نمیدونم چه جوری بگم بنام تو..
دارم دست پرورده یه کسی میشم که تو رو نمیخواد...روم نمیشه بگم بنام تو....
از وقتی هادی دنیا اومده بود تا الان همش فکر میکردم من همه چی رو بلدم و همش داشتم یاد میدادم...البته خب چیزائی که یاد دادم همیشه همه یه اونائی که یاد میگرفتن رو نجات داد و آروم کرد و حتی بعضی وقتا وقتی یاد نگرفتن بعدش پشیمون شدن!!!
اصلا نمیدونم جریان چیه...تازه داره اذیتم هم میکنه....نه یه ذره..که خیلی هم زیاد ...دوباره توش موندم و نمیدونم اصلا این دیگه چه جورشه...
همش فکر مکردم کسی که عصبانیت میکنه و دست و پات به لرزه میفته از شدت حرص و شب خوابت نمیبره اصلا ارزش یه ثانیه فکر کردن بهش رو نداره....باید یه بارکی دندونشو بکنی و خودتو راحت کنی و خلاص...البته هنوزم رو همین باورم....اما خب مشکل اینجاست که ...
دوباره دعوامون شد و طبق معمول دفعه های پیش اون از کوره در رفت و من هم طبق اخلاقی که دارم کم نیاوردم و جنگ بالا گرفت و به بدترین نقطه یه خودش رسید...نمیدونم تو اون سه ساعتی که از هم بی خبر بودیم به اون چطور گذشت اما من عجیب ترین و بدترین احساس زندگیم رو داشتم تجربه میکردم....یه حس نفرتی که باعث میشد به جدا شدن و پشت پا زدن به همه چی و تموم کردن رابطه فکر کنم و یه حس دوست داشتن که همش وادارم میکرد معذرت خواهی کنم برای اشتباهی که خودمو در مقابلش مقصر نمیدونستم ...
والبته ختم شد به دومین حالتش...نمیدونم چی باعث میشه من لال مونی بگیرم و هر چی بهم توهین میکنه و بد و بیراه میگه و نیشم میزنه سکوت کنم؟؟؟ اما خب از اینکه من هیچ وقت بد و بیراه نمیگم خوشحالم...به نظرم سکوت خیلی بهتره!!
از اینکه همه چی مثل اول شد و اون مثل همیشه و حتی بیشتر نازم رو میکشه خوشحالم و آروم شدم اما یه کینه یه وحشتناکی تو دلم روئیده که نمیتونم جلوشو بگیرم....دارم تلاش میکنم به قول خاله که حرف قشنگی زد همون روز عشق رو تمرین کنم ...سخت نیستش چون من دوستش دارم و اینجوری که پیش اومده انگار زیادی هم دوسش دارم...
به قول خودش آخر سر هم من تربیت شدم...اون برنده شد و من سرمو خم کردم و قول دادم هیچ وقت ازش نپرسم کجا میره و چرا میره و شاکی نشم از اینکه برای من وقت نداره و شرایطش رو درک کنم و بزرگ یشم و از این بجه بازیام هم دست بردارم!!!!!
همهِ این نتیجه ها بعد از اینکه دو ساعت کامل سکوت اختیار کردم و به توهینا و بد و بیراه گفتا و درس ِ ادب بهم دادنا گوش کردن اعلام شد...
از اینکه خودمو پیش خودم کوچیک کردم ناراحتم ...میدونم که اون خودش این فکرو نمیکنه...اون چون خیلی دوسم داره فکر میکنه هر چی که دوست داره میتونه به من بگه و هر جوری که دوست داره باید باشم....اما من ۱۸۰ تا با اون فرق دارم!!!!
قاطی پاطی حرف میزنم میدونم ....اما خب آخرش بالاخره اینه که من به دلایل مجهولی نمیتونم از دستش بدم و رهاش کنم و از رفتارش با من شاکیم و این شکایت تو وجودم داره ریشه میندازه و منفجرم میکنه....اگه یه بار دیگه همچین شرایطی پیش بیاد نمیدونم چه اتفاقائی ممکنه بیفته ...به قول خودش که تهدیدم میکنه و میگه میخوای یه خاطره ِ دیگه درست کنم برات که ۳ روز حالشو ببری؟؟!!!!
میشه خاطرهِ جاودانی!!!!
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388 و ساعت
19:41 |