بنام بزرگترین بازیکن بیلیاردِ هستی....
شب شده و من بیدارم...بیخوابی که به سرم نزده..خوابم هم میاد و خمیازه هام پشت سر هم ردیف شده...
نمیدونم اومدم چی بگم...اما خب خوبی اینجا اینه که آدم وقتی یه چیزی میگه بعدا خیلی کم پیش میاد بخواد توجیه کنه خودش رو...این چند وقته من کارم همش شده توجیه کردن کارا و حرفایی که از خودم در کردم..من میگم تصادفی بوده خب قضیه...اما انگاری اینکه میگن آدم موقع تصادف داغه و هیچی هالیش نیست صحت داره و بعدا قراره گند قضیه در بیاد...فکر کنم اشتباه کردم...هم در حق احساسات خودم و هم در حق احساسات کسائی که دوست داشتمشون، ظلم کردم...البته ناگفته نماند که کباب شدن دل من اولین پیامد این حوادث بوده...درسته که این نتایج فرقی به حال اطرافیان نداره اما خب خوبیش اینه که دیگه این کارو نخواهم کرد....اصلا ابراز علاقه ممنوع...دوستی، چراغ قرمز....کلا رابطه ،میوه یه ممنوعه...
همیشه فکر میکردم اگر که یه ارتباط احساسی قوی، یک آن، بین دو نفر ایجاد میشه حتما لزومی نداره که ادامه هم پیدا کنه و بخواد به نتیجه یه پر بار و مثبتی در آینده برسه...عین یه لبخند کوچولوی خوشگل به یه بچه یه کوچولوی خوشگل که تو کالسکه یه خودش نشسته و وقتی درِ اتوبوس باز میشه و تو باید پیاده شی لبخندت هم تموم میشه برای همیشه....همین که تو اون لحظه بتونه نیاز معنوی هر دو طرف رو بر آورده کنه میتونه یه روز ِموفق و یه تاریخِ مثبت و یه نتیجه یه خوشایند تو زندگی انسان ها رو به وجود بیاره...فکر اینو نکرده بودم که ممکنه بعد ها توقع و انتظار و زیاده خواهی حتی اون نتیجه یه مثبت رو زیر سوال ببره و حتی تاریخ شیرینِ ورق زده شده رو زهرآگین کنه....
قصد وداع دارم....با همه یه کسانی که روزی از همنشینی باهاشون لذت بردم ولو اینکه شاید با خودم فکر میکردم که میتونه حضورم کمکی باشه برای طرف مقابلم شاید که بتونه کمتر به مشکلی که داره فکر کنه یا شاید بتونه منم همدرد خودش بدونه... دارم خدافظی میکنم با ادمای شهری...آدمایی که عشقِ به قول خودشون دهاتیِ منو زیر سوال بردن و همه یه گذشته یه قشنگی که باقی مونده بود رو عین چائی اینقده هم زدن که شیکرش آب شد و دل منو هم زد........میخوام نباشم و توسط چشمای هیچ انسان دیگه ای،دیگه پیدا نشم...من مهربونی رو نمیتونم از خودم دور کنم...اما خودمو میتونم از انسانها فاصله بدم....و این کارو خواهم کرد....
حالم خوبه....با تاپ تاپ دلم میخوابم و با اونم بیدار میشم... هر خنده یه از ته دلم یه روز به عمر قشنگم اضافه میکنه و من از این خنده ها راضیم....خلوص رو تو وجود خودم احساس میکنم و از این بابت خوشحالم...از اینکه بازم تونستم قصه رو تو دست بگیرم و قهرمانش بشم راضیم....دوباره تاریخ تکرار میشه..همیشه از اول..و من دوباره دارم تناولش میکنم...همیشه تکرار خواب شب کسل کننده نیست و همیشه خوردن پنیر باعث بسی خرسندیست...پس میخوریم و میخوابیم و عشق میکنیم و البته از دوشنبه هم سر کار و فعالیت میریم....و میشیم اکتیو خانوم روزگار....![]()
تو این دو سه روز اتفاقای جالبی افتاد برام....نمیدونم به چه حسابی بزرامشون.. چرخه یه عجیب و غریب کائنات؟...
نقش توپ بیالیاردو بازی کردن واسه یه بازیکن حرفه ایش؟؟؟
بد شانسی؟؟
مکافات؟؟؟
سرنوشت اجباری؟؟؟
انتخاب؟؟؟
هنوز نفهمیدم اما احتمالا به زودی خواهم فهمید... احتمال اینکه آدم خوش شانسی باشم هم وجود داره اما خب نمیدونم چرا همیشه حتی اونائی که میخوان رو شانس بازی رو ببرن باید به خودشون زحمت بدن و استرسِ آخر بازی رو متحمل بشن...در هر صورت به زودی همه چی معلوم میشه...و شاید ته این قضیه برسه به مرگ من....!!!!
من فکر کنم دعای دیگرانو لازم دارم...اما فقط دعا...
امیدوارم همه همیشه لبخند داشته باشن...

