تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!

   

سلام )  
اصلا خوشم نیومد.......... هر چی فکر میکنم نمیتونم این حرفا رو درک کنم نه از بابت نامردمیها نه از این بابت کاملا درک میکنم که شاید من بیشترین را در زندگیم دیده ام
هنجارو ناهنجار رو میتونم از لابلای نوشته هات ببینم و بسیار دیده ام اما نمی تونم درک کنم که تو بگی نه دیگه پرشدم دیگه طاقم بریده از تو یکی نمی پذیرم ....یادم میاد وقتی کیمیا دست گلی رو محکم گرفته بود و دیوانه وار از پله های بیمارستان بالا پائین میشد و در دستی دیگر دل خورد شده اش را به قشنگی بند میزد ...به هر حال تو دوستانی هم داری که براشون مهمی نه برای ثواب و عقوبت خیر بلکه برای دوستی...... لطفا کاسه کوزه رو جمع کن و از زندگی کردن و زنده بودن بنویس

 

 

 

 

نمیدونم چرا دو سال پیش این پیغام اونقدر برام عزیز و مهم شد که  نگهش داشتم و هر چند وقت یه بار میخوندمش....با اینکه عمو سید خیلی وقت پیشا خدافظی کرده بود و رفته بود اما  گاهی جوااب سلام منو میداد...امسال ۱۲ فروردین نوشته بودم که بهترین روز زندگیم بوده اما باز هم اون طعم شیرین لیمو زهر تلخش رو به گلوم ریخت و من باز به درد از دست دادن عمو سید عزیزی که هیچ وقت ندیدمش و هیچ وقت نشناختمش اما از عزیزترین کسام بود دچار شدم....دیگه حتی سلامی نیست...

 

 

خوب باش ....و آروم عمو سید...خدانگهدارت باشه

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه سی ام فروردین 1388 و ساعت 14:26 |
 

بنام تنها امید...

دارم جا میفتم....کارمو دیگه خوب بلدم...میدونم چیکار کنم و حتی بعضی وقتا منم که یاد میدم!!!

و طبق معمول همیشه که هر جا میرم  حنما یه کرمی باید پیدا بشه که هی همش دور و برم وول بخوره ، این جا هم یکی تمرکزمو گرفته...وحشت میکنم وقتی فکر میکنم به اینکه نکنه یه دفعه بخواد چیزی بگه بهم....اصلا دوست ندارم چیزی بشنوم....امیدوارم به خیر بگذره....!!!

حالم زیاد خوب نیست...سرم درد میکنه....هادی  یه هفتست که رفته و من یه روز دیدمش فقط...مهمتر اینکه وقتی هم دیدمش  زود آلارم داده بهم که میخواد بره....یه بازی یه وی براش خریدن که مطمئنا و صد در صد از مامانش هم خوشگلتره و هم مهربونتر و هم  خوش اخلاقتر ...و دعواش  هم حتما نمیکنه....

اما خب جمعه دیگه باید برگرده خونه که از دوشنبه مدرسه داره...

تابستون  عروسیه.... باید بیام...اما دلم نمیخواست اینجوری باشه.... هیچ وقت فکرشو نمیکردم که این شکلی بیام...اما خب چاره ای نیست ..سرنوشت این شکلی بوده....

زندگیم خوب پیش میره...یه کمی مشکل پول دارم که اونم به زودی حل میشه...رفت و آمد فامیلی بدون مشکله....روابط احساسی تو بهترین  درجه هاش  سیر میکنه...آرامش روانی  برقراره با اینکه تنهام.... و خلاصه  فضای خونه آبی ملایم اقیانوسه و آروم...

فقط بعضی وقتا مامانم  اذیتم میکنه..نمیدونم چرا وقتی بیکار میشه دوست داره منو انگولک کنه و منم داغ میکنم ...تنها کسی که تو زندگیم تونسته تا این حد با عصب های من  به راحتی آب خوردن بازی کنه مادرمه...و همیشه هم خوب میدونم بحث کردن باهاش هیچ نتیجه ای نداره اما خب همیشه هم خودمو سپردم به  گفتگو و همیشه هم به  داد و بیراه انجامیده....

خدای من کمکم کن  سکوت کنم!!!!

 

دیگه خبری نیست جز اینکه امروز عید پاک بود اینجا و تعطیلی...  هیچ اتفاقی هم نیفتاد و من همش خونه بودم و هیچ کاری هم نکردم!!!!

 خدانگهدار همه...

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت 0:29 |
طعم لیمو!بنام تنها امید...

امروز تولد من  توی شناسنامه بود...روز جالبی یه...اولین روز ماه آوریل که معروف هست به روز دروغ و شوخی...

اما خب گذشته از دروغ و شوخی امروز بهترین روز زندگی من  مُهر خورد...خیلی خوشحالم...خوشحالم از اینکه خدای بزرگ مثل همیشه بال و پر شیکسته یه منو نوازش کرد...امیدوارم شوخی با من نکرده باشه...!!!

تولدواقعیم امسال روز تاسوعا بود...خودم یادم بود اما خب نمیشد حتی بگم...خیلی غصه خورده بودم...هم از تنهائی...هم از  اینکه روز  گرفته ای بود....اما خب فکر کنم کائنات همیشه حساب کتابش دقیقه...شاید دیر و زود داشته باشه اما انگاری سوخت و سوز نداره....

امروز ظهر سر یه میزی نشسته بودم که آدمهای دوست داشتی ای هم کنارم بودن و مهمتر از همه اینکه همه یه اون ادما که خیلی وقت نیست  میشناسمشون  سورپرایزم کردن و  با یه کیک و دو تا شمع که ۲۸ سال عمرمو روشن کرده بود برام، تولدت مبارک میخوندن...از صدای خنده یه از ته دل خودم  خودم هم لذت میبردم...

نمیدونم چی بگم...خیلی خوشحالم...

روز تولد من مصادف شد با روزی که اولین بار تو زندگیم به طور رسمی کار میکردم وروز امضای قرار داد قشنگ و دوست داشتنیش!!!

خدای خوب من! همیشه دستت توی دستم بوده و هست و همیشه از تکیه به تو و مهربونیت  پشتم گرم بوده ..

کمکم کن بتونم وظیفه ای که دارمو درست انجام بدم....کمکم کن قوی باشم...کمکم کن همیشه داشته باشمت...ترکم نکن که بیشتر از همیشه  احساست میکنم و بهت نیاز دارم...

اَلَن میگفت که فرِد بهش گفته یه دختر ناز و با استعداد بهت معرفی میکنم...میگفت از من خیلی راضی یه و از اینکه پیدام کرده خوشحاله...اما من باورم نمیشد فرِد این حرفا رو راجع به من گفته باشه....هر موقع که میدیدمش از  ترس و استرس همه یه عصب های تنم منقبض میشدن....یه باز زنگ زدم به دختره بگم که من ۱۰ دقیقه دیر میرسم سر کلاس وقتی  صدای فرِد  رو  پشت تلفن به جاش شنیدم یادم رفت چی میخواستم بگم

و روزی که داشتم میرفتم از مدرسه بهش گفتم مرسی آقای ایکس برای همه چی و خدانگهدار...گفت معلوم نیست که برمیگردی یا نه...خدافظی نکن...و من سریع گفتم امیدوارم که دیگه برنگردم!!!طفلک شوک شد از جوابم...فکر میکردم از من خوشش نمیاد اما امروز وقتی شنیدم راجع به من چیا گفته همش خندم میگیره و دلم میخواد دوباره ببینمش!!!!!

فرِد و ژولی و خدای خوب من !!!

برای همه یه کمکهائی که بهم کردین ...همه یه کارائی که برام انجام دادین از صمیم قلب ازتون ممنونم...

خدانگهدار!!!!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه دوازدهم فروردین 1388 و ساعت 21:37 |
 

 

خدای بزرگ!!!

همیشه شکرت کردم به خاطر همه یه چیزائی که بهم دادی و برای همه یه چیزایی که بهم ندادی...

خدای بزرگ همیشه به دادم رسیدی تو همه یه لحظه های سخت...همیشه همه یه خوبا رو برام خواستی....

اما

اما

اما خدای همه!!

غم بزرگ توی چشمام....تو دلمو ...چیکارش کنم...چه جوری قایمش کنم؟؟؟

چیزی که ریشه کرده تو قامت من و منو سر پا نگه داشته ...ستون غصه رو  چه جوری قایم کنم خدایا؟؟؟

چی میشد  اگه منم بدون سختی زندگی میکردم و میمردم؟؟؟؟

همه یه موزیکای دنیا خاطره های روزای سخت منن...همه یه عیدا و  تابستونای  هستی خاطره های تلخ تنهائی های منن....و همه یه خوشمزه های دنیا طعم تلخ گریه های  بیکسی منن....

خدای من دیگه طاقت ندارم ادای  قوی بودنو در بیارم...چشمام به مردم دروغ نمیتونن بگن...همه میبینن غم توی چشمامو و من خجالت میکشم از  نگاه کردن تو چشای دیگران!!!!!

چه جوری میخوای ریشه یه غصه رو از چشمای من بخشکونی خدایا؟؟؟

خدای من چه حوری میخوای تو چشام نیگا کنی  وقتی اومدم پیشت؟؟؟؟

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه دهم فروردین 1388 و ساعت 1:6 |
 

بنام محول احوال...

سال ۸۸ شروع شد، در حالی که من سر میز غذا با همکلاسیام بودم و ۲ دقیقه بعدش یادم افتاد ساعتو نگاه کنم و دعا کنم که خدای بهار و زمستون حال ما رو به بهترین  جور ممکنش متحول کنه...حالا  دیر کرد داشتیم دیگه....خدا خان!..هر گلی زدی به سر کچل ما زدی، قربونت....

امیدوارم هیشکی تنها نباشه...تنهائی تو لحظه های تکراری ای که قبلا تنها نبودیم خیلی خفه کننده میشه بعضی وقتا....

من هر موقع پنیر میخورم و لذت میبرم  یا کنار رو دخونه میشینم و آبو نیگا میکنم ،یادم میفته که  آه بکشم و از اینکه خونوادم کنارم نیستن غصه بخورم....اما خب ،دیگه عادت کردم پنیر بخورم و بگم به به  خدایا شکرت که خوشمزست و آب چقدر همیشه آرامش بخشه...

اولین روز بهاری ِ خیلی قشنگی بود که خیلی هم قشنگ سپری شد...

یادم میمونه که وقتی داشت روز تموم میشد و ما همش حرف از این میزدیم که چقدر خوش گذشته...ماشین پلیس  در تعقیب ما بود و مشکوک به اینکه ما  تو ماشینمون چیکار داریم میکنیم...و ما هم تابلو کرده بودیم که دو تا بچه یه بدون کمربند تو ماشین داریم که تمام تلاشمونو داریم میکنیم که زیر پامون قایمشون کنیم...نکنه که نفری ۹۰ یورو جریمه شیم...به تو صیه ِ دوستان  و جعلنا من بین ایدیهم.... خوندیم و  پلیس با اینکه فهمید ما چیکارا داریم میکنیم، از دور اشاره کرد که کمربند ببندیم و  رد شد و رفت...البته بهمون حال داد..اگه  رو مودِ جریمه نوشتن بود، قلمبه جریممون میکرد!!!  و روز به اون خوشگلیمون بر باد میرفت!!! خلاصه که خوب  تموم شد و شب رسید...

آرامشی مطلق پیش من  برقراره...خاله بهم میگفت که چقدر خانوم شدم....خیلی تعبیر بهتریه تو مقایسه با پیر شدن برای من!!! آرامشی گرفتم که کمکم میکنه برای فردا..

امیدوارم سال خوبی برای هممون باشه...سال خوبی...موفقیت...دوستی...شادی...سلامتی...دیدار...آشتی...کار...پول...خدا... و باورهای خوب...

سال عشق!!!

خوب شروع شد و امیدوارم خوب هم ادامه پیدا کنه...

نوروز همه و همه یه روزهای همه همیشه پیروز...

شب به خیر!!!

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 1:26 |