به جُستوجوی ِ تو
بر درگاه ِ کوه ميگريم،
در آستانهی ِ دريا و علف.
به جُستوجوی ِ تو
در معبر ِ بادها ميگريم
در چارراه ِ فصول،
در چارچوب ِ شکستهی ِ پنجرهيي
که آسمان ِ ابرآلوده را
قابي کهنه ميگيرد.
. . . . . . . . . .
به انتظار ِ تصوير ِ تو
اين دفتر ِ خالي
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
□
جريان ِ باد را پذيرفتن
و عشق را
که خواهر ِ مرگ است. ــ
و جاودانهگي
رازش را
با تو در ميان نهاد.
پس به هيات ِ گنجي درآمدی:
بايسته و آزانگيز
گنجي از آندست
که تملک ِ خاک را و دياران را
از اينسان
دلپذير کرده است!
نامات سپيدهدميست که بر پيشاني ِ آسمان ميگذرد
ــ متبرک باد نام ِ تو! ــ
و ما همچنان
دوره ميکنيم
شب را و روز را
هنوز را...
خب سلام.... به خودم...
چون انگاری دیگه دور و برم خالی شده و کسی نیست....دوستان همه بزرگ شدند و برگترا هم پیر...عین خودم که هم بزرگتر شدم و هم پیر تر....اما خب خوبیش اینه که اگه ادما خونه یه همدیگه اگه سر نزنن خونه نشین ِ خونه یه خودشون میشن...کمتر پیش میاد کسی آواره یه دوره گرد بشه.....
به مرحله یه سخت و خطرناکی از زندگیم پا گذاشتم....دنیا خیلی حیله گره.... دارم باهاش شطرنج بازی میکنم و با وجود اینکه دارم تو چشماش نیرنگ رو به روشنی میخونم اما حرکتی رو که اون میخواد رو بازی میکنم...اصلا انگار جادو میکنه ...جادوئی که خودت هم بهش تن میدی....عین هیپنوتیزم!!!!!
نمیدونم کتاب آینده یه من و کلا دنیا چه جوری قراره ورق بخوره اما به جائی از باورهای خودم رسیدم که جتی خود اونا رو هم دیگه باور ندارم....
خدای مهربون من!!! نمیدونم چرا از من اینقده عصبانی هستی که همش این فرشته یه نفرین شده ات جلوی در خونه یه من کیشیک میکشه که گزارش منفی تحویل تو بدم....نمیدونم چه خطائی کردم که باید اینجوری آزاده رو امتحانش کنی....
میدونم یه روزی قراره با دماغ حواله یه خاک بشم....اما نمیتونم دماغمو از سمت آسمون بیارم پائین تر...
من اینی هستم که الان هستم و در حال حاضر به اینی که هستم افتخار میکنم...
یک بار عاشق شدم و دیگه نمیتونم که باشم....اینقده زیاد عاشق شدم که دلم طفلک رو دل کرد....حالا حتی دلی هم نمونده ....یه جاهائی لازم میشه اما گمش کردم....نیست که باهاش بتونم بگم دوست دارم....در عوض زبونی دارم که نیشش نیش مار رو هم خنثی میکنه....
در اختطامیه...یه چیزی میخوام بگم که ممکنه جماعت ذکور بهشون بر بخوره...اما با همه یه اطمینانی که به تجربیات خودم دارم باید بگم که همشون بدون استثنا موجودات بدبختی هستن که فقط به درد سو استفاده یه زنا میخورن ....احساسات کشکیشونم فقط به درد تخلیه یه احساسات زود گذر زن ها میخوره......با یه نگاه همه چیشونو میبازن و تازه آخر قصه هم درد وجدان میمونه برای دخترای نگون بخت که فقط گول حرفای خوشگلشونو خوردن.......
تجربه یه جدیدیست که دوستش میدارم ..جدید و جالب و شیرین و خنک.....ترد، مثل احساس ۱۶ سالگیم که خیلی وقت بود مرده بود....تجربه ها و موی سفید و شناسنامه و تحصیلات و خونواده و و پول وباور ها و اعتقادات و مذهب و تفاهم...انگار همه تو یک ثانیه محو شدن و من و تو موندیم و یه گذر ساده از کنار همدیگه....و شاید توقف تا آخر دنیا.....
حوصله یه خودمو حتی نداشتم....اما بدون اینکه بخوام غرق میشم تو اثرِ تو.....چه حس خوبی....
آره من سبز موندم...اما سبزِ لجنی!!!!! و تو به خودت همیشه افتخار کن ....میدونی چرا؟؟؟
چون دارم به خودم فشار میارم عاشق شدنو....عشق سیاهی واسه من جا مونده که راه همه چی رو بسته...
اما درستش میکنم!!!!! این کارو خواهم کرد!!!!
خیلی حرف زدم...به خاطر روان ِ پریشی یه که الان دارم....اما دارم یه چیزی گوش میدم الان که منو آروم میکنه.....
خوش اومدی خاطره یه زنده یه فردای من!!!!
![]()
خدا نگهدارمون باشه....
میبینی خدای خوبم؟؟؟ مگه من میتونم بگم که نمیبینمت آخه؟؟؟اگه شیطونو فرستادی در خونه یه من میدونم که حواست به من بوده...کمکم کن باهاش بمونم اما شیطون نشم...مهم اینه برام!!!!!
نگهدارم باش!!!!!

