تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

عزیز ترین و بزرگترین و قشنگ ترین چیزی که تو همه یه هستی ِ کوچیکم داشتم! ...

همیشه تا ابد ..تا آخرش...تا جائی که نمیدونم کی قراره تموم بشه...همیشه دوستت دارم و همیشه برام همون قدر قشنگی که روز اول بودی....

دلم برات تنگ شده....

همیشه خوب باش و همیشه بخند....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 و ساعت 14:51 |
 

 

بنام صاحب هممون...

امشب باز طبق عادت  همیشه و هر سال روز ۵ فوریه یاد ۷ سال پیش و امروزش کردم...

یه روز بارونی و گرفته...ابری  بود ...انگاری عصبانی بود آسمون....شاید از اینکه هادی رو میخواست بده تو بغل من خوشحال نبود ...اما یادم میاد لحظه ای که هادی داشت دنیا میومد چه جوری قطره های بارون خودشونو میکوبیدن به شیشه های پنجره یه اتاق....

روزای خوبی نداشتم اون روزا....طفلک هادی مثل مهمونای ناخونده دنیا اومد در حالی که خودم دعوتش کرده بودم....

اما  چه خوش اومد!!!!

تولدت مبارک باشه همیشه مامان جونم...همیشه تولدای خوشگل و خوب داشته باشی و پیش مامانت جشن بگیری...

خدای بزرگ که صاحب همه مائی!!!

پسر ۷ ساله یه منو اندازه یه ۷۰ سالِ آسمونیت خوشبخت  کن....

کمکم کن بتونم  همه یه چیزای خوبو یادش بدم و همه یه چیزای بد رو ازش دور کنم...کمکم کن مامان خوبی باشم براش....

همیشه سالم و خوشحال و موفقش کن....

نزار از اینکه دارمش یه روز احساس پشیمونی کنم....که بزرگترین عشق همه یه هستیمه هادی....

حفطش کن...

تولدت همیشه مبارک مامانی

 

                    .......................................................................

 

چشم بر هم مینهم،شب نیست...

 

           آسمان آبیست

                                   مثل آبیِ دیروز و فردا

        آبیِ روزی که فریاد مهیبب ِدرد و سوزم را

                                              پناهی داد....

                       و روح تازه ای پا بر زمین بگذاشت!

                                      

                                           آری....من شدم، مادر!

 

و اکنون

             چشم بر هم مینهم! روز است...

                                            آسمان روشن ...

                                                               همان آبیست

           اما گیس ِ من برف است

                                        آری، سرنوشت این است!

 

 

تمام لحظه های سرد ِ پیری

                         پُر شد از تکرار ِ زهر ِ اشک و شهد ِ خنده یه ایام ِ رفته!

 

همان روزی که دندان سفید کوچکت

                                انگشت گرم انتظارم را

                                        به مهمانیّ ِ خیر مقدمش خواند و

                                                                                تو خندیدی!

 همان روزی که تب کردی و

            من حتی نمیدانستم این مادر چه موجودیست

                                          اما تو

                                              در آغوشم پیاپی گریه میکردی!

 

 و اما روز شب شد...

                عمر من شد خاطره

                           چشمهایم باز و تنهایی نفَس

                                          گوشهایم میزبان بی صدایی

وُ

تویی که رفته ای

                 وُ من که تنها مانده ام

        

                                         با مُهر مادر بودنم بر روی پیشانی!!!!!!

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 و ساعت 1:39 |
 

بنام خدا خان!!!

 

خوبم....یه آرامشی دارم در حد نخود....یه خورده از عذاب وجدانم کمتر شده...اینجوری هم خیال خودم راحت تره هم  زیانی به کسی نمیرسه....

خدا رو شکر میکنم به خاطر رضایتی که از شرایط موجود خودم در زمان حال احساس میکنم....

خدای بزرگی که الان دیگه خیلی از آدمای دنیا  تو رو یادشون رفته و انکار میکنن حضورِ قوی و بی همتای  تو رو !

هر چقدرم بخوام به مخم فشار بیارم واسه اینکه قبول کنم که واقعا نیستی و اگه بودی چرا پس دست من بهت نمیرسه؟!......اما باز جای پای پر رنگت رو همیشه تو مسیر زندگیم دیدم و میبینم...خوب یا بد همیشه بودی برای من.....و هر چند بعضی وقتا شاکی شدم و غر زدم اما  همیشه خیلی بعدا ها و دیر تر ها فهمیدم که کاری که کردی و مسیری که منو توش قرار دادی چقدر خوب بوده و به نفعم بوده!!!!!

خوشحالم بابت اتفاقائی که  داره میفته...شاید بعد ها خیلی برام گرون تموم بشه ...اما همین که  دارم واسه خودم هدف میسازم  و زور میزنم که یه چیزی باشه واسه امیدوار بودن به فردا برام انرژی زاست!!!

 

کمرم درد میکنه...دیگه واقعا دارم پیر میشم...این چند وقته که دیگه تا لنگ ظهر نمیشه خوابید انگاری کار خودشو رو کمرم کرده و حالا دیگه نمیتونم خم و راست بشم...اما خب میشه هنوزم  زنده بود....

هادی هم خوبه...بزرگ شده...دیگه دغدغه هام هم دارن تغییر میکنن در رابطه باهاش...هر دورانی و هر شرایطی  یه سری ظرفیت ها و یه سری تفکرا و راه حل های خاص خودشو میطلبه و من  ناخوداگاه دارم قدم میزارم تو اون مسیرائی که باید....خدا کمکم کنه که هم بتونم مادر خوبی براش باسم هم دوست خوبی و هم فامیل خوبی.... هنوز  باید خودم یاد بگیرم درست و غلط رو....هنوز خودم گم هستم تو انتخاب... باید سخت بگذره بهم و من تحمل کنم....

زیاد حرف زدم... برم به داد کمرم برسم بهتره...

امیدوارم همه یه آدمای دنیا خدا رو همیشه یاد کنن و همیشه خوش باشن و خوش بگذرونن...هر چقدر دل هامونو صافتر کنیم همون قدر خودمون به ارامش میرسیم...

خدانگهدار هممون باشه......

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 17:57 |
 

 

ساعت از دو و نیم صبح گذشته بود،خسته از سکون روزانه و خنده های شبانه بودم...دوباره سکوت حاکم شده بودو من آماده یه خواب.....چراغ خاموش شد... طبق معمول شبهای گذشته گونه چپم روی تخت آروم گرفت و دست راستم زیر بالش قایم شد...

بازم پر از فکر بودم...فکرای رنگارنگ حقیقی و خیالی... با این همه چشمام بسته شد...هنو ز خواب نیومده بود...اما اون اومد!!!!!برعکس همشه که چهره یه مهربون و ساده ای داشت، انگار خنده یه شیطانیش رو با چشمای بسته احساس میکردم......دراز کشید کنارم...اولین لحظه فکر کرده بودم فقظ برای شب به خیر گفتن اومده...اما پاشو روی کمرم احساس کردمو اینجا بود که انگار خواب ،من و همه یه وجودمو فرا گرفت....وحشت از اون نقطه شروع شد...وجودش با همه یه روح من بازی میکرد...و من ناتوان از حتی یک حرکت با اراده یه خودم....

نمیدیدمش ، اما اون با خونسردی تمام داشت جون منو میگرفت...تمام نیروی بدنم رو جمع میکردم توی دستهام...شاید بتونم از خودم دورش کنم...اما صدایی داشتم که تو گلوم خفه میشد و بیرون نمیومد و مشت هائی که که وقتی از قعر وجودش میگذشت ، من فقط جرقه عبور دستم رو از پوست نامرئی اون میدیدم....ضربه های بیهوده و پشت سر هم ِ دستای بی قدرت من تمومی نداشت و خنده های وحشتناکِ اون هر لحظه بیشتر شنیده میشد.....

حتی توان گریه هم نبود...ضعیف ترین موجود همه یه هستی شده بودم تو چنگال قویترین روح خبیث شب!!!

 

تو فضای اتاق چرخ میزد...لامپ خود به خود خاموش و روشن میشد...وسائلی که تو اتاق بودن جا به جا میشدن...یخچال انگار میرقصید...تلویزیون اومده بود از نزدیک تماشام کنه!!! ماکروفر روی زمین بود و بقیه همه در حال حرکت....

حتی هادی هم دیگه خواب نبود!داشت وسط اتاق بازی میکرد و میخندید...احساس کردم این دفعه نوبت اونه!  باز فریادم بی صدا بود و تلاشم برای حرکت بیهوده...داشتم خفه میشدم از ناتوانی!!!!

هادی به تختش برگشت....

نگاهم به در خروجی خونه چرخید...باز بود...اتاق تاریکی مطلق بود و با نور راهرو میشد کمی دید...انگار که پاهام حرکت میکردن....برگ برنده ای پیدا کرده بودم اما هنوز  صدائی نداشتم...

سمت در دویدم...با همه یه قدرتم کلیدای کنتور برق رو امتحان میکردم ...اما اون داشت با من بازی میکرد...و کلیدا خود به خود بالا و پائین میرفتن....و من باز درمونده شده بودم....

طول نکشید که دکمه ها آروم گرفتن..سرم رو از در بیرون بردم.. مردی که لباس سفید به تنش بود داشت دور میشد ... به پاهام فشار آوردم که تعقیبش کنم...بهش رسیدم...صورتشو برگردوند سمت من...دستامو مشت کردم و با همه یه نیروم به صورتش میکوبیدم اما انگار مشتام تو خالی بودن و سبک!!!! دلم میخواست صدای فریادم بلند بشه اما خودم هم مردد شده بودم که اصلا آیا صدائی هست ؟؟؟؟!!!!

سفید پوش حیرت زده منو  نگاه میکرد...مطمئن شدم هیچ دردی از مشتهای من احساس نکرده....و مثل اینکه به دیوانه ای نگاه میکنه ، کمی به من خیره شد و بعد اسمی رو صدا زد که به خاطر ندارم اما متوجه شدم که پشت سرم کسی بود....سرمو چرخوندم تا ببینمش...

مردی بود که چهره اش رو هم به یاد ندارم اما ذهنم میگه عینکی به چشم داشت...

نمیدونم! شنیدم یا نه؟! اما اون بین اون دو نفر مکالمه ای راجع به من رد و بدل شد...شاید شنیدم، شاید هم فقط یه رابطه درونی بود! اما من اعتماد کردم...بدون اینکه فکری کرده باشم!!!

مرد دوم قیچی به دست داشت....موهامو از پشت  دسته کرد و گرفت توی دستش... و من مقاومتی هم نکردم....هنوز ساکن بودم و ساکت...

اولین برشی که به موهام زد ، احساس کردم چنگالی از چنگالای روح خبیث که فرو شده بود توی کمرم ، کشیده شد....برش بعدی ، چنگال بعدی... و   یکی دیگه و دوباره یکی دیگه.... تا وقتی که احساس کردم بیدارم!!!!هنوز نای حرکت نبود...هنوز جریان وحشتناکی توی کمرم احساس میکردم که هر چند ثانیه از کمرم کشیده میشد ...

انگار ستونهای برقی که توی کمرم کاشته شده بود از ریشه در حال کشیده شدن بودن!!!!!

چشمامو باز کردم....یخچال و ماکرو و تلویزیون سر جای خودشون بودن...همه جا تاریک و آروم بود...اما قلبم آرامشو گم کرده بود!!!!وحشت همه یه وجودمو فرا گرفته بود....ترس از چشم روی هم گذاشتن داشتم....تو همه یه لحظه هائی که خواب بودم داشتم سوره یه ناس و فلق رو پشت سر هم تکرار میکردم....اما انگار اون موجود وحشت انگیز  توی خون من جاری شده بود خیال خروج نداشت!!!!

باز هم بارها توی بیداری خوندم ...اما ترس بهم غالب شده بود و بیشتر از ترس حیرت!!!!

این اولین بار نبودو بارها شده بود که من تو خوابم فلج بشم...وحشت هنوز هم سرمو درد میاره....هادی رو پیش خودم اوردم که بتونم بخوابم ...اما اینکه  کابوسهای زنجیره ای تا کی قراره خوابم رو به قتل برسونن تنها سوالی بود که شب  من رو افتتاح میکرد.....!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه هشتم بهمن 1387 و ساعت 2:54 |