تبليغاتX
!!!من و زندگیم!!
 

 

بنام امید...

 

روز خیلی بدیه...یکی از بدترین روزای  دنیا...شب جمعه ِ شوم ِ هفته....

اتفاقای بدی افتاده...همه دور و بری های من که خیلی دوسشون دارم دارن درد میکشن...انګاری  ماهِ آسمون تو دم عقرب ګیر کرده و  از این به بعد واویلا نشه خوبه...منم منګ موندم....آخه هیچ کاری نمیتونم بکنم....

بتی غصه میخوره ...خبر  داداش شدنِ هادی و  قبل ازمن غصه خوردن بتی برای حسرت چندین سالش...

محمدِ من  سوګوار بابا جلاله...

اخلاق زاده برای عمل  داداشش  ګیر کرده و هیشکی هم نمیتونه درش بیاره....

هومنم که  بدتر از همه!!!!!!

منم خسته....اینقدر خسته که  حتی  برای خوابیدن هم نا ندارم....

خدای بزرګ من!!!

کمکمون کن... من برای کسایی که  تو رو دور انداختن هم از طرف خودم  درخواست میکنم...شاید روی سیاه من هنوز  پيش تو نسوخته باشه.... کمکمون کن....

بتی رو به آرزوش برسون...

بابا جلال رو  رحمت کن و من رو هم نیز...

محمد منو همیشه خوب نګه دار...

آدما رو  اندازه دلشون رحمت کن اما  لطفت رو شامل حال اونایی کن که خوب هستن  اما نمیدونن که خوبیشون  رو از وجود تو ارث بردن!!!

بزار آرامش بګیریم...

خدای شبهای تاریکی من...تنهام نزار که از فردا وحشت دارم...

شبمون به خیر!!!

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 3:2 |
 

 

بنام امید...

من زیاد خوب نیستم...بدم میاد از همه...دلم نمیخواد ببینمشون...

توجه هم لازم دارم...شاید توجه  ها تکراری شدن...نمیدونم!!!

 اما این لعنتی منو مریض کرده...نمیتونم خودم خودمو درمون کنم...بدتر خودم خودمو بیمار میکنم...نمیدونم چیکار کنم...

رو یه خط ثابت دارم حرکت میکنم...مثل مرحله دوم گواهینامه گرفتن که خیلی ها توش گیر میکنن...اما خوبی اون اینه که یا بالاخره پیشرفت میکنی میری مرحله ۳ یا کلا ناامید میشی و استوپ میکنی...اما من  هنوز  دارم همین خط رو جلو میرم...نه بالا میتونم برم...چون که باید تصمیمشو بگیرم که اونم نمیتونم بگیرم...یا اینکه یِی هووووووووو سقوط میکنم میفتم پایین...دوباره برگشتن به اون خط مستقیم  هم حتی محال میشه بعدش...

گرفتین؟؟؟

خودم اگه گرفتم شما هم میگیرین حتما چی میگم....!!!

اما هر چی که هست...من امشب خوب نیستم...وقتی همه چی خوبه تو زندگی..همیشه باید یه خوره باشه که ذهن ادمو مسموم کنه و متاسفانه من همیشه این خوره رو در انواع شکل ها و حتی چهره ها داشتم تو زندگیم...

خدای من کمکم کن ...گیر کردم بد جووووووووووووووووووور

این اولین باره این حرف رو به زبون میارم ..اما حقیقتش خیلی  دیگه داره شورش در میاد...هم وقتم داره تلف میشه هم کلی چیزای دیگه !!!

خدای بزرگ که همیشه دوسم داشتی..کمکم کن  بتونم خودمو بکشم بیرون...

حالم خوب نیست!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388 و ساعت 1:56 |
 

 

هنوز دوستت دارم...

شاید ادای بزرگ شدنو میخوام در بیارم...

شاید  خوب بلدم تلقین کنم که همه چی باید فراموش بشه و شده حتی...

شاید ندیدن تو آروم کرده باشه زخم عاشق شدن منو... اینقدری که  تونستم بعضی لحظه ها بد بشم و ازت بد بگم و بخوام دوستت نداشته باشم...

اما

 وقتی چشماتو از پشت کلی فاصله و دستگاه  میبینم که نگاهم میکنی، نگاه آشناتو که میدونم  فقط منو اینشکلی نگاه کرده رو نمیتونم نخوام...نمیتونم قایم کنم و دروغ بگم که  فقط با تو برنامه ریختم و  فکر ماشین عروسی و لباس عروس حتی کردم!!!!!

با تو فقط  دراز کشیدم و به سقف زل زدم و سکوت کردم و تو سکوتمون رمان ها نوشتم!!!!!بغل تو رو فقط ارزو کردم..بغلی که حتی  نشد لمسش کنم !!!!!!!!!!!!!!!!

 

هنوز دوستت دارم....

اگه حتی خودم هم ندونم ،! من الان میدونم که دوستت دارم و از اینکه بخونم و حس کنم که داغونی  رنج میبرم و بال بال میزنم....

 الهی من بمیرم که  اینجوری شده...

باور داشته باش که من روحم هم خبر نداشت از اون  چیزی که تو رو ناراحت کرده بود...چه برسه به اینکه بخوام تو رو اذیت کنم!!!

الهی  من بمیرم که  تو ناراحت شدی...من اگه حتی دوستت نداشته باشم نمیتونم ناراحتیتو ببینم محمد!!

الهی که بمیرم....

 

اما هنوزم دوستت دارم...

از قلاب برام حرف زدی و دوباره کلی چراغ و ستاره اون بالا برام روشن شد...گفتم  خدا رو چی دیدی؟ من که تصمیم گرفتم تنها بمونم....اگه میخواد واسه من  قدمهاشو جلو بزاره منم نفسم تازه میشه ...مگه نه؟؟؟خوبه کلی...

 اما خب  غیرتی شدنت برای  یه کلمه که حتی از داستانش خبر هم داری منو  ناراحت میکنه....تازه اصلا من روحم هم خبر نداشت که این چیه که ظاهر شده... چه برسه که عمدی باشه....از عمد گفتی چرا؟؟؟؟

نمیدونم قصه ای که چند وقت پیش شروع شده برای من چه جوری قراره ورق بخوره....اما  همیشه گفتم...بازم بهت میگم...زندگی کن و منم نگاه کن...نگاه خوبت  آرزوی منه و غصه چشماتو طاقت نمیارم...

 خوب باش...خوبیِ تو منو خوب نگه میداره....

غصه یه تو منو میکشه ....

بعضی وقتا فکر میکنم شاید بهتر بود همون دوری بینمون حاکم میموند....شاید اینجوری باعث درد تو نمیشدم...اما نمیدونم چرا از نبودنت هم وحشت دارم.!

خوب باش ...باش...

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 و ساعت 23:14 |
 

بنام امید...

چند وقت پیش  که فیلم اون بچه قزاقستانی رو رو اینترنت دیدم  و هول برم داشت که خدا رو یادم رفته....دعا کردم و یواشکی صداش هم کردم....با اینکه همش تو سرم میچرخید که این خدا چرا اصلیتش عرب از آب در اومده ، اما خب  باهاش قهر نبودم و فارسی و ترکی و هر زبونی که بلد بودم باهاش حرف زدم و صداش کردم...دیگه خیلی  عصبانی شده بودم...اینقدری که  با اخلاق زاده هم عمدنی دعوا راه انداختم...!!! و یه یه هفته ای اعصاب و روانم مهمون ناخونده ِ جهنم شده بود!!!دلم نمیخواست با هیشکی حرف بزنم....

میخواستم بیاد و ببینمش...میخواستم نشگونم بگیره...میخواستم حتی اشکمو در بیاره اما بیاد و بگه که اینجاست آخه....!!!

دیگه داشتم ناامید میشدم...اون امیدی که سالهاست دارم ازش حرف میزنم و همه یه کارامو با اسمش شروع میکنم  داشت میرفت تو انباری بایگانی...

تا اینکه.....اون روز  تلفن زنگ خورد....مثل همه دفعه های فراموش شده یه قبل، خدا بود!!!!

بهم گفت :  گفتی که بیام...اینجام...اون آرزوی محالی که الان  داشتی تو دلت بهش فکر میکردی  براورده شد...بهت اون چیزی رو که  دنیا ازت گرفته بود و دوستش داشتی بهت برمیگردونم....بیخودی دور خودت نچرخ و  دنبال من نگرد ...همین نزدیکیهام!!!!

خیلی زود هم قطع کرد و رفت...یادم افتاد دوباره...که همیشه بود...همین نزدیکی ها... و حالا ،که  دوباره منو زیر بال و پرش قایم کرد و عزیزم کرد....

خدای مهربونم...برای همه یه داشته هام شکر....برای نداشته هاام شکر...برای تو شکر که هستی....و برای من که  تو رو دوست دارم....

چقدر بی انصاف میتونه باشه اونی که میگه  همه چی  الکیه و  دنیا تخمی درست شده و اخرشم هیچه....

 

خدای  خوب من...کمکم کن  هیچ لحظه ای به وجود بزرگ و مقدست ،تو وجود کم و حقیر خودم شک نکنم....منو تنها نزار که بدون لمس تو  هیچ و پوچم....

خدای بزرگ و نیرومند من...منو دریاب ...

همه چی  سر جای خودش داره قرار میگیره....به قول ترک ها که میگن هر کی آب دل خودشو میخوره منم الان دارم نوشابه  خنک تولید  کارخانه دل و قلوه آزاده میل میکنم!!!!

از خودم راضی هستم و  از خدا هم راضی.....از دنیا  هم همینطور..زندگی ِراکد و ساکت من  که کنار جاده خوابش برده بود  سوار یه دوچرخه ای شده و داره  با همه یه نیروش رکاب میزنه  و  جلو میره.... دعا میکنم  تا دیر نشده و دوچرخه پنچر نشده  بتونم وسیله سریع تری گیر بیارم و  دنیا رو که مثل برق داره پیش میره ،جلو بزنم!!!!!

هادی خوبه.... بهترینه....چند وقت پیش اولین دروغش رو شنیدم و قند تو دلم آب شد....و این دروغ کوچولو به خاطر  ترسش از من از دهنش در اومده بود... شاید خوب باشه و شاید هم نه زیاد...اما  از اینکه داره شکل میگیره به خودم میبالم و به روز بارونی ای که  دنیا اومد!!!!

دلم نوشتن میخواد...اما حوصلم کم شده....عوض شدم...خیلی عوض شدم و  از این تغییر هم حتی راضیم....

بد اخلاقی های اخلاق زاده هم کمکم کرد برای سفت شدن....یه خورده از ننر بازی هام کم شده و بزرگتر شدم....حالا دیگه اونم آروم شده...بداخلاقی که نمیکنه ،هیچی...منم تحمل میکنه...و من  دوسش دارم!!! با اینکه هیچ وقت نیست و معمولا در دسترس نبوده!!!! وقتی بوده مایه آرامش من بوده ....

با اینکه  فقط با اون تونستم عشق و نفرت رو در یک آن با هم تجربه کنم...بهش وابستم و  با اینکه بار ها و بار ها تلاش کردم ترکش کنم ، موفق نشدم...و این نشون میده رابطه محکمی برقراره!!!!  اما برای آینده نقشه خاصی نکشیدم و اصلا بهش فکر نمیکنم!!!!

اینم از این...

هوا سرده...کار مثل همیشست...و من خوشحال...دارم پروژه قدیمی عقب افتاده ای رو که رد شدم توش دوباره راه میندازمش...باشد که رستگار شویم!!!

 خیلی حرف زدم...

شب به خیر...

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در سه شنبه نوزدهم آبان 1388 و ساعت 1:21 |
 

بنام امید...

دلم داره درد میگیره...اما خوب میشم...طفلک هادی مریض شده...منم حتی نمیتونم ازش نگهداری کنم...اخلاق زاده هم همینطور  و من باز کاری از دستم بر نمیاد....خدا کنه زود حالشون خوب شه...

من خوبم...همه چی هم خوب پیش میره...یعنی در حرکتیم و هر چند بعضی وقتا چراغ قرمز میشه و باید وایسیم ، اما خوب خوشبختانه رنگ سبزی هم وجود داره.... و میشه هوا رو پاره کرد برای  جلو رفتن!!!

 

کار خوبه...هوا خوبه...روابط هم همین طور...منم بزرگ شدم...

شایدم یه جورائی خوب نیست همه چی!!! دیگه انگاری تصمیم گرفتم تنها بمونم...تا حالا فکر میکردم که باید حتما یکی باشه که بخوام باهاش پروژه های زندگیم رو تنظیم کنم اما حالا  به این نتیجه رسیدم که اصلا دوست ندارم حتی  به بهتریناش فکر کنم...اصلا نمیتونم کسی رو به خونه راه  بدم یا حتی بخوام  برم خونه کسی زندگی کنم...

 

در کل هنوز زندم....

 

 

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در چهارشنبه ششم آبان 1388 و ساعت 1:49 |
 

 

 

دیشب پنجره رو باز کردم...

اولین بار به قصد دیدن ستاره...

نبود...

ستاره برای همیشه رفته      .

 

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در دوشنبه چهارم آبان 1388 و ساعت 1:26 |