تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

 

بنام بزرگترین بازیکن بیلیاردِ هستی....

 

شب شده و من بیدارم...بیخوابی که به سرم نزده..خوابم هم میاد و خمیازه هام پشت سر هم ردیف شده...

نمیدونم اومدم چی بگم...اما خب خوبی اینجا اینه که آدم وقتی یه چیزی میگه بعدا خیلی کم پیش میاد بخواد توجیه کنه خودش رو...این چند وقته من کارم همش شده توجیه کردن کارا و حرفایی که از خودم در کردم..من میگم تصادفی بوده خب قضیه...اما انگاری اینکه میگن  آدم موقع تصادف داغه و هیچی هالیش نیست صحت داره و بعدا قراره گند قضیه در بیاد...فکر کنم اشتباه کردم...هم در حق احساسات خودم و هم در حق احساسات کسائی که دوست داشتمشون، ظلم کردم...البته ناگفته نماند که کباب شدن دل من  اولین پیامد این حوادث بوده...درسته که این نتایج فرقی به حال اطرافیان نداره اما خب خوبیش اینه که دیگه این کارو نخواهم کرد....اصلا  ابراز علاقه ممنوع...دوستی، چراغ قرمز....کلا رابطه ،میوه یه ممنوعه...

همیشه فکر میکردم اگر که یه ارتباط احساسی قوی، یک آن، بین دو نفر ایجاد میشه حتما لزومی نداره که ادامه هم پیدا کنه و بخواد به نتیجه یه پر بار و مثبتی در آینده برسه...عین یه لبخند کوچولوی خوشگل به یه  بچه یه کوچولوی خوشگل که تو کالسکه یه خودش نشسته و وقتی درِ اتوبوس باز میشه و تو باید پیاده شی لبخندت هم تموم میشه برای همیشه....همین که تو اون لحظه بتونه نیاز معنوی  هر دو طرف رو  بر آورده کنه میتونه یه روز ِموفق و یه تاریخِ مثبت و یه نتیجه یه خوشایند تو زندگی انسان ها رو به وجود بیاره...فکر اینو نکرده بودم که ممکنه بعد ها توقع و انتظار و زیاده خواهی حتی اون نتیجه یه مثبت رو زیر سوال ببره و حتی تاریخ شیرینِ ورق زده شده رو زهرآگین کنه....

قصد وداع دارم....با همه یه کسانی که روزی از همنشینی باهاشون لذت بردم ولو اینکه شاید با خودم فکر میکردم که  میتونه حضورم کمکی باشه برای  طرف مقابلم  شاید  که بتونه کمتر به مشکلی که داره فکر کنه یا شاید بتونه منم همدرد خودش بدونه... دارم خدافظی میکنم با ادمای شهری...آدمایی که عشقِ به قول خودشون دهاتیِ منو زیر سوال بردن و همه یه گذشته یه قشنگی که باقی مونده بود رو عین چائی اینقده هم زدن که شیکرش آب شد و دل منو هم زد........میخوام نباشم و توسط چشمای هیچ انسان دیگه ای،دیگه پیدا نشم...من مهربونی رو نمیتونم از خودم دور کنم...اما  خودمو میتونم از  انسانها فاصله بدم....و این کارو خواهم کرد....

حالم خوبه....با تاپ تاپ دلم میخوابم و با اونم بیدار میشم... هر خنده یه از ته دلم یه روز به عمر قشنگم اضافه میکنه و من از این خنده ها راضیم....خلوص رو تو وجود خودم احساس میکنم و از این بابت خوشحالم...از اینکه بازم تونستم قصه رو تو دست بگیرم و قهرمانش بشم راضیم....دوباره تاریخ تکرار میشه..همیشه از اول..و من دوباره دارم تناولش میکنم...همیشه تکرار خواب شب  کسل کننده نیست و همیشه خوردن پنیر باعث بسی خرسندیست...پس میخوریم و میخوابیم و عشق میکنیم و البته از دوشنبه هم سر کار و فعالیت میریم....و میشیم اکتیو خانوم روزگار....

تو این دو سه روز اتفاقای جالبی افتاد برام....نمیدونم به چه حسابی بزرامشون.. چرخه یه عجیب و غریب کائنات؟...

نقش توپ بیالیاردو بازی کردن واسه یه  بازیکن حرفه ایش؟؟؟

بد شانسی؟؟

مکافات؟؟؟

سرنوشت اجباری؟؟؟

انتخاب؟؟؟

هنوز نفهمیدم اما احتمالا به زودی خواهم فهمید... احتمال اینکه آدم خوش شانسی باشم هم وجود داره اما خب نمیدونم چرا همیشه حتی اونائی که میخوان رو شانس  بازی رو ببرن  باید به خودشون زحمت بدن و استرسِ آخر بازی رو متحمل بشن...در هر صورت به زودی همه چی معلوم میشه...و شاید ته این قضیه برسه به مرگ من....!!!!

من فکر کنم دعای دیگرانو لازم دارم...اما فقط دعا...

امیدوارم همه همیشه لبخند داشته باشن...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و هفتم دی 1387 و ساعت 4:56 |
 

 

امروز تولدم بود...

مرسی از اونائی که یادشون بود...

روزای غریبی یه ...منو هم دعا کنید!!!!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه هجدهم دی 1387 و ساعت 1:14 |
 

بنام امید از دست رفته یه من....

من برگشتم.....خیلی هم پر رنگ برگشتم....دلیلش رو هم خودم فهمیدم.....تا وقتی که درد و رنج عشق وجود داشته باشه  انگشتا هم کار میکنن و قلم  رو کاغذ سرازیر میشه....تا وقتی که  احساس ناخوشی کنی  باید نوشت....اولین تجویز روانشناس اینه که رو کاغذ بیاری  هر چیزی که اذیتت میکنه....

و من اومدم که  مثل قدیما باشم...چون عشق نفرین شده  همیشه حادث میشه و با وجود همین  حادثه یه تلخ و شیرینه که روح زندگی تو دنیا میتونه جریان داشته باشه....

بله....عشق مثل همه یه بچه هایی که  هر روز دنیا میان ،،،تو یه فضا متولد میشه و  مثل خیلیا که میمیرن هم،،، تو یه فضای دیگه میمیره....و حضورش  هم مثل حضور هر انسانی روز زمین میتونه موثر باشه و مخرب.....

دوباره  کائنات موج سهمگین و خطرناکش رو رو سقف توانائی های من سرازیر کرده.....دوباره خورشید با من قهر کرده و ماه  اخم میکنه... بازم خیابونا رو دلم نمیخواد....بازم احساس  اومده سراغم....وقتی نبود  میخواستم زمینو به زمان بدوزم که بتونم باز تاپ تاپ دلم رو بشنوم....ارامش راکد و آبی رنگی که حاکم بود دیگه تکراری و لوس شده بود....دنبال رنگ قرمز عشق نبودم....همه یه باورم از عشق مرده بود ...من و فراموشکاری هام...من و آدم فروشی هام.... به یه نقطه از پله های معروف دنیا منو رسونده بود که  احساس خستگی میکردم و میخواستم دیگه خدا بشم...تنها و مغرور....نمیدونم حرف حسابم چی میخواد باشه...نمیدونم نتیجه یه  کلماتی که دارم  دنیا میارم چه جور مقاله ای میخواد باشه....نمیدونم  میوه یه  ذهنم سیب سرخ بهشتی یه یا گندم نفرین شده یه ابلیس...

بین دو تا دیوار که دارن فشرده میشن به سمت هم، گیر افنادم.... به  دورانی از عمرم رسیدم که ممکنه همه یه  گذشته یه درخشانمو ببرم زیر سوال...مثل همون شیخ معروفی که اخرین لحظه خطا کرد!!!!!!

آخر قصه انگار همیشه میرسه و همیشه تلخه...اما انگار هرگز آخر قصه نخواهد رسید و هیشه نقطه یه سر خط به یه جمله یه تلخ ختم میشه.....

زندگی وقتی جریان داره که  دل بیمارت  همیشه خواهان احساس باشه....احساسی که هر روز و هر لحظه میتونه به وقوع بپیونده و تو چشماتو ببندی و از کنارش ساده بگذری...اما  نیروئی که اجازه نمیده از کنار این احساس ساده بگذری،  به زندگی و نفس کشیدنت معنی میده و زندگیتو به جریان میندازه....اسمش شاید عشق باشه و شاید  طناب سیاه ابلیس به دورِ گردنِ نازک دل!!!!!

 کتاب زندگیم همین طور مثل همیشه ورق میخوره و خودم هم از بوی  ورقهای کهنه یه اون احساس پیری میکنم ...انگار تو هر  ورقش دوباره تاریخ تکرار میشه و دوباره اشتباه سر میزنه...و دوباره بخشش....

 اما  اخرین ورق روز خطای نابخشودنی خواهد بود و  روز مرگ من و بسته شدن کتاب خسته کننده یه قصه های من و دنیا!!!!!

و بالاخره..القصه....

حالم خوبه....دارو مصرف میکنم شاید که این هورمونا و غده ها و چه میدونم اینجور مسائل آناتومیم بتونن دوباره نظم بگیرن و  اینقد مثل خودم سرکش نباشن....چموشی هم حدی داره....مگه نه ؟؟؟

تعطیلات عید بود که فردا تموم میشه....هی...بدک نبود....خاطره های خوبی ذخیره شدن  تو گوشه کنار دل و جیگر من!!!!!!

هادی هم خوبه... دیگه داره یه جورایی به یه جاهایی قدم میزاره که من باید دنبال یه زبونی باشم که بشه باهاش حرف زد...چون دیگه میشه باهاش حرف زد!!!!!

سرگرمیهای  این چند وقته یه من که تنها  بودم و  تعطیل بود همه چی،، شاملو و نامجو و تار و موسیقی سنتی و سریال کره ای شده بود.....مهمترین چیزی که یاد گرفتم این بوده که تلاش کنم برای  نظم دادن به رفتار هایی که ازم سر میزنه تحت شرایط مختلف....باید یه سر برم پیش یه روانشناس برای اینکه یاد بگیرم تمرکز کردن رو....  من یاد گرفتم و عادت کردم یه بی حوصله گی وقتی که باید  دنبال کنم قضیه ای رو که حیاتی هست برام.....

نمیدونم کجام....شاید  رو مرز نجات و شاید  دم پرتگاه فنا....هنوز خودم نفهمیدم کجام...ای کاش میشد  کسی مثل خدا بود و  از اون بالا نگاه میکردو همه چی رو میدید و بهم میگفت که چه باید بکنم....؟؟؟؟؟

اما خب، گذشت زمان همه چی رو روشن میکنه...اینو یادم هست...به همین سادگی....

امیدوارم همه همیشه خوب باشن و روح زندگی با عشق تو وحودشون جریان داشته باشه..بعضی وقتا این احساسای قلبی به ادم کمک میکنه که تو زندگی ِکاری و منطقی ،به موفقیتای بزرگی برسه....

طفلک آزاده...از دست رفته...آره؟؟؟؟؟

تا ببینیم جی میشه...

خدانگهدار......

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه پانزدهم دی 1387 و ساعت 2:43 |
 

بنام خدائی که بیشتر از همیشه دوستش دارم....

 

گفته بودم روزای جدیدی شروع شدن....هنوزم جدیدن...بد جوری دارم پادشاهی میکنم و شایدم زور میگم....یه روز شاید بد جوری بخورم زمین...اما خب ، آزاده میگه تا میدون مال توه بتاز...اونم چه تاختنی!!!

انگاری دارم انتقام این همه سالی که گذشت رو از بقیه میگیرم...جونشونو میگیرم و خونشونو میخورم.....بعضی وقتا یادم میفته که ای دل غافل...آزاده!!! تو که مهربونی بابا...تو خودت درس  وفا به مردم یاد میدی...کجا رفت اون همه باور...؟؟؟؟ حالا خالی بند و بازیگر هم که شدی......بابا برگرد....یکی گفت  ایمانتو کم کم از دست میدی....یکی دیگه هم گفت غم و غصه هات همه تموم میشن...حالا منم گیج میزنم که کی راست گفته بود....؟؟؟!!!

هر کی هم که باشی و هر چی باشه...من یادم میارم که خدای من قشنگه...حتی اگه تو نمیبینیش.....

خدای من! شکر به خاطر همین باور خشک و خالی و پر از گناهم......خودتو از من نگیر و دریغ نکن....

کمکم کن بتونم از خودمون دفاع کنم!!!!!

یه خورده خسته بودم..هم تنم...هم روحم طفلکی....جواب آزمایشمو که نشون دکتر دادم گفت اوووووو لا لا....گفتم چیه؟؟؟رحمت الله شدیم؟؟؟نکنه سرطان دارم..من تحملشو دارم بگو دکتر....خندید گفت نه بابا نمیمیری....یه ویروسه که ازت خوشش اومده یه یکی دو ماهی مهمونته و بعدشم خودش اگه خواست میره....نترس خطرناک نیست...فقط خستت میکنه....خلاصه این یه ویروس غریب هم اومد رو مشکل تیروئید و بنده هم که از خدا خواسته که  خودمو بزنم به مریضی کلا فلج شدم و ناز نازی....غافل از اینکه کی حالا نازمو قراره بکشه؟؟؟یادم افتادکه جواب هیشکی یه و خودمو باز جمع و جور کردم و گفتم ای زندگی سلام....ای زندگی سلاااااااام!!!!!

اینقده خوابم میاد که نگو....

میرم بخوابم....

یادم نیست دیگه چی میخواستم بگم....

خدا کنه همه همیشه سالم باشین...

بااااای

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه چهارم دی 1387 و ساعت 17:14 |