بنام تو که همیشه ای...
اتفاقای عجیبی داره میفته...نمیدونم ریشه ِ این ماجرا ها از کجا سرچشمه میگیره...شاید ایراد از فکر منه که از نظر خیلی ها اسمش میشه فکر منحرف...اما خب من خودم اسمشو میزارم حواس ِ جمع!!!
شاید نباید گفت...نمیدونم چرا نباید بگم...شاید زشته...عیبه...خودپسندی یه .. کلا بده...اما سعی میکنم یه جوری بگم که اینجوری نباشه....
همیشه وقتی با آدما آشنا میشم برای اولین بار ،بدون اینکه بپرسم کارشون چیه ....چقدر هالیشونه ..اصلا چه جوریه اخلاقشون یه نیروی نامرئی هست که بهم میگه میتونم این آدمو دوست داشته باشم یا نه...مثل بهترین و دوست داشتنی ترین دوست دوران دبیرستانم که هیچ وقت با هیشکی حرف نمیزد و هیشکی حتی نمیشناختش اما شد بهترین دوست من و منم شدم بهترین دوستش...!!!
و هر چقدر هم اون آدم سخت باشه ، برای من خیلی راحته باهاش رابطه گرفتن...و این مسئله بعضی وقتا خیلی به جاهای باریک میکشه..چون من دوستانم رو اینجورری انتخاب میکنم و اون نیروی نامرئی متاسفانه برای دوستان من به شکل عشق ترجمه میشه و منتقل...و بدون اینکه بخوام همشه ترس اینو دارم که دوستانم رو از دست بدم....!!!!
اَلَن لوپز یکی از آدمائیه که هرگز فراموشش نمیکنم امیدوارم بینمون اتفاقی نیفته که بخواد این رابطه یه خوب و قوی از بین بره....وابستگی شدیدی نسبت بهش تو من وجود داره به خاطر شباهتی که به بابام داره و البته اخلاق فرشته ای که من توش پیدا کردم ...خیلی دوستش دارم و زیاد بهش فکر میکنم البته شاید به خاطر مهربونی و توجه زیادی هم باشه که بهم میکنه...اما حتی اگر نکنه من کاراکتراشو دوست دارم....
و اون از عشق برام میگه...
چیزی که تو خودم پیداش نکردم....
تجربه یه جدید و عجیب و خطرناکی به نظر میرسه اما سعی مبکنم درست روش راه برم که تو دره نیفتم...
حالم خوبه...خیلی خوب..
یه روز معمولی ِ بهاری یه همسایه پیدا شد که از تبریز بود و من بازم حس خوبی داشتم از دیدنشون...خوشحال بودم و از خوشحالی خودم ،دل ِخودم غنج میزد...
خدای من..کمکم کن که بتونم کمک کنم...بهم نیرو و کمک برسون که بتونم خوب باشم ...و همیشه خوب فکر کنم...کمکم کن بتونم حقیقتای دنیای بزرگت رو ببینم و باور کنم...باش که همیشه مثل همیشه خوب باشم
خدای همه نگهدارشون باشه و همیشه بهاری و تازه باشیم...

