تبليغاتX
!!!من و زندگیم!! - گذر عمر...
 

 

سلام...تعطیل شدیم.... باز بی جنبه بازی در آوردم دیگه ...اینقده دوست دارم اونجا  سر کار باشم که روزای تعطیل مثل زندون میشه برام...البته اونجا رو هم فقط به خاطر  لوپز دوست دارم...اگه اون نباشه نمیتونم کار کنم...اینقده بهش وابسته شدم که وقتی نمیبینمش مریض میشم...!!!

از بیکاری  یه زمانی میشستم فکر میکردم که من دیگه نمیتونم به هیشکی وابسته بشم...هیشکی برام مهم نیست و دیگه دل ندارم اصلا...اما یهویی الکی الکی  یه پیر مرد ۵۲  ساله شد رفیق روزای امروزم!!!!چقدر از بودنش کنارم خوشحالم...

خودمو دوست دارم....

دعوا هام با استاد اخلاقیان اصل تهرانی  خیلی ازم انرژی  گرفته بود...حالم بد بود...اعتماد به نفسمو  از دست داده بودم..از همه یه کارام ایراد میگیره...همیشه باهام بحث میکنه...انگار به چشم اون همه یه اتفاقای بد  تقصیر من بوده.... 

اما با لوپز انگار پرنسس دنیام و خدای همه!!!!اهیج وقت احساس نکردم که باید براش کار کنم...حتی بعضی وقتا من بهش میگم چیکار کنیم و اون با کاری که میگمو انجام میده!!!! و همیشه کارائی که میکنیم  استقبال میشه...

اما خب اخلاقیانِ اصل تهرانی، عشق منه... اگر چه دوره و کنارم نیست  اما خب، باهاش تلخی عشق رو تجربه میکنم و باهاش اوج میرم....!!!

و خوشحالم...

+ نوشته شده توسط افتاب پرست!!! در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 و ساعت 17:24 |