تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

 

خیلی حالم بد بود...تو همه زندگیم کسی  این حرفا رو به من نزده بود....اولین بار بود که  حاضر شده بودم گوشامو باز کنم و هر چی که دوست نداشتمو بشنوم ...نمیدونم چی باعث میشد تن به این کار بدم اما جراتشو نداشتم  مکالمه رو قطع کنم!!!!میترسیدم ...نمیدونم از چی...اما نمیتونستم حتی فرار کنم!!!

اولین باره تو همه یه  رابطه های احساسیم به این پله قدم گذاشتم...همیشه خودم مهمترین بودم...الانم شاید چون مهمترینم اجازه میدم کوچیک بشم اما بشینم و گوش کنم ...

واقعا نمیدونم چرا اینقده مهمه که من همه یه هر چیزی که از خودم و شخصیت خودم برای خودم اندوخته بودم رو دارم پیله یه ابریشم میتنم که از ریشه عوض بشه...

خوب میتونم حس کنم  که داره  تربیتم  میکنه...اونجوری که دوست داره...احساس نمیکنم سو استفاده باشه...میدونم که دوسم داره...اما راهش از راه من خیلی دوره...جداست....و من نمیتونم خودمو قانع کنم برای  تزریق عقایدش تو ذهنم...اما  دوسش دارم...و همین دوست داشتنه بود که نذاشت بهش بگم  ساکت بشه و  ادامه نده به حرفاش...حرفائی که عین آهن داغ  میریختن رو دلم...و پخش میشدن تو وجودم و آتیشم میزدن...

هیچ وقت حتی تصورشم نکرده بودم که یه روز  یکی که دوسش دارم از اینکه ازش بخوام به ارزشای من احترام بزاره، شاکی بشه و بعدشم اعتراض کنه و  آخرشم انتقاد و تهش هم  دعوا کنیم و  صدامون بلند بشه...من سالها بود که حتی  بحث هم نکرده بودم با کسی....

همیشه از شنیدن  اینکه خیلی بزرگم و با تجربه...قوی و  منطقی، لذت برده بودم و به خودم افتخار میکردم ....باورم نمیشد کسی که منو همین جوری که بودم قبول کرده  بود ودوسم داشت حالا داشت  منو لوس و بچه و  نادون خطاب میکرد...

با اینکه خب دعوا تموم شد و  خودشم گفت که زبونش تنده و من براش عزیزم که این حرفا رو زده اما من  تمام اعتماد به نفسم رفته زیر سوال..داره از خودم بدم میاد...اصلا به هیشکی اعتماد ندارم....دوسش دارم و به  یه آی گفتنش  همه یه وجودم درد میگیره... اما با خودم مشکل دار شدم ...

فکر همه جورشو کرده بودم و فکر میکردم که  همه چی رو میدونم و میتونم یه رابطه رو خوب کنترل کنم اما اصلا به اینجوریش فکر نکرده بودم....گیج شدم...

خیلی بدم...خیلی بد...

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 و ساعت 22:6 |
 

 

دیروز یکی از بهترین روزای زندگیم بود....خودم نمیدونستم که ممکنه یه روز خودم این جمله رو از دهن خودم بشنوم...اما بارها و بار ها تکرارش کردم که یادم بمونه و دیگران هم بدونن.....

یه آفتاب خوشگل  و گرم که مدتها بود حسرتشو میکشیدم....اصلا انگار امسال ما نمیخواهیم بهار و تابستونو ببینیم....اما خب دیروز خورشید خانوم قسر در رفته بود ....

اصلا قرار نبود خوب شروع بشه...اول صبح یه قرار کاری داشتم که خیلی هم استرس داشتم...اما به خیر گذشت و جور شد....بعدش که فکر کرده بودم خب خطر رفع شده تازه شنیدم که تا آخر روز، این قرارای وحشتناک به سندِ روز من مهر شدن امروز....دوباره دلهره و خالی شدن پی در پی ته دلم بود که همین جوری ادامه داشت تا اینکه بدون اینکه بخوام خودمو روربروی یه  پاترون دیدم که منتهی شد  به یه قرار دوباره  در روزهای آینده و شاید هم امضای یه قرار داد خیلی مهم همیشگی!!!...تا اینجاش که نه فقط بد نبود  به طرز وحشتناکی هم عالی بود....

بعدش  که رسیدم خونه و داشتم ساندویچ ماهیمو میخوردم و به این فکر میکردم که چه جوری برنامه ریزی کنم که بشه پول بلیط ایران رفتن رو زود جور کنم، با ترس و لرز  به خودم جرات دادم که حسابم رو چک کنم ...آخه من وقتی زیاد خرج میکنم  جرات نمیکنم حسابو چک کنم ...ترجیح میدم نبینم...این ماه هم از اون ماه ها بود....اما وقتی  چشمم به پولی که قبل از موعد مقررش تو حسابم ریخته شده بود افتاد جیغم رفته بود هوا....

چقدر امروز همه یه کائنات  واسه من زحمت کشیده بودن...اتفاقائی که تو این روز برای من افتاد میتونم بگم جزو بزرگترین اتفاقائی هستن که تو کل زندگیم برام رخ دادن....برای  فردا....برای روزای دیگه که قراره بیان....اصلا برای یه زندگی دیگه....یه فرم دیگه و یه تجربه یه دیگه....

شاید تلنگریِ که لازمش داشتم....شاید جواب خدا بود به نگاهم بهش...

میدونم همیشه مواظبمی....میدونم نگاهم میکنی و از دستم عصبانی میشی...اما من نمیدونستم تو اینقده مهربونی که همیشه  من گناهکار رونده شده از درگاه خودمو حتی،  میپذیری و  زیر بال و پرت میگیری...همیشه این کارو کردی و همیشه من لوس بودمو نادون و جوون.....

کمکم کن....بزار  وایسم....میدونم این عصای تو بود اما کمکم کن که بتونم راه برم....

شب  مهمونی خونوادگی بود ...از اینا که زیاد هم پیش نمیاد اما خیلی خوبه....خوش گذشت....دنیا میتونست اسمش بهشت باشه....

نمیدونم حالم خوبه یا نه... یه خورده عصبیم....قرار ندارم...منتظرم که ببینم چی میشه....میخوام با همه دعوا کنم....شنبه یه ساکتی یه....مثل همیشه....روزای بهاری که دارن کش میان و منی که حالا باید تنهائیهای کش اومده رو هم  به تسبیح بکشم  تا شاید به آخر برسن!!!!

شما همیشه خوب باشین....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387 و ساعت 22:4 |
 

 

بنام تنها  امید...

 

روز جمعه ۶ مارس ۲۰۰۹ دینا خانوم دختر کوچولوی پاسکال و دائی کوچیکه دنیا اومد....

من  امروز که یکشنبه بود رفتم دیدنشون بیمارستان...  چقدر استرس داشتم....دائیمو ۲ سال بود ندیده بودمش و هیچ کلمه ای بین ما رد و بدل نشده بود حتی....دلم براش تنگ شده بود...از اینکه بچه دار شده بود قند تو دلم اب میشد و  همش عجله یه دیدن دینا رو داشتم....اما استرس از این داشتم که چه جوری میخواد با من برخورد کنه....قلبم میخواست بپره بیرون وقتی در رو زدم که وارد بشم....اول از همه چشمم به خودش افتاد...که اونم تا منو دید خیلی عادی و خوب سلام علیک کرد ...وارد شدم و باز اول از همه باهاش روبوسی  کردم و تبریک گفتم...بعد دختر کوچولوشون که خیلی خوشگل بود و شبیه خودش بود...و بعد پاسکال....چقدر خوشحال بود....تا حالا همچین مامانی ندیده بودم....دو ساعت اونجا بودم....دوستای پاسکال اومدن و رفتن و دائیم با من عین همیشه بود...اصلا انگار هیچ وقت دو سال جدائی بین ما نبوده و هیچ اتفاقی نیفتاده باشه...چقدر احساس خوبی داشتم...دلم میخواست بغلش کنم ..از اینکه کنارش نشسته بودم و داشت بهم توضیح میداد چه جوری موبایلمو تنظیم کنم و از اینکه بهم هی تعارف میکرد کیک و شیرینی بخورم توی دلم داشتم  پرواز میکردم اما  از اینکه اتفاقائی افتاده بود که کار به اینجاها کشیده بود ناراحت بودم....

دو ساعت که تموم شد  حاضر شدم و خدافظی کردم..وقتی بغلش کردم در گوشش گفتم ، دلم برات تنگ شده بود....نمیدونم چطور شد این جمله رو گفتم اما جوابش فقط  اِ  بود....تمام راه برگشتم به این فکر میکردم که چطور تفسیر کنم جوابش رو...اینکه میخواست بگه که اِ اگه اینجوری بود پس چرا تا حالا نیومده بودی ....یا اینکه  اِ فقط سکوتی میتونست باشه که دیگه ادامه پیدا نکنه بحث و گذشته به میون کشیده نشه....و همین طوری که الان هست باقی بمونه.....

خدای من چقدر دلم برای  بچگیام تنگ شد و از اینکه هیشکیو ندارم و باید  یه راهی پیدا کنم برای اینکه بتونم خودمو قانع کنم برای مستقل بودن ،ناراحت بودم....

از اینکه  یه هیشکی نمیشه تکیه کرد وحشت کردم....از اینکه امیدام ته کشیدن ترس برم داشته...از اینکه همش باید تلاش کنم واسه اینکه بتونم رو پای خودم وایسم ضعف کردم و پاهام داره میلرزه....

انگاری این چند وقته خیلی وضعم خرابه...من خودم احساس نمیکنم اما بهم میگن....میگن خسته ای یا شاید اعصابت خورده....نمیدونم از کجاست و چیه اما خب بعضی وقتا شنیدن یه سری از حرفا ار دهن کسی که خیلی برام مهمه و همه یه محور زندگیم رو توجه اون میچرخه از پا میندازتم....

امروز خیلی دلم میخواست میشد  دائیم مثل سابق بشینه باهام حرف بزنه و  کمکم کنه ...راهنمائیم کنه....حتی دعوام کنه واسه کارائی که کردم و کارائی که میخوام بکنم....امروز برای اولین بار دلم خواست که ای کاش باهاش زندگی میکردم باز  و تنها نمیبودم...حتی به قیمت از دست دادن آزادیم....

قاطی پاطیم...اما درست میشه...یعنی امیدوارم که بشه.....

عید نزدیکه...خوش به حالتون...دلم برای تخم مرغای رنگی که مامان بزرگم واسه من کنار میزاشت تنگ شده....

همیشه خوب باش ننه جونم همیشه آزاد و شاد....

شب به خیر....

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 و ساعت 2:18 |
 

 

بوت پر شده اینجا... دارم نفس میکشمت...دلم همیشه برات تنگه...دلتنگی کشنده ای نیست ...حسرت سختی هم نیست...  یادت همیشه لبخند داره و یه کمبود  تلخ و شیرین....

همیشه از داشتنت  احساس سبکی کردم..... همیشه...حتی امروز که ندارمت....

هیشکی تو نمیشه و نمیتونه که باشه...

عشق سیاه من!

سنگ صبور غم ها.....

کوه درد باش....طاقت بیار و مرد باش.....

همیشه دوستت دارم .....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در شنبه دهم اسفند 1387 و ساعت 21:55 |
 

بنام تنها خدا...

 فکر کنم چند سال بود طلوع این شکلی آفتابو ندیده بودم...انگاری فقط  اومده بود خودشو به ما نشون بده...به ما که خسته یه خوابیدن بودیم و بیدارِ خستگی!!!خیلی خوشگل به نظر میرسید...واسه یه من که دلم نمیخواست هیشکی منو تو اون  لحظه ها ببینه  اون افتاب، فضول و کنجکاو به چشم نمیومد...

مثل خواب زده ها شدم...انگار برای اولین بار اون جمله یه معروف ِ از زندگی لذت ببر رو که بارها شنیده بودم و به خیال خودم فکر میکردم همیشه این کارو میکنم برای یک بار و برای اولین بار تو کل زندگیم تجربه میکردم و تو خلوت خودم معنیش میکردم........

مثل خواب که همیشه وقتی بیدار میشی نصفش یادت رفته منم انگار که  رو ابرا قدم زده باشم و اینقدر حواسم به خوشگلی آسمون باشه که نرمی ابرا رو از یاد برده باشم....مثل رویا بود...از جنسی که زود تموم میشه و یادش  حک میشه روی پوست ظریف ِ دل و با هیچی دیگه نمیشه پاکش کرد....

بوی تندی که همیشه ازش فراری بودم و حالا  داشت برام بهترین عطرو معنی میکرد...فضای پر سر و صدا و شلوغ  رستوران که همیشه برام یه جای وقت و پول تلف کنی محسوب میشد حباب سفید و آرومی بود که مُهر حریم شخصیِ من روش خورده بود و هر کاری که دلم میخواست توش میکردم و هر چی که دلم میخواست میچشیدم....خیابونای خلوت شهر...اتوبوس ۱۱...تراموای خالیِ خطِ c ...تابلوی قدیمی ویترین و حتی کشوی شیکسته یه کنار خیابون...همه شدن شعرای کتاب شعر قلب من ...و چشمای من همیشه تشنه یه شعرِ دل...

هنوز نمیدونم اسمشو چی بزارم...من همیشه باورم این بود که به آخرش فکر نکن...ببین الان تو لحظه چی میخوای...اما تو این مورد نمیدونم چرا وقتی به آخر فکر میکنم ترس برم میداره...

این قصه از ایناست که شاید حتی آخر نداشته باشه...اما خب حتی اگر ترمز دستیِ قضیه  هم یهو کشیده بشه با همه یه قدرتی که داره پیش میره خسارتبار خواهد بود...

من از من خوشم و از تو.....

تو از می سرخوشی و من از تو...

خیلی بهم خوش گذشت....با همه یه ته غصه ای که همیشه هست...اما بی پروا و راحت پرواز کردم....

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 و ساعت 3:10 |