه از تکرار افسرده شدن...مثل ماشین به موقع کار میکنن و به موقع خاموشن...منم یه خورده این ور اون ور...نفس میکشم و انتظار هم!!!
اتفاق جالبی نیفتاده...تابستانی داغ...ساکن...خفه...و منی که دلتنگی رو هم از یاد بردم....هادی مدرسه یه تابستون میره ...لیلا اینا از ایران اومدن و لبخندی هم بر لبان ما نشست...بتی هم لوزه هاشو اخراج کرد برای همیشه و هنوز بستنی رو هم به زور قورت میده...شاید به زودی من هم تجربه کنم....
مردمان همه منتظرند...منتظر جواب..حادثه...منتظر شادی...و شادی که همیشه ناز خواهد کرد...
من هم منتظرم اما منتظر مرگ...که میدانم روزی بی چون و چرا بر بالینم خواهد آمد...بدون دعوت...
حالم خوبه...هنوز هم میگم و میخندم و بقیه دیگه از دست خنده های من خسته شدن....
اما خب ...به قول همه یه مردم دنیا در مواقع بیجوابی...زندگیه دیگه! چه میشه کرد؟؟!!!!!
باز هم باز خواهم گشت...
خدانگهدار...
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه هجدهم مرداد 1387 و ساعت
1:12 |