دلم خیلی برات تنگ شده...این روزا همش توئی این دور و برای ذهنم...
خدا کنه خوب باشی...
دلم خیلی برات تنگ شده...این روزا همش توئی این دور و برای ذهنم...
خدا کنه خوب باشی...
خدای من!
نمیدونم حتی چه حسی دارم...خفه خون گرفتم...عصبانیم؟ ناراحتم؟؟؟گم شدم؟؟قاطی کردم؟؟نمیدونم حتی چه جوری ام؟؟؟!!!
خدای من...توئی که فقط میشه باهات حرف زد...میخوام ازت بپرسم...آخه چرا؟؟؟چرا همچین چیزائی سر من میاد؟؟؟
نمیتونم به هیشکی بگم که چی شد...نمیتونم حرف بزنم...هنوز فکر میکنم خواب دیدم اما خواب نبود....اتفاقیکه حتی رویا هم نمیکردم...رویا که نه...کابوس شاید..
وااااای ! دارم منفجر میشم...خدایا کجائی کمکم کن!!!!
چرا هیشکی نیست؟؟؟![]()
بنام تو که همیشه هستی!!!![]()
روزای بدی رو گذروندیم....اینقده مشغله ِ فکری زیاد بود که دیگه وقت نمیکردم فکرامو درست حسابی تو طبقه های خودشون مرتب کنم...مثل یه کابوس میمونه..هنوز باورم نمیشه چی به سرمون اومد...از این دور همیشه نشسته بودیم و میگفتیم این عرب ها افتادن به جون هم دارن همو تیکه پاره میکنن ...یادمون نبود و شاید نمیدونستیم که خودمونم میتونیم مثل حیوونا خون همو بخوریم...خیلی غصه خوردم و میخورم اما کاری از دستم بر نمیاد ..دوست ندارم کسی رو تشویق کنم...فروشنده هم نیستم...اما خب همیشه ستونای ساخته شده با خون و استخونای جوونا بعدِ یه مدتی سفره یه چرب تاریخ شده و ریخته و ناپدید شده و فراموش...واسه همین فقط متاسف میشم واسه مادر هائی که پر پر شدن گلاشونو میبینن...امیدوارم خدای بزرگ هممونو هدایت کنه!!!
بین همه این نا ارومی ها من و خونه یه کوچیکم هم عین تایتانیک بودیم کنار صخره یخی و موجای سرد و وحشی ...
اشتباهای بزرگی باز تو زندگیم مرتکب شدم...تجربه یه خوبی شد ...مثل همیشه ، به موقع جلوی فاجعه رو گرفتم اما خب همچینم آسون نبود....یه شب پنشنبه ای خانوم و آقای لوپز رو دعوت کردم برای چائی خونمون و صحبت و حتی خشونت و بعضی لحظه ها هم درام و اما بالاخره به قضیه خاتمه بخشیدم...خوشحال بودم ته دلم اما خب یه خورده هم سخت بود....یه خورده پایه های نقشه ای که طرح کردم میلرزه ...اما خب اینجوری همه چی تو مسیر درستش داره پیش میره...انگاری که هیچ اتفاقی نیفتاده باشه...وقتی میگم نقشه ، همه ممکنه فکر منفی بکنن اما خب نقشه واسه این بوده که یه زندگی ۲۰ ساله از هم نپاشه و به زور هم که شده ادامه پیدا کنه ...شاید که باز محکم بشه و یه ۲۰ سال دیگه هم دووم پیدا کنه...
یه اخلاق خوب یا بدی که من دارم اینه که زود فراموش میکنم اتفاقای حتی مهمی رو که رخ داده و کارائی رو که کردم و حرفائی رو که زدم رو...بعضی وقتا خیلی خوبه...مثل فراموش کردن کینه های گذشته، که باعث شده شادی و خنده و رابطه دوباره به بعضی از طناب های پاره شده یه فامیلی بند بزنه...و بازم بشم آزاده یه سابق برای فامیل هام و شاید حتی بیشتر از قبل مورد احترام!!!!
اما خب بعضی وقتا هم احساسائی که داشتم...قولهائی که دادم...حرفائی که زدمو هم یادم میره... شاید ترجیح میدم که یادم نیارم چون فکر میکنم به نفع همست!!! در هر صورت امروز از خودم راضیم ..از اینی که هستم و امیدوارم از اینی که میخوام فردا باشم هم راضی باشم....
اخلاق زاده ِ اصل همچنان تو روح و جون من رخنه کرده... با اینکه بعضی وقتا حرفاش و حرکاتش جهنم و شیطانو یاد من میاره و دلم میخواد که هیچ وقت نشناخته بودمش....اما اگه یه لحظه اخم کنه یه هفته آزاده مریض میشه....بارها شده که ادم بده ِ قصه من شدم و با همه یه بدجنسی و بهونه تراشی غزل خدافظی باهاش خوندم و بلافاصله بعدش خودم عین بچه ها زدم زیر گریه و دو روز بیشتر طاقت نیاوردم و برگشتم و قول دادم بد نشم و اونم مثل همیشه مهربونانه قبول کرده..البته همیشه هم مهربون نیست ...اخلاق زاده ای یه واسه خودش که حالا حالا ها دنیا به خودش اینجوریشو ندیده....
دیروز که آشتی کردیم سومین بار بود که به طرز فجیع دعوا میکردیم که البته نمیدونم واقعا تقصیر منه یا اون اینجوری جلوه میده قضیه رو که من خودم هم باورم میشه که ایراد از منه...بهم گفت که این اخرین باری یه که منت کشی میکنه...اخه من قهر که میکنم خودم دق میکنم تنهائی تو خونه اما خب جون به جونم کنن هم نمیرم سراغش...خودش راهشو پیدا کرده...میدونه چه جوری صدای منو در بیاره...با روش طلبکارانه، منت کشی میکنه و وادارم میکنه حرف بزنم و دعوا ادامه پیدا کنه و بعدش آشتی صورت بگیره...میدونه که اگه این کارو نکنه من برنمیگردم و همه چی تموم میشه ... این بار بهم گفت که اگه رفتم دیگه رفتم بر بااااد
دیگه نمیاد سراغم...من داشتم تو اون دو روزی که
قهر ِ دائمی اختیار کرده بودم غزل خدافظی با دنیا رو هم میخوندم!!!!چقدر آشتی بهم آرامش داد...
نمیدونم چیه که اینقدر منو بهش بسته نگه داشته...من با خودم و اون حتی اندازه یه یک سر سوزن وجه اشتراک پیدا نکردم!!!اما همش فکر میکنم من مسئول زندگی اونم از این به بعد...خیلی این احساس پیش من قوی یه....و خوب هم میدونم ...با همه یه بد اخلاقی ها و ایده های عجیب و غریب دوست نداشتی ای که داره و من به هیچ عنوان حاضر نیستم قبولشون کنم ...با این همه قهرم با اون بیمارم میکنه!!!اینقدر که حتی بتی که میدونم دوسش نداره وقتی حال و روزمو تو قهر دید توصیه کرد که من بهش زنگ بزنم!!!اما خب من با همه یه احساسای عجیب و غریب و خودخواهی هام حتی، این کارو نکردم!!!
اما دوسش دارم و دیگه هم باهاش دعوا نمیکنم...!!!
ایران ...کار...عشق...پول...سفر...هادی...منطق و کنترل قدمهایی که میزارم تو مسیر زندگی همه یه مغزمو اشعال کرده...به گذشته خیلی کم فکر میکنم و از این بابت خوشحالم...به آینده هم زیاد فکر نمیکنم ...خیلی از خودم خوشحالم...
امیدوارم همه چی ارامش بگیره و دیگه جنگی در کار نباشه....
به زودی میام ایران و خیلی خوشحالم...خیلی...![]()
تلخ ترین شب زندگیم فرا رسیده ...زهر کشنده یه تنهائی ای که خودم امشب خریدمش قراره دسِرِ قبل از خواب شب جمعه یه داغی بشه که همیشه طولانی بودنشون درد دل های منو هم کش داده و خوابم رو تو خودش حل کرده....
کمکم کن...میدونم راه برگشتی واسه خودم نذاشتم...امیدوار هم نیستم...کمکم کن تحمل کنم و دم نزنم...
دوستش دارم!!!! اما خب....
کمکم کن..![]()
خوب نیستم .!