بنام امید...
چند وقت پیش که فیلم اون بچه قزاقستانی رو رو اینترنت دیدم و هول برم داشت که خدا رو یادم رفته....دعا کردم و یواشکی صداش هم کردم....با اینکه همش تو سرم میچرخید که این خدا چرا اصلیتش عرب از آب در اومده ، اما خب باهاش قهر نبودم و فارسی و ترکی و هر زبونی که بلد بودم باهاش حرف زدم و صداش کردم...دیگه خیلی عصبانی شده بودم...اینقدری که با اخلاق زاده هم عمدنی دعوا راه انداختم...!!! و یه یه هفته ای اعصاب و روانم مهمون ناخونده ِ جهنم شده بود!!!دلم نمیخواست با هیشکی حرف بزنم....
میخواستم بیاد و ببینمش...میخواستم نشگونم بگیره...میخواستم حتی اشکمو در بیاره اما بیاد و بگه که اینجاست آخه....!!!
دیگه داشتم ناامید میشدم...اون امیدی که سالهاست دارم ازش حرف میزنم و همه یه کارامو با اسمش شروع میکنم داشت میرفت تو انباری بایگانی...
تا اینکه.....اون روز تلفن زنگ خورد....مثل همه دفعه های فراموش شده یه قبل، خدا بود!!!!
بهم گفت : گفتی که بیام...اینجام...اون آرزوی محالی که الان داشتی تو دلت بهش فکر میکردی براورده شد...بهت اون چیزی رو که دنیا ازت گرفته بود و دوستش داشتی بهت برمیگردونم....بیخودی دور خودت نچرخ و دنبال من نگرد ...همین نزدیکیهام!!!!
خیلی زود هم قطع کرد و رفت...یادم افتاد دوباره...که همیشه بود...همین نزدیکی ها... و حالا ،که دوباره منو زیر بال و پرش قایم کرد و عزیزم کرد....
خدای مهربونم...برای همه یه داشته هام شکر....برای نداشته هاام شکر...برای تو شکر که هستی....و برای من که تو رو دوست دارم....
چقدر بی انصاف میتونه باشه اونی که میگه همه چی الکیه و دنیا تخمی درست شده و اخرشم هیچه....
خدای خوب من...کمکم کن هیچ لحظه ای به وجود بزرگ و مقدست ،تو وجود کم و حقیر خودم شک نکنم....منو تنها نزار که بدون لمس تو هیچ و پوچم....
خدای بزرگ و نیرومند من...منو دریاب ...
همه چی سر جای خودش داره قرار میگیره....به قول ترک ها که میگن هر کی آب دل خودشو میخوره منم الان دارم نوشابه خنک تولید کارخانه دل و قلوه آزاده میل میکنم!!!!
از خودم راضی هستم و از خدا هم راضی.....از دنیا هم همینطور..زندگی ِراکد و ساکت من که کنار جاده خوابش برده بود سوار یه دوچرخه ای شده و داره با همه یه نیروش رکاب میزنه و جلو میره.... دعا میکنم تا دیر نشده و دوچرخه پنچر نشده بتونم وسیله سریع تری گیر بیارم و دنیا رو که مثل برق داره پیش میره ،جلو بزنم!!!!!
هادی خوبه.... بهترینه....چند وقت پیش اولین دروغش رو شنیدم و قند تو دلم آب شد....و این دروغ کوچولو به خاطر ترسش از من از دهنش در اومده بود... شاید خوب باشه و شاید هم نه زیاد...اما از اینکه داره شکل میگیره به خودم میبالم و به روز بارونی ای که دنیا اومد!!!!
دلم نوشتن میخواد...اما حوصلم کم شده....عوض شدم...خیلی عوض شدم و از این تغییر هم حتی راضیم....
بد اخلاقی های اخلاق زاده هم کمکم کرد برای سفت شدن....یه خورده از ننر بازی هام کم شده و بزرگتر شدم....حالا دیگه اونم آروم شده...بداخلاقی که نمیکنه ،هیچی...منم تحمل میکنه...و من دوسش دارم!!!
با اینکه هیچ وقت نیست و معمولا در دسترس نبوده!!!! وقتی بوده مایه آرامش من بوده ....
با اینکه فقط با اون تونستم عشق و نفرت رو در یک آن با هم تجربه کنم...بهش وابستم و با اینکه بار ها و بار ها تلاش کردم ترکش کنم ، موفق نشدم...و این نشون میده رابطه محکمی برقراره!!!! اما برای آینده نقشه خاصی نکشیدم و اصلا بهش فکر نمیکنم!!!!
اینم از این...
هوا سرده...کار مثل همیشست...و من خوشحال...دارم پروژه قدیمی عقب افتاده ای رو که رد شدم توش دوباره راه میندازمش...باشد که رستگار شویم!!!
خیلی حرف زدم...
شب به خیر...
+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت
1:21 |