بنام تنها امید...
دارم جا میفتم....کارمو دیگه خوب بلدم...میدونم چیکار کنم و حتی بعضی وقتا منم که یاد میدم!!!
و طبق معمول همیشه که هر جا میرم حنما یه کرمی باید پیدا بشه که هی همش دور و برم وول بخوره ، این جا هم یکی تمرکزمو گرفته...وحشت میکنم وقتی فکر میکنم به اینکه نکنه یه دفعه بخواد چیزی بگه بهم....اصلا دوست ندارم چیزی بشنوم....امیدوارم به خیر بگذره....!!!
حالم زیاد خوب نیست...سرم درد میکنه....هادی یه هفتست که رفته و من یه روز دیدمش فقط...مهمتر اینکه وقتی هم دیدمش زود آلارم داده بهم که میخواد بره....یه بازی یه وی براش خریدن که مطمئنا و صد در صد از مامانش هم خوشگلتره و هم مهربونتر و هم خوش اخلاقتر ...و دعواش هم حتما نمیکنه....
اما خب جمعه دیگه باید برگرده خونه که از دوشنبه مدرسه داره...
تابستون عروسیه.... باید بیام...اما دلم نمیخواست اینجوری باشه.... هیچ وقت فکرشو نمیکردم که این شکلی بیام...اما خب چاره ای نیست ..سرنوشت این شکلی بوده....
زندگیم خوب پیش میره...یه کمی مشکل پول دارم که اونم به زودی حل میشه...رفت و آمد فامیلی بدون مشکله....روابط احساسی تو بهترین درجه هاش سیر میکنه...آرامش روانی برقراره با اینکه تنهام.... و خلاصه فضای خونه آبی ملایم اقیانوسه و آروم...
فقط بعضی وقتا مامانم اذیتم میکنه..نمیدونم چرا وقتی بیکار میشه دوست داره منو انگولک کنه و منم داغ میکنم ...تنها کسی که تو زندگیم تونسته تا این حد با عصب های من به راحتی آب خوردن بازی کنه مادرمه...و همیشه هم خوب میدونم بحث کردن باهاش هیچ نتیجه ای نداره اما خب همیشه هم خودمو سپردم به گفتگو و همیشه هم به داد و بیراه انجامیده....
خدای من کمکم کن سکوت کنم!!!!
دیگه خبری نیست جز اینکه امروز عید پاک بود اینجا و تعطیلی... هیچ اتفاقی هم نیفتاد و من همش خونه بودم و هیچ کاری هم نکردم!!!!
خدانگهدار همه...

